در جنگِ میانِ دو قوچ
عزیزالله ایما
یادهایم را می بینم
یادهایم را می شنوم
کسی پنجره را می بندد
بادها و یادها
پنجره را می گشایند
آبِ رود
نه زلال است و نه هم گل آلود
برگها می جنبند
درختها ایستاده اند
چون قامتِ پدرکلان
پدرکلانم صدوبیست سال عمرکرد
ودر صدو بیست و یکمین
پنج تیرش را گرفت و به جنگ رفت
ـ جنگِ سوم افغان و انگلیس ـ
اما
پیش از آن که پایش به میدان برسد
خبرِ پیروزی را شنید
وجا به جا سکته کرد
پدرکلانم ایستاده است
درقابی که همه عمر
به آن نگاه کرده ام
در کودکی تصور می کردم
مردن
ایستادن در قابی ست
برای همیشه
دیگر
لشکرِ امپراتوریِ سرخ
مرزهای شمالی را در نوردیده
مادرم
ـ افسانه پریگکها را
ازیاد برده ـ
لبِ جویِ روبه رویِ خانه نشسته
توگویی
صدای پدرم را می شنود:
" بنشین برلبِ جوی و گذرِ عمر ببین
کاین حقیقت زجهانِ گذران مارابس"
از تمامِ هستیِ خانه
هنوزهم
عکسِ سیاه وسپیدِ پدرکلان
در دیوارِ ویرانه ایستاده
همه ازآن گذر گذشته ایم
درفشها رنگ باخته اند
و امپراتوری هم
درگذرگاهِ زمان
خواهرانم
ـ نوروزراسفره می آرایند
وآب می زنند
راه را ـ
در انتظارِ پدری که از جنگ برگردد
پیرشده اند
دیگر گله های آدم
در جاده های شهر
برای دیکتاتور
هورا نمی کشند
مظاهره چیان
درفشهای دیگری را
به آتش می کشند
و هنوزهم
فریاد می زنند:
آزادی!
وقتی تاراجگران
بانگِ تکبیر زدند
زنِ همسایه سگش را می ستود
انگار واپسین نفسهایش را می کشید
و پیرمردِ نشسته در سایه باغی
ـ که دیگر باغ نیست ـ
روبه سگانِ ولگردِ محله می گفت:
می میریم
وبرای شجاعتِ مان
دیگران کف می زنند
هرگزخوابهایمان به حقیقت نپیوست
هرگز
...
پای میش می شکند
***
کابل ـ مهرماهِ سیزده هشتادوچارِ خورشیدی