زماني  قهوه ي تلخم زماني شهد شيرينم

صفيه بيات

 
 
 

زماني  قهوه ي تلخم زماني شهد شيرينم

زماني ذره ي خاكم  زماني ماه و پروينم

شبي مي بيني ام مومن نماز عشق ميخوانم

و پلكي بعد مستم، مست و سرگردان و بي دينم

دمي معشوقه ام،  صد ناز ليلي مي كشند از من

و باز عاشق ترين مجنون، كه هر دم شعر مي چينم

نميدانم چه رازي هست  گاهي اين و آن بودن

كه شادم لحظه اي بي هيچ و گاهي نيز غمگينم

تمام عشق و احساسم براي توست ميداني

تمام اين و آن بودن، تمام آنچه مي بينم

دل ناقابلم را مي كنم نذر نگاه تو

به اين نيت كه يك ساعت فقط پيش تو بشينم

اگرهم قهوه ي تلخم، شوم مهمان فنجانت

كه در يك عصر رويايي بنوشي يار شيرينم

تمام كاغذم پر شد چقدر آشفته ام امشب

به هر جا ميروم امشب، نشاني از تو مي بينم

به هم ميريزم اين آشفتگي را شعرهايم را

نه من اينم نه تو آني ، نه تو آني نه من اينم

...................


 

آتش زدي به من، به دل زخمي ام عزيز

يك چيني شكسته شدم ريز، ريز، ريز

از چين موي من قلمي ساختي و بعد

نقاشي ات شدم،  تو شدم، حس رنگ نيز

حالا تو رنگ مي زني ام بين كلك هات

با حرف عشق روي تن من، غزل بريز

تنهايي و سكوت همين است بين ما

كلكين بكش كه بشكنم اين  فاصله، گريز

 از من خوشت نيامد و بر هم زدي مرا

حالا منم كه خط خطي ام، مانده، روي ميز

صفيه بيات