نقش دیگر

صفیه بیات

 

 

 

 نقش دیگر

پرده ها را بكش و نقش مرا رنگ بزن
جام را سر بكش و موي مرا چنگ بزن
باز در عاشقي و رقص و شراب و سيگار
رنگ سرخي بكش و بر لب دلتنگ بزن
لب من تلخ و دهان تو كه حالا تلخ است
رنگ آتش بكش و صحنه اي از جنگ بزن
كمي از عاشقي ات خورد به هم، فهميدم
پاك كن نقش مرا يا كه مرا سنگ بزن
نه نشد پاره كن اين نقش به هم ريخته را
نقش يك عاشقي و صحنه ي پررنگ بزن
خنده كن كشته ترين عاشق لبخند توآم
من خوشم، طرح نوي را به دل تنگ بزن

بیستم سرطان (تیر)
 

..........

دو پُشته ابر پريشان به رفت و آمد شد
زمین گرفت دلش، حال اسمان بد شد
درون سایه ی شب، بقچه ي غمش را بست
دوباره عُق زد و از هر چه بود، دلّ بد شد
درخت ديد كه او بي اجازه از در رفت
چقدر مي شود آيا پرنده را سد شد؟
سكوت بود و هوا بوي ترس را مي داد
و بعد از اين چه شود، لحظه اي مردد شد
صدای گریه ی مادر، صدای جنگ پدر
و باز خاطرش آمد، چه زود مرتد شد
دوباره عُق زد و یک لحظه خاطراتی تلخ
که سال پیش گرفتار عشقِ بی حد شد
همان نگاه نخستین و حرفهای قشنگ
اسیر وعده و قلبی که تند میزد شد
گناه و بوسه و بعدش سه نقطه، پلکی بعد
شماره ی که گرفتی... و بوق ممتد شد
هنوز عقربه ها نیش می زدند او را
شمار خطّ خطِ دیوار تا نود، صد شد
درون کوچه کسی نیست جز صدای سکوت
و زن اسیر اگرها و کاش و باید شد

و موج روسری اش را به ساحلش بخشید
شبی که یک زن غمگین از آسمان رد شد

هفتم اسد (مرداد) نود
صفیه بیات
 

......................

درون خلوت خود کرده ماه سر در چاه
و در سیاهی شب قصه ی سحر، در چاه
که کرده است چنین غم درون سینه ی ماه؟
که میزبانِ سکوت است این قدر در چاه
و بعد از او چه کسی میشود پدر، هر شب
دو چشم گریه کنان مانده بی ثمر در چاه
بگیر راه قدومی که میرود مسجد
پرنده بال بزن باز، بال و پر در چاه
ببار خشم خودت را ای آسمان امشب
که تا نرفته حقیقت، غریبتر در چاه
پس از تو ماه ترین ماه، روشنی کوچید
و رفت تا که شود محو، بی خبر در چاه


سی و یکم مرداد نود
صفیه بیات
 

................

به کودکان وطنم

دوباره عید شد پدر لباس نو خریده است
و طعم خوب کلچه ها به کوچه ها دویده است
صدای کودکانه ای، پدر پدر مرا ببین...
گودی پران بی خیال، به آسمان پریده است
میان کوچه ایستاد دو کفشِ پاره ناگهان
که شانه های کوچکش، دو شاخه ی خمیده است
نگاه کرد در دلش، دوید حسرتی عجیب
که دست مهر را شبی، به صورتش کشیده است؟
صدای انفجار شد پدر ولی به خانه بر نگشت
و طعم تلخ درد را، از آن زمان چشیده است
کسی ندید رد شد او، به پشت بوته های خار
درون های و هوی شب، پرنده را که دیده است؟

صدای انفجار شد، گودی پران در آسمان
از آن به بعد طفل را، دگر کسی ندیده است