یک بغض جنگرفته گلوی مرا گرفت
سهراب سیرت
یک بغض جنگرفته گلوی مرا گرفت مشتی به سینهام زد و موی مرا گرفت تا سوی پرتگاه دویدم، تبر به دست ـ یک لشکر آمد و دمِ روی مرا گرفت اما همین که حمله شد از چارسو به من چشمان تو خدا شد و سوی مرا گرفت ناگاه برفباد رسید و تو گم شدی از من جهان مسخره «تو»ی مرا گرفت … خوابم گرفته بود ولی، روسپی پیر- یعنی که مرگ کنج پتوی مرا گرفت...
..............
هرگز نشد که فلسفهها راحتم کنند شاید، پیالههای «دوا» راحتم کنند چیزی بگو! بگو که نباشم تو راحتی... بگذار حرفهای تو ناراحتم کنند تمساحهای چشم من از گریه مرده اند تا اندکی ـ به رسم ریا ـ راحتم کنند آخر گیاه هرزهی پالیز نیستم! که، باد و خاک و آب و هوا راحتم کنند در من نهنگهای جهان، مست خودکشی - گرد آمدند یکسره تا راحتم کنند .... میترسم از نداشـ/تنت...شوکه میشوم: آ..ن...چشـ...م...ها... کجاسـ..ت که را.. را..حتم کنند؟
..................
گنگ بودی و کس نمیفهمید آنطرفهای شور و حال ترا آمدم تا دوباره تازه کنم با غزلهای خود زغال ترا فکر کن کوچههای تنهایی به قدمهای تو خلاصه شده ناگهان بر زمین مچاله شدی آسمان کند، پرّ و بال ترا فکر کن روبهروی کلیکنات لاشخواران گشنه منتظر اند فکر کن گرگ لاغراندامی میخورد سطل آشغال ترا جسد نیمهجانت از مستی رفته در شهر تا کفن بخرد پیش از آن، عنکبوت خونخواری بین گورت تنیده جال ترا آمدی تا دوباره زخمت را گریههای کسی نمک بزند آمدی تا خودم بسوزانم پیرهن های پارسال ترا