وقتی ماین منفجر شد ... چشم که باز کردیم ، خودرا در یک زیرخانه یافتیم ، نور گل و من ... بارک و زلمی از ما استقبال کردند...
نمیخواستم برگردم به خانه ، از خانه بدم آمده بود . هر چند برای تو دلم میسوخت تا برگردم ، حالا که ترا میبینم ، میخواهم برگردم ، نمیشود ؛ اجازه نمیدهند. ما میخواستیم عربستان برویم . نورگل را دیده باشی ؟ پسر کاکای بارک ، عسکر که بود ... چند بار به من گفت که از عسکری خسته شده است . گفت نمیشود ، پول میدهند و ا زما جنگ میخواهند ، یک روز ببینی مفت کشته میشوم و میروم ، گفت نه چیز ی خورده و نه چیزی دیده ... دیوانه که نیستم ، بیا میرویم عربستان ، کار و پول آنجاست ، زلمی همان جاست ، رفیقم بود ، رفت . تیلفون که میکند ، میگوید بیا ... خودرا ناحق به کشتن مده ... بیا کار وپول اینجاست . پول که پس انداز کردیم ، پس میاییم ، باز ، زن ، باز کارو بار برای خودما جور میکنیم . گفتم نمیشود . مادرم و برادرم اجازه نمیدهند . برادرم را میشناسی که ؟ گرگ واری ظالم است . نزد او رفتم و گفتم که نور گل ، آمدم ، بیا که برویم ...
همان روز که مرا گم کردید ، من درجنگل بودم ، ساعتها فکرکردم و بعد رفتم به قشله ی عسکری نورگل ، یافتمش وگفتم بیا فرارمیکنیم . این جا دیگر زنده گی نیست . هر چند حالا ترا که میبینم ، میخواهم برگردم ، نمیشود . دلم به تو میسوزد ، ادی . این قدر به خاطر گم شدن من غصه مخور ... یک روز برمیگردم . فکر و حواست را خراب کرده ای ، ادی . صدای دلت را میشنوم ، انعکاس صدایت را در جنگل میشنوم ... هروقت به خیالت میاید که من در جنگل استم . پنهان از دید دیگران میروی به جنگل ، داد میزنی و مرا صدا میزنی :
ـ جنت ، جنت ... جنت من ، صدایم را میشنوی ، میدانم . دیگر بس است قهر کردن ، بیا برگردیم به خانه . من میدانم که چرا از خانه قهر کرده ای .
ها ، من هم میدانم که تو میدانی . پس از آن شام تاریک که به جنگل با هریکین آمدی تا مرا پیدا کنی، دیگر آن ادی سابقه نماندی . در آن شام تاریک هریکین در دستت میلرزید و هی مرا صدا میزدی . اما جز صدای چرچرکها و حشرات و صدای غمناک مرغان جنگلی و گاهی هم انعکاس صدای خودت را میشنید ی . میترسیدم و میخواستم بگویم ادی ، برگرد . من خوبم . یک روز برمیگردم، این جا خطرناک است ، جنگل حیوانات درنده دارد . این گپ خودت را به خودت میگفتم . این گپ تو بود که همیشه به من میگفتی . اما ادی ، حیوانات درنده ی جنگل در این جاهایی که با دهکده ی ما نزدیک است ، نمیایند . آنها میدانند که در این دهکده ، موجود های وحشی تر از آنها استند ، دور دور میگردند ، از ترس ما آدمها .
در آن شام تاریک ، ناگهان تمام جنگل پر از هریکینها شد ، هر طر ف که نگاه میکردی ، هریکین بود و زنها و دخترهای قریه ، همه ی شان مانند تو ، مرا صدا میزدند ، مرا :
ـ آهای جنت ، جنت ... جنت گل ... !
جنت گمشده ی شان را در جنگل میجستند . جنت در جنگل چه کار میکند . تمام جنگل پراز صدای زنها و دخترهای هریکین به دست شد ، جنگل روشن از فانوسها شد ، در شاخه های درختان جنگل فانوسها بودند ، در همه جا فانوسها ... که سرت چرخید و افتادی . هریکین هم افتاد و خاموش شد . ا زحال رفتی . به دنبالت که آمدند ، ترا یافتند افتاده و بیهوش ...
پس از آن شام تاریک ، دیگر حالت خوب نشد . ادی ، بسیار غصه مخور ... این دنیا برای غصه خوردن نیست ، من برمیگردم ، یک روز ... در جایت آرام باش . هر صدایی را که بشنوی ، پای لچ و سرلچ بیرون میدوی و دیگران را صدا میزنی و خیال میکنی که من پشت در خانه آمده ام:
ـ های ، بدوید ، یکی در میزند ، بدوید ، جنت است ، گفتم که میاید ، آمد .
و خودت میروی ، کسی نیست . کوچه خالی از آدم است . ینگه میاید و ترا دوباره میبرد و میگوید :
ـ ادی ، کسی در نزده است ، به خیالت میاید ، غم مخور ، جنت میاید ... صبر داشته باش ، خدا مهربان است ...
و ترا میبرد به بسترت ، اما هی اصرار میکنی که صدای در شنیده ای ، صدای در.
میخواهم برگردم و برایت بگویم که آن روز چه اتفاق افتاد که من از خانه فرار کردم ، همان روز صبح که از خواب بیدارشدم ، کسل و گیج بودم .
آن روز حس میکردم حالم خوب نیست . نسبت به روزهای دیگر بیشتر خوابیده بود م و تو هم بیدارم نکرده بودی . حتمی دلت سوخته بود و گذاشته بودی که بیشتر بخوابم . حتمی برادر خانه نبود ، اگر او بود ، نمیگذاشت که این همه بخوابم ، روی بستر خواب نشستم تااندکی خوابزده گیم بپرد . مگسها را که دور وبرم میپریدند ، با دستم راندم . به فکر فرورفتم . یادت است که تابستان بود با هوای داغ . هنوز سر صبح بودو گرمی تازه شروع کرده بود . رطوبتی در لای رانها و تنبانم حس کردم . دردلم گفتم : لعنت بر شیطان .
همین دم دم صبح شیطان کارش را کرده بود ، شیطان بازی داده بود . حالا باید میرفتم و خودم رادر جوی آب کنار مسجد میافگندم تا پاک شوم ، نمازی شوم . هرچند فکر کرد م که درخواب با کی بوده ام ، چیزی حاصلم نشد . خوب ، ملای مسجد همیشه میگفت ، شیطان در هویت زنی زیبایی میاید و آدم را میفریبد و آدم را جنوب میسازد ومن از خودم میپرسیدم که حالا این شیطان هم دیگر ازخودش کار و بار ندارد که به جان همین چیز پیز ما میچسپد .
به صداهایی گوش دادم که از اتاق دیگر شنیده میشدند . صدای تو ، ادی و صدای یک زن دیگر ، همان طوری که عادت همیشه گی تان بود ، بلند بلند صحبت میکردید ؛ طوری بلند صحبت میکرد ید که اگر کسی نابلد میبود ، میترسید و خیال میکرد که شما درحال جنگ استید . اما پی برد م که شما هم درمورد تانک صحبت میکنید . تانک جنگی که چندروز قبل از زیر خاکهای جنگل پیدا شده بود و کته سرهای دو روستا بر سر این تانک جنجال داشتند . یادم میاید و حتمی تو هم به خاطر داری که آنها بعداز چندروز بحث وگفتگو به این موضوع موافقه کردند که تانک درست سر خط مرزی این دو روستا پیدا شده است و فلهذا هردو طرف به این تانک حق دارند . گفتند که این تانک بزرگ از دوران جنگ با روسها مانده است . مردم این تانک کهنه را با ریسمانها و قاطر ها کشان کشان و با هزار عذاب و تکلیف آورده بودند و در میدانی بزرگ پیش روی مسجد قریه گذاشته بودند . در مسجد هرروز جرگه بود و گفت و شنود بر سر این تانک . مردم از هر طرف برای تماشای این تانک میامدندو کار من هم رنگ ورونق گرفته بود . آن جا مینشستم و برای مردم شربت میفروختم ، شربتی که تواز آب و رنگ و گر تیار میکردی .دیگران هم موشینگ جوش داده و نیشکر،جواری سرخ کرده میفروختند . مردم بیشتر صبح و عصر به تماشای این تانک میامدند ، اما درگرمای ظهر کسی نمیبود . اما من اجازه نداشتم به خانه بیایم ، همان جا کنار کوزه ی شربتم میماندم و چشم به راه مشتری میشدم . اینهارا برایت به خاطری میگویم که یادت بیاید ، دوباره خوب شوی و دیگر با شنیدن هر صدایی طرف کوچه ندوی و یا شامها با هریکین به جنگل نروی . میدانم که گمت که کردند ، میروند از جنگل پیدایت میکنند . توهم همیشه که من گم میشدم ، به دیگران میگفتی :
ـ من میدانم ، او هروقت گم شود ، بروید از جنگل پیدایش کنید .
آن روزدلم میشد بازهم بخوابم ، بیحال و خسته بودم . اما نه ، باید هرچه زودتر میرفتم سرکارم ، تازه این که باید در آب جوی کنار مسجد غسل هم میگرفتم . فکرکرد م از یک سو شیطان ، از سوی دیگر این تانک لعنتی بلای جان من شده اند . اگر این تانک پیدا نمیشد ، راحت بودم و برادر مرامجبور نمیساخت که دراین هوای گرم در محل تانک ، شربت فروشی کنم . از کلکین به بیرون نگریستم ، قاطرما در کنج حویلی گوشهایش را بلند و شخ کرده بود ، چرت میزد و طوری به نظرمیامد که به صداهای ترسناکی گوش فراداده است ، صدای تو و گاهی هم صدای زن دیگری که با تو در صحبت بود و گاهی هم صدای خروسی از همسایه ها که بانگ میزدو گاهی صدای عرعر خری از دورها شنیده میشد . هر وقت که در مسجد جرگه ی تانک آغاز مییافت ، گپهای جرگه از بلند گوی مسجد پخش میشد . بازهم صدای لودسپیکر بود . مثل هر روز ترق و پرق کنان لودسپیکررا آماده میکردند . فکرکرد م که بازهم جرگه ی تانک شروع میشود . اما ناگهان صدای رادیو از لودسپیکر مسجد شنیده شد که نطاق رادیو در باره ی زن سخن میگفت و حقوق زن ... اما این صدا زود قطع شد ومن بازهم به آغاز یک روز خسته کننده ی دیگر اندیشیدم و دلم را غمی از این خسته گی فرا گرفت . تانک ، قاطر ، شیطان ... این چه رنگ زنده گی است خدایا ؟ شکم داده است ، نان نی ، بلاگی داده است وشیطان ... تانک هم بلای دیگر ، الهی زودتر نتیجه جرگه را معلوم کن که جنجال تانک یک طرفه شود و برود پشت کارش و من هم از این کار خسته کننده فارغ شوم . باز سوی قاطر دید م . از دیدن گوشهای دراز و بلندو چشمهایش که با جدیت به نقطه ی روی زمین دوخته شده بودند ، خنده ام گرفت . دردلم گفتم جوانمرگی ، فقط بگویی چیزی میداند که این طور گوش داده ا ست . به یاد چشمهای هوسای افتادم ، به یاد هوسای . مدتی شده بود که اورا درهیچ جا ندیده بود م، حتی در مسیر راه جنگل که برای جمع کردن چوب و هیزم میرفتم و نه در کوچه و بازارچه . همان لحظه آرزو کردم کا ش میشد بال بکشم و بروم نزد او ، وقتی اورا میدیدم ، جان تازه ی در بدنم حس میکرد م ، تازه میشد م و سرحال و خواستنی . وقتی نگاه دزدانه هوسای سویم میتابید ، از خود بیخود میشدم . دلم میشد این نگاه ها دوامدار سویم بتابند ومن دوامدار سوی چشمهای عسلی او ، خال سبز پیشانی و حلقه نقره ی بینیش و سوی چادر الوان و موی سیخک زده اش که از گوشه چادر مینمود ، نگاه کنم و آخرش هم یک تبسم ملیح و آمیخته باشرم وحیا ی زیبا و خواستنی و بعد با یک حالت بی میلی خم انداختن سر ، وقتی اورا میدیدم ، در دهانم مزه ی شیرینی عسل میامد . هوسای و عسل ، هروقت که عسل میخوردم ، هوسای یادم میامد و هروقت هوسای را میدیدم وچشمهای عسلی اورا ؛ عسل یادم میامد . آن لحظه آهی کشیدم سوزنده و حس کردم از این نا توانی که کاری کرده نمیتوانم تا به دیدار او نایل شوم ، بد بخت استم . دستها و پاهایم را بسته به زنجیرهای نامریی مییافتم . خیال میکردم که این زنجیرها به تانک بسته استند ، به همین تانک که تازه پیدا شده بود و به مسجد و شیطان بسته استند و دردلم گفتم : این خدا هم عجب کارهایی میکند ، دل میدهد و دلدار نه .... این چیزهایی بود که حتی برای تو د رآن وقت گفته نمیتوانستم ، وقتی حس میکردم که بسیار ناتوان استم ، به یاد تو میافتادم ، تو در همه ی کارها برای من یک مددگار و پناهگاه بودی . اما اینهارا ، حسم را در باره ی هوسای به تو هم گفته نمیتوانستم ، آرزو میکردم به یک شکلی تو از این حسم آگاه شوی و آن گاه تو میتوانستی کاری بکنی .
در آن اثنا بار دیگر متوجه صدای تو شدم . از جا برخاستم . خواستم بروم و نگاهی بیاندازم که این مهمان ناخوانده که کله ی سحر برخاسته است و به خانه ی ما آمده است ، کیست . دستها و کمرم را حرکت دادم تا شخیهایم دور شوند و صداهای ترق ترق از مفاصلم شنیده شدند . سوی تنبانم نگریستم که در گوشه ی آن لکه مرطوبی بود . رفتم از پشت کلکین نگاهی به درون خانه انداختم تا ببینم که این مهمان ناخوانده کیست . یک لحظه خیره شدم و زود از پشت کلکین گریختم . باور نمیکردم که آن جا هوسای را دیده باشم . چشمهای عسلی او بودند ، خال سبز ، حلقه نقره ی بینی و چادر الوان و موی سیخک زده اش .... به صدا ها گوش دادم ، دانستم که صدای زن دیگر ، صدای مادر هوسای است . لحظه ی بعد تشنجی که از دیدن هوسای برایم دست داده بود ، کاهش یافت . لحظه ی روی صفه نشستم و بعد با عجله دویدم سوی آشخانه و با آب سرد سر و رویم را تازه کردم .حیران شدم ، دلم میخواست یک کاری کنم ، نمیدانستم چه کاری . کمی علفهای خشک پیش روی قاطر ریختم . اما قاطر گویا به چیزهایی مهمی گوش میدادکه لب به علف نبرد و گویا اصلن متوجه من و علف نشد و غرق گوش دادن به چیزهای عجیب و شاید هم وحشتناک بود . من باد یدن این حالت بی تفاوت قاطر و این که به علفها توجه ی نکرد ، زیر دلم خندید م و گفتم :
ـ احمق است ، خر است . خیال میکند که خرنیست ...
نگاهم سوی چوبهایی افتاد که دیروز ازجنگل با همین قاطر آورده بودم . فکرکردم به شکستن چوبها بپردازم . بهترین موقع بود ، خسته گی و خوابزده گیم هم برطرف میشدند . رفتم تبر و تیشه آوردم و شروع کرد م به شکستن چوبها ، محل کارم را در صحن حویلی طوری انتخاب کرد م که میشد مهمانها اگرخواسته باشند ، مرا ببینند .صدای شکستن چوب و تبر به گوش مادر و مهمانان که میرسید ، به گوش هوسای هم میرسید . موقع مناسبی بود و شاید تو ا زشنیدن این صدا و دیدن من در این حالت تعجب کردی . چرا که هیچگاه من به میل خودم به شکستن چوبها دست نمیزدم ویا تا تو و یا برادر بزرگ دادوویلا راه نمیانداختید و یاهم تو ، ادی ، مر ا کم و بیش ناز نمیدادی و یا یک پیاله عسل ، نه به تبر دست میزدم و نه به تیشه . شاید مادر هوسای از شنیدن صدای تبر و تیشه ، از تو میپرسید که کی است که چوب میشکند و تو میگقتی :
ـ ما کی داریم ؟ همین پسر تنبل ماست ... یگان وقت بکشی هم دست به کار نمیزند ، یگان وقت خودش به میل خودش میرود و به کارهای خانه میرسد ... او هم مانند پدرخدا بیامرزش چندان جور نیست ، دیوانه است ، دیوانه . ازخد ا بیخبر ، پدرش با همان دیوانه گی هایش بود که ظالمها اورا ....
و بعد مادر هوسای میگفت :
- ها ، یادم است ... سردرختهای جنگل ، او نمیخواست درختهای جنگل را اره کنند .
تو میگفتی :
ـ ها خدا رحمتی ، خودش را به کشتن داد ، حیفش ... حالا بیا و ببین که از چهار طرف مثل مور و ملخ به جان جنگلها چسپیده اند و میبرند و میبرند ، مثل این که دهل چور را زده باشند ....
مادرهوسای علاوه میکرد:
ـ جنت هم جوان شده ، گلاجان ماهم همین طور است ، جوانی این دیوانه گیهارا دارد ...
گلاجان برادر کلان هوسای را میگویم ، حتمی به یادت میاید . دوست جنگل و همسفر جنگلی من بود ، یادت رفته است ادی ، گلا جان هم همسن و سال من بود ، درکوچه های پانزده و شانزده . هربا ر که در جنگل کندوی عسل مییافتیم ، بین خود تقسیم میکردیم .از این کار من بیحد خوش میشدم ، میدانستم که این داستان به گوش هوسای هم میرسد ، از این عسل به او هم میرسد و دل هوسای برای من میتپد و میبالد به کسی که دوستش دارد و عاشقانه سویش نگاه میکند ، راستی راستی مثل عسل شیرین و دوست داشتنی است .
در آن لحظه خیال میکردم که شاید هوسای هر لحظه سوی کلکین نگاه میکند تا بازهم ببیند که من آن جا ، پشت کلکین میایم یا نی .
درحالی که چوبها را آرام آرام با تیشه و تبر میشکستم ، طوری وانمود میکردم که خبر ندارم که کی آمده است و سوی کلکین هم نمیدیدم . سعی میکرد م خودم را مودب ، کارگر و قوی جلوه دهم . به خیالم میامد که چشمهای هوسای و مادرش سوی من دوخته مانده اند و به جوانی و سرو بر و کارایی دستها وهیکلم حسرت میبرند و تو در دلت خوش که همچو پسری داری .
همانطور که چوبهارا میشکستم ، ناگهان به یاد خوابی افتادم که شب گذشته دیده بودم و ترسیده بودم . ازشکستن چوبها بازماندم . دمی به فکر فرو رفتم تا آن خواب ترسناک را به یاد بیاوردم . به زودی همه ی درخواب دیده گی هایم به یاد م آمدند . دیگر موقع برابر نشد که این خوابم را به تو میگفتم . نمیدانم چرا نگفتم . در حالی که همیشه خوابهایم را به تو میگفتم . از جنگل برمیگشتم . به دنبال قاطر در حرکت بودم . بر پشت قاطر ازجنگل چوب بار کرده بودم .مردم روستا در میدانی روبه روی مسجد گردهم آمده بودند و در میان حلقه ی بزرگی از مردها ، موی سفیدان وجوانها چیزی بود وسط میدان ، میان یک بوجی و فرورفته تا نیمه به زیر خاک ، وقتی نزدیک جمعیت شدم،حیرتزده به مردم ، به وسط میدان و به ملای مسجد نگاه کرد م ، دیدم در کنار گلا جان ایستاده ام . گفتم که دوست و رفیقم . من و او به جنگل میرفتیم . من با قاطر چوب میاوردم . گلاجان قاطر نداشت و بار چوبهارا بر پشتش میکرد و میبرد . درآن دم ، ترسیده و آهسته از او پرسیدم :
ـ گلا جان ، چه است ؟ چه گپ شده ؟
گلا جا ن همین که مرا دید ، وحشتزده شد و جیغ زد :
ـ این است ، خودش است ، جنت !
همه سوی من دیدند . ملای مسجد که در وسط میدان بود ، سویم دید و با صدای بلند و خشمناک پرسید:
ـ خو این است پسر ملنگ جان ؟ همان پدر حرامزاده اش هم چندان به پوست پاک نبود ؛ یک روزهم اورا درمسجد ، سرنماز ندیده بودم .
و بعد به جمعیت نگاه کرد و دستور داد :
ـ بزنید حرامزاده را !
و مردم از هرطرف برسرم ریختند وشرو ع کردند به لت و کوب من . دیگر من ، همین جنت تو ادی ، زیر لگدها و خاکها گم شده بودم .
دقایقی بعد که به حال آمدم ، نیمه جان بودم و روی خاکها ، خون آلود و دست و پاشکسته افتاده . دیدم مردم ازمن دست کشیده اند و سوی همان بوجیی که در خاک فرو رفته بود ، سنگ میزنند . ملای مسجد مردم را تشویق میکرد تا هرچه بیشتر سنگ بزنند ،هرقدر بیشتر سنگ بزنند ، ثواب بیشتر میگیرند :
ـ بزنید آی مردم ، ثواب میبرید ... هرقدر سنگ بزنید ، به همان اندازه فسق و فساد را دور میرانید ، شیطان را دور میرانید ! این هوسای نیست ، فسق است و فساد است ، شیطان است ....
تکان خوردم و در دلم گفتم :
ـ هوسای ؟
سوی بوجی که نگاه کردم ، بوجی خون آلود شده بود و راستی جسمی در درون این بوجی میجنبید ، خواستم بدو م طرفش ، که نتوانستم و روی زمین افتادم .
دونفر که نزدیکم بودند و مانند دیگران سوی هوسای سنگ میزدند و هر لحظه به زمین تف میانداختند، با هم گپ میزدند . یکیش گفت :
ـ روز روشن ، از مابین تانک هردوشان را گرفته اند ، از مابین تانک ...
دیگر ی با لحن تمسخرآمیزی گفت :
ـ برای فسق و فساد جای قحط بود که درون تانک رفته اند ، حرامیها ...
حیران شدم . من و هوسای را از میان تانک پیدا کرده بودند که چه ؟ اینها دیوانه استند ، جیغ زد م و دویدم سوی ملا و به وی حمله کردم . از ریشش که میکشیدم ، مردم دویدند و باردیگر مرا زیر لگد گرفتند. همان بود که از خواب پرید م و صدای ترا شنیدم و صدای مهمان را ... دلم را اندوهی فرا گرفت ، خواب وحشتناکی بود .مانند آن حادثه ی بود که دوسه ماه پیش رخ داده بود و زرسانگه ی بیچاره را سنگسار کرده بودند ، پیش روی همین مسجد من نتوانسته بودم این صحنه را تاآخر ببینم . گریخته بودم .
سوی قاطر نگاه کرد م ، بی اختیار . به خیالم آمد که قاطر نسبت به من خوشبختتر است . مثل من خوابهای وحشتناک نمیبیند ، شیطان بازیش نمیدهد ، تانک برایش مصیبت نیست ، نه دل میدهد و نه در هوس دیدار دلدار میسوزد و نه نگاهی و چشمهایی تارهای دل و جانش را به لرزه میاورند . به یاد گلاجان افتادم. حیران بود م که گلاجان چرا درخوابم درهویت دشمن ظاهر شده بود .بعد در دلم گفتم :
ـ فراموش کن ، خوابهای شیطانی استند .
باردیگر صدای ترق و پرق بلند گوی مسجد شنیده شد و صدای بانگ خروسی از دورها آمد و درجایی هم خری هنگ هنگ کرد و قاطر هنوز مانند مجسمه ی با گوشهای شخ مانده به نقطه ی روی زمین نگاه میکرد ، انگار به چیزی گوش میداد و کسی برایش حکایتی را میخواند . دوباره شروع کرد م به شکستن چوبها که تو صدا زد ی :
ـ جنت پسرم ، برو که دیر میشود ، اگر برادرت ببیند که نرفته ای ، قیامت میکند .
تو پشت کلکین بودی . یک بار دلم شد بگویم، نمیخواهم بروم . کار شربت فروشی دلم را گرفته بود . میخواستم بگویم که میخواهم باز به جنگل بروم و چوب بیاورم .شاید هم عسل گیرم بیاید . جنگل را بسیار دوست داشتم و خوش داشتم همیشه درجنگل باشم ، میان درختها ، گلها ، پروانه ها و به صدای پرنده ها گوش دهم و به جستجوی کندو های عسل بروم . اما خیال کردم این گپ خوبی نیست و گفتم :
ـ خو ، میروم چند دقیقه بعد ....همین چوبها را هم بشکنم ، میروم .
یک روز پیشتراز آن روز که رفته بودم ، به جنگل دید ه بود م که آن جا چه حالی بود . آدمهای زیادی مصروف کار بودند و با ماشینها ی بزر گ و اره ها درختان بزرگ جنگل را میبرید ند . موترهای بارکش بزرگ در حال بار بندی چهارتراشهای اره شده بودند تا ببرند . روز های قبل که دنبال چوبچه چینی به جنگل میرفتم ، از این چیزها خبری نبود .
با گلا جان حیران حیران به هرطرف نگاه میکردیم ، صدای نالش و جیغ ماشینهای اره در میان جنگل طنین انداخته بود و درختهای بزرگ و بلند به زمین میافتادند . همان لحظه از شنیدن این صدا ها به خیالم آمد که این صدای جیغ ، صدای ناله ی درختها ی جنگل است که از شدت درد دندانه های اره های آهنین برقی فریاد میکشیدند . به فکرم گشت که اگر همه ی جنگل را ببرند ، ما چه کنیم و آنهایی که درمیان جنگل زنده گی میکردند ، چه خواهندکرد ، پرنده ها ، زنبورهای عسل ، آهوها و خرگوشها ... پروانه ها ، گلها ... به یاد داستان مرگ پدرم افتادم . میگفتی تو که اورا به همین خاطر کشته بودند . در دلم گشت :
ـ اگر پدرم میبود ...
بعد به خودم گفتم:
ـ خوب ، اگر میبود بازهم اورا میکشتند ...
به یاد کندو های عسل افتادم که از میان جنگل مییافتیم و هی عسل بود و عسل . وقتی عسل مییافتیم، دوان دوان به خانه برمیگشتم . پیدا کردن این کندو ها ی عسل دیگر برای همه مانند یک جشن بود . اگر تمام جنگل را ببرند ، دیگر از عسل خبری نخواهد بود ، چقدر بد میشد .
هر بار که به این جنگل میامدم ، به یاد چشمهای هوسای میافتاد م و چادر الوان و خال سبز پیشانیش . چشمهای سرمه زده اش ، چشمهایش درخشنده و عسلی بودند و نگاهش تار های تمام بدنم و دلم را به لرزه میاوردند .دلم به درختها که میافتادند ، سوخت . به یاد روزی افتادم که دنبال چوب به این جنگل آمده بودم و هوسای را در جمع دخترکانی دیده بودم که به همین خاطر آمده بودند و هوسای دزدانه سوی من نگاه میکرد و این نگاه کردنها، آغاز سوختن جنت تو بود، ادی . از همان روز به بعد جنگل برایم سیمای دیگری یافت و مهری در دلم نسبت به جنگل و درختهایش ، نسبت به گلها و پروانه هایش پیدا شد . میدیدم که درختهای جنگل را میاندازند ، به چشمهایم اشک آمد و خیال کرد م ، خانه ی من ، معیادگاه عشقم و یاران عزیزم را ویران میکنند .
بازهم سوی کلکین دیدم ، تو نبود ی و دوباره برگشته بودی نزد مهمانان ، باردیگر صدای ترق و پرق بلند گوی مسجد بلند شد و بازهم گویی بلند گورا ترمیم میکردند و یا فعال میساختند که بلند گو به رادیو وصل گردید و صدای نطاق بلند شد که از دموکراسی ، انتخابات و خشونت علیه زنان و طالبان صحبت میکرد که بلافاصله قطع گردید و صدای ملای مسجد بلند شد :
ـ بسم الله الرحمن و الرحیم ..... برادران جرگه ی تانک شروع میشود ، امروز باید منازعه تانک بین ما و روستای همجوار در فضای صلح و اخوت مرفوع گردد و کاری کنیم که رضای خدا باشد و خیر ما و شما ....
صدا قطع شد و من تبر وتیشه را رها کردم و بهتر دیدم که برو م به کارم شروع کنم . کوزه ی شربت و جام را گرفتم و با صدای بلند گفتم :
ـ مادر ، من رفتم ....
صدای ترا شنید م:
ـ بخیر بروی گل پسرم ،
کودکان و مردم زیادی بازهم به دیدن تانک آمده بودند ، فروشنده هایی هم بودند که موشینگ جوش داده و جواری پخته و نیشکر میفروختند . من شربت میفروختم که تو از آب و رنگ و گر میساختی .
آن روز گپهای زیادی بر سر تانک گفته شد . تورن علم که یک وقتی تانکیست بوده و یک پای هم نداشت و با عصا چوب راه میرفت ، میگفت این تانک سالم است ، باید به دولت تسلیم داده شود . دیگری میگفت نی ، این تانک نحس است ، به هرکس بدهیم ، باز برای خانه خراب کردن ما و یا دیگران ازآن استفاده میشود . راهی که همه طرفدار آن بودند ، همین بود که تانک از نیمه اره شود و یک نیمه اش به این روستا و نیمه ی دومش به آن روستا تعلق گیرد . اما هیچکس توان اره کردن تانک را نداشت . من خیال میکردم که نظر تورن علم درست است و هم نظر معلم خانزمان که میگفت تانک در یک محل بلند گذاشته شود ، مثل یک بنای تاریخی ... اما دیگران مخالف بودند.
آن روز پیش از آن که آذان نماز پیشین از لود سپیکر بلند شود ، ملای مسجد فیصله ی جرگه را اعلام کرد .
هرکس به قدر توانش پول بیاندازد تا با آن پول از شهر آدمهای مسلکی را بیاوریم تا این تانک را دو قسمت کنند .
باردیگر هوا داغ شد و همه رفتند و من هم با کوزه و جام به خانه برگشتم . دیدم که مهمانان رفته اند و قاطرم همان طور مانند یک مجسمه با گوشهای بلند و با چشمهای راه کشیده ایستاده بود و لب به علف نزده بود ، گویی هنوز هم به همان صدا های ترسناک گوش میداد وحالتی داشت که گویی احساس خطر میکرد .
***
دوروز بعد از آن، مردم همه در میدانی جمع شده بودند تا اره کردن تانک را تماشا کنند . هنگامی که به خانه برمیگشتم ، در کوچه گلا جان را دیدم که سوار قاطری بود و سوی جنگل میرفت . حیران شدم ، قاطر را که دید م ، خیال کردم قاطر خودم است ، او با عجله میرفت و مرا ندید و من هم نتوانستم بگویم مبارک ، صاحب قاطر شدی آخر . صدایش کردم ، اما نشنید . آمدم به خانه دید م قاطرم نیست . مادرم در اتاق با صدای بلند داد میزد:
ـ چرا این کار را کردی ؟ همان قاطر غنیمت بود ، دستیارما بود ، جنت چوب میاورد از جنگل ....
و برادر گفت :
ـ حالا جنت کلان شده ، به قاطر ضرورت نیست ، خودش عوض قاطر میتواند از جنگل چوب بیاورد.
درجایم میخکوب ماندم ، به جایگاه خالی قاطر و علفهای خشکیده خیره شد م ، دلم شکست ، اندوهگین شدم . نمیدانستم چه کنم .
دربیرون تانک را اره میکردند و کودکان هیاهو راه انداخته بودند و در لود سپیکر مسجد صدای نطاق رادیو شنیده میشد .من به یاد چشمها وگوشهای قاطرافتادم که همان حالتی را داشتند که انگار به چیزهای ترسناکی گوش میکرد . صدای اره ها و افتادن درختهای جنگل به گوشهایم طنین میانداخت.هیچکس نبودکه به جنگل و درختهایش فکر کند . برادرکلان قاطر را داده بود و در عوض هوسای را به زنی گرفته بود . من همان لحظه راه جنگل درپیش گرفتم ، فکرکردم این راه برایم بهتراز همه ی راه های دیگر است .
ببین ادی ، برادر زن دوم گرفت و آورده بود هوسای را آن روز به خانه ... اما من دیدم که چند روز بعد چه شد . تو که دیگر حالت به جا نشد . نمیدانستی که به دور و پیشت چه میگذرد .
بازهم یک شام غم انگیز بود ، عروس کلانت ، ینگه آمد که از تو خبر بگیرد ، تو سرجایت نبودی ، هریکینت هم نبود ، فهمید که باز به جنگل رفته ای . دوید تا دیگران را خبر کند ، میدانست که شوهرش ، برادر کلان ، هنوز به خانه برنگشته است . دوید تا از هوسای کمک بخواهد ، ناگهان جیغ هوسای از اتاق دیگر بلند شد و دود از خانه بیرون میزد ، اتاق آتش گرفته بود ؛ دوید آن طرف و جیغ زد:
ـ هوسای ... !
هوسای آتش گرفته بود و درحالی که میسوخت ، وسط اتاق افتاده بود و دست و پا میزد . هوسای خودش را سوختانده بود ... ها ، ادی ، تو در جنگل بودی ، به خودت میگفتی:
ـ ادی ، ببین ، ببین ، جنگل چراغان است . نگاه کن ، آنها ببینند که میگویند ادی دیوانه است ، آنها ببینند که میگویند جستجوی ادی بیهوده است . همه آمده اند ، همه ی زنها ودخترهای جوان دهکده به کمک تو آمده اند ... باورکردنی نیست ؛ باورکردنی نیست ... یک جنگل فانوس است ، شاخه های درختهای کهنسال و جوان جنگل همه با فانوسها مزین شده بودند . یک جنگل زن و به دستهای همه ی شان هریکینها بودند و همه یک جا صدا میزدند :
ـ جنت ، جنت گل !
وقتی ماین منفجر شد ، ما به عربستان رسیده بودیم ، من تنها صدای انفجار ماین را شنیدم ، تو هم تنها صدای انفجار را شنیدی و بس . نورگل گفت :
ـ گلا جان به تیلفون گفت که ماین انفجار کرده ... ادی را پرانده ، در جنگل . هوسای خودش را سوختانده ، بارک گفت از آن ملک چیزی جور نمیشود . نور گل گفت یک ماه میشود که رنگ آفتاب را ندیدیم ، من گفتم من پس میروم نزد ادی ، بارک گفت ما به اختیار خودما نیستیم ، مافروخته شده ایم ...
در یک زیر خانه ی بدون نور آفتاب ، از صبح تا به شا م آلوگان پوست میکنیم ، مارا بسته اند ،این جا به دستها و پاهای ما زنجیرهای دگرگونه ی را بسته اند .
ختم
حمل 1390 . هالند


