دوست دشمنکام

صنم عنبرین

 
 
 

دوستان ! ای خیل دشمنکام من

باز هم بر هم زدید آرام من

قلب تان مملوست از آشوب شب

حرف تان برنامهء هذیان تب

هیچ می دانید آیین وفا ؟

زیستن با دوستان بی مدعا ؟

دوستی یعنی سرود همدلی

بی ریا  ، گفت و شنود همدلی

دوستی یعنی زدودن کینه را

شست و شو با آب باور سینه را

روز و شب بر باغ و بر باران نماز

بوسه ها بر خواب میخک های ناز

کوچه باغ عشق  و باور ساختن

با صفا ، با همرهی ، دل باختن

از چه تخم کینه در قلب شماست ؟

عادت تان شیوهء مکر و ریاست ؟

بر زبان تان درود و احترام

 در رگ تان خون خشم انتقام

آشنایی های تان دستوری است

حرف تان  با دوستان مجبوری است

من پر از نورم دلم آیینه است

سینه ام خالی ز رنگ کینه است

گر چه میدانم خرام و ساز تان

لب فرو بستم  نگویم راز تان

قاتلی در خویش پنهان کرده اید

در نوازش نیش پنهان کرده اید

گر صداقت در شما تابنده بود

دوستی تان تا ابد پاینده بود

با جفا تان دیده را بر هم زدم

زخم تان با خنده ام مرهم زدم

می رمم از بوسه و لبخند تان

می درم این رشتهء پیوند تان

خنجری در زیر لبخند شماست

فتنه یی در عمق پیوند شماست

بسته بادا این بساط رنگ تان  !

این دکان خدعه و نیرنگ تان

18.05.11

صنم عنبرین