رضا معتمد

نفس عشق

 
 
 

 

نفس عشق

 

چشم مرا می زند این نور، دورتر از من بنشانش

هوش مرا می برد این عطر، بیش تر از این نفشانش

 

در دل من شور نینداز، دانه در این تور نینداز

تازه از این بام پریده ست، باز به این دام نخوانش

 

ای همه ات خاطره ای یار، دست از این خاطره بردار

سینه ی من سوخته بسیار، بیش به آتش نکشانش

 

چشم تو آشوب جهان است، نقطه ی اوج هیجان است 

باز میاشوب نگارا، جان مرا در هیجانش

 

ماه من از پشت همین ابر، گم شد و پیدا شد و گم شد

ماه من از پشت همین ابر، زخم کمین دید کمانش

 

گم شد و من شکوه نکردم، چیست سزای دل سردم؟

هر که به جای دل من بود، گریه نمی داد امانش

 

گم شده ام پشت همین ابر، ابر کمین ها و کمان ها

پشت همین ابر که دستی، ماه مرا داد نشانش

 

این غزل تازه ی من بود، زخم پرآوازه ی من بود 

با نظر عشق ببینش، از نفس عشق بدانش

 

می ۲۰۱۱

رضا معتمد