Home    Archive   Contact  Links   Communication
 
 

 

 

لهیب

چه بی صدا ، چه تنها دریچه ها میسوخت

زمتن زندگی دست ِ دعای ما میسوخت

درون خانه ی خالی زعطر نان و نفس

قصیده و غزل و تار و دلربا میسوخت

فرشته های بهشتی ، زنان ساده و پاک

در انتظار ، در آتش جدا جدا میسوخت

به کوچه های گذرگاه عاشقانه ی ماه

سپید چادر فردوس کبریا میسوخت

دگر زشهر سپیدار و از ولایت نور

طلایه داری نیامد قد ِ وفا میسوخت

نمی شناخت کسی سیر روشنایی و نور

بلند کاج غرور و پر ِ هما میسوخت

و پنجه های درخت پر از ستاره و سیب

در امتداد شب تلخ ماجرا میسوخت

برای غربت ده ، درد روستا ، غم کوه

حریر گیسوی خورشید آشنا میسوخت

خدا به گریه پشیمانی می نوشت و دریغ

و از شقاوت " انسان " خودِ خدا میسوخت

 

شماره  ‌-  شماره يازدهم ‌- نومبر‌- ديدگاه