|
لهیب
چه بی صدا ، چه تنها دریچه ها میسوخت
زمتن زندگی دست ِ دعای ما میسوخت
درون خانه ی خالی زعطر نان و نفس
قصیده و غزل و تار و دلربا میسوخت
فرشته های بهشتی ، زنان ساده و پاک
در انتظار ، در آتش جدا جدا میسوخت
به کوچه های گذرگاه عاشقانه ی ماه
سپید چادر فردوس کبریا میسوخت
دگر زشهر سپیدار و از ولایت نور
طلایه داری نیامد قد ِ وفا میسوخت
نمی شناخت کسی سیر روشنایی و نور
بلند کاج غرور و پر ِ هما میسوخت
و پنجه های درخت پر از ستاره و سیب
در امتداد شب تلخ ماجرا میسوخت
برای غربت ده ، درد روستا ، غم کوه
حریر گیسوی خورشید آشنا میسوخت
خدا به گریه پشیمانی می نوشت و دریغ
و از شقاوت " انسان " خودِ خدا میسوخت
|