Home    Archive   Contact  Links   Communication
 

 

 

محمود طرزي و تجدد

لطیف ناظمی

 

محمود طرزي را پدر مطبوعات افغانستان لقب داده اند که هر گز اسم با مسمايي نيست . اين نام را کساني بر اونهاده اند که از ابعاد گستردۀ توانايي هاي طرزي ، يا اگاهي نداشتند و يا آن قابليتها را بها نمي دادند.

محمود طرزي را پدر مطبوعات افغانستان لقب داده اند که هر گز اسم با مسمايي نيست . اين نام را کساني بر اونهاده اند که از ابعاد گستردۀ توانايي هاي طرزي ، يا اگاهي نداشتند و يا  آن قابليتها را بها نمي دادند.

اگر مراد از پدر مطبوعات، ديرينه ترين انساني باشد که بساط روزنامه نگاري را در کشور ماپهن کرده است ؛بايسته بود تا  اين لقب را ارزاني ميرزا عبداالعلي گردانندۀ شمس النهار ميکردند و به جاي اين خبط تاريخي، طرزي را پدر روزنامه نگاري مدرن  کشور، ميخواندند که اين نام به راستي سزاوار  اوست.

 

کساني که شماره هاي برجاي ماندۀ شمس النهاررا خوانده اند؛ گواهي خواهند داد که به هيچ روي نمي توان ،آن جريده را از نگاه محتوي ، انديشه ، شيوۀ خبر رساني ،  ساختاروصفحه آرايي با نامۀ طرزي سنجيد.وانگهي طرزي همان سان که همه مي دانيم تنها روزنامه نگار نبود و اين حرفت بخشي از شخصيت او را مي ساخت.او انديشمند بود؛ نويسنده بود؛ شاعر بود ؛ مترجم بود؛  سياستگر بود؛ دو لتمرد بود؛معرف ادبيات مدرن بود ؛ بيگانه ستيز بود و فراتر از همه متجدد و هماورد جويي عليه سنت گرايي بود.

 

طرزي خود مي ديد که از سالهاي پسين سدۀ نزدهم ،مدرنيسم به مثابۀ جرياني تاريخي در عرصه هاي گوناگون چون فلسفه ، سياست ، علوم ، اقتصاد و هنر و ادبيات،  سايه اش را هموار کرده است. طرزي خود مي ديد که در روزگار  وي، مدرنيسم بر قدرت انسان براي بهسازي زندگي و تغيير و دگر ساني شکل محيط پيراموني ،با بهره گيري از دانشهاي نوين و فن آوري جديد ، مؤثر بوده است.طرزي بي آن که خود در جايي اشاره رانده باشد با اين پندار هگل که گفته بود جهان پيوسته در حال نوشدن و پيشرفت است، سر سازگاري داشت. او خود با چشم هايش نوشدن را در کشور هاي ديگر، نگريسته بود و هنگام  بازگشت به ميهن،  آن هم  پس از غيبت بيست و سه ساله  ،  وضعيت ناهنجار و عقب ماندگي غمبار کشور، او را بر آن داشت که صداي اعتراضش را در برابر اين ناهنجاري ها بلند کند ووضعيت ناگوارکشور هاي اسلامي و تلقي نادرست غالب شهروندان کشورش از دين .دشمني و کينه توزي   در برابردانش و تکنولوژي ، او را بر آن داشت تا دست به گونه يي روشنگري بزند.

 

از يک سو به سنت گريزي و سنت ستيزي روي کند و از سويي هم ،مخاطبان خويش را به  پاره يي  ازجلوه هاي تجدد و  و مدرنيته آشنا سازد.طرزي بيخبر از اين نبود که سخن زدن از تجدد در جامعه يي که غرق در سنت هاي پوسيده و خرافه پرستي هاي ديرينه بود؛ نوعي خطر کردن  است و او اين خطر کردن را پذيرفته بود.

 

از زبان (مي اسکينازي) بشنويم:

« محمود طرزي به افغانستان که برگشت يک عده افکار و نظرات تازه و واقعي را که در مدت اقامت در امپراطوري عثماني با آنها آشنا شده بود به افغانستان معرفي کرد و در طول دو دهه پس ار برگشت خود، نفوذ زيادي بر دربار وارد نمود . ان نظريات خود ضمن موضوعات مختتلف، در بارۀ آزادي ملي ، علوم ، انکشاف تکنالوجي ، اتحاد مسلمان ، کسب دانش و نقش زن در حيات فاميلي ، حيات اجتماعي و تعليم و تربيت در سراج الاخبار (1911ـ1918) که به اجازۀ امير نشر ميشد ؛ منعکس نمود،» (1)

محمود طرزي با راه اندازي جريدۀ سراج الاخبار در سال 1911،در راهي گام زد که تا آن زمان ديگران، حتي تصور ش را هم نمي کردند و اين راه تجدد طلبي بود درعرصه هاي گوناگون زندگي.

اونه تنها د راطلاع رساني و روزنامه نگاري، باب تازه يي را گشود که پيشينه نداشت ؛ بل در حوزه هاي مختلف انديشه نيز، راه هاي نو آييني را جستجومي کرد. عمده ترين  نو آوري هاي طرزي را درعرصه هاي زير مي توان گواه بود:

 

ـ در عرصۀ آموزش و پرورش.

ـ درعرصۀ دانش هاي معاصر.

ـ در عرصۀ سياست

ـ در عرصۀ حقوق و آزادي زنان

ـ در عرصۀ ادبيات و زبان

 

1.د ر عرصۀ آموزش و پرورش:

 

سال 1903 ليسۀ حبيبيه بنياد نهاده شد با آموزگاران هندي و تني چند از معلمان داخلي ؛ولي اين مدرسه، خار چشمي بود به کژ انديشان تاريح زدۀ داخلي  که هيچ گونه دانش نويني را بر نمي تابيدند و علم کيميا را جادو گري مي انگاشــــــــــتند.  از اين رو، در آ ن رورگار سخن زدن از معارف جديد ،گناهي بزرگ تلقي ميگشت.طرزي به رغم   جريان مسلط بر افکار عمومي ، از ضرورت معارف جديد گفت و دليرانه از آن پاسداري کرد.او در همان شمارۀ نخست سراج الاخبار، در غزلي ويژگي هاي  عصرش را که عصر فن آوري ورشد تکنيک بود؛ آشکارا ساخت و فرياد زد :

 

عصر عصر موتر  وريل است و برق

گامهاي اشتري بگذشت و رقت

 

کيميا از جمله اشيا، زر کشد

وقت اکسير آوري، بگذشت و رفت

 

شد هوا، جولانگۀ نوع  بشر

وقت بي بال و پري بگذشت و رفت(2)

 

هنگامي که انجمن معآرف در کشور گشايش يافت طرزي نوشت:

 

« معارف، دانايي و شناسايي  وباخبري است. از مفاد آن معلوم است که اين چيز ها تا چه درجه، مقدس ومعظم کلماتي است . مملکت جسد است روح آن معارف است . ملت خواب است بيداري آن معارف . وطن جماد است حيات آبادي آن معارف. هيج وطن ، بدون معارف نه ترقي مي کند نه بيدار مي شودو نه حيات مي يابد .» ( 3)

کارربرد واژ ۀ معارف و مکتب در آن عهد ،گونه يي مبارزه با سنت گرايي و مهر ورزيدن به دانش هاي معاصر بو د و روشنفکران و مشروطه طلبان که در انديۀ تغيير جامعه بودند جز آموزش علوم معاصر و گسترش مدارس سنخ جديد، راه ديگربراي تحول و تغيير نمي شناختند از همين رو طرزي و هوادارانش در نظم ونثر، مکتب و معارف را مي ستودند:

 

علم است چون جان ،جسم است مکتب

نور است عرفان؛چشم است مکتب

مکتب چه باشد سر چشمۀ علم

آب حيات است؛ جاري به مکتب

محمود گويد با نظم و با نثر

مدح و ثنايت، اسمست مکتب(4)

 

پيداست که دراين شعر هيچ گونه قافيه يي رعايت نشده است اما طرزي در پي زيبايي شناسي شعر نيست ؛او مي خواهد با ابزار شعر، انديشه هايش را بيان کند وبس. اما  غزلي  را که در ستايش معارف مي سرايد؛ آراسته تر و پاکيزه تر است:

 

اي نوهوس علم د بستان معارف

جهدي ميکن  و مي شو توسخندان معارف

 

گر معرفت حق بودت مقصد و اقدام

اين جنس بيابي تو به دکان معارف

 

ور آرزوي ثروت و مسعودي دنيا

باشد هوست ،يابي زاحسان معارف

 

گرهردو بود مقصدت اي معرفت آگه

يابي به خدا باز زهميان معارف

 

محمود شناسايي هر چيز به دنيا

مبني شده بر پايۀ ارکان معارف( 5)

درروزگاري که سنت گرايان  دانش رياضيات و علوم طبيعي را نفي مي کردند طرزي نوشت که:  «هرگاه رياضيات خوانده نشود، از گردش شمس بر اطراف زمين و به وجود آمدن شب و روزچقدر چيز فهميده خواهد شد؟

اگر علوم طبيعيه و حکميه ديده نشود کيفيت ابر و باران و باد و حيوانات و نباتات ، چسان خواهد شد »

در آن روز گار سخن زدن از معارف جديد به گونه يي خطر کردن بود و کساني   بدين کاردست مي زدند که آنان را جربزه يي بود .مگر سالهاي فراوان پس از طرزي در زمين داور قندهار، متنفذين محل مردم  را بر نيا نگيختند که عليه مدارس جديد دست به شورش بزنند تا جايي که دولت ناگزير شد با بمباردمان هوايي غايله را  خاموش سازد ؟ مگر اينک نزديک به صد سال پس آغاز سراج الاخبار در بيشترينه شهر ها کشور مدرسه ها را به آتش نمي کشند؟

 

هرچند در آن روزگاردر مرکز، مدرسه هاي سنخ جديد  و جود داشت ولي از يکسو مشتاقان اين مدارس اندک بودندو از سوي ديگر نيروهايي وجود داشتتند که پيوسته در تلاش مسدود کردن اين مدارس ،به خصوص در انديشۀ  بر انداختن  حبيبيه بودند.بنا بر همين بودکه مدرسۀ حبيبيه پس از 14 سال ،تنها19 تن فارغ داده است.( 6)

2.  در عرصۀدانش هاي معاصر:

تعبيري که در آن روزگار در جامعۀ طرزي، از علم به عمل مي آمد تعبير حقير و نا رسايي بود. حتي سواد آموختگان ما نيز از دانش هاي معاصر، آگهي نداشتند.

پرسش طرزي اين بود که چرا علم را محدود به علوم ديني کنيم. او مي پرسيد چرا يک مرد فرنگستاني، يا امريکايي، يا ژاپاني ، دو صد هزارسيره يک چيزي را به حرکت يک سر انگشت بالا

برده ، بر زمين مي کذارد؛ و ما(يان) ، از دوسير زياده تر چيزي را با دو دست بالا کرده نمي توانيم

( 6 )وپس  از آن بلا فاصله تيجه مي گيرد  که آن قوت و توانايي، از آن مرد فرنگي نيست از دانش معاصر است و پيشرفت آن مرد فرنگي، امريکايي  و ژاپاني هم به علت دانشهاي طبيعي، ميخانيکي، و رياضي است . آنگاه مي نويسد: « ما چرا در اين باب کوتاهي کرده ايم و علم را تنها بر علوم اخروي حصر کرده ايم ؟ در کار هاي دنيايي خود پياده مانده ايم.و به اين سبب محتاج امريکاييان و ژاپانيان مانده ايم.»( 7)

دهۀ نخست سدۀ بيستم، روزگار پديد آيي اختراع ها و کشف هاي جديد است و لي در جامعۀ طرزي از اين همه دستاوردهاي شگفتي انگيز، خبري نيست. نه فقط مردم ما از اين  پديده هاي نو آيين بي بهره اند ؛ بل از وجود آنها نيز بي خبر اند ، طرفه اين که قشرتاريک انديشي با جوهر اين دستاورد ها، نيز سر دشمني دارد.در جمله هاي زير روي سخن طرزي به همين گروه است «  علماي کرام خواهند گفت که جهت تعلق اين سخنان به ما چيست که اين اخبار والاي هرزه درا ، حلق خود را مي درد و مغز ما را مي خورد ؟ عرض مي کنم که جهت تعلق اين سخنان به علم است و علم به علما راجع است.ما نمي گوييم که علما ريل بسازنديا توپ وليکن چيزي که بر عهدۀ عالي علماي کرام ترتب مي کنداين است که عموم را تشويق کنند؛ تحريک نمايند؛ فتواهادهند؛ اجتهاد ها فرمايندکه اين چيز ها را به وجود آورند و اين چيز ها به وجود نمي آيندمگر به افزوني مکتبهايي که علم هاي آموختن اين چيز ها درآن خوانده شود . معلوم است که ريلها، تلگرافها، تلفونها و ... اين علمهاي جديد است که مخصوص عصر جديد است.   ( 8)

او دريغ مي خورد که هم ميهنان او اين دانشهاي  سودمند را ( علم شيطاني ) مي خوانند و خود

طرزي، آموزه هاي دين اسلام را مغاير دانش هاي نوين نمي داند  . او در رسالۀ ( علم و اسلاميت)

و د ر ديگر مقالات سراج الاخبار،پيوسته بر اين نکته پاي مي فشارد که اسلام با تمدن و  با دانش هاي نوين  در تعارض نيست ؛ او به دين باور است که  ما مسلمانا ن در غفلت و لهو لعب به سر ميبريم.

اوپس از صغري و کبر ي چيدن هاي فراوان به مخاطبان خويش سودمندي علم را اين گونه بيان ميکند :«براي انسان در اول امردوکار است که يکي کار آخرت است و يکي کارهاي دنيا. در هر دو کار، انسان به علم محتاج است بدون علم ، انسان خود را نمي شناسد و چون خود را نشناخت؛ خدا را نشناخت. حق رسول، حق والدين، حق استاد ،حق اولاد ، حق همسايه ، حق همنوع و حق هم ملتي را نمي تواند و بجا نمي آردکه در آن وقت لا سمح الله، مسلمان  هم گفته نمي شود.»(9)

طرزي نسخۀ اروپايي جامعۀ مدني را در نظر ندارد  و نمي خواهدبا عقلايي کردن جامعه در پي تجدد

افتد؛ بل اخذ عناصري از تمدن و تکنولوژي مغرب زمين  در چهار چوب دين اسلام ، آميزه يي از دين

و تمدن بخ وجود آيد.با آن هم او به خرد به عنوان اصل اساسي پيشرفت مي نگرد.

«ميدانيم که مدرنيته را روزگار پيروزي خرد انساني بر باور هاي سنتي ( اسطوره يي، ديني ، اخلاقي، فلسفي ...)، رشدانديشه هاي علمي و خرد باوري ( راسو ناليته)،افزون شدن اعتبار ديدگاه فلسفۀ نقادانه که همه همراهند با سازمان يابي تازۀ توليد و تجارت؛ شکل گيري قوانين مبادلۀ کالاها و به تدريج سلطۀ

جامعۀ مدني بر دولت» ( ا10) طرزي در جامعۀ سنت زده و خرد گريز آن عهد مردي است خرد گرا  که خرد را عين ايمان مي شماردتا  جايي که مي گويد :

« دين انسان عقل اوست.آن را که عقل نيست؛ دين هم نيست.

ازاين رو ميتوان او را نمونۀ آشکار خرد گرايي و در نتيجه روشنفکري مدرن به شمار آورد که توسل به دانشهاي نوين و خرد گرايي را راه رسيدن به ترقي و رشد و توسعۀ جامعه ميداند.

  

3.درعرصۀ سياست:

 

طرزي در سياست داخلي روشي دو گانه دارد ـ از يک سو براي  مصونيت خود و جريدۀ سراج الاخبار، خويشتن را ناگزير مي بيند  که لب به ستايش اميربگشايد و يا زمينه را براي ستايش وي در نامۀ خود ميسر سازد و از سوي ديگر، گاه صريح و عريان و  گاه به گونۀ تلويحي  در بار را آماج انتقاد و ريشخند خويش مي سازد.  او براي در باري که غرق عياشي و خوش گذراني است و جز شکار( مينا) و( بودنه) کاري ندارد؛يا ( مرثيۀ مينا) را مينويسد و يا فرياد مي زند ـ

« بس است  صيدبودنه ميان کشتزار ها.».

زماني   به گونۀ مستقيم به تکثر زوجات مي شورد در حالي که همه ميدانند  که امير دورانش  را، ده ها همسر، در حرم است و به قولي پس از اين که بساط زندگيش برچيده مي شود؛ از وي  ده ها همسر بر جاي مي ماند؛زماني ديگر  بي پروا، به تربيت شهزادگان دراني ميپردازد و مي نوسد: «ديگر اين  که تربيت و تعليم شهزادگان به صورت اکمل اجرا نمي شد؛ به مجردي که به دنيا آمده بودند؛ سردار صاحب گفته شده ،به انواع لهو ولعب ها مشغول مي شدند» .(11)

طرزي  گاهي هم  چون بيهقي روزگار ما ـ ملا فيض محمد کاتب ـ با بهره گبري از صناعات ادبي ، انتقادش را، در جامۀ تحسين مي پبچد  وبا « مدح شبيه ذم»،به افشاگري بي عدالتي ها مي پردازد:

«اعلي حضرت سراج الملت و الدين ( امير حبيب الله خان) همه فراري هاي اخراج شدۀ مملک اجنبيه را به مخارج زياد واپس به وطن شان ارجاع نمودند. هيچ يکي از  ذکوو اناث قوم ( يعني محمد زايي ها) بي تنخواه نسبي نماندند.هيچ کس را به ديگري محتاج نگذاشتند. همه افراديک عايله را جدا جدا تنخواه دادندکه پسر به به پدر، برادر به برادر، دختر به مادر محتاج نيستند.و هريک جداگانه صاحب تنخواه هستند.» (12)

طرزي هنگام  امضاي قرار داد بيست و دوم نوامبير 1922 ،با سر هنري دابس ؛نيز با جملۀ کنايه آميزي ،نارضايتي خود را از متن قرار داد چنين بيان کرد:

« ما پادشاهي را که بدون کمک وزارت خارجه، به تهيۀ متن تعهد نامۀ مذکور مؤفق گرديده ؛ تقدير مينماييم.

طرزي از ترکيه که بر ميگردد ؛ از هواداران سياست پان اسلاميسم است ؛ جنبشي که از سال 1800

تاسال 1914 در آن سامان ، رسميت  داشت و خيزشي بود از مسلما نان خاور زمين در برابر مسيحيت مغرب زمين .  آبشخورتفکر پان اسلامستي طرزي ، از يک سو محيط زندگي اوست دراستانبول و از سوي ديگر اثر گذاري  آموزگار چند ماهه اش ـ سيد جمال الدين افغاني ـ.

او درگير نوستالژي تاريخي است و دريغا گويي به روزگاران از دست رفته؛ روزگاري که مشرق زمين فر و شکوهي داشت و مدنيت و  جلالي، ولي اينک در ذلت و خواري و ناتواني مي زيد. او از استعمار مي نالد بي آن که نامي از استعمار بر زبان آورد و همه جا فرنگ و فرنگستان را دشمنان مسلمانان وا مي نمايدو آنان را لقمه ربايان و جهان خواران مي نامد . نظارۀ جنگهاي بالقان و ستمي  که از فرنگي ها بر مسلمانان رفته بود ؛خشم وي را نسبت به آنان افزون مي سازد و از زبان همان کشته ها در کتاب پراگنده ،  در ترجيع بندي فرياد مي زند :

 

شهيدان ظلم فرنگيم ما

به خون وطن لاله رنگيم ما

 

طرزي در رسالۀ « چه بايد کرد » از اين که چه بوديم و چه  شديم  سخن مي زند  و آنگاه دلايل عقب ماندگي مشرق زمين ،به ويژه کشور هاي ترکيه، افغانستان و ايران را از ديد گاه خود بر مي شمارد ؛

او در پي آن است تا نسخه يي براي برون رفت از و ضعيت موجود تهيه بدارد و اين نسخه در چهار نکته فشرده مي گردد:

1.خواندن فروان قرآن و احکام ان را رهنماي خويش ساختن.

2.متحد شدن تمام ملل اسلامي براي در هراس افگندن فرنگستان.

3.توسل جستن به دانش هاي نوين و تکنولوژي معاصر.

4.عسکر شدن ، يعني  براي ساختن لشکر تدافعي در کشور، خدمت دو سالۀ سربازي به وجود آوردن

اگر طرزي در آغاز، دولت به اصطلاح جسيمۀ انگليز را مي ستايد اما در سال هاي پسين  پنهان و آشکارا  با زبان تلخ و گزنده يي از اين دولت  انتقاد مي کند و  از استقلال سخن مي زند .

 

مقالۀ نيمکارۀ طرزي با عنوان ( حي علي الفلاح) که قرار بود در يکي از شماره هاي سال پنجم جريده انتشار يابد ؛ اما سانسور گرديد؛گواهي آشکار  بر اين است که در آن روزگاربا سياست هاي استعماري کشور ي که آفتاب  در آن غروب نمي کرد؛ سر سازگاري نداشت.هرچند در مقالۀ حي علي الفلاح نه از استعمار نام ميگيرد و نه از سرزمين خاصي اما از زبان طنز آلود گزنده اش مي توان در يافت که تير هايش را به سوي چه کشوري خالي مي کند:

« نمرودي  به دعواي الوهيت بر مي خيزد .پشۀ پاشکسته يي به مغز خوردنش مأمور ميگردد.پرکار داران پر کاري ظهور ميکنند ؛ يک نوک پرکار خود را بر يک نقطۀ وحيد غرب شمالي گذاشته؛ديگر نوک آن را بر هرطرف کرده، دورداده، در خريطۀ عالم هيچ قطعه  و نقطه را نبيني که از اثر خون آلود نوک پرگار غدارانه اش، خالي مانده باشد. بحر ها از من است!. ممالک فسيحه از من  است!در قطعه هاي پنج گانۀزمين، اراضي واسعه از من است !  نفوس هاي بي شمار سياه ، سرخ ، زرد ، رنگارنگ از من است ! طلا ها و نقره هاي بي حساب شوخ و شنگ از من است! وحيد منم بر نفوس بشر!...(13)

 

طرزي، حکومت آن روزگار  هند را که لانۀ استعمار است ؛  حکومت لوطي ميخواند و بدين باور است که   دولت هاي وابسته از حاکميت  ملي بر خودار نيستند و به بيان وي  ، حاکميت تامه زماني ميسر مي گردد که به استقلال و آزادي دست يابيم.

« از اوصاف اساسيه، خق حاکميت هر دولت است که شکل  حکومت خود راو اصول ادارۀ خود را بدون ان که هيچ مداخلۀ خارجيه به وقوع آيد، تعيين بکند و در خصوص تنظيم و تنفيذکردن قوانين

داخليۀ خود آزاد مطلق باشد که اين گونه حاکميت را، حاکميت تامه مي گويندواين ميسر نمي شود مگر به استقلال و آزادي تمام.  (14)

 

از خجستگي هاي طرزي يکي هم اين است که در زندگي شاهد استقلال کشور خويش است و خود در گفت و گوهاي  استقلال  ميسوري  ( 2 اپريل 1920) و کابل (( جنوري ـ فبر وري 1921)شرکت مي جويد؛ پس از آن هم در عمل با کار سياسي مشغول ميگردد. وزير خارجۀ کشور ميشود؛ وزير مختار افغانستان در پاريس مي گردد( 1922ـ1924) سفارت افغانستان را در پاريس مي گشايد و ساختمان سفارت را براي کشورش مي خرد . سال 1924 به کشور بر ميگردد و درپنجاه ونه سالگيبار دوم، وزير خارجۀ  کشورش مي شود .

با همۀ اينها در سياست، مردي مديرو  مدبر است ، در سياست خارجي کشور روش ميانه و مدبرانه دارد.

در روزگاري که  طرزي در وزير خارجه است ؛با کشته شدن « پيرنو» يک از شهروندان ايتالوي در کابل، موجي از تبليغات بلند ميگرد د که گويا اين کشور، هنوز شايستگي استقلال سياسي را ندارد . اين ماجرا سبب  اختلاف نظر ميان شاه و وزير خارجه مي گردد  وطرزي پس از يک سال از وزارت کناره گيري ميکند(15).

در هنگام سفرشاه به ارو پا نيز، تنها در مصر به شاه و همراهانش مي پيوندد اما در ايتاليا از ادامۀ سفر با آنان پوزش ميطلبد و به رغم اصرار شاه، در سفر انگلستان او را همراهي نمي کند.

4. در عرصۀ حقوق و آزادي زنان:

امير حبيب الله خان باري فر مان داده بود که هيچ زن در قلمروش حق پوشيدن برقع سفيد و ابرک زده و اجازۀ گشت و گدار در زيارتگاه ها و گورستان هارا ندارد و بي جهت نبايد در کوچه و بازار ديده شود ورنه مجازات خواهد شد.

طرزي با آن که اين دستور امير را در نامه اش نيز چاپ کرده بود

از  همان سال نخست بر آن شد تا صداي در گلو خفتۀ زنان را به رغم زن ستيزي هاي جاهلانۀ آن روزگار، اندکي بازتاباند. او از شمارۀ هفتم سال نخست، ستوني  را گشود  تا به بيان

خودش براي بي بي هاي مستورات و بيگم هاي مخدرات و طن عزيز منفعتي در پي داشته باشد  . او در مقدمۀ ستون ( نام آوران زنان جهان)  نوشت:

« يک زن و يک مرد ، جدا جدا يک يک انسان گفته نمي شود؛ بلکه يک زن و يک مرد يک جا، يک انسان گفته مي شود؛يعني يک انسان را که دونيم کنيم نيم آن زن و نيم آن مرد است ؛ زيرا بقا و حيات نوع انسان، به وجود هر دوي آنها قايم و دايم است  نه تنها بر يک فرد آنها. حالا مي بينيم که طايفۀ لطيفۀ زنان در عالم بشريت تا چه درجه يک رکن بسيار مهم وتا چه پايه يک عنصر لازم مي باشند. 

پس اگر آنها را از حق تعليم و تربيت محروم براريم؛گويا نصف وجود خود  مان را بيکار و معطل گذاشتيم. لاجرم اگر سراج الاخبار که مقصد يگانۀ آن نشر معلومات نافعه براي اهالي وطن است ؛بعضي سخناني که موجب فايدۀ مستورات ومخدرات وطن باشد؛ درج اوراق خود نمايد؛ چيزي بدوناروا نکرده خواهد بود (16

باان که طرزي در اين بخش، سخن از زنان نامدار گيتي بر زبان خامه مي آورد؛ ولي در وضعيتي که گرفتن نام زنان جرم انگاشته ميشد؛ سر و صداي فراوان برخاست و اين سر صدا ها هم ازقشر روحانيون بود .طرزي در همان نامه اش  اعتراض ملا محمد رفيق را چاپ مي کند  که در جايي از آن مي خوانيم:

« مدير صاحبب ، يک طرفه مردان را از خاطر محو کرده ؛ از نام آوران زنان جهان بحث مي رانند؟چون افغان يک طايفۀ جليلۀ با حميت و ذي غيرت وشجيع همت اند؛ هرگاه عوض آن در تعريف توپ و تفنگ و اسلحه و آلات جنگ افزوده مي شد بهتر بود(17)

طرزي در پاسخ ملا رفيق  مي نويسد « سبحان الله اگر ما از قدروقيمت ومزيت وحيثيت آنها بحث مي رانديم چه واويلا مي شنيديم ؟ اگر از احوال حقوق طلبي هاو داستان رزم آزمايي هايي که در اين وقت با مردان به ميدان مسابقه در آمده اند؛ بحث مي رانديم ؛ چه چيز ها مي ديديم.»

(18)

طرزي دليرانه از انديشه اش دفاع مي کند و روشن مي سازد که دين اسلام همان گونه که  در تمام شؤون زندگي، عدالت را معيار قرار داده است ؛ براي زنان  نيز حق دادگرانه يي قايل شده است  که در ديگر اديان هرگز نظيرش را نمي توان يافت. 5.

5.درعرصۀ  ادبيات: 

طرزي نخستين انديشه ورزي است که در افغانستان معاصر،  مبحث ادبيات و زبان شناسي را پيش مي کشد و فصلي آگهي دهنده و انتقادي را در گفتمان زبان و ادبيات  مي گشايد .او در نامۀ سراج الاخبار، از يک سو مخاطبان خويش را به گونه هاي ادبي باختر زمين آشنا مي سازد  و از سوي ديگر دست به  انقلابي در درونمايۀ آثار ادبي و به ويژه شعر مي زند و با پشت کردن به سنت هاي پوسيدۀ ادبي ،در پي نو سازي محتواي شعر است .او مي نوسد که: « عالم ادبيات نيز مانند ديگر عوالم علوم و فنون

وصنايع در اروپا، يک لباس جديد نو فيشن اروپايي را پوشيده در نطرها جلوه گرشده  آمده است .»

(19)از اين رو بر افسانه گويي هاي و قصه نويس هاي گذشته مي شورد  و داستان نويسي معاصر مغرب زمين را، نياز دوران خويش مي شمرد در دومين  شمارۀ نامه اش، داستان « فاجعه هاي پاريس» را ازکاويه  دو مونته پن  نشر ميکند وسپس رمان هاي  قلمزن فرانسوي  ـ ژول ورن ـ را يکي پس از ديگري ترجمه مي کند و انتشار ميدهد : جزيرۀ پنهان ، سياحت به دورادور کرۀ زمين کرۀ زمين به هشاد روز، سياحت در جو هوا و ترجمه هاي ديگر.(20)

 

رمان هاي جديد، باب طبع امير حبيب الله  نيز قرار مي گيرد و شاه طرزي را بر آن ميدارد  که شبانه از کتاب جزيرۀ پنهان  ،آن قدر به او باز خواند تا امير به خواب رود و با دريغ  در همين روزگار است که يگانه دستنويس آن کتاب ، در ارگ نا پديد مي شود و طرزي ناگزير ميگردد بار دوم، دست  به ترجمۀ آن رمان حجيم بزند.

 

طرزي شعر را نيز در مسير دگرساني  مي اندازد.  هرچند در نخستين شمارۀ سراج الاخبار، مانيفست

ادبي خود راانتشار مي دهد و در آن ادعا مي کند که ( وقت شعر و شاعري بگذشت و رفت) اما خود تا آخرين روزهاي زندگي ، دست از شاعري بر نمي گيرد .و دفترهاي « پژمرده» و « ژوليده »

را در سالهاي پسين زندگي، در غربت پديد مي آورد  او نمي پندارد که روزگارشعر سپري شده  است  بل از شعر هايي که  در خدمت خط و خال اند،؛ر وي ميگرداند  و بر آن است تا محتواي شعر را اجتماعي سازد و دست به تجدد ادبي زند.

 

شيفتگي وي به رشد اجتماعي جامعه از يک سوو  دلبستگي هايش به فن آوري و  تکنولوژي که در حال تغيير دادن جهان است ؛ از سوي ديگر، شعر او را به مسير تازه يي مي اندازد؛ اين مسير  چيزي نيست جز دل بستن به فراورده هاي نوين و رشد فن آوري که تحولي را در جهان ما پديد  آور ده است و ازهمين رو، دست به نوشتن اشعاري مي زند که در آنها از پديدهدهاي جديدفن آوري سخن مي رود.  سال 1333  دفتر شعرپراگنده را چاپ مي کند که دو بخش دارد. بخش نخست که به بيان وي، در آن، شعر ها يي گرد آمده است که در زمان هاي مختلف و جاي هاي گوناگون سرودده شده است و بخش دوم کتاب، ( ادب در فن) يا محمود نامه نام دارد که در آن ذکر پديده هاي جديد صنعت است ؛ شعر هايي که ناقدان نام (شعر مقتضيات )را بر آنها نهاده اند.غزل هايي با قافيه هاي تفنگ وکريچ، توپ و تفنگ،زغال سنگ، الکتريک،ريل، تحصيل ، معارف، هلال سرخ،اخبار، بايقوتاژ،کاغذ، و نظاير آنها. پيداست که اين غزلها  جوهر شعري ندارند اما سرايش اين اشعار، روش جديدي در شاعري است که تا آن زمان نمونه اش ديده نشداست.   طرزي خود در داوري منصفانه يي در باب اين شعر ها، از زبان محمود نامۀ پنج کتاب مي  مينويسد:

« آيا هيچ شرم تان نمي آيد که به اين ثقالت و غاظتي که داريد نام شعر رابرخود ميگذاريد،و با فن نام چيزکلفتي خود را آغشته ساخته،در بازار ادب به جلوه گري جرآت ورزيديد؟ شعر کجا ، و زغال سنگ کجا؟ادب کجا و طوپ و تفنگ کجا!»(21)

 

همان گونه که  طرزي نخستين مترجم دااستان هاي مدرن  به شمار مي رود نخستين گزارندۀ شعر در ادبيات معاصر نيز به شمارمي رود او در آغاز دفتر پراگنده ، ترجيع بند( ضيا پاشا) را از ترکي به شعر دري بر ميگرداند که در اين عرصه هم فضل تقدم دارد

.پس کارهايي را که طرزي در مورد ادبيات ميکند يکسره ابداعي است.از نگارش تا ترجمه، کارهاي

نو آييني در زمينۀ ادبيات انجام داده است.او بار نخست مبحث چيستي ادبيات را در کشور مطرح ميکند؛ مقاله هاي ادبي مي نويسد، شعر منثور را رايج مي سازد؛ شيوۀ نوشتاري را ساده مي سازد؛از زبان گفتاري در ادبيات بهره مي گيرد؛ ادبيات اقوام ديگررا در نامه اش،انتشار مي دهد؛ محتواي شعر را اجتماعي و سياسي مي سازد؛ واژگان تکنيکي ر دراغزل رخصت حضور ميدهد. نخستين بار رمان هاي اروپايي را به فارسي دري ترجمه ميکند . بار نخست در ادبيات کشور دست به ترجمۀ شعر به شعر مي زند

در عرصۀ زبان شناسي نيز او نخستين انديشمندي است که در کشور ما بحث زبان را به ميان مي کشدو در باب تقسيم بندي زبان ها ، منشأ زبانهاي حهان ، در بارۀ جگونگي زبان فارسي   و زبان پشتو نظراتي ارايه مي دارد.هر چند اين پندار ها  همگي درست نمي نمايد اما  گشودن چنين  روزنه يي، خود، نشاني از نو انديشي وي درزمينه هاي دانش و هنر است(22)

بازگشايي مبحث وطن به معناي معاصرآن ، بخشبندي گونه هاي وطن نيز، رويکر د او را به تعابيري از وطن نشان مي دهد که تا آن زمان پيشينه نداشته است.

به پندار من، شايسته است تا محمود طرزي را به عنوان انديشه ورزي دانست که در حوزه هاي مختلف فکري، پيشگام است ؛داراي فضل تقدم و  انديشه هاي تجدد طلبانه.   پس از اين سيمينار بايسته است  تا  دستنويس هايش اقبال چاپ يابند  ، آثار چاپ شده اش که حکم نسخه هاي خطي را يافته  اند؛ تجديد چاپ گردند. نقدي بيطرفانه، روشمند و علمي در باب کليۀ  آثارش صورت پذيرد  ، ورنه راه ما براي شناخت و باز يابي او به ترکستان خواهد انجاميد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

(1)اسکينازي، مي.زنانافغان و تعليم و فعاليتهاي اجتماعي در عصر اماني( 1919ـ1929). ترجمۀ رقيه حبيب، ليموژ فرانسه: ب ت، انجمن فرهنگ افغانستان، ص3.

(2) طرزي، محمود.پراگنده.( مجموعۀ اشعار)، کابل: 1333،مطبعۀ عنايت،ص.118

(3)شخاورز، بشير.طرزي و سراج الاخبار.تهران: 1386، نشر عرفان، ص ص 180 و 181

(4) پراگنده. ص. 116.

(5) همانجا. ص 134.

(6) طرزي،  محمود.مقالات محمود رزي( تدوين و مفدمه از روان فرهادي) .کابل: 1355، انتشارات بيهقي،ص.71.

(7) همانجا. ص.ص.171 و 172.

(8)همانجا. ص. 187.

(9) همانجا.ص.169.

(10)احمدي، بابک.مدرنيته و انديشه هاي انقلابي. تهران:1374، نشر مرکز، ص. 9.

(11) طرزي، مقالات. ص.150.

(12) غبار، مير غلام محمد. افغانستان درزي، مقالات.

ص.375.

(13) طرزي، مقالات. ص.150.

(14)همان. ص. 384.

(15) روان فر هادي.ورقي چند بر سرگذشت محمود طرزي.مقالات، ص.37.

(16) طرزي، مقالات.ص. 496.

(17) همان. ص. 497.

(18) همان.ص.499.

(19) همان.ص.722.

(20) با دريغ غالب کساني که ذکري از آثار طرزي کرده اند ؛ نام بخي از آثار و ترجم وي را درست ضبط نکرده اند . براي آگاهي از ضبط درست آثار ، نگاه کنيد:

صديق رهپو طرزي. آثار طرزي.

(21) پراگنده. ص. 112.

(22) در باب تعريف زبان ، منشاأ زبانها، تقسيمات زبانها ،پژوهش هاي طرزي  کار شناسانه نيست در حالي که در آن روزگار تقسي بندي زبانها  از فرانس پوب آلماني در دست بود. زبان افغاني را اجداد زبانها مي داند( ص.756 مقالات)  در مورد وجه تسميۀ پشوتن پسر گشتاسپ چنين مينويسد:

« حتي بعضي نام پهلوان مشهوري که در تواريخ قديمه به «پشوتن» مشهور شده است از کلمۀ پشتون يا پختون که نام اصلي افغانها به زبان خود شان است ؛ مأخوذ پنداشته اند . يعني پشوتن، پشتون (يعني

افغان» بوده است.(ص.146 مقالات). او در حالي که در چندين جاي  زبان فارسي را  مي ستايد و مينويسد« زبان شيرين بيان فارسي را که زبان ماست و زبان رسمي دولت متبوعۀ مقدسۀ  ما افغانستان است» ص. 769 مقالات» اما در جايي ادبيات فارسي  را عاريتي ميخواند:

«معلوم جهانست که جهانيان، ملت مارا افغانستان و ما را افغان ميگويند. بناء عليه در شرح و تفسير

سر لوحۀ عاجزانۀ ما يک شبه گکي که باقي مي ماند،صحييح و درست بودن« ادبيات ملي آفغاني»

و عاريتي بودن «ادبيات ملي فارسي» است( ص. 786)

 

 

شماره دهم ‌- اكتوبر ‌- ديدگاه