-
شرم - سروده ی بهرام سالکی
---------------------------------
در خاطرات کوچه ی بن بست
جایی که آفتاب تنبل پاییز
در هر غروب
... با چشم های پف آلودش
از لابلای برگهای چنار
دزدانه
شرم ِسرخ ِ گونه های تو را
و تردیدهای مرا
می نگریست
آن جا که جویبار عجولی
قایق ِ سفیدِ کاغذیم را
از من ربود و برد
جایی که نبض ِ ساعتِ تقدیر
در لحظه ی دیدار
تند می تپید ...
من ،
کودکیم را
در لانه ی کلاغی لجوج
بر شاخه ی کشیده ی سرو
جا گذاشتم
آن روزها
آسمان کوچک ما
چه قدر وسعت داشت ،
برای بال های قناعت
و دیوارهای باغ
برای هجرت پیچک
چه قدر کافی بود !
آن روزها هنوز
هیچ شاپرکی
عاشق نبود
به لامپ های مهتابی
هر صبحدم که باد
هوهوکنان ، چکامه ی خود را
با وجد می سرود
شاخ ِ درختِ بید
رقص و سماع عارفانه ای آغاز می نمود
آن روزها که فصل بهار
با یک شاخه گل
که تو از باغچه می چیدی
از راه می رسید
وقت حضور تو در باغ
یاس ، این مژده را
به نسترن می داد
گنجشک ها
همه می دانستند
کِی از خواب بیدار می شوی
سالها گذشت
اما هنوز
پروانه های باغ اقاقی
بوی زلال دست تو را
از یاد نبرده اند
آن روزها می شد
از شاخه های درخت سپیدار
سیب چید !
و آیات روشن تطهیر را
به روی برگ های شقایق دید
و انشا نوشت
بر گلبرگ های خشک لای کتاب
آن روزها
پوست دیوارهای کاه گلی
آزرده می شدند
از تهاجم ناخن
و مردمان کوچه ی بن بست
زادروز صنوبر را
چه خوب می دانستند
آن روزها کجا رفتند
که شوق دویدن
با زنگ مدرسه
از خواب می پرید
و جیب های گرسنه ی ما
به طعم کشمش و بادام
عادت داشت
آن روزها هنوز
تبعید ماهی قرمز
از چشمه ها به تنگ بلور
بی حرمتی به سفره ی عید و بهار بود .
شبهای خلسه ی تابستان
خوابهای بی تشویش
فصل شکفتن رؤیا
سقف آسمان کوتاه
ستاره ها همه نزدیک .
یک شب
ستاره ای دیدم
جوانه زد از شاخه ی درخت بلوط !
آن روزها که ماه ،
با چراغی در دست
تا پایان شبچره مان
گاه حتی
تا سپیده دمان ،
بیدار می نشست .
و آفتاب
تا تمام شدن مشق های مدرسه ام
به خواب نمی رفت .
***
اکنون ،
آسمان ابریست .
چراغ ها همه خاموش .
صدای همهمه خوابید ، در انجماد سکوت .
و باغ خسته ی بیمار
در احتضار رهایی ست .
و سارها همه بی حوصله ، برای پریدن .
روزهای خاطره گم شد
در اضطراب مبهم فردا
در ازدحام رسیدن .
دیگر
بر دیوارهای باغ
روزنه ای نیست ،
برای تابش خورشید .
اینک
شکسته ام به نیمه ی راه
فسرده ام به زمستان
نشسته ام به توهم
در انتظار بهار ...
............-
هجرت - سروده ی بهرام سالکی
-------------------------------
آری ،
تاریخ
اینگونه آ...غاز شد
یک روز ،
که آفتاب
می چکید
آرام ،
بر شاخسار بید
و پروانه ها به سوگ شعله ی یک شمع
بر گرد کرمکی شبتاب
طواف می کردند
و چلچله ای غریب
واژه ی سفید زمستان را
از بال های سیاه خود
می شست
و قناری ز روی برگ شقایق
سروده ی غزلی تازه را ز بر می کرد
و جویبار خسته ی راه
حکایت سفرش را
به گوش گل می گفت
آنگاه ،
عشق نازل شد
آن سال ،
سال قحطی رنج بود
سال شروع کبوتر
سال عروج لادن پیر
سال شکفتن فواره های چشمه ی یاس
سال شنیدن نفس ِ
گام های تو
سال طلوع اقاقی
آری ، تاریخ
این گونه آغاز شد
***
اینک ، می دانی
آری اینک ، می دانم
که چند قرن و چند سال بعدِ هجرت عشق ،
میلاد روز ِ حادثه ی دیدن تو بود
روز شکستِ بغض غرور
روز بلوغ مبهم اشک
روز جنون رسیدن
روز جوانه زدن
آری ،
اینک می دانم
-


