این شعـر ، شعر یک سپیده دم گرم است ، شعر بیداری پرازامید پرندگان است ،
شعـر شبنم زدهء صبحــگاهان و بیاد عزیزی سروده شده که با ظهــور خورشید
در خیالم حضور یافت و گرمم ساخت . یادش بخیر ، آن که به یادش نمیرسم ..
حضور تازه
با حضورت تازه کــردی خاطـــرات ناب را
هــــــدیه آوردی به من آن لـذت کمــیاب را
لحظه های بیتو بودن لحظه های مرده اند
زنده کــردی ارزش آن رفـــــتهء نایـاب را
لحظه ها رفتند وخواهند رفت چون آب روان
کـاش با زنجــــیر می بستند پــــــــای آب را
زندگانی ، خواب ملموسیست در شعـر خدا
از پی تعبیر رفتن ، خوش نسازد خواب را
عاشقـم من ، عاشـــق زیبایی این زنـدگی
می چشـــم با چشم هـایم بادهء مـهتاب را
می برم این یاد هـــای نغـز را تا بیـکران
یاد تـــو ، یاد غروب و سبـزهء شبتاب را
زنده می ماند تمام " یادها " درذهـن من
نیست پایان نامه ای، اسطورهء پایاب را
شیشهء دودی باور، دید ِ چشمم را گرفت
حیف دیدم دیر ، رقص سایه بر مرداب را
*** ***
حشمت امید شانزدهم سرطان 1387


