ز جنگ
همه مرد و زن بترسید که تا تفنگ گفتیم
دل خشت خشت لرزید که تا کلنگ گفتنم
همگی به خانه بگریخت و ز خانه هم به پستو
چو برآمدیم بر بام و پیام جنگ گفتیم
همه شب بخواب شیشه، ز شکستن است کابوس
به درون شیشه خانه چو حدیث سنگ گفتیم
بجهید میش و در بر بگرفت برهٔ خود
به حضور گوسفندان سخن از پلنگ گفتیم
دل کشتِ تشنه لرزید که تا چو ابر نیسان
سر هم برغریدیم و سخن ز جنگ گفتیم
به فراز کوهساران چو عقاب پر کشیدیم
ز نگاهٔ تیز و منقارِ ستیز و چنگ گفتیم
چو گل عشوه یی ز گلبرگ نداشتیم، هیهات٬
بچمن چو خار تیزی، سخن از خدنگ گفتیم
رهٔ جاده های هموار برای باد پایان
و مسیر کوهساران برای لنگ گفتیم