این روزها درون من از اژدها پُر است
سهراب سیرت
1 این روزها درون من از اژدها پُر است یعنی گلوی سوختهام از صدا پر است از گامهای تلخ و نفسهای مردهام، دهلیزهای گیج شفاخانهها پر است دیوار، سقف، پنجره، هی درد! درد! درد! ...هر چند طاقهای اتاق از دوا پر است این روزها خلاصه به این روزها شده گر چه سرِ کلافه ام از ماجرا پر است از مفلسی رها شده ام، جیبهای من ـ از خفهگی و آفت و بیم و بلا پر است هستم! اگر چه خسته و لبریزِ نیستی هستم! اگر چه زندگیام از خلا پر است 2 از خود جدا نمیکند این بخت بد مرا این راه تا کجای جهان میبرد مرا؟ دستان نفرت تو مرا از تو دور کرد یا مارهای شانهی تو نیش زد مرا؟ من ماندم و سیاهترین سرنوشت که ـ او هم شروع کرد به مشت و لگد مرا... او سرنوشت نه که تو بودی...که گریه کرد در ازدحام ثانیهها رد به رد مرا یعنی که در مقایسه، بخشید آسمان: بالین پر ترا و لحاف لحد مرا یعنی که در کنار تو خشکید چند رود ...یعنی رها نکرد غمت تا ابد مرا ... سویم زبان کشیده هزاران هزار مار... کافیست! آخ! های خدا! تا چه حد مرا...؟