|
بنیاد گرائی و امر مقدس
رويز دستمالچي
بنيادگرائي نه فقط در انديشه است و نه فقط در
دين و مذهب. بنياد گرايائي داراي محتوا و شكل است.
ميتوان در محتوا ، يا درشكل ، يا درهر دو رفتاري بنيادگرا
داشت. آن كس كه سياست را “ مذهبي“ ميكند، مخالف سياسياش،
دگرانديش را "شيطان“ خواهد ناميد. بنيادگرا اصولاً دگرانديش
را“ دشمن “ ميبيند. دشمن مخالف سياسي نيست. دشمن بايد نابود
شود. انديشه “ دگر “ براي بنيادگرا اصولاً بيمعنا ست زيرا،
دنياي بنيادگرا بسته و محدود به “ ارزش“هائي خدشه ناپذير،
جهانشمول، ازلي و ابدي است. انديشه “ دگر“ خطري براي دنياي (
ذهني ) بنيادگرا است . دنياي او فرو خواهد پاشيد. پس
بنيادگرا، پيش از آنكه دنيايش در برخورد انديشهها
فروپاشد، كمربه نابودي “ دشمن“، دگرانديش، ميبندد. بنيادگرائي
همواره در برابر روشنگري ايستاده است و در آينده نيز
خواهد ايستاد.
بنیادگرا همواره در تلاش حفظ "امر مقدس"و ناموس است.او به
مقدسات همه توهین میکند اما وای اگر به "مقدسات" او خدشه ای
وارد شود. در تصور او امر "مقدس" فقط از حقوق او است.
بنيادگرائي اصولاً جنبشي اجتماعي (و سياسي) برعليه
مدرنيسم ، فردگرائي و سكولاريسم است. بنيادگرائي بحران
فروپاشي ارزشهاي كهن و “ سنت “ است ، ونيز ترس انسان از“ فرد“
شدن در دنياي مدرن ، و پس ترس او از“ تنهائي “ اوست. بنیادگرا
مي خواهد دو باره به درون “ امت “ ( جمع بي چهره انسانها ،
تودة انسانها )، به درون جمع برگردد. برگشت او براي گريزاز
تنهائي او دردنياي مدرن با مشكلات بي پايانش و پناه گرفتن
دوباره در جمع ياران هم سطح، هم فكر، هم سرنوشت ، با روابط و
مناسباتي ساده و از پيش روشن ، يعني حفظ دنياي“ كهن“ است.
جنبش“ ده “ برعليه شهر است. جنبش پيروان“ دوران خوب گذشته “.
بنيادگرا همواره در ارزوي آن سالهاست. ميخواهد
براي حل مشگل خود و جامعه به عقب برگردد. به زندگي“ ساده “
پيش. او توان فهم و توان استقامت در برابر روابط و مناسبات سخت
و پيچيده دوران مدرن را ندارد. مشگل خود را در اختراع “ ماشين
بخار“ مي بيند . ماشين بخار را خرد ميكند تا مشكل بيكارياش را
حل كند. در پي نابودي صنعت بزرگ است تا توليد خردهاش را نجات
دهد. با آزاديهاي زنان مخالفت ميكند تا “ ناموساش “ را حفظ
كند. ترس او در فروپاشي“ سنت“هاي زندگي و از ميان رفتن
نهادهاي“ هزار ساله “ وابسته به آن است. او خواهان جلوگيري از
حركت چرخ تاريخ به پيش است تا “ دنياي ذهني “ اش فرو نریزد.
ريشه بنيادگرائي در ايالات متحده آمريكا و
مربوط به ابتداي قرن بيستم است. حركتي ديني ـ مذهبي، براساس
اصول كتاب“ مقدس“، و رد هرآنچه كه با اصول اين كتاب در تطابق
نبود. و پس، نفي انديشهها و افكار مدرن و پديدههاي مربوط به
جامعه پسا كهن. بنيادگرائي امروز تركيبي است از حركتهاي ديني
ـ مذهبي“ اصول گرايانه “ با حركتهاي سياسي. جنبشي كه مدعي
حقيقت مطلق است و براي خويش رسالتي “ الهي “ اجتماعي تصور
ميكند.
محتواي بنياد گرائي ميتواند كاملا
متفاوت باشد: سياسي يا ديني ـ مذهبي باشد، فرهنگي يا اخلاقي،
قومي يا نژادي باشد و... وجه مشترك آنها در“ مقدس“ کردن تصورات
خویش است. هرگونه برخورد عقلي و علمي و ... به اصول و محتواي
آنها ممنوع است. از نظر بنیادگرایان تصورات آنها مطلق و مقدس و
بالاترين ارزشهاست . یعنی عين واقعيت یاحقيقت جهان است. اصولا
خودٍ گيتي است. چنين نگاهي به خويش و پيرامون، يعني ايجاد يك
ديوار حفاظي در برابر ذهنيت خويش. بنيادگرايان بحث و گفتگو
(ديالوگ) نمي كنند. بحث و گفتگو، يا گفتمان، موجب ترس درآنها
ميشود . ترس از تزلزل ارزشهاي“ سنگ “ شده. تصويرآنها از
جهان“ سياه “ و سفيد “، دوست و دشمن، است. دنياي بنيادگرايان،
دنيائي بسته و تنگ است. برداشت و نگاه آنها از واقعيتهاي
تاريخي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و... و حتا طبيعي،
همواره همان نگاه از پشت عينك ايدئولوژيك ومتعصبانه است. همان“
ذهنيت“ مطلق و خلل ناپذير. بنيادگرائي ويژه فقط اهل دين
نيست. هر جهان بينياي ميتواند اصولاً بنيادگرا شود. اگر
پيروان دين و مذهب، يا مرام و مسلك، يا جهان بينياي
(ايدئولوژيي) همگام با تغييرات و تحولات جامعه حركت نكنند، و
اعتقادات خود را خلل و خدشه ناپذير تصور كنند، چه بخواهند و چه
نخواهند به سوي اصولي گري و بنيادگرائي خواهند رفت.
بنيادگرائي داراي محتوا و شكل است. تعيين كننده در بنيادگرائي
الزاما محتواي آن نيست. تعيين كننده و معيار اساسي نوع
رفتار و شكل برخورد صاحب آن افكار با کسانی است كه داراي
انديشههاي ديگري، دگرانديش، هستند. در اينجا نه محتواي“
تصورات “ يا “ پيش فرضهاي“ مطلق بنيادگرايانه، بلكه راه و روش،
يا شيوه، به كرسي نشاندن و تبليغ و ترويج آنها مهم است. در
جهان، و در ميان پيروان تمام ادیان و مذهب ها، ميليونها كساني
يافت ميشوند كه، درانديشه، بسيار بنيادگرا هستند اما در عمل
ميپذيرند كه “ موسي به دين خويش و عيسي به دين خويش“ است.
يعني همزيستي خويش در كنار ساير انديشه ها و اعتقادات را
ميپذيرند .
بنياد گرا دشمن خردگرائي، دمكراسي وآموزش و پرورش دمكراتيك
است. او بدنبال“ هويت“ گروهي است. فرد( انديويدئوم ) را
نميپذيرد. ميخواهد دردرون“ جمع“ امت حل شود تا بارمسئوليت
فردي از دوش او برداشته شود. او“ اصولگرا“ است. به اصول خود ،
كه گویا مطلق، مقدس و جهانشمول است، ميچسبد. همه چيز براي او
“ ناموسي “ ميشود. پس او گفتگو ناپذير ، سازش و انتقاد
ناپذيرميگردد. هيچ گزينه ديگري را نميپذيرد. براي او جهان
همان نگاه يك سويه، تنگ و بستهاي است كه هرگز تغيير نخواهد
كرد. او تصوير فرد و جامعه، و ديگران، را فقط آنگونهاي
ميبيند كه اصولاش اجازه ميدهند. تصوراينكه، تصوير او از
جهان( ذهنيت او) ميتواند حتا داراي اشكال ( نه نادرست) باشد،
دنياي او را ( ذهنيت و معيارهاي اصوگرائي او را ) با خطر روبرو
ميكند. او بحث را با“ مشت “ پاسخ ميدهد. زيرا دگرانديش دشمن
است. دشمن نظام ( ذهنيت ) رويائي او. او انتقاد به رهبرياش را
( كه مقدس است) نه با كلام، كه با “ ساكت “ كردن رهبران مخالف
پاسخ ميگويد. براي او“ رهبرنماد مجسم تمام اصول او است. رهبر
او ميتواند زميني يا اسماني، باشد. بسته به محتوا و
اهداف آن جنبش. ميتواند نژادپرست، ناسيوناليست، پيرو اسلام
ناب محمدي، يهودي يا مسيحي بنيادگرا، و... يا پيروساير
انديشهها و جهان بينيهاي تام گرا باشد.
بنیادگرا " توهین" را با مشت پاسخ میدهد. اینکه توهین چیست؛
او خودش آن را تعریف میکند. هر چیز که در تطابق با ذهنیت او
نباشد "توهین" است.همه باید به ارزشهای مورد پذیرش او احترام
بگذارند. اما خود او مجاز و مختار و حتا محق است هر کاری
که دلش خواست با ارزشهای مورد پذیرش دیگران( با مقدسات آنها)
بکند.
بنيادگرائي، دراساس، ( اصولا ) جنبشي از سوي مذهبيان ( يا
مذهبي انديشان ) برعليه دنياي مدرن، يعني بر علیه فروپاشي
روابط و مناسبات پيشاسرمايه داري و گذار به جامعه اي است كه در
آن انسان تبديل به “ فرد “ ميشود. اين جنبش برعليه روشنگري،
برعليه ارزشهاي نوين و براي حفظ ارزش هاي كهن ( سنت ) است.
ميخواهد به همان“ حقيقت ازلي“، همان حقيقت هزارساله برگردد.
گذار جامعه از روابط و مناسبات پيشاسرمايه داري به مدرن،
خود سازندی پايههاي اجتماعي بنياد گرائي است. پيش از دنياي
جديد، همه بنياد گرا بودند. درآن زمان، جهان داراي يك
حقيقت و يك سويه بود و حقيقت والي داشت. فقط او ( والي )
حقيقت را تعريف و تفسير ميكرد . ابتدا و انجام زندگي ، محتوا و
راه و روشها ، همگي از پيش روشن بود. انسان در جمعي زندگي
ميكرد كه حلقهاي بي چهره از آن بود. دنياي مدرن با خود فرديت
انسان، تنهائي او، شكستن حقيقتهاي هزارساله، مسئوليت پذيري او
و... را به همراه آورد. انسان بنيادگرا از پديدههاي نوين ترس
دارد. ترس او از شكستن ارزشهاي مقدس او، از بي هويت شدناش،
از تنهائياش دربرابرمشگلات، از احساس عدم امنيت و غرق شدن
دردنياي ناشناختهها، از سردرگمي در دنياي بيكران ارزش ها و...
است.
پس بنيادگرائي هم وسیلهای برای مخالفت با دنیای مدرن است وهم
شيوهاي براي دفاع رواني انسان بي ريشه شده. انساني كه از
روابط و مناسبات سنتياش كنده شد و تمام ارزشهاي فردي و
اجتماعياش درحال فروپاشي هستند. انساني كه ديگر پوشش حفاظتي “
امت “ را ندارد و تك و تنها در دنياي بيكران انسانها، در
واحدهاي عظيم شهري با صدها ارزش متفاوت تا متضاد، ودر زير
بارمسئوليتهاي سنگين و گوناگون قرارميگيرد. پس، بنيادگرا به
مبارزه با دنياي نوين و دست آوردهاي آن ميپردازد: چندگرائي (
پلوراليسم )، حقوق بشر، دمكراسي، حكومت قانون،
قانونمداري، آزادي هاي فردي و اجتماعي ، ليبراليسم فرهنگي و
سياسي، حكومتهاي مدرن ( دمكراسيهاي پارلماني ليبرال ) و... و
حتا علوم. علم، ريشههاي انديشههاي خرافي او را يكي پس از
ديگري لرزاند و ميلرزاند. ارزشهايش را، دنياي ذهني او
را، معيارهاي غيرقابل تغيير و خدشه ناپذيرش را در هم فروخواهد
ريخت و او آنها را ( سرانجام ) كنارخواهد گذاشت. ترس از دنياي
ناشناخته ارزشهاي جديد، ترس از خطاي نابخشودني بزرگ، و
آزاديهاي فردي و اجتماعي او را از ريشههاي فرهنگي و سنتياش
جدا خواهد كرد و تنها خواهد گذاشت. بنیادگرا عادت به تقليد
داشت و اينبار بايد تعقل كند. درتقليد مسئوليت خوب و بد از آن
مرجع بود، در تعقل از آن خود اوست . او قبلا به سرنوشت خويش تن
ميداد. اكنون بايد سرنوشتاش را خودش رقم بزند. خود را از راه
آموزش و پرورش، و تربيت سياسي، بسازد. در تعيين حكومت سهيم شود
و حكومتگران را تعيين كند. قانون گذار شود و قانون مدار باشد.
او قبلا فقط مجري بود، قانون را ديگران مينوشتند، قضاوت را
ديگران ميكردند و حكومت هم از آن همانها بود. او فقط مجري بود
و بايد اطاعت ميكرد. او نه داراي“ حق “ كه داراي “ تكليف “
بود. دنياي او درگذشته “ ساده، خوب و زيبا “ بود. پيچيدگي
نداشت. او ميخواهد به همان دنيا ، به همان روابط و مناسبات
كهن برگردد. اما ممكن نيست. تلاش او بي ثمر است. كوبيدن آب
درهاونگ است. برگرداندان آب دريا به رودخانه، يا از
رودخانه به جويبار و كوهستان است .
بيناد گرا عادت به انديشيدن نداشت. اكنون بايد براي همه چيز
انديشه كند. زيرا مسئوليتها به خود او برخواهند گشت. او،
اگرميانديشيد، درهمان سيستم بستهاش بود. “ انديشيدن“ او
تفسير و توجيه مقولات دنياي كوچك و مطمئناش بود، ازسيستم هرگز
خارج نميشد.
دردنياي مدرن، جامعه چندگرا، پلوراليستي، است.“ حقيقت“ تكه شده
است و تعداد آن هر روز بيشتر ميشود. با تكه شدن حقيقت، راهها
گوناگون ميشوند. انسان سر درگم ميشود. انسان ميترسد. ترس
ازاشتباه، ترس از تنها ماندن، ترس از رفتن به“ ناكجاآباد“. پس
او، براي گريزاز ترسها، براي پيشگيري ازفروپاشي جهان بينياش(
ذهنيت بستهاش)، براي فرار از“ بحران هويت “، براي حفظ
ارزشهاي “ كهن“ و“ سنتي“ اجدادش، براي برگشتن به “ خويشتن
خويشاش“ وبراي فرارازخود بيگانگي اجتماعياش، به عقب
برميگردد، عكسالعملي“ ارتجاعي“ ميكند. او دنياي مدرن
را تهديدي براي زندگي خويش ميبيند. و پس، با برگشت به عقب،
زندگي مسالمت آميز و مشترك ميليونها انسان در كنار هم و با هم
را تحديد و تهديد ميكند. او در اين پس گرد، اصولش را
مقدس ميكند. “ رهبران“ او تجسم مطلق ارزشها و تقدس خلل
ناپذيراو ميشوند. او در رهبرش(همچنانكه درجمع امتاش) حل
ميشود. درميان امت احساس آرامش ميكند. احساس يكي، سرنوشت يكي،
اميدها و نااميديها يكي ، راهها يكي، شيوههاي زندگي يكي،همه
یک شکل و یک فکر و درپی هدفی واحد و یکسان و در راهی که مشترکا
پیموده می شود و... در ميان آنها دگرانديش وجود ندارد.
ازاين زمان به بعد، رهبر او مقدس و برفراز انسان ميشود.
تبعيت او از رهبر كو ، احساسي ـ عاطفي، مطلق و خلل ناپذير است.
وظيفه بنیادگرا نه تعقل كه تقليد است. رهبر او ميتواند
نماد “ الله “ به روي زمين، يا نماد“ملي “يا نماد “
نژادي برتر“، يا“ دين ـ مذهبي ناب “، يا تجسم روند تكامل “
تاريخي ـ طبقاتي“ باشد. دگرانديش مخالف مطلق او ميشود و“
دشمن“، “ شيطان“، “ جاسوس“، عامل امپرياليسم“، “ دشمن طبقاتي
“ و... ميشود. انديشه از موضوعيتاش بيرون ميآيد و
اختلاف نظر شخصي ميشود. دگرانديش كه “ دشمن “ شد، ديگر بحث با
دشمن بي معناست. دشمن را بايد نابودكرد. اعمال قهر عريان
برعليه دگرانديشان توجيه “ خردگرايانه “ مييابد .
محدويت دگرانديشان در آزاديهاي فردي و اجتماعي اشان يكي از
راههاست. ترور رواني، محدويت يا محروميت شغلي، اعمال قهر
فيزيكي تا حتا كشتن، اعمال قهرعريان خياباني، اعمال
قهرغيرعريان حكومتي از راه قانون گذاري، جرائم مطبوعاتي، جرائم
سياسي، جريمه، زندان و... تمام اينها براي اينكه
دگرانديشان از راه نادرست خود به “صراط مستقيم“ آنها بروند.
اساس جنبش روشنگری در مبارزه با امر مقدس است. به معنای عقلانی
کردن تمام امور. هیچ امری مهم تر از انسان و شرف و حیثیت او
وجود ندارد. نقد علمی– منطقی(اگر که قرار باشد که کارساز و
رهگشا باشد) نمیتواند در برابر هیچ "امرمقدسی" توقف نماید.و
اگر کرد دیگر روشنگری نیست. زیرا روشنگری یعنی رجوع به خرد و
علم و علوم مرز ایدئولوژیک یا ناموسی ندارند. برای رفتن به سوی
یک جامعه مدرن چارهای جز پذیرش خطرات ناشی از مبارزه با امر
مقدس نیست. زیرا "امر مقدس" ابزاری مهم در دست بنیادگرایان
در جهت سرکوب روشنگران و عبور جامعه از تاریکی به روشنائی است.
دراين گذاراز دنياي پيشامدرن به مدرن، براي پيش گيري از پس گرد
انسان به “ دوران خوب گذشته “، به ارزشهاي كهن و به سنت، براي
پيش گيري از فروافتادن جامعه به درة نظامهاي سياسي تام گرا، با
رهبراني عوام فريب ( دماگوگ)، نظام اجتماعي ـ سياسي نوين، و
روشنفكران و روشنگرانش، بايد بتوانند به نيازهاي انساني ـ
رواني شهروندي كه به اين مناسبات پرتاب شده است و همه چيز را
در“ خطر “ ميبيند، زيرا كه نه ميخواهد و نه ميتواند روابط و
مناسبات نوين، و نقش نوين انسان دراين روابط و مناسبات را درك
كند، به موقع تعريفي جديد از“ هويت“ او، نقشاش در جمع، “
فرديت “ او درجمع، نظام حكومت، رابطه ميان اختيار و آزادي
ومسئوليت او، عشق و سعادت، معيارهاي نوين اخلاق و علم اخلاق
و... ارائه دهند تا بنيادگرايان نتوانند دنياي مدرن را هدف
بگيرند و درتلاشي سرانجام بيهوده، انسان و جامعه را براي
مدتي كوتاه، قرباني تعصبات كورخود كنند.
برگرفته از سایت واژه/
شماره 7 /
ژانویه 2008
|