Home    Archive   Contact   
 

 

                                  

 مارکسیزم

لوئي آلتوسر

برگردان: ت. حقشناس

من در اینجا به تاملی مختصر روی شرایطی که در آن بسر می‌بریم بسنده خواهم کرد. زیرا توجه ما نسبت به تبعیدیان اروپای شرقی صرفا ناشی از حس کنجکاوی ما یا ابراز همدردی با آنان نیست. آنچه در کشورهای اروپای شرقی می‌گذرد، مستقیما به ما مربوط می‌شود چرا که ما نیز با آنچه در آنجا رخ می‌دهد مواجهیم. هر آنچه که در این کشورها جریان دارد بلاواسطه به ما مربوط است و بر چشم‌انداز ما، بر اهداف مبارزه ما و بر تئوری و عمل ما تاثیر قطعی می‌گذارد.

من باید از اینکه ملاحظات خود را طی چند دقیقه آنهم غالا مبهم و شماتیک و بدون موشکافی لازم بیان کنم از قبل پوزش بخواهم. بهرحال، مدتیست که مردم در بین خود، از بحران مارکسیسم صحبت می‌کنند. روسانا روساندا در نکاتی که برای شروع بحث مطرح کرد، این عبارت را به کار برد.

عبارت‌هائی هستند که در تاریخ مبارزات اجتماعی چنان نقش مشکوکی ایفا کرده که آدم در بکار بردن آنها تردید می‌کند. طی یک قرن عبارت «بحران مارکسیسم» بارها و بارها از طرف دشمنان جنبش کارگری – ولی با مقاصد معین خودشان – بکار برده شده تا فروپاشی و مرگ مارکسیسم را پیشگوئی کند. آنها از مشکلات، تضادها و شکست‌های جنبش کارگری، به نفع اهداف طبقاتی بورژوازی سوء استفاده نموده‌اند و امروز از ترس و وحشت اردوگاه‌های شوروی و عواقب آن، علیه مارکسیسم استفاده می‌کنند. تحمیل اراده بر دیگران نیز برای خود جائی در مبارزه طبقاتی دارد. در مقابله با چنین تحمیلی، ما باید عبارت «بحران مارکسیسم» را در مفهومی کاملا متفاوت با فروپاسی و نابودی بکار بریم. هیچ دلیلی ندارد که از این اصطلاح بهراسیم. مارکسیسم دوران‌های دیگری از بحران را تجربه کرده است مثلا دوره‌ای که به «ورشکستگی انترناسیونال دوم» و فرار به اردوگاه سازش طبقاتی انجامید. ولی مارکسیسم باز هم به زندگی خود ادامه داد. ما نباید از بکار بردن این عبارت بترسیم: به دلایل فراوان واضح است که، امروز مارکسیسم در بحران بسر می‌برد و این بحران، بحرانی است باز. بدین معنی که برای همه قابل رویت است منجمله برای دشمنان ما که تمام امکانات خود را برای استفاده از موقعیت بکار می‌برند. اما ما به چنین تاکتیک‌های انحرافی عادت کرده‌ایم. ما خود نه تنها می‌توانیم بحران را ببینیم، بلکه در متن آن نيز بسر می‌بریم و مدتهاست که بسر می‌بریم.

این بحران مارکسیسم چیست؟ پدیده‌ای که باید آنرا در سطح جهانی و تاریخی درک کرد، پدیده‌ای که به مشکلات، تضادها و معماهائی مربوط می‌شود که سازمان‌های انقلابی که بر اساس سنن مارکسیستی مبارزه کرده‌اند با آنها هم اکنون درگیرند. نه تنها وحدت جنبش بین‌المللی کمونیستی آسیب دیده و اشکال قدیمی سازماندهی آن در هم فرو ریخته است، بلکه تاریخ آن نیز همراه با استراتژی‌ها و عملکردهای سنتی زیر سئوال رفته است. بر خلاف این وضعیت، و درست در لحظه‌ای که امپریالیسم در جدیدترین  بحران تاریخ خود بسر می‌برد و در لحظه‌ای که مبارزات طبقه کارگر و توده‌ها به سطوح بی‌سابقه‌ای رسیده است، احزاب کمونیستی مختلف، هر یک به راه جداگانه خود می‌روند. این حقیقت که تضاد بین استراتژی‌ها و فعاليت‌های مختلف آثار خود را بر تئوری مارکسیسم بجا گذارده، تنها، جنبه‌ای ثانوی از این بحران عمیق است.

 

آنچه « از هم گسیخته » است

این بحران، در مستقیم‌ترین و روشن‌ترین سطح خود طی ملاحظاتی نظیر آنچه توسط رفقای ما، کارگران «میرافیور» دیروز ارائه شد، بیان گردیده است. آنها گفتند: برای بسیاری از ما در تاریخ جنبش کارگری بین گذشته و حال آن، چیزی «از هم گسیخته است» چیزی که در آینده آنرا اطمینان بخش نشان نمی‌دهد. این حقیقتی است که دیگر امروز مثل سابق ممکن نیست که گذشته و حال، یکدیگر را «تکمیل» کنند، که اکتبر 1917 یا نقش عظیم جهانی انقلاب شوروی و یا هم‌چنین استالینگراد با ترس و وحشت‌های رژیم استالین یا اختناق و سرکوب سیستم برژنف تکمیل شود. همین رفقا گفتند که اگر امروز دیگر نمی‌توان مثل سابق، گذشته و حال را با هم داشت به این خاطر است که دیگر در ذهن توده‌ها هیچ «ایدآل تحقق یافته» و هیچ نمونه واقعا زنده‌ای برای سوسیالیسم وجود ندارد. به ما می‌گویند که کشورهای اروپای شرقی کشورهای سوسیالیستی‌اند ولی با وجود این، سوسیالیسم برای ما چیزی کاملا متفاوت با اینهاست.

البته این حقیقت ساده از نظر مخفی نماند: حقیقتی که حادثه تکان‌دهنده کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی را باعث شد و در بیانیه‌های مکرر رهبران احزاب کمونیستی غرب مورد اقتباس قرار گرفت و بدین نحو تشریح شد که «طریق واحدی برای سوسیالیسم وجود ندارد»، که «ما نظریه وجود مدل‌ها را نمی‌پذیریم» و غیره. اینها همه درست است اما پاسخ سئوالی را که توده‌ها مطرح می‌کنند ارائه نمی‌دهد. زیرا شما نمی‌توانید واقعا امیدوار باشید که وضعیت کنونی را صرفا با این استدلال که «راه‌های متعددی به سوی سوسیالیسم» وجود دارد، درک کنید. چرا که در نهایت نمی‌توانید از طرح سئوال دیگری خودداری کنید که وقتي این «سوسیالیسم از نوع دیگر» از طریقی دیگر حاصل شود، چه چیز مانع آن خواهد بود که به سرنوشت سوسیالیسم‌های موجود دچار نشود؟ و پاسخ به این سئوال، به سئوال دیگری مربوط می‌شود که: چرا سوسیالیسم شوروی به استالین و به رژیم کنونی منجر شد؟ ولی این آخری، که سئوالی کلیدی است، به دستی پاسخ نگرفته است. بحرانی که ما در آن بسر می‌بریم تحت شرایط خاصی به وخامت گرائیده است. نه تنها در تاریخ جنبش کمونیستی چیزی «از هم گسیخته» است، نه تنها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از لنین، به استالین و برژنف «رسیده»، بلکه خود احزاب کمونیستی یعنی سازمان‌های مبارزه طبقاتی که مدعی‌اند کار خود را بر اساس نظرات مارکس پایه گذاری کرده‌اند نیز، بیست سال! پس از کنگره بیستم ح. ک. ا. ش واقعا هیچ توضیحی بر این تاریخ فاجعه آمیز فراهم نکرده‌اند. آنها یا نمی‌خواسته یا نمی‌توانسته‌اند که چنین کنند. در ورای خموشی آنها یا سرپیچی سیاستمدارانه‌شان، در ورای عبارت پوچی که همگان آنها را زیادی بلدیم «کیش شخصیت»، «زیر پا گذاردن مشروعیت سوسیالیستی»، «عقب ماندگی روسیه» و بدون هیچ صحبتی از اینکه خود ما مدام به مردم اطمینان داده‌ایم که «ا. ج. ش. س. پایه‌های دموکراسی را بنا نهاده – تنها کمی بیشتر صبر کنید که شکوفه به گل خواهد نشست». در ورای همه اینها چیزی جدی‌تر نهفته است بدین معنی که مشکل حداکثر (هر کس که به طور جدی روی مسئله کار می‌کند اینرا به خوبی می‌داند) و شاید حتی در وضع کنونی دانش تئوریک ما، عبارتست از تقریبا غیرممکن بودن ارائه توضیحی واقعا رضایت‌بخش از تاریخی که به هرحال بنام مارکسیسم ساخته شده است! اگر این مشکل بیش از آنکه خیالی باشد واقعی است، بدین معنی است که ما در شرایطی بسر می‌بریم که محدودیت‌هائی را در تئوری‌های مارکسیستی عیان می‌کند و در ورای این محدودیت‌ها معضلاتی حاد را. من فکر می‌کنم که باید از این  فراتر رفت و گفت که بحران مارکسیسم، تئوری مارکسیستی را در امان نگذاشته، یعنی این بحران در فضائی خارج از حیطه تئوریک صورت نگرفته و بر زمینه‌ای صرفا تاریخی از تصادفات، حوادث و درگیری‌ها رخ نداده است. ما به عنوان مارکسیست، نمی‌توانیم با این تصور قانع باشیم که تئوری مارکسیستی، بدون آنکه با آزمایش‌های دشوار مبارزات تاریخی و نتایج آنها سر و کار داشته و درگیری و همزیستی داشته باشد، در جائی بشکل خالص خود وجود دارد. این تئوری در این مبارزات مستقیما نقش «راهنمای» عمل را ایفا می‌کند. همان‌طور که مارکس دائما خاطر نشان می‌ساخت، این کاملا ایدآلیستی است که تئوری مارکسیستی به مثابه تئوری مسئول آن تاریخی باشد که بنام آن ساخته‌اند بدین معنی که این به «ایده‌ها» و نه حتی ایده‌های مارکسیستی است که «تاریخ» را می‌سازد، درست همان‌طور که این نه «خودآگاهی» (یعنی خود را مارکسیست نامیدن) است که یک شخص یا سازمان را تعریف می‌کند. اما اینهم ایدآلیستی است که بگوئیم تئوری مارکسیستی با تاریخی که در آن اقدامات سازمان‌های مبارزه طبقاتی- که از مارکسیسم الهام گرفته و یا خود را مارکسیست نامیده‌اند – نقش مهم یا تعیین کننده‌ای را ایفا نموده‌اند، ارتباطی نداشته و با آن درگیری و همسازی ندارد. یک مارکسیست باید تنها بحثی را جدی بشمارد که مربوط به تقدم پراتیک بر تئوری است تا درک کند که تئوری مارکسیستی واقعا با پراتیک سیاسی که از مارکسیسم الهام می‌گیرد یا از آن در اهداف یا وسائل نیل به هدف به عنوان سرمشق استفاده می‌کند، درآمیخته است. اشکال و اثرات این درآمیختگی لزوما خود را بر روی تئوری منعکس می‌کند و کشمکش‌ها، تغییرات، اختلافات و انحراف‌ها را برمی‌انگیزد یا از آنها پرده برمی‌دارد. یعنی اشکال و اثراتی که خود بُعد سیاسی دارند. فرناندو کلودین 8 سال پیش زمانی‌که از «بحران تئوریک» سخن می‌گفت تا بحران جنبش بین المللی کمونیستی را تحلیل نماید، این معنا را در نظر داشت. هم‌چنین زمانی‌که برونو ترنتین مسائل تشکیلاتی را مورد بحث قرار دارد (یعنی رابطه بین حزب و اتحادیه‌های کارگری) بدین عنوان که آنها خود مفهوم و اهمیتی تئوریک دارند، منظورش همین بود. در چنین معنای عمیقا سیاسی است که بنظر من، ما امروز مجبوریم از نوعی بحران تئوریک در درون مارکسیسم سخن بگوئیم تا بدین طریق، راه‌هائی که در آن، تئوری‌های به اصطلاح مارکسیستی تحت تاثیر این بحران قرار می‌گیرند روشن شود. به خصوص این حقیقت که تعدادی از اصول ظاهرا مقدس که از انترناسیونال 2 و 3 به ارث بما رسیده، اکنون مورد تردید قرار گرفته است. امروز دیگر بیش از حد روشن است که ما نه از تکان‌های ناشی از بحران جنبش بین‌المللی کمونیستی، خواه آشکار ( مثل شکاف بین شوروی و چین) یا پوشیده ( مانند اختلاف بین شوروی و احزاب کمونیستی غرب پس از تجاوز به چکسلواکی) می‌توانیم فرار کنیم و نه از سئوالاتی که توسط حذف تشریفاتی یا بی سر و صدای برخی اصول مهم مثل «دیکتاتوری پرولتاریا» و بدون ارائه دلیلی تئوریک یا سیاسی، مطرح شده است. ما هم‌چنین از مسائلی که توسط چشم‌اندازهای نامطمئن مبارزات جاری مطرح می‌شود نیز نمی‌توانیم بگریزیم. بن‌بست‌های آشکار سیاسی، تعدد استراتژی‌ها و تضاد بین آنها، ابهام ناشی از شیوه‌های مختلف بیان و مآخذ (رفرانس‌های) مختلف – همه اینها اهمیت سیاسی آشکاری دارند که باید بر خود تئوری مارکسیستی نیز تاثیری قطعی بگذارند. این نکته، در حقیقت، مسائلی را برای تئوری مارکسیستی مطرح می‌کند نه فقط به لحاظ تضادهای وضعیت تاریخی بلکه هم‌چنین بلحاظ مشخصات ویژه خودش.

part-2