من از دیروز یک طبقه پایینتر زندگی میکنم. نمیخواهم
بلند بگویم، اما
پایینتر زندگی میکنم. به این دلیل نمیخواهم بلند
بگویم چون اسبابکشی
نکردهام. دیروز غروب از کنسرت به خانه آمدم، مثل
همیشه شنبه غروب، و پس
از آن که دروازه را باز کردم و کلیدِ برق را فشار
دادم، از پله ها رفتم
بالا. من از همه جا بیخبر از پله ها رفتم بالا –
آسانسور از زمان جنگ
کار نمیکند – ، و زمانی که به طبقه ی سوم رسیدم، فکر
کردم: «میخواستم،
من که اینجا هستم!» و برای لحظه های به دیوار مجاور
ِ در ِ آسانسور تکیه
دادم. معمولآ به طبقه ی سوم که میرسم نوعی از خستگی
به سراغم میآید و
گاهی آنقدر زیاد میشود که فکر میکنم میبایست از چهار
طبقه بالا رفته
باشم. اما این بار به این فکر نکردم، میدانستم که
هنوز یک طبقه در
بالای سَرَم وجود دارد. به همین دلیل چشمهایم را
دوباره باز کردم تا به
طبقه ی آخر بروم، و در همان لحظه اسمم را بر روی دری
که در سمتِ چپِ
آسانسور قرار داشت، دیدم. یعنی اشتباه کرده بودم و
چهار طبقه را بالا
رفته بودم؟ میخواستم به تابلویی نگاه کنم که شماره ی
طبقه را نشان
میداد، ولی همان موقع برق خاموش شد.
چون کلیدِ برق در آنطرفِ راهرو بود، دو قدمی که تا
دَرَم فاصله بود، در
تاریکی رفتم و در را باز کردم. تا دَرَم؟ اما کدام
در میبایست باشد، اگر
اسمم رویش نقش بسته بود؟ پس من باید چهار طبقه را
بالا رفته باشم.
در بدونِ مقاومت باز شد، کلیدِ برق را یافتم و در
سرسرای روشن بودم، در
سرسرای خودم، و همه چیز مثل ِ همیشه بود:
کاغذدیواریهای قرمزی که مدتها
بود میخواستم عوضشان کنم، و نیمکتی که به آنها
چسبیده بود، و سمتِ چپ
راهرویی که به آشپزخانه ختم میشد. همه چیز مثل ِ
همیشه بود. نانی که
برای شام آماده کرده بودم، اما نخورده بودم، هنوز در
ظرفِ نان در
آشپزخانه قرار داشت. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. تکه
ای نان بریدم و شروع
کردم به خوردن، ولی ناگهان یادم افتاد که وقتی وارد
شده ام، در را
نبسته ام، و به سرسرا برگشتم تا در را ببندم.
درین میان و در نوری که از سرسرا به راهرو افتاده
بود، تابلویی که
شمارهی طبقه بر روی آن نوشته شده بود، دیدم. رویش
نوشته شده بود: طبقهی
سوم. دویدم بیرون، کلیدِ برق را فشار دادم و آن را
دوباره خواندم. سپس
اسمهای دیگر را بر روی بقیهی درها خواندم. اسم کسانی
را دیدم که تا
کنون در طبقهی پایین ِ من زندگی میکردند. بعد
میخواستم از پلکان بالا
بروم تا مطمئن شوم که چه کسی در همسایگی ِ همان
کسانی زندگی میکرده که
در همسایگی ِ من زندگی میکردند. آیا پزشکی که تا
کنون در طبقهی پایین ِ
من زندگی میکرده، حالا در طبقهی بالای من زندگی
میکند. ولی ناگهان
خودم را آنچنان ضعیف احساس کردم که باید میرفتم
بهرختخواب.
از آنزمان دراز کشیدهام و به این فکر میکنم که فردا
چه خواهد شد. گاه
به گاه بیشتر وسوسه میشوم که بلند شوم و بروم بالا
و اطمینان حاصل کنم.
اما خیلی احساس ِ ضعف میکنم، و همچنین ممکن است یکی
آن بالا از نور ِ
راهرو بیدار شود و بیرون بیاید و از من بپرسد:
«دنبال چه هستید؟» و من از
این سؤالی که توسطِ یکی از همسایگانِ قبلیام پرسیده
شده، آنقدر میترسم
که ترجیح میدهم در رختخواب بمانم. با این که میدانم
در نور ِ روز
بالارفتن بسیار سختتر خواهد بود.
کنارم نفسهای دانشجویی را میشنوم که با من زندگی
میکند؛ او دانشجوی
کشتیسازی است، و عمیق و یکنواخت نفس میکشد. او از
آنچه اتفاق
افتاده، بیخبر است. او بیخبر است، و من اینجا دراز
کشیدهام و بیدارم.
از خودم میپرسم که آیا فردا از او سؤال کنم. او خیلی
کم بیرون میرود، و
به احتمالِ زیاد وقتی من در کنسرت بودم، او در خانه
بوده. او میبایست
بداند. شاید هم از زنِ نظافتچی بپرسم.
نه. این کار را نخواهم کرد. چطور باید از کسی بپرسم
که از من سؤال
نمیکند؟ چطور باید نزدش بروم و بپرسم: «آیا من دیروز
یک طبقه بالاتر
زندگی نمیکردم؟» و او باید درینباره چه بگوید؟ برایم
این امید باقی
مانده که یکی از من بپرسد، که یکی فردا از من بپرسد:
«ببخشید، اما شما
دیروز یک طبقه بالاتر زندگی نمیکردید؟» ولی آنطوری
که من زنِ
نظافتچیام را میشناسم، نخواهد پرسید. یا یکی از
همسایههای قبلیام:
«شما
دیروز در مجاورتِ ما زندگی نمیکردید؟» یا یکی از
همسایههای جدیدم.
ولی آنطوری که من آنها را میشناسم، هیچکدامشان
نخواهند پرسید. و بعد
چیزی برایم باقی نمیماند جز این که طوری رفتار کنم
که انگار در طولِ
عمرم یک طبقه پایینتر زندگی میکردهام.
از خودم میپرسم، چه اتفاقی میافتاد اگر که من از
کنسرت صرفِ نظر
میکردم. ولی از امروز این پرسش هم مثل ِ پرسشهای
دیگر بیحاصل است.
میخواهم سعی کنم تا خوابم ببرد.
من الآن در زیرزمین زندگی میکنم. اینجا حُسنش این
است که زنِ
نظافتچیام دیگر نباید بهخودش زحمتِ پایین آوردنِ
زغال را بدهد، زغالها
پهلویمان هستند، و زن ازین موضوع ظاهرآ راضی است. من
به زن مشکوکم که
دلیل ِ سؤالنکردنش همین باشد، چون اینطوری راحتتر
است. زن هیچوقت
دقتِ چندانی در نظافت کردن به خرج نمیداده؛ اینجا که
دیگر اصلآ دقت
نمیکند. این مضحک است که از او درخواست شود تا ساعت
بهساعت گردِ
زغالها را از روی مُبلها پاک کند. زن راضی است، این
را در او میبینم.
و دانشجو هر روز سوتزنان از پلههای زیرزمین بالا
میرود و غروب دوباره
برمیگردد. شبها میشنوم که او چطور عمیق و یکسان نفس
میکشد.
میخواستم، او روزی دختری با خود میآورْد، و دختر
متوجه میشد که مرد در
زیرزمین زندگی میکند، ولی مرد دختری با خود
نمیآوَرَد.
و کس ِ دیگری هم سؤال نمیکند. مردهایی که زغالها را
میآورند و آنها
را با سر و صدا در چپ و راستِ زیرزمین خالی میکنند،
وقتی که در پلهها
میبینمشان، کلاههایشان را برمیدارند و سلام میکنند.
بیشتر مواقع
کیسههایشان را برمیدارند و سر ِ جایشان میایستند تا
من از کنارشان
بگذرم. سرایدار ِ خانه هم وقتی مرا میبیند، پیش از
آن که از دروازه خارج
شوم، سلامی دوستانه میکند. اولش برای لحظهای فکر
کردم که او دوستانهتر
از قبل سلام میکند، ولی این یک توهم بود. هنگامی که
کسی از زیرزمین
بیرون میآید، بعضی چیزها بهنظرش دوستانهتر میرسند.
در خیابان سر ِ جایم میایستم و پالتویم را از گردِ
زغال پاک میکنم، اما
فقط یک کمی رویش باقی میماند. این پالتوی زمستانی ِ
من است، و تیره
است. در تراموا تعجب میکنم که چطور بازرس ِ بلیت با
من هم مثل ِ بقیهی
مسافرین رفتار میکند و هیچ کس از من فاصله نمیگیرد.
از خودم میپرسم که
چطور باید باشد اگر من در کانال زندگی کنم. چون دارم
آرامآرام به این
فکر عادت میکنم.
از وقتی که در زیرزمین سکونت دارم، بعضی غروبها
دوباره بهکنسرت میروم.
اغلب شنبهها، اما بیشتر وسطِ هفته. هر چه باشد
نتوانستم با نرفتنم
بهکنسرت، ازین که روزی در زیرزمین باشم جلوگیری کنم.
حالا ازین که خودم
را ملامت میکردهام، تعجب میکنم، از همهی چیزهایی که
در ارتباط با این
سقوط در آغاز در نظر داشتم. در ابتدا همیشه فکر
میکردم: «اگر بهکنسرت
نرفته بودم یا آنطرف بهسوی لیوانِ شراب!» حالا دیگر
به این فکر
نمیکنم. از وقتی که در زیرزمین هستم، آرام شدهام و
هر وقت که دلم
بخواهد، میروم بهسوی شراب. ترسیدن از بخارهای درونِ
کانال بیمعنی است،
چون بعدش میبایست شروع کنم از آتش ِ درونِ زمین هم
بترسم - چیزهای
زیادی وجود دارند که میبایست از آنها بترسم. و حتی
اگر همیشه در خانه
بمانم و دیگر پایم را در کوچه نگذارم، باز هم روزی
در کانال خواهم بود.
فقط از خودم میپرسم که زنِ نظافتچیام درین باره چه
خواهد گفت. این حتمآ
نفس ِ او را بند میآورد. و دانشجو سوتزنان از پلکانِ
دریچههای
کانالها بالا میرود و دوباره پایین میآید. همچنین از
خودم میپرسم که
بعد بر سر ِ کنسرت و لیوانِ شراب چه خواهد آمد. و
بعد اگر دانشجو به این
فکر بیافتد که دختری با خود بیاورد؟ از خودم میپرسم
که آیا اتاقهایم در
کانال نیز همینطوری خواهند بود. تا الآن که هستند،
ولی در کانال خانه
تمام میشود. و من نمیتوانم تصور کنم که تقسیمبندی به
اتاق و آشپزخانه
و سالُن و اتاق ِ دانشجو تا داخل ِ زمین امکانپذیر
باشد
اما تا حالا که چیزی تغییر نکرده. کاغذدیواری قرمز و
صندوق ِ جلویش،
راهرویی که به آشپزخانه ختم میشود، یکایکِ تابلوهای
آویخته بر دیوار،
مبلهای قدیمی و قفسههای کتاب – یکایکِ کتابها
درونشان. بیرون ظرفِ نان
و پردههای پنجره
البته پنجرهها تغییر کردهاند. اما من درین وقت
معمولآ در آشپزخانه
میبودم، و پنجرهی آشپزخانه از قدیم بهراهرو باز میشد
و همیشه حفاظِ
میلهای داشت. من دلیلی ندارم که به این خاطر نزدِ
سرایدار بروم، و از
آن کمتر به خاطر چشماندازی که تغییر کرده. او
میتوانست بهدرستی بهمن
بگوید که چشمانداز متعلق بهمنزل نیست، اجارهبها
مرتبط با مساحتِ خانه
است نه چشمانداز ِ آن. او میتوانست بهمن بگوید که
چشمانداز ِ من
مسئلهی خودم است.
و من هم نزدِ او نمیروم، تا وقتی که او مهربان است،
من خوشحال هستم.
شاید تنها ایرادی که میتوانستم بگیرم این میبود که
پنجرهها یک برابر
و نیم کوچکترند. اما او میتوانست در جواب بگوید که
در زیرزمین طور ِ
دیگری ممکن نیست. و من جوابی برایش نداشتم. خُب من
نمیتوانستم بگویم که
به این عادت ندارم، چون تا چند وقت پیش در طبقهی
چهارم سکونت داشتم. من
در همان طبقهی سوم باید شکایت میکردم. الآن دیگر دیر
شده است.
اندیشه شاهی.
...............................
داستان زندگی حباب!
نمیدانی چقدر دلم برای آن خاطره های مان تنگ شده!
با تو نشستن و لغز این و آن را گفتن و پتهها را به
آبدادن! کافی بود یک سوژه دستمان میافتاد، دیگر
نمیدانم چه شد؛ آنقدر میگفتم ات که از چانه میافتی.
از قضا همه یکجورهایی برایمان سوژه بودند؛ شاگرد
خیلی شوخ بودی اما خیلی دوستداشتنی و خیلی احساساتی
که یک دختر خوشگلی در تمام مدرسه بودی، همیشه شعرهای
بندتنبانیش را بلند بلند میخواندی. کاش هنوز هم همان
روزها بود و سر هیچ و پوچ، هرّ وکرمان هوا میرفت.
راستش را بگویم آن روز که ترا با اون دختر در روزهای
که از من قهر بودی در بازارچهی تجریش گرم خرید و بگو
و بخند دیدم، اول یکه خوردم. از تو توقع نداشتم که
نزدیکترین و قدیمیترین دوستم بودی و هستی. خودم را
گوشهای پنهان کردم تا چشمانت به من نیفتد. از دور
دنبالت کردم. وقتی بالاخره سوار ماشین شدی، میدان را
دور زدید و رفتید، احساس دیگری داشتم. حالا باید
گذشته از سرنوشت خودم، برای سرنوشت تو هم گریه
میکردم. میدانیستی که من هیچوقت بدون تو زندگی
نمیتوانم . روزی را میدیدم که با دیگران حرغ میزنی
باز من به تو پناه میآوردم. . من باز مانند همیشه
به دلایل همیشگی و با چربزبانی با تو حرف میزدم،
توئی که همیشه بزرگترین اضطرابت در زندگیت تنهایی
بوده، در اوج شکست و تنهایی و تنهایی. هچ گاهی کوشش
نکردی که کسی در زندگیت باشد و تو را دوست داشته
باشد و بدانی که زندگی تا چه اندازه خوش ایند است
این همه همیشه حرف های من بود اما تو میدانستی که
زندگی تنهایی بهترین زندگی است و من خیلی در یک سن
کم بزرگترین تصمیم زندگیم را گرفتم و به تو و
حرفهایت گوش نکردم بابت این معذرت میخواهم عزیزم
ببخش گلم.
ته دلم یکجورهایی خوشحال بودم که اینبار با تو روی
هم ریخته. اینجوری اقلاً میتوانستم مطمئن باشم که
مرض به خانهام نمیآورد. با این همه، از تو به هزار
بهانه فاصله گرفتم. آخر من یک دخترم و تو.... به هر
حال مَردم که تو را از من گرفته بودند!
نمیدانم امشب چه معجزهای اتفاق افتاد که دلم یکدفعه
برایت تنگ شد، شاید هم نه برای تو و بیشتر برای
سوژهای به اسم (سمع) که حالا میتوانستم پتهاش را
برایت روی آب بریزم و با هم آنقدر ُلغُزش را بگوییم
که از چانه بیفتیم.
وقتی
امروز بهتو زنگ زدم. و حرف زدیم هردو با شنیدن صدایت
روح و روانم به یک دنیایی دیگر سفر کرد. شمارهات را
که دوباره ضبت مبایلم کردم، رفتم تا برایت پیام
بنویسم اما نمیدانم چرا دستانم انگار نخواست که
برایت بنویسم و اظهار کنم که تا چه اندازه دوستت
دارم. وقتی امروز دانستم که سرنویشت ات معلوم شد
خیلی خوشحال شدم برایت و همیشه ارزو دارم که موفق
باشی عزیزم.
میدانستم در خانهای با دوستانت! اگر نزدت بودم،
خیلی با هم حرف میزدیم و جشن میگریفتیم تا زندگی را
از نزدیک تجربه میکردیم هر دو مان. آخر همین امشب
برای همیشه از زندگیم بیرون ات کنم اما نمیدانم چرا
هر لحظه یادت مرا دیوانه میکند. برای همیشه که البته
فقط حرف است اصلا این کار را نمیتوانم.
خطر را یکجورهایی حس کرده بودم. یادت هست گفتی هر کی
جز این دخترکِ شیربرنج وارفته؟ هرچه میگفتم امتحانش
را جلو دوربین بهتر از بقیه پس داده به خرجت نمیرفت.
گفتی: «تو که داری اینهمه خرج میکنی، یه هنرپیشهی
حرفهای بردار.» گفتم: «انتخاب بازیگرا با کارگردانه،
یعنی اون دختر» گفتی: «قیچی آخرو تهیهکننده میزنه.»
اما فکر نکن اگر حرفت را گوش میکردم برایت چیزی عوض
میشد این شیربرنج وارفته نبود، شیربرنج وارفتهی
دیگری جایش را میگرفت یا چه میدانم، یک سیاه برزنگی
دیگر. سمع! از اول زندگیاش فقط دنبال دو چیز بوده؛
اول، پول و بعد، دخترهای نوکر. اولی را چون از
عهدهاش برنمیآمد به من سپرده بود. دومی را خودش
همیشه یک کاری میکرد.
فیلمنامه که هنوز یادت است؟ حتماً به تو نگفته که
صحنه به صحنهاش را عوض کرده. کجای فیلمنامه نوشته که
شیربرنج وارفته، با یک پیراهن تننما، جلو آینهی قدی
حمام میایستد و با حسرت میگوید: «یادت رفته که
خوشترین لحظاتمان جلوِ آینه میگذشت، وقتی در آن، با
هم یکی میشدیم؟
توی دکوپاژ هم چنین صحنهای نبود. همین امروز صبح
قضیه را فهمیدم. دیدم شیربرنج وارفته را کشیده کنار
و دارد مونولوگش را تمرین میکند. نوشته را از دست
دخترک گرفتم، خواندم و گفتم : «اینرا کی اضافه کرده؟
با هراس برایم گفت که اون دختر! و من هم رفتم وبا
دست هایم چهره اش را داغ دار کردم و گفتم که دیگر در
زندگی و کارهای من دخالت نکند.
سال دومی که در سفر مستقر شدیم، نمیدانم تو چه
کاشتی روی دلم. به قول خودت برای اینکه «نشانهی
جاودانگی عشقمان» باشد، اما در واقع برای اینکه
خانهگیرم کند، که مجبور شوم بهخاطر اون، مدرسهی
سینما را رها کنم و خودش به بهانهی «سینماخواندن»،
با خیال راحت با دخترهای ایتالیایی و آلمانی و
فرانسوی و هرجاییِ دیگرِ مدرسهمان روی هم بریزد.
درست است، اگر برگشتیم یک دلیلش اون دختر بود و یک
دلیلش دقکردن من از تنهایی، اما آقا دوسال بود
مدرسهاش را تمام کرده بود، شده بود کارگردان، اما
هیچ تهیهکنندهیی حاضر نبود حتا روی یک فیلمکوتاه پنج
دقیقهایاش هم سرمایهگذاری کند و من با همهی ثروت
پدرم هم نمیتوانستم در فرانسهِ مقرراتی تهیهکنندهی
سینمایی بشوم که به سمع اجازه بدهد هر پُخی که دلش
میخواهد بسازد.
گفت:«میسازم!»
گفتم: «باشه عزیزم. کارگردان توئی! تا اینجای کار
هم، ضررش با من. اما از اینجا به بعدشو برو سراغ یک
احمقِ دیگه!»
–گفت
ایا این همه حرف آخرته حباب؟
جوابش را ندادم. استودیو را ترک کردم و برگشتم خانه.
باور کن، اندی عزیزم، تا ماشین اسکناسچاپکنیام از
کار نیفتاده بود، یک (حباب) میگفت و ده تا (حباب) از
دهانش در میآمد. حباب! برایش هم عشق بود، هم رفیق و
همراه. خودت که شاهد بودی. هر کار که بگویی کردم.
شده بودم مرغ عزا و عروسی. هنرپیشه قهر میکرد، من
باید میرفتم نازش را میکشیدم. فیلمبردار و صدابردار
حرفشان میشد، باز من بودم که باید پا وسط میگذاشتم و
آشتیشان میدادم. منشی صحنه رکورد برنمیداشت، یقهی
مرا میگرفت. آخرش هم نفهمیدم خانم اش هستم و یا
آبدارچی، آبدارچیام یا طراح صحنه، طراح صحنهام یا
مستراحشور؟ سمع هم که چنان پیش گروه خودش را دست و
دلباز نشان میداد و ریخت و پاش میکرد، انگار
اتَُولخان رشت است. ده روز پیش بهش گفتم: «بَرج کار
از خرجش زده بالا. برداشتای الکیو قطع کن! کارو تموم
کن بره پی کارش!»
یک غوغا برپا کرد!
چه بگویم اندی جان، حالا که پای حرفم ایستادهام و
زیر بار حرف زور نمیروم، احمقم و ضدروشنفکر و
سانسورچی و چیزی از سینما سرم نمیشود. گفتم: «باشه
آقا، سینمای روشنفکری پیشکش خودتون، ما سینمایی
غیرروشنفکری ام به طریقه ی خودم پیش میبرم.»
قهرش زیاد طول نکشبد. دو روز بعد برگشت. همیشه با
عجز و التماس و چربزبانی برمیگردد.
اندی عزیزتر از جانم، دراز کشیدهام در جایم و دارم
برایت نامه مینویسم. دیگر وقتش رسیده من و تو،
روزهای رفتهی عمرمان را حساب کنیم. این زندگی این
قدر زود مگذرد هیچ گاهی فکرش را هم نکرده بودم و 18
سال عمرم چطور گذشت اصلا نفهمیدم
.
احمقانه دوستش داشتم. هر بار میگفت به «جستجوی
لوکیشن برای صحنههای بعدی» ممکن است یکی دو روزی
نباشد، میفهمیدم باز قرار است یکی را ببرد به
باغچهام در میگون، به باغچهی من! آتش میگرفتم. سمع
با یک زن دیگر در باغچهای بود که من خشتِ خشتش را با
عشقِ به او روی هم چیده بودم.
همهچیز را توی خودم میریختم. وقتی هم بالاخره تصمیم
گرفتم دردم را به تو بگویم که نزدیکترین دوستم بودی
و هستی، دو نفرتان را در بازارچهی تجریش دیدم.
دفعهی بعدی که بهانهی «جستجوی لوکیش» را آورد، دو
ساعتی صبر کردم و بعد خانهات را گرفتم. فوری رفت روی
پیغامگیر. موبایلت را گرفتم. در دسترس نبودی. فهمیدم
مهمانِ امشبِ جایِ خوابم در میگون توئی. شاید باورت
نشود، اما آنشب برای اولین بار بعد از برگشتنمان به
روسیه، سر راحت روی بالشت گذاشتم.
حتماً بهت نگفته سر این فیلمنامهی کوفتی مجبور شدم
بفروشمش؟ باغچهی میگون را میگویم. میدانی خودش را
کشت تا باغچه را نگه داریم. قاطعانه جلوش ایستادم.
گفتم: «محاله باز دستم را جلو بابام دراز کنم!» گفت:
«این لونهی عشقمان هست که میخوای بفروشی!» فکر
نمیکنم هنوز هم فهمیده باشد چرا این حرفش من را
آنجور به قهقهه انداخت.
اما فروش باغچه کفایت نکرد. چکهایم یکی یکی برگشت
میخورد. یک روز صبح هم طلبکارها آمدند دم خانه، جلو
در و همسایه جلبم کردند. از کلانتری به وکیلم زنگ
زدم. او به پدرم خبر داد. بلافاصله ماشین
اسکناسچاپکنیاش کار افتاد، طوری که طلبکارها خودشان
با دستهی گل آمدند و رضایتنامه امضا کردند و با سلام
و صلوات بیرونم آوردند.
این بار حتا دو روز هم صبر نکرد. مثل دفعههای قبل هم
نبود که عجز و التماس کند. پایم را از استودیو بیرون
نگذاشته بودم که سر و کلهاش در خانه پیدا شد. گفت:
«الحق که تخم و ترکهی پدرتی. یک کاسب حجرهنشین
بازاری که از سینما چیزی حالیش نیست و دست و دلش
برای پول خرج کردن میلرزه.
–
چه خوب که تخم و ترکهی پدرمم! چون اگر بحث تخم باشد،
تخم پدرم داره که نگذاشت دخترش حتا یک شبم وسط یک
مشت شپشوی بوگندو بماند، نه تو که تازه سه روز بعد
سر و کلهات پیدا شد تا باز دست گدایی دراز کنی.
حاضرم قسم بخورم که سمع چیزی از ماجرای چکهای برگشتی
را برایت نگفته است؛ نه به تو، نه به شیربرنج وارفته
و نه به هیچ کس دیگر، چه زن و چه مرد! مگر ممکن است
آدمی مثل او، با آن همه اِهِن و تُلُپ و منممنم و
فیس و افادهی روشنفکری بیاید خودش را پیش این و آن
خراب کند؟ چنان ماهرانه قضیه را درز گرفت که آب از
آب تکان نخورد. بله عزیز دلم. دوست قدیمیام، من
شوهرم را بهتر از هر کسی میشناسم. با هوشتر از آن
است که بگذارد دیگران بفهمند زنش، تقاص ندانمکاریهای
او را میهد.
ذهنم از کار افتاد از بس نوشتم! ولی ترا به خدا، بیا
و برای یکبار هم که شده، با هم روراست باشیم. عزیز
دلم، اندی عزیزم و احساساتیام، نقطه ضعف سمع را من
بهتر از تو و هر کسی میشناسم. بهت که گفتم؛ اول پول،
دوم زن نوتر. اما اگر قرار باشد بینِ زنِ زشتِ
پولدار و زنِ خوشگلِ بیپول، یکی را انتخاب کند، دست
میگذارد روی زنِ اولی. گیریم من زشتم و تو خوشگل. در
همان مهمانی و در یک زمان بود که هر دومان با سمع
آشنا شدیم، اول هم دو دل بود با من روی هم بریزد یا
تو. وقتی تو برایش وقت ندادی و خرهای زشت زدی اون
فهمید که با این دختر نمیشه و خوب حسابهایش را کرد،
سر از حجرهی پدر من درآورد و آنقدر چربزبانی کرد که
بالاخره شد داماد سرخانه و بعد هم آنقدر موس موس کرد
که بالاخره پدرم راضی شد خرج تحصیلمان را در فرانسه
بدهد بلکه دامادش پُخی بشود و تو همانجا زندگی ات
خیلی خوب ترکیب دادی من مطمین بودم که همیشه موفق
خواهی بود و میدانستم که تو از هر مرد نفرت داری
برای همین هیچ گاهی از مرد برایت یاد نکردم.
شنیدن این حرفها تلخ است. حتماً با خودت میگویی غرض
و مرض دارم. گیریم داشته باشم، گیریم هنوز هم برایش
بمیرم، اما سمع را که نمیشود عوض کرد. وضع من البته
با وضع همهی شما فرق دارد. من سر جایم نشستهام؛ قرص
و محکم. طلاق هم بیطلاق!
دخترم از لای در اتاقش سرک کشیده بیرون. جلو میآید.
به صورت خیسم دست میکشد. میبوسد مرا. بعد، میرود به
سمت اتاقش میرود و با یک بغل اسباببازی برمیگردد.
همه را ولو میکند زمین. با ترس نگاهم میکند. حالاست
بگویم جمعشان کن ببر اتاقت که اصلا حوصلهی سر و صدا
ندارم؛ اما کنارش مینشینم. هرچه آورده کُوتش میکنیم
روی هم. میگوید: «بیا سرخپوست بازی کنیم!» چه خوشگل
میخندد. یکی، یک ماسک بهصورتمان میزنیم و دور آتشی
که نیست میچرخیم و طبلهایمان را به صدا درمیآوریم و
بمبا بمبا میکنیم. بازیمان را آنقدر ادامه میدهیم که
بالاخره طاقت نمیآورد: برایش گفتم دختر گلم!«بابا
برای همیشه رفت؟»
لبخند میزند. دستم را وسط موهای نرمش میبرم و پشت
گردنش را نوازش میکنم. بهبهانهی تماشای کارتون، به
اتاقش برمیگردد و پنج دقیقهی بعد که سر میکشم خواب
است.
یک سی دی توی دستگاه میگذرام و شامم را زیر نور شمع
آغاز میکنم و جرعه جرعه مینوشم تا تمامی حواسم کرخت
شود. ، «امشب در دل شوری دارم» سر میدهد، حس میکنم
که گرمم است و گُر گرفتهام. پنجره را باز میکنم و
آسمان را نگاه میکنم. راه شیری از جایش تکان نخورده
و دُب اکبر همچنان دور ستارهی قطبی میچرخد. دلم
میخواهد تا صبح برقصم؛ اما همه ساکت شده و سرشارتر
از آنم که یک اهنگ بگذارم و اشک بریزم و برقصم.