Home    Archive   Contact  Links   Communication
 
 

 

 

             ساحل دریای رحمت        

  قدیر حبیب    

     ( برگهایی از یک رومان )            

 

نزدیک شام بود. صالح به دیواردهنۀ غارتکیه زده بود؛ در دور دستها غروب را تماشا میکرد.

پوست روی صالح خشک ودرشت شده بود، سیاه شده بود.سرش را که بر دیوار درشت دهنۀ غار تکیه میداد آدم خیال میکرد که یک پارچه سنک دهنۀ غار است که به قدرت خدا، ریش وبروت کشیده، دهن یافته ومشغول ذکرخداست.

سیرآفاقش به پایان رسیده بود.پیر رزاقو گفته بودش که «حالا نوبت سیر انفس است. از این به بعد تو باید که سرت را در گریبان هم پایین کنی » وصالح حالا سر درگریبان فرو برده بود؛ سیر انفس میکرد.

  به مجردی که آوازۀ آمد آمد شام برمیخاست،گریزگریزهم شروع میشد.هرچیزدره، اگر پرنده بود یا دونده، خزنده بود یا پرخچه های تیغه دار سنگها، هریک وارخطا به سویی میدوید.

صالح این را می فهمید که « گرچه عالم الغیب حقیقی خداست اما وقتی رابطۀ فدایی با بالا محکم شد، او هم یگان وقت غیب میگوید»حالاصالح خوش داشت که فرصتی به چنگ بیاورد، درگوشه یی بنشیند و خود را بیازماید که غیب گفته میتواند یا نی. یگان روزکه امیدوارترمیبود سربر زانومیگذاشت، چشمها را میبست ودر دل به خود امتحان میداد«اول چلپاسه ها طرف غارهای شان میدوند.باز سنگچلها از زیرپای شان پایین میریزند. سنگچلها که پایین ریختند. سنگهای کلانتر را از جا میکنند، پایین میبرند.صداهایی میخیزند، این صداها درکوهستان می پیچند: تپ!، تاااپ!!، تق!،تاااق!!.»

چشم بسته، گوش به آواز می نشست اما بسیار زود دچار اضطراب میشد« احتیااط صالح  بی امر او یک برگ از شاخه پایین نمی افتد» ولی چند لحظه بعد که چلپاسه ها می دویدند.سنگریزه ها از زیر پاهای شان پایین میریخت و از کوهستان هم صداهایی شنیده میشد «تپ!،تاااپ!!،تق! تاااق!!

صالح از درون میشگفت. غروری در سرش میپیچید اما ناگهان بر سر عقل می آمد« فدایی باید که شکسته باشد». خود را لاغرک میگرفت، نیم نگاهی به بالامیکرد وچمچۀ دستش را بر شقیقۀ راستش میگذاشت «یا کبریا! کبر ندهی، عالم الغیب خودت استی»

 خود پیر رزاقو گرچه از یک آدم به جای رسیده، بسیار پیش، دست پیر گرفته بود وپنهان از نظر بسیاری، طی مراحل میکرد اما چون قاضی برحال بود و خانه ودفتری داشت، تنها گاهی که شوق یگان جست وخیز عاشقانه بیقرارش میساخت،به مریدان معتکف سایرغارها خبر میداد که همه جمع شوند در «مغارۀ مراد» خودش با یک تَلی شِیرک سیاه میمنه گی رو میکرد به کوه شادیان تا طریقه های گذشتن بیخطرازجر وجوی مراحل را، یادشان بدهد.

وارد «مغارۀ مراد» که میشد با کسی گپ نمیزد. دست به جیب میبرد، سنگ سپیدی را که از راه برداشته بود دریک گوشه میگذاشت و میگفت:

ـ امشب پیش ازخواب، این سنگ را درمیان بمانید، دورش حلقه بزنید. هرکدامتان با چشم دل آنقدر طرفش خیره شوید تا که خوابتان ببرد اما هرچیزی که درخواب دیدید، به یکدیگرتان نمیگویید.

  در گوشه یی، خود را درقطیفۀ سپیدش پیچ میداد، پیشانی را برزمین میگذاشت اما ناگهانی سر بلند میکرد، یک انگشتش را بالا میگرفت :

     آن عزیزی که از او گشت سر دار بلند

      جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

سر میگذاشت ومیرفت به مراقبه.ساعتی بعد ترکه سربرمیداشت ومیدید که یکی چلم را تازه کرده وفدایی دیگری تلی را میده میکند و یکی هم با آفتابۀ آب بالای سرش به انتظار ایستاده است«یا پیر!»گفته برمیخاست آفتابه را میگرفت، یک چار اندام میزد، ایزاربند را شخ می بست و می پیوست به جمع مریدان که به دورچلم چنبرزده بودند.

. وقتی سینۀ مغاره از غلظت دود ابری میشد، صدای اخ وتُف شان برمیخاست، اخ وتُف که کاستی میگرفت و سرخانه ها «چَت» میشدند، پیر رزاقو به چشمهای هر یک نگاه میکرد. چشمها را که سرخ، پژمرده و به تنگی درزِ گندم مییافت، گلو صاف میکرد، زیرلب تیز تیز « بلببلببلب » میخواند و ناگهان با یک تکان، سر را پرتاب میکرد به وسط میدان وبا ضرب میگفت:

ـ الله هووو!

مریدان از دنبالش بودند:

  ـ الله هووو!

  اول شمارۀ «الله هووو!» کم میبودند وبلبلبلب زیاد اما هرقدر که بلببلب کم شده میرفت الله هووو!ها زیاد وزیادتر میشدند:

ـ الله هووو!!

ـ الله هووو!!

نام الله، مثل پرخچه های یک راکت از هم پایده، بر دیوارهای سنگی برمیخورد و درفضای پُر دود مغاره، مثل الماسک رخشان خطهای شکسته شکسه، ترسیم میکرد. فضای مغاره نور باران میشد. یاران سرها را راست میکردند وبا شدت خم میشدند. راست میکردند و خم میشدند و حکمت خدا بود که پارچه های دل وجگراز دهن شان به بیرون نمیپریدند از ضربه های الله هووو! زمین پیش روی هریک شان، مثل یک ناف چقور،آهسته آهسته چشم باز میکرد.

  برادران به نوبت شیمه میباختند، سپرمی انداختند وبا دهنهای کف کرده، نقش زمین میشدند اما پیر رزاقو، رهاکردنی نبود. وقتی گلویش خوب می پندید، صدایش خوب جر میشد وهر یک از برادران هم، چیزکی کم مرده به حساب میرفتند، حل ومل در عرق، برمیخاست ومیرفت.به خانه.

گاهی که صالح دربالا به خیلهای گذران زاغها نگاه میکرد، صدای علمای دین را میشنید« زاغ را خدا لعنت کرده گفته که چون به زنده گی بعد از مرگ ایمان نداری، روی تو همیشه سیاه و خوراکت نجاست خنزیر وپوچاقهای صابون باشد»صالح چشم از خیل زاغها برمیگرفت، گوشها را هم با دست میبست که حتی قار قار کفرآمیزشان را هم نشود. زاغها میرفتند ومیرفتند اما همه به سوی غروب؛ به همانسویی که در پس کوههایش، دریای رحمت جاری بود. از سفرزاغان به سوی قبله، صالح به راز عجیبی دست مییافت.«راستی که رب العالمین استی. کافر ومسلمان همه طرف تو میآیند»

از روزی که دو فدایی دیگر، یک شب درمیان،از آن جا غایب شده بودند، آرامش صالح برهم خورده بود.اول یکی غایب شده بود که صالح چندان اعتنایی نکرده بود. اما از وقتی که جیلانی گم شده بود، صالح را تشویش دم به دم، چملک کرده میرفت. حالا صالح می فهمید که معنای خنده های پنهانی جیلانی چی بوده است.حالا صالح باور کرده بود که جیلانی از دیدن آن سنگ سپید، به راز هایی دست یافته بود. برریش خود چنگ میزد وغرق اندیشه میشد. پیش رویش جیلانی میبود و پیش روی جیلانی هفتاد و دوتا ماهپیکر سرخ وسپیدی که آب از گلوی شان دیده میشد و چشمهای شان مثل زغال.سیاه میزد.هفتاد و دوتا! دم دهنۀ غار می ایستاد، با دلتنگی به پایین به میان تاریکیهای دره، نظر می انداخت وآهسته صدا میکرد:

ـ جیلان!

صدا را با ترس کشیده بود. صدا هم میترسید، دور نمیرفت . دم غار خود را آرام میگرفت.به گوش کسی نمیرسید..

صالح به زیر پای خود به دهن غار میدید.غار دریک پوزۀ برآمدۀ کوه دهن گشوده بود.

از جیلانی بدش می آمد، به نظرش می آمد که جیلانی آدمی نا راست است .گرچه برایش گفته بودند که« فدایی اگر برادرفدایی خود را ناراست خواند یا کمتر از خود دید، از دیدار جمال خدا محروم میشود »ولی صالح با دل خود بس نمی آمد. کمی دیگر هم دل مییافت. بلند تر صدا میکرد.

ـ جیلانی ی ی هوی ی ی !!

گپهای پیررزاقو، به یادش می آمد« از شیطان غافل نشوی که شیطان در دل فدایی تخم حسد میکارد. اگر کدام روزی به کسی غبطه خوردی بدان که سر وکارت با شیطان رجیم است مگرامانش نده، با این دعا بزن به گردنش»

صالح همه یا بیشتر دعاها را حالا بسیار روان ازیاد میخواند.پنج بار، ده بار، بیست بار، تاکه خوابش میبرد.درخواب هم میخواند. دربیداری میدید که خواب است، درخواب میدید که بیدار است.خواب وبیداریش باهم گد خورده بود.

در تاریکی برمیخاست، سرش را از دهن غار بیرون میکرد، شب را میدید که مثل یک حبشی سیاه، میان دره درازخوابیده و خُر میزند. خود را به داخل غار میکشانید. درغار خود را میدید اما نه یکی، نه چاریا پنج تا را، یگان وقت حتی چهل پنجا تا صالح را میدید که در هرگوشۀ غارنشسته اند «الله هووو!» گویان از کمر به پس وپیش قات میشوند. بر سر وسینۀ خود دست میکشید. خودش را میدید که در خودش است. گیچ میشد، آهی دراز میکشید «خدایا! خودت بهتر میدانی.بنده عاجز است.»

یگان روز نمیدانست که خواب است یا بیداراما در دهنۀ غارایستاده میبود. غلظت سیاهی چقوریهای دره را اندازه میگرفت. صدای خفاشی از جایی به گوشش میرسید. صدا نزدیک ونزدیکتر میشد. خفاش را میدید که از روبه رو، سویش در پرواز است؛ یک خفاش بزرک به اندازۀ یک گوسپند قربانی. خفاش که به دهن غار میرسید صالح میگفت«مرا به دریای رحمت خدا برسان» خفاش میبردش به آنسوی کوهها و درکنار یک دریا رهایش میکرد. دریا مست میبود، کف برلب میداشت، غُر میزد صالح سویش روان میشد. به کنار دریا که میرسید طالبان را میدید که هندوان لاغر و سیاه سوخته را پیش انداخته و شلاق زنان از لب دریا دورشان میکنند. هندوها دستها را سپر سر و روی ساخته پس پس میرفتند:

ـ چرا میزنی؟ دریا از توست؟!

 طالبان همانطور کاکه و بیخیال، خشک وکوتاه، میگفتند:

ـ خاکستر مرده های تان را گورکنید. دراین دریا بلقطعاً اجازه نیست.

صالح خود را کلوله کرده می انداخت میان دریا. دریای رحمت، برابر با وعده، لبریز شیر وعسل میبود مایع غلیظ و چسپناکی تنش را قالب میگرفت. وحشتزده خود را بیرون میکشید. یک خیل زنبور چشم سپید گرسنه، بر سر وتن شیرینش هجوم می آوردند.صالح وحشتزده زنبور هارا از خود دور میراند اما وقتی میدید که طالبان شکاکانه نگاهش میکنند، آرام میگرفت، به صدای بلند میگفت«قربان دریای رحمتت شوم خدا»اما دراعماق دل از دریا هیچ خوشش نیامده بود.وقتی میدید که دریا بردلش ننشسته وارخطا میشد، توبه توبه گویان، شیطان را لعنت میکرد اما بی ارادۀ او، کسی در دلش میگفت«از این دریا خوشم نیامد»سراسیمه میشد« قربان دریای رحمتت شوم» «از دریا خوشم نیامد» «قربان دریای رحمتت شوم»«از دریا خوشم نیامد».از دلتنگی چیغ میکشید، به گریه می افتاد وناگهان بیدار میشد. بیداری غم نوی بود که به مبارکبادش می آمد. خواب خود را خودش تعبیر میکرد و بسیار زود می فهمید که سر وکارش با شیطان است. مثل یک مار زخم خورده، پیچ میخورد. سنگر میگرفت. سینه را صاف میکرد.آیه از پس آیه، سی چهل نام معروف خدا وچندین دعای رد بلا را ضربه میکرد سوی سنگر شیطان.

یک وقت صدای خود را میشنید؛ صدایش مثل یک توپک رابری، از یک دیوار غاربه دیوار دیگرش خیز میزد. توپکها زیاد میشدند، خیزکهایشان هم تندتر میشدند، سوی خود صالح می پریدند، حوالۀ سر و رویش میشدند. توپکها چوچه های نوزاد پشک میشدند، با چنگالهای تیز ودهنهای پُرخنده.سوی صالح خیز میزدند، بر رویش چنگ می انداختند، «ونگ» میزدند. صالح سر را به هر سو خم وراست میکرد، دستها را سپر سر و روی میساخت . دهنش کف میکرد. سرش به کفیدن میرسید. صدایش که به خُر خُر یک گوسالۀ حلقوم بریده، مانند میشد.دیگراز خود بیخود میگشت وباز میرفت به دنیایی که چندین بار دیگر هم رفته بود. صالح را دیگر کسی نزد طبیب به مداوا هم نمیبرد. خودش گفته بود« درحال مرگ هم اگر باشم، دوای داکتری نمیخورم»صالح به توکُل چنگ زده بود وپیر رزاقو هم اطمینانش داده بود که «حالا دیگر کم مانده است » .

 آفتاب پس از یک مقاومت بیثمر،زده وزخمی، خود را به پشت کوه رسانده پنهان شده بود اما شام، در جستجویش چقر وچقوریهارا گز وپل میکرد صدای خاموشش از دهن تاریکیها برمیخاست«چی شد این آفتاب.بی پدر..؟!»

چلپاسه ها که بوی جنگ شنیده بودند باز وارخطا به هرسو دویدند صالح هم که دیگر خسته شده بود،خود را به درون غارکشاند. زانو در بغل به دیوار درشت سنگی تکیه زد. نو پینکی رفته بود که دستی شورش داد:

ـ ای فدایی سبیل الله، نصیبت را آوردم.

خادم، مرد کوتاه قدِ سپید پوش، گیلاس شیر وچند تا خرما را پیش رویش گذاشت. صالح گفت:

ـ شکر گذار نعمتهای خداستم برادر .

  خلاف روز های اول، حالا از گپ زدن با این زبان روحانی، هیچ خندۀ شان نمیگرفت، عادت کرده بودند.

 صالح گرچه از اشتها مانده بود اما شیر وچند تا خرما را هر روزه باید میخورد که بیخی از اخ وتوخ نیافتد. میگفتند که، فدایی اگر چیزی نخورد از شیمه می افتد از ذکر خدا میماند و فدایی اگر در نیمۀ راه ازذکر خداباز ماند، حتماً زده میشود

خادم، شیطان چراغک دود زده را از تاقچۀ سنگی گرفت و روشنش کرد. ازچپه یخن واسکت، سوزنی بیرون کشید، پارا بر پا دور داد و مشغول پالیدن خار درکف پای خود شد.

صوفی گیلاس شیرش را سرکشید، سر بر زانو گذاشت وبا نگاههای پژمرده، به تلاش خادم خیره ماند. بسیار زود با موجهای خواب، ازآن ماحول تیره، کنده شد.

 صالح در بیداری، هلیکوپتر را فقط در هوا دیده بود؛ به اندازۀ یک بمبیرک در حال پرواز. حالا صالح در تاریکی مطلق رها شده بود. در دور و برش دیگر هیچ چیزی نبود، فقط یک گوشخزک درازبود که مثل یک زنجیربی پایان، میان گوشش گم شده میرفت. حلقه های این زنجیر، بی وقفه وتیزتیز«غیت غیت غیت غیت»صدا میکردند، مثل پروانه های یک هلیکوپترِدرحال پرواز...

پسانتر، کلۀ صالح، قلۀ بلند یک کوه بود .دانه های برف یک یک بر پیشانیش، مینشستند. از پشت توده های ابر به آسمان نگاه میکرد که اگر آفتاب در پس شان خوابیده باشد اما آفتاب نبود، برف میبارید ومیبارید وهمه برفها بر پیشانی اوانبار میشدند...

یک وقت شنید که صدایی میگوید:

ــ صالح!...صالح.!.

 دل صالح حالایک آیینۀ صیقلی شده بود. با هر چیزی که مقابلش میساخت، از« احوالات » خبرش میداد. با چشم همان دل صیقلیش حالا میدید که دم دهنۀ غار، چملک نشسته، باد شوخ، دانه های سرد برف را دامن دامن میگیرد، بر سر و رویش میپاشد ومیگریزد؛ صالح حالا با همه چیز آشنا و رفیق بود.با بادهم رفیق بود. صالح دستهای خودرا بیشتر میان رانها فرو میکند و از زیرابروهای خود، تند سویش میبیند  :

ـ چرا آزارم میدهی؟

باد میگوید:

ـ صالح!.بخیز...

ـ تاکه آفتاب را نبینم، نمیخیزم.

صالح بخیز!

ـ می افتم، پایان می افتم میان دره.

ـ من همراهت استم. صالح

صالح که ازین گفت وگو در دل بیدار شده بود،آهسته.چشم باز کرد. غیر از ابر وغبار چیزی نبود.چشمهارا دوباره بست اما دستمال سرد پُر از جغله های یخ برپیشانیش هموار شد. صالح چشم گشود. یک کسی آهسته بر رویش با محبت سیلی میزد:

ـ صالح بیدار شو، بخیز!

صالح بیدار بود اما خودش باورنداشت:

ـ خواب استم یا بیدار؟ 

زنی از کنارگوشش گفت:  :

ـ بیدار شدی؟ بخیزکه رفتنی استیم.

 صالح بیدار شده بود صدای یک موسیقی آرامبخش به گوشش میرسید؛ کسی یک تاره یک تاره، رباب میزد. زنی که دستمالی پُراز جغله های یخ در دست داشت، در گوشش گفت:

ـ چرا بیدار نمیشوی صالح ؟

 زن چشمان سیاه داشت. مژه هایش به درازی یک بند انگشت بودند. هر بار که زن پلک میزد دل صالح میلرزید که مباد مژه هایش به هم پیچ بخورند و این چشمان سیاه، بسته بمانند اما چنین نمیشد، زن پلک میزد و صالح در دل میگفت«آدمیزاد نیست»سپیدی دست وروی زن به زنهای ده، هیچ مانند نبود.

چیزی ازخاطر صالح گذشت، خیز زد ودر جایش نشست.«عجب!» از غار و از بوجی ریگ زیر سرش، خبری نبود بریک تخت خواب کلان نشسته بود. بسترخوابش سپید وپاکیزه بود. همان زن چشم سیاه گفت:

ـ بیدار شدی؟

ـ همشیره این جا کجاست؟

زن سراسیمه دست خود را بر دهنش گذاشت  :

ـ بازمرا همشیره گفتی؟من ثمره استم، زن تو !

ـ زن من؟!

صدای گریۀ زن برخاست:

ـ صالح به راستی چیزی به یادت نمی آید؟

ـ تو کی استی؟

زن ناگهان به گریه افتاد وبا صدای گریه آلودی زیر لب دعا کرد:

ـ خدایا! به برکت این مکان مقدس، صالح را شفا بده.

ترکهای سر صالح ناگهان باز شدند..« قربان دربارت!» دست ثمره را فشرد:

ـ دیگران کجاستند ؟

ثمره دست خود را به شدت از دستش بیرون کشید:

ـ تو یک هفته را همراه من بالای همین تخت خواب بوده ای.یادت نمی آید؟!

 شادی مثل آب جوشان آفتابۀ میان تنور، در رگهای صالح به هرسود دوید. طبعش شگفت. در دل گفت « اخ! کاش که یادم بیاید» صد دل را یکدل کرد:

ـ من در کجا استم؟

ثمره از قهر زیاد خندید:

ـ هر روز میپرسی که من کجا ستم. گفتمت که در« ساحل دریای رحمت».چرا به یادت نمیماند؟!

 صالح در دل باخود گفت«این را میگویند دریای رحمت ! شیطان چی گپهایی را دردلم می انداخت»

دستی از میان ابر پیش آمد. یک دانه خرما ویک جام شربت را سویش گرفت. ثمره گفت:

ـ ساقی حوض کوثر برایت روان کرده است.

صالح خرما را به دهن برد. جام شربت را هم سر کشید. ثمره گفت:

ـ خسته اش را دور نیاندازی که رویش نام خدا نوشته شده است.

صالح نام «الله» را روی خرما خوانده توانست. خسته را درجیب گذاشت.

از میان غبار، یک مرد سپید پوش با موهای درازسپید، با ریش سپید دراز تا سر ناف، بیرون برآمد. به نظر صالح آمد که خدا این مرد را از یک تکه پنیر بسیار کلان تراشیده ونفس داده و میان ابرهای متراکم، رهایش کرده است . چشم به آن مرد داشت که ناگهانی بر حقیقت دست یافت« همین خضراست والله!» 

مرد گفت:

ـ صالح را ببرید.

ثمره صالح را برچوکی چرخدار،ازمیان غباربه راه انداخت.

چشم صالح از دوقدمیش به آنسوتر راه نداشت. یکبار فکر کرد که همراه با آنها زمین هم روان است اما وقتی به پاهای ثمره دید، فهمید که غلط کرده است، چون ثمره میرفت و میرفت وآن هم به یک سرعت ثابت، که نه سست میشد و نه تیز.

شادمانی صالح دم به دم بالا میرفت. سرش که به سویی بی موازنه میشد، خوشش می آمد. دلش میخواست که در یک چمن فراخ روان باشد، از یکسر تا سر دیگرچمن لوت بزند، بخندد برخیزد، لوت بزند، برخیزد...گشنه نبود. تشنه نبود. در سرش هوای صحرا گشت هم نبود...

 وارد اتاقی شدند. در اینجا هم یک مرد سپید پوش پنیری کنار تختی ایستاده بود.صالح در دل گفت« مرا ببین که فکر میکردم خضر یکیست»ثمره گفت:

« صالح را برای معاینۀ آخری آورده ام.

مرد صدا کرد:

ـ ابجد!

از میان غبار، یک چهرۀ نورانی پدیدارشد. مرد سپید پوش، اول به صالح گفت :

ـ باز مثل دیروز مشت ولگد میزنی، یا آرام میشینی؟

مزۀ دهن صالح بد شد« یکدفعه دراین گپ محکمم نگیرد» اما وقتی مرد سپید پوش به ابجد اشاره کرد :

ـ فدایی را آماده کن.

صالح در دل خود را ملامت کرد« چی خوب آدم است! مرا خدا زده، حق و ناحق به کون هرگپ میچسپم».

ابجد پاهای صالح را برهنه کرد و روی یک میز شفاف گذاشت.صالح تازه میدید که کفشهای شیشه یی به پایش بوده است. مرد سپید پوش باسوزن پاهایش را قت قتک داد:

ـ درد یا قت قتک چیزی حس میکنی؟

ـ نی خضر صاحب.

 مرد سپید پوش سویش حیران حیران نگاه کرد. بر سرش دست کشید:

ـ مرا از کجا شناختی صالح ؟!

ـ همینطورخدایی دردلم گشت.

ـ تو نزدیکترین دوست خداستی.از میان سه صد و شصت وشش فدایی، تنها تو مرا شناختی! دل تو مثل قرص آفتاب روشن است.

گردن را یکبغله گرفت وبه پشت سرصدا کرد:

ـ دوسیۀ صالح را بیارید.

در یک چشم برهم زدن، از میان غبار یک دست سپید برفی، یک گیلاس آب را بر سر میز گذاشت. صالح باز بیدلیل احساس شادمانی کرد. دلش خواست گیلاس آب را بگیرد وسر بکشد وبرخیزد شانه گک بزند و به رقص بپردازد.اما آن مرد سپید پوش،انگشتش را میان گیلاس آب فرو برد وبیرون کشید. به پشت ناخن انگشت خود نگاه کرد وخواند:

ـ صوفی محمد صالح ولد جلال الدین، نی؟

ـ بلی صاحب، خودم استم.

مرد سپید پوش باز به انگشت خود نگاه کرد:

ـ خانه ات راکت خورده، زن وبچه ومادرت شهید شده اند؟

صالح گفت: 

ـ حقیقت میگویید صاحب.

ـ آیا آرزو داری که به عوض بی بی ثمره با زنت گل بی بی، دوباره یکجا شوی؟

چشمان صالح گشاد شدند:

ـ  با..گل..بی بی؟

ـ بلی .

  گل بی بی جلو چشم صالح ایستاده بود؛ در همان پیراهن زردی که گلهایی سرخ وآبی داشت وچین کمرش بالاتر از پستانهایش بود. بوی شبدر، بوی سرگین گرم، فضای اتاق را پر کرد.آهسته از زیر چشم به روی سپید وچشمهای به غایت سیاه ثمره دید. مردسپید پوش گفت:

ـ وقت کم است.بگو با گل بی بی یا با ثمره؟

صالح خندید، سرش رفت به یکسو. زبانش مثل زبان یک طوطی سخنگو کلوله شده بود:

ـ گل بی بی.. نیست.. شهید  شده.است.شهید تا ..روز قیامت در.خواب ..است من..با.. ثمره..عروسی..میکنم صاحب.

مرد سپید پوش گفت:

ـ میخواهی به همان غار برگردی، ریاضت بکشی تا به دیدار خدا برسی یا میخواهی با ثمره ازدواج کنی؟

  مرد سپید پوش،سوالها یی سخت میکرد. صالح ازین مرد بدش آمد« حتماً داکتر است این آدم. یا خدا من چی بگویمش ؟»

طبیب گفت:

ـ وقت ما کم است.

ثمره دستش را میفشرد. صالح به دورادور اتاق با شک نگاه میکرد «یعنی من در جنت استم؟»چرتش خراب شد، خراب شد،خراب شد و یک بار ناگهانی با مشت بر بازوی چوکی کوبیدن گرفت .دیوانه شده بود.محکمش گرفتند. طبیب بر سرش دست کشید:

ـ چرا، چی شد؟

صالح کله گک میزد، صدایش گریه آلود بود، با مشت بر چوکی میکوبید. زبانش کلوله شده بود، گپهایش هم کلوله کلوله از دهنش بیرون میشدند:

ـ شیطان مرا.. آرام نمیماند ..صاحب ! در دلم   وسوسه...

 طبیب بر کسی صدا زد:

ـ هله.زود میز را آماده کنید،زود! زود! هله که در دلش وسوسه افتاده.

 بدو بدو شروع شد. هر یک، سراسیمه به اطلاع دیگری میرسانید:

ـ دچار وسوسۀ شیطان شده است.شک به دلش راه یافته. هله زود!!.

صالح یکی دو گام آنسوتر را غبار آلود میدید. بر تخت هموارش کردند.سر وصدا از میان غبار برمیخاست.یک دست سپید زنانه از میان غبار پیش آمد، جامی را پیش آورد. طبیب سوی صالح اشاره کرد:

ـ از حوض کوثر است. بگیر.

صالح جام را گرفت. عجب درخششی داشت جام؛ مثل طلا بل میزد.میانش آب سرخی بود. طبیب گفت:

ـ این آخرین آزمایش است. اگر ترس شیطان از دلت پرید خوب، اگرنی باید پس بروی به غار کوه مراد و بازهم باید ادامه بدهی.

صالح جام را برداشت وسرکشید.آب گوارا و خوشبویی بود.سر را بر متکای تخت گذاشت و با شیطان در جدل شد«در دلم شک می اندازی که بگویم در جنت نیستم،هه؟ اما استم. درجنت استم! من در جنت استم!!»در لایه های پایینی خاطرش برقکی بل زد «نیستم» سرش داغ شد«استم» «نیستم»« استم » «نیستم» مشتش را محکم بر سینه فرود آورد، چیغ کشید:

ـ استم!! استم !! درجنت استم!!   

باز محکمش گرفتند. مرد سپید پوش پیشانیش را بوسید:

ـ مبارک باشد! تو نمیترسی.قبول شدی.

  صالح را از میان غبارعبور میدادند. دلش میخواست که از خوشی چیغ بکشد، بدود، با هرکسی که از جلوش می آید، بغلکشی کند اما وقتی ارادۀ برخاستن میکرد میدید که پاهایش دم ندارند.

به اتاق رسیدند. روی تخت درازش کردند.ابرهای متراکم در دور وبرش زیاد شده میرفت.از میان ابرها یک دست سپید بیرون شد، یک دسته لالۀ سرخ وزرد را سویش گرفت:

ـ مبارک باشد.تو قبول شدی.

ثمره که درکنارش دراز خوابیده بود، دستش را دور گردنش حلقه کرد وخود را برسینه اش فشرد.

صالح از پس پردۀ غبار، یک دریچه را میدید. دریچۀ روشن را میدید.دریچه مُشرِف بر جاده بود .جاده هم مزدحم بود.مردم سر گردان به هرسو در رفت وآمد بودند. یک مرد که سرش را میان قفسی فروبرده بود، در میان ازدحام مردم، سراسیمه روان بود.ازلای سیمهای قفس روشنی سپیدی بیرون میتراوید. ثمره گفت:

ـ بیچاره گک، سرش در زندان تنش بند مانده است.

صالح در جایش کمی استوار شد.مرد قفس بر سر، میان جمعیت مردم ایستاد ودست به جیب برد.ناگهان صدای انفجارمدهشی، ابرها راتکان داد. جاده را گرد وخاک تیره فراگرفت.بدو بدو آغاز شد. مردم گریختند وقتی گرد وخاک فرونشست صالح دید که از میان قفس، سرِیک مرد خوش سیمای جوان بیرون برآمد.مرد برشانه های خود دوبال کوتاه داشت، کمی دوید، سوی آسمان نگاه کرد وناگهان به پرواز درآمد.بلند شد، بلند شد ودرمیان ستاره گان یک آسمان تاریک گم گشت. ثمره روی خود را به پشت سر دور داد وبرکسی صدا زد:

ـ مدینه! مبارک !

صدایی از میان ابرها برخاست:

ـ چی گپ است؟

ـ خود را تیار کن.

ـ چرا؟

ـ یک فدایی دیگر هم در راه است.

صالح گفت:

ـ این آدم کی بود؟

ـ فدایی بود سرش در قفس تن بند مانده بود، سر خود را از زندان تن آزاد ساخت.حالا میرسد. میبینیش.

صالح در جایش نشست. بر پنجه های پای خود دست کشید، اما پاهایش حس نداشتند. غمگین شد، سر را میان دستها گرفت .ثمره گفت :

ـ چرا به فکر رفتی؟

ـ پاهای من خوب میشوند؟

ثمره خود را برسینه اش انداخت:

ـ تو قبول شده ای، فقط یک حمله مانده است پاهای تو هم در قفس تنت بند مانده اند. به محض یک انفجار پاهایت آزاد میشوند.. وتو بر سر همین تخت در کنار من قرار میگیری.اما باید عجله کنی که این روزها تعداد فداییان زیاد شده اند نشود که مرا به کس دیگری بدهند. یک کس دیگر هم خواستگار من است. اما من از او خوشم نمی. من از دیر وقت منتظر تو بودم.

ـ فدایی است؟

ـ هان.

و صدا کرد:

ـ مروه! عکس بیقرار را بیاور.

دستی از میان غبار پیش آمد. قاب عکسی را به دست ثمره داد. ثمره عکس را سوی صالح گرفت:

ـ ببین اما هوش کن که حسود نشوی که حسادت در ساحل دریای رحمت گناه است.

چشمان صالح از حدقه بیرون برآمدند. ثمره گفت:

ـ چرا ؟ چی شد؟

ـ این که جیلانی است.

ـ شاید جیلانی بوده باشد اما نام جنتیش بیقرار است.

ـ این جیلانی بر پیشانی خود یک چاپ کلان سالدانه داشت.

ـ درست گفتی اما خود را در دریای رحمت شست .

 رنگ صالح کمی پریده بود. ثمره دست درگردنش حلقه کرد:

ـ صدتای بیقرار را فدای دندان شکسته ات میسازم. هیچ غم نخور . من منتظرت میمانم اما زودتر بیایی.

ـ من می آیم ثمره.

ـ من هم منتظرت میمانم.

  همدیگر را بغل کردند.صالح بغل گردن ثمره رابوسید وثمره لبهایش را.صالح از کمرش محکم گرفت.هردو در یکدیگر گم شدند .

صالح درعمرش آنقدر مشتاق همآغوشی باکسی نبود. به تن برهنۀ ثمره که میدید، حیران میماند « چقدر سپید است»در تابستانهای داغ، از پشت انبوه درختان، جر وجوی ده را دزدانه بسیار نظاره کرده بود اما به یادش نمی آمد که تن زنی را به آن پیمانه سپید دیده باشد. صالح گپ نمیزد، تنها صدای نفسهای تندش بود که درسکوت اتاق طنین داشت. تن ثمره بوی عطر سنجد داشت. اتاق پُراز عطر سنجد بود. یگان بارهم صدای مهربان ثمره را، ضعیف و پاره پاره میشنید:

ـ تا وقتی که آمادۀ آمدن شوی من هر شب به دیدنت می ایم..تو که خواب شدی من..به دیدنت می آیم. مرا از بوی عطرم..بشناس..از بوی...عطر..سنجد ..اما به کس نگویی که من عطر سنجد میزنم.

صالح حس میکرد که از این صدا کم کمک دور شده میرود. وارخطا به هرسومیدید اما حس میکرد که در میان آب است و سوی اعماقش ته نشین میشود.صدای ثمره را از درون خود می شنید:

ـ من هر شب   به دیدنت .می..آاا..یم. دیر نکنی ی ی!!

 صالح درکوچه باغی خاک آلود، در زیر درختان سنجد درازافتاده بود. درکوچه فقط عطرسنجد بود که اینسو وآنسو میرفت. بازهم صدایی در گوشش میپیچید «غیت غیت غیت غیت »، مثل صدای پروانه های یک هلیکوپتر در حال پرواز. یک مارکلان وحشتناک، ازبالای دیوارشاریدۀ کوچه، سر را به پایین آویزان کرده بود وزبانک میزد.صدای غیت غیت از دهن همین مار بیرون میشد.

کوچه از عطر سنجد پُر بود. کوچه را آب گل آلودی پُر کرده بود اما صالح در میان همان آب گل آلود هم ماهیان شوخ رنگه را میدید که از جلو چشمش دسته دسته رد میشدند و با شهپرهای دراز شان، سر وروی صالح را نوازش میدادند...

صالح حس میکرد که در میان آب، نفسش تنگی میکند.آب به دهنش راه بازکرده بود. هرچی دست وپا زد که نفس بکشد نمیشد. چیغ کشید ،چیغ کشید، نفسش باز شد. درجایش نشست.عرق کرده بود.بالشت ریگی زیر سرش، تر بود.به چار طرف غار نگاه کرد. .خادم دم دهنۀ غار نشسته بود وخار پایش را میپالید. شیطانچراغک با شعلۀ بیقرارش، همانطور بیحال وکمنور،میسوخت. صالح سر را دوباره بر بوجی گذاشت. در دل گفت« یعنی من خواب میدیدم؟» پاسخی نداشت. اینبار بلند بر زبانش آمد:

ـ من خواب میدیدم؟

 خادم آهسته سر بلند کرد اما با چشمان از حدقه برآمده صدا کشید:

ـ ریشت؟!

 صالح بر روی خود دست کشید.ریشش کجا بود؟وارخطا به لباسهای خود دید. لباس نو به تنش بود.بوی عطر سنجد به دورش خرگاه زده بود.از جایش خیز زد. شتابان از غار بیرون شد

میدوید، دلش سخت میتپید. میترسید که قلبش از تپیدن باز نماند. شادمانی درونش از کوههای سیاه دره هم گرانتر بود. میترسید که نارسیده به خانه، نارسیده به نزد پیر رزاقو، یکبار از شادی، منفجر نشود. تمام خوشی را با اضطراب درونش یکجا کرد و از بیخ نافش یک نعرۀ حیدری کشید«در بهشت خدا بودم!!» اما نمی فهمید که چیغ کشیده است. صدایش به کوهستان رسید. وقتی به تیغه های بُران قله ها برخورد، پژواکش را از خم وپیچ دره ها شنید که از یک کوه به کوه دیگر برمیخورد و پاره پاره وبیمعنا میان دره پخش میشد«هشت خدا بودم!!...دا. بودم !!..آبودم!!»

زمین و آسمان شهادت دادند که صالح دربهشت خدا بوده است وصالح هم این را شنیده بود.

                            

 

 

 

شماره  ‌-  شماره يازدهم ‌- نومبر‌- ديدگاه