-
سرت را بر سینه ام بگذار
دریا را روی خود می کشیم و هیچ صدایی مبهم آرامش نفس های ما را به هم نمی زند
می گذریم از مارماهی ها
...
از روشنایی
از هوا
از کوچک ترین نشانه ی عشق و نفرت
که مسافران کشتی می فرستند به عمق ها.
از همه ی این مرزها می گذریم
پیش از آن ولی بایست بر عرشه و فریاد بزن
" یک قرن بعد از فروغ
همانقدر که او از گوشواره های صدف بیزار بود، از شما بیزاریم".


