شهر من
دروازه های مهر در این شهر بسته اند
با سنگ کینه شیشه ی الفت شکسته اند
مردم در این دیار بهم پشت کرده اند
این قوم پرنفاق صد و بیست دسته اند
با انتحار جاده ز خون رنگ میکنند
هرروز غرق خون به ماتم نشسته اند
در ازدحام حادثه و بیم و اضطراب
گوئی چو مرغ بسمل از دام جسته اند
جمعی چو من ز جنگ و نفاق و گرسنگی
دیگر ز زنده بودن خود سخت خسته اند
زین شهر رخت بستن و رفتن علاج نیست
آنانکه مرده اند از این رنج رسته اند
سیدابراهیم حیدرسید
....
امید
حدیث رزم من و تو کتاب خواهد شد
زمانه با همه زورش مجاب خواهد شد
نگر ز آه دل سرد و استقامت ما
بنای خانه ظالم خراب خواهد شد
ز جسم زخمی هر تاک قطره قطره خون
به جام صبر دل ما شراب خواهد شد
تو ای مسافر شب های تار بی فردا
غبار خاک ره ات آفتاب خواهد شد
و انجماد زمستان اروز هایت
ز سوز آتش عزم تو آب خواهد شد
حصار مکر که بیگانه دور ما کرده
زفیض همدلی ما حباب خواهد شد
چنین که خسته ز دیوار خاطر من و توست
شمار روزنه ها بی حساب خواهد شد
بیا که دست بدستا ن همدیگر بدهیم
و گر نه منزل فردا سراب خواهد شد
.....
باور نمیکنم
خورشید من غروب تو باور نمیکنم
اینقدر مرگ زود تو باور نمیکنم
شادابی امید دل از گرمی تو بود
این سردی نبود تو باور نمیکنم
ای رفته از کنار من ای آبشار مهر
من دوری وجود تو باور نمیکنم
باریدی همچو ابر کرم بر کویر ما
کمبود لطف و جود تو باور نمیکنم
هرلحظه گوش من به صدای تو منتظر
دلتنگی سکوت تو باور نمیکنم
غایب نگشته خنده ات از دیده ام هنوز
غم جامه ای کبود تو باور نمیکنم
میدانم هر چه نیستی اندر میان ما
من هیچگاه نبود تو باور نمیکنم
سید ابراهیم حیدریسد


