ناهید مهرگان

سرت را بر سینه ام بگذار

 
  • سرت را بر سینه ام بگذار

    دریا را روی خود می کشیم و هیچ صدایی مبهم آرامش نفس های ما را به هم نمی زند

    می گذریم از مارماهی ها
    ...
    از روشنایی

    از هوا

    از کوچک ترین نشانه ی عشق و نفرت

    که مسافران کشتی می فرستند به عمق ها.



    از همه ی این مرزها می گذریم

    پیش از آن ولی بایست بر عرشه و فریاد بزن

    " یک قرن بعد از فروغ

    همانقدر که او از گوشواره های صدف بیزار بود، از شما بیزاریم".

.............

  • آدم اگر بتواند عاشق خودش باشد

    خودش را در آغوش بگیرد

    با خودش فلم های رمانتیک ببیند
    ...
    موسیقی بشنود/ بخندد

    هیچگاه از تنهایی شبیه دانه ی انار به دانه ی دیگری نمی چسپد

    سیاه نمی شود

    خوراک کرم ها نمی شود.

    آدم اگر بتواند به تازه ترین ها فکر کند

    منحرف عشق نمی شود

    مثل مرگ، همیشه تجربه نشده می ماند.

    آدم اگر بتواند فیوز خورشید را بپراند

    مثل این تن گند که بیست و هفت سال روی دستان روحش به خود پیچیده

    دنیا را سردخانه ی زیمینس می بیند.