دنیای من شبیه درختیست در کویر
استاد عفیف باختزی
دنیای من شبیه درختیست در کویر تنهایی اتاق مرا دست کم نگیر من سردم است و قاصدک از هر کجا که هست باز آمده به دیدنم اما چقدر...دیر حالا که بافت خورده به هم سرنوشت ما تو جوی فاضلابی و من کرمک حقیر بیچاره من که این همه از خود ـ گذشته ام بیچارهتر زنی که شده در خودش اسیر راه دگر بگیر و برو سمت...نیستی؟! جام دگر بگیر...برو آنطرف بمیر جای دو دست سر زده از من دو چوب خشک جای دو چشم زل زده در تو دو گرگ پیر
............
نشست و بعد...دو سه سرفه بعد...کوشش کرد عجیب بود، خودش را به جا نمیآورد غروب بود و جهانی پر از تظاهر رنگ سیاه و سرخ و سفید و بنفش و آبی و زرد در انتظار دو ناخوانده میهمان غریب دو سوی میز دو چوکی، چقدر خالی و سرد... نشان عشق درست آمد و به قلبش خورد به روی پاشنه چرخی زد از نهایت درد به روز و حال خودش دید و زیر لب خندید تبسمی که نمیخواند با قیافهی مرد کنار پنجره رفت و به مرگ فرمان داد: چه بوی میکشی اینجا...برو سگ ولگرد
بهتت زد و دوباره به دیوار زل زدی گنجشککی و بعد...دهانی که باز شد بعدش چه؟ هیچ! مار که دنبال طعمه بود طومار قصه باز، چه دور و دراز شد مثل انار پوک و درشت نخوردهآب خشکیده بود قمری بر شاخ یک درخت تا خواستی قدم بگذاری میان باغ دروازه را به روی تو کوبید باد سخت آهای! با شماستم...اینجا...کجاستید؟ پیچید انعکاس صدای تو در غروب زاغ غریب از سر دیوار پر کشید گویی که انتظار ترا داشت هرغروب بیزار از تداوم این هیچِ مارپیچ هرسو که رفت سایهات آنسو شتافتی چیزی به جز «گذشته» ندیدی گذشته را آینده چیست؟ پاسخ خود را نیافتی آینده؟ هوم! آنچه که آینده نام اوست آیا سگی که آنسوی دیوار خفته نیست؟ با جاز خود صدای ترا خورد در هوا ابری که رعدوبرقزنان در تو میگریست
......
آنهایی که مرا به یاد میآورند، فراموشم میکنند. میلان کوندرا ... بس کن! نده ادامه که دیوانه میشوی کم کم شبیه کرگدن آیا نمیشوی؟ ای گل – که ریشه در دل شاعر دوانده ای – شادی نکن که داخل گلخانه میشوی حالا که با قیافۀ هم آشنا شدید با مرگ، رفته رفته صمیمانه میشوی تنهایی ات همین که خداگونه میشود حس میکنی که با همه بیگانه میشوی با هیچ خود بساز و نرو سوی...آشغال! شب را نخورده در غم صبحانه میشوی؟ بس کن! نده ادامه که برگشت میخوری تا شو! مگر در آخر خط تا نمیشوی؟