سیاست کنونی ایالات متحده امریکا در افغانستان ده
ها میلیارد دالر هزینه بر میدارد؛ سالانه صد ها
سرباز و افسر متحدین در آنجا جان می بازند ـ همهء
اینها به خاطر آنست تا نگذارند «طالبان» ولایات
پشتون نشین کشور ، جاییکه جنبش زاده شد، را تحت
قبضهء شان درآورند. هنوز پایان کار معلوم نیست.
آنهاییکه تاکید دارند، برای ستراتیژی موجود به
زمان بیشتر نیاز است، فراموش کرده اند که بگویند،
شانس پیروزی برای سالهای آینده را چگونه ارزیابی
می نمایند و برای این امر به چی تعداد قربانی و
بودجه دیگر لازم خواهد بود. محاسبات خونسردانه
نشان میدهند که اکنون زمان آن فرا رسیده است تا
بالای پلان «B»
کار صورت گیرد.
هنوز نشانه هایی دیده نمی شود که ایالات متحده
امریکا و متحدین آن بتوانند طالبان را به وسیله
عملیات نظامی از پا درآورند. اکنون 150 هزار
نیروی آیساف تحت رهبری ایالات متحده امریکا در
افغانستان مستقر اند. تعداد اینها 30 هزار نفر
بیشتر از حضور عساکر شوروی در دهه 1980 در
افغانستان می باشند. در عین حال برای پدیدآیی
حداقل صلح، این قوا کمتر از نضف آن تعداد می باشد
که به اساس دکتورین های کلاسیک برای جنگ با
پارتیزانان نیاز است.
اگر توجه بدان نشود که اردوی اشغالگر در افغانستان
با تاریخ، محل، زبان، عادات، الویت های سیاسی،
ارزش ها، ساختار های درونی زندگی قبایل آشنایی
ندارد، در آن حالت به متحدین دشوار خواهد بود تا
تعداد زیاد پشتون ها را به سوی خویش بکشانند. به
گفته ِسبَستیان یُونگر، ایالات متحده امریکا نمی
تواند «دل مردم» را در شرق و جنوب افغانستان بدست
آرد. پریزدنت کرزی در نوامبر 2010 طی مصاحبه به
روزنامه «واشنگتن پست» اظهار نمود که: بیش از این،
آرزو ندارد این تعداد عسکر و افسر امریکایی را، که
جاده ها و خانه های افغانها را پُر نموده
اند،بیشتر ببیند. موجودیت این تعداد از عساکر
وضعیت را بیشتر از پیش بغرنج ساخته و مقاومت را
افزایش داده است. کرزی میگوید:« اکنون زمان آن فرا
رسیده است تا عملیات نظامی توقف داده شوند و از
حضور «چکمه های سربازان» در افغانستان کاهش به عمل
آید. همچنان از مداخله در زندگی روزمره افغانها
دست برداشته شود.» این روحیه در همه جا همه گیر
بوده و با استقرار نیرو ها در مناطق ، که ستراتیژی
مبارزه با شورشیان پیشبینی می نماید، در مطابقت
نیست.
در این نزدیکی ها، از حکومت به شدت فاسد کرزی
نباید توقع بهبود کیفی رهبری را انتظار داشت.
همچنان بدون اصلاحات گسترده در حکومت افغانستان،
امکان پیروزی میسر نیست. آنطوریکه دیوید کیگالین
کارشناس مبارزه با شورشیان تاکید می ورزد:
«بدستآوری یک نتیجه ملموس به حکومتی تعلق دارد که
شما از آن حمایت می کنید.»
دیکتر فلیکینس در این رابطه در روزنامه «نئویارک
تایمز» مصر است که: « در وضع موجود، افغانستان یکی
از باندیدترین دولت های جهان را داراست. به اساس
لیست فاسدترین های «شفافیت بین المللی»، افغانستان
از مجموع 180 کشور جهان جای 179 را احراز می نماید
ـ تنها سومالیا بدتر از افغانستان می باشد.»
در این نزدیکی های اردوی ملی افغانستان توانایی
ایستادگی مستقلانه علیه «طالبان» را نخواهد داشت
تا عملیات جدی در کشور را بتواند انجام دهد. به
عقیده هفته نامه «اکونومیست»، تنها 3 در صد جذبی
های جدید در اردوی ملی را باشندگان مناطق ناآرام
پشتون نشین جنوب تشکیل میدهند، که از طالبان حمایت
گسترده می نمایند. به دلیل ترور شدید علیه
«همدستان حکومت و اعضای خانواده های آنها، کمتر
کسانی حاضر خواهند شد تا به صفوف اردو بپیوندد. در
نتیجه افسران شمال، که به زبان فارسی ـ دری صحبت
می کنند، ضرورت خواهند داشت تا به کمک ترجمانها با
مردم پشتون داخل تماس شوند. کما ندو های شمال کمتر
علاقمند رفتن به جنوب هستند.» جیمز کونوی ژنرال
قوای بحری ایالات متحده امریکا در اگست سال 2010
به ژورنالیستان خبر دادکه: اردوی ملی افغانستان
حتا در جریان چند سال آینده نیز نخواهند توانست
برای امنیت ولایت های کندهار و هلمند جاگزین قوای
امریکایی شوند.
نظامیان پاکستانی ، که به هند به حیث دشمن اساسی
مینگرند، در آینده نیز برای تأمین نظریه «عمق
ستراتیژیک» خود، به حمایت متحدین «طالب» پرداخته و
به آنها اجازه پناهندگی می دهند. آنها هیچ اقدامی
برای ایجاد یک افغانستان واقعا مستقل را روی دست
نخواهند گرفت.
بالآخره افکار عمومی هم در ایالات متحده امریکا و
هم کشور های متحد آن اجازه نمی دهد که مداخله تا
آنزمانیکه دکتورین مبارزه علیه اغتشاش پیشبینی می
نماید، ادامه یابد. اعلامیه های متعدد بارک اوباما
در مورد پایان زود هنگام عملیات نظامی در
افغانستان باعث تضعیف دیپلوماسی امریکا در تمام
منطقه شده است. اداره واشنگتن باید به بحث ها در
باره ستراتیژی خروج پایان بدهد و روی عملیات دراز
مدت متمرکز شود و یک قوای 30 تا 50 هزار نفری را
در افغانستان مستقر سازد.
همزمان واشنگتن باید بپذیرد که «طالبان» دیر یا
زود بر مناطق پشتون نشین جنوب و شرق افغانستان
مسلط خواهد شد. برای پیشگیری از وقوع چنین یک
حالتی، لازم است تا بهای گزاف پرداخته شود. البته
اداره واشنگتن نباید نه ولایات پشتون نشین را در
ازای خرید طالبان از دست دهد و نه تجزیه افغانستان
را آشکارا بیان بدارد. حالا زمان آن فرا رسیده تا
از قربانی های بی مورد در جنوب و شرق افغانستان
جلوگیری صورت گرفته و واقعیت «تناسب قوا» در ولایت
های منطقه پذیرفته شود.
در عین حال لازم است تا قوای هوایی و نیرو های
ویژه امریکا در آینده نزدیک در آنکشور باقی بمانند
تا از اردو و حکومت کابل حمایت به عمل آورند و
نگذارند که «طالبان» بر شمال و غرب کشور مسلط
گردند.
باید پذیرفته شود که بعضی از عناصر سیاست کنونی
واشنگتن در رابطه به افغانستان اصلا کارآیی نداشته
و خوشبینی در مورد امکان تحقق وظایف در پیش رو
گذاشته شده حرف های «ملکه سفید» در داستان «آنسوی
آیینه» ـ ادامه ماجرای «الیس در سرزمین عجایب». م
ـ را به یاد میآورد که گفته بود: «خوب، من گاهی
اوقات، قبل از صبحانه به شش چیز ناممکن باور
داشتم.» کوتاه اینکه پریزدنت اوباما باید اعلان
نماید که ایالات متحده امریکا و متحدین خارجی و
شرکاری افغان آن ، در جریان حداقل 7 تا 10 سال
آینده، نیز ستراتیژی پُرپهن مبارزه علیه تروریزم
را در مناطق پشتون نشین افغانستان و ستراتیژی
بازسازی ملی را در سائر مناطق آنکشور پیش خواهند
برد. هرگاه با عقل سلیم به مسأله نگاه شود، در این
حالت امکان اتخاذ گام های غیر متعارف یعنی پذیرش
عملی جدایی کشور، که واشنگتن میتواند بدان نایل
آید، ممکن است.
خروج برای باقی ماندن
پس از این همه عدم موفقیت در سیاست افغانستان،
اکنون دیگر راه های ساده، سریع و ارزان برای خروج
از وضع موجود میسر نیست. در موجودیت این همه
مشکلات، بهترین بدیل شکست ستراتیژی اوباما در
افغانستان عبارت از راهی می تواند باشد که منجر به
تقسیم عملی افغانستان شود. ایالات متحده امریکا و
متحدین آن می توانند ظرف چند ماه قوای زمینی شانرا
از مناطق وسیع پشتون نشین از جمله کندهار بیرون
برده ولی بدون تزلزل باید نشان بدهند که نیرو های
عملیاتی آن ها در دراز مدت در افغانستان نقش ایفای
نموده و در ضمن هرنوع کنترول دوامدار طالبان در
مناطق جنوبی را مردود می شمارند.
نیرو های آیساف می توانند عملیات نظامی شانرا در
مناطق کوهی، دشتی و شهری جنوب و شرق افغانستان قطع
نموده ولی در عین حال به بزرگان قومی ـ قبایلی که
حاضر به مقاومت در برابر طالبان می باشند، سلاح
کمک نمایند. همزمان واشنگتن باید تلاش هایش را جهت
دفاع از ولایت های شمالی و غربی افغانستان از جمله
شهر کابل، که در آنجا ها پشتون ها فاقد اکثریت
اند، متمرکز بسازد.
به طالبان افغانستان پیشنهاد توافق مؤقتی صورت
گیرد که مطابق آن هردو طرف متعهد گردند تا به
گسترش مناطق تحت نفوذ خویش نپرداخته و طالبان از
حمایت تروریزم بین المللی دست بردارند. کاملا
امکان دارد که رهبران طالبان این پیشنهاد را رد
نمایند. آنگاه ایالات متحده امریکا باید روشن
نماید، که به تمام نقاطی، که «القاعده» موجود است،
ضربه وارد می نماید.
در صورت نقض خط فاصل توسط طالبان، آنها نیز به مثل
مخفیگاه های تروریستان در امتداد مرز با پاکستان
مورد حمله قرار میگیرند. تروریستان در هیچ کجایی
نباید احساس آرامش نمایند و باید در هردو سوی خط
دیورند مورد حملات شدید قرار گیرند.
برای نیل به این هدف، واشنگتن باید حمایت تاجیک
ها، ازبک ها، هزاره ها و پشتون هاییرا که با آنها
همکاری می نمایند، همراه با متحدین ناتو، همسایگان
نزدیک افغانستان و شورای امنیت سازمان ملل متحد
جلب نماید. متحدین می توانند بر تسریع آموزش اردوی
افغانستان بیافزایند. آنچی مربوط به بازسازی ملی
میگردد، باید توجه بیشتر روی گروه های قبایلی که
در شمال و غرب کشور نقل مکان داده شده اند و حاضر
به دریافت کمک می باشند، صورت گیرد.
بالآخره زمان آن فرا خواهد رسید که اردوی ملی
افغانستان به کمک متحدین تقویت گردیده و طالبان را
از شرق و جنوب کشور بیرون برانند.
قسمیکه جون جیپمن تحلیلگر سیاسی نشان میدهد،
«میتود بازدارندگی همچو یک ستراتیژی پذیرفته شده
میتواند محدود به اقدامات جهت دفع خطر گردد.از این
میتود، زمانیکه نیرو های ائتلاف داخل افغانستان
شدند، استفاده صورت گرفت. این ستراتیژی امکان
میدهد تا تصوری ، که گویا خروج قطعات رزمی معنای
پیروزی مخالفین را میدهد، رد می نماید. چنین
ستراتیژی را برای دراز مدت می توان به کار بُرد و
به کمک آن به اهداف اساسی در عرصه امنیتی دست
یافت.» در این رابطه باید از خبر باقی ماندن عساکر
امریکایی پس از 2014 در افغانستان استقبال نمود که
توسط رسانه ها پخش گردیده است.
اینگونه تغییر ستراتیژی دارای پیام روشن به همگان
است و آن اینکه ایالات متحده امریکا حضور دراز
مدتش را در افغانستان حفظ نموده و میخواهد برای
سالهای متمادی به حیث نیروی واقعی در جنوب و مرکز
آسیا باقی بماند. این موضوع سبب کاهش تلفات نظامی
و فشار در سیاست داخلی خواهد شد؛ زیرا افکار عمومی
دیگر خواستار خروج و برگرداندن سریع عساکر نخواهد
بود. این امر باعث کاهش مصارف مالی در عملیات
افغانستان میگردد، که ماهانه 7 میلیارد دالر هزینه
برمیدارد. همزمان احتمال آن وجود دارد که متحدین
ناتوی ما نیز به تمدید حضور شان در افغانستان
بپردازند.
ستراتیژی پیشنهادی، به اردو و تفنگداران دریایی
ایالات متحده امریکا امکان میدهد تا نیروی رزمی
شانرا پس از چند سال جنگ زمینی دوباره احیا
نمایند. یک چنین استقرار قوا برای همسایگان نیز
قابل پذیرش می باشد. در عین حال اسلام آباد دیگر
نخواهد توانست از امریکا طلب نماید که در برابر
خطر تروریزم از جانب پاکستان گذشت نماید ـ تا
اکنون پاکستان امریکا را وادار نموده است تا صرف
در ولایات جنوبی افغانستان به عملیات بپردازد.
بالآخره این ستراتیژی به اداره اوباما فرصت خواهد
داد تا نیرو و منابع اش را در جهت مسایل حیاتی
دیگر به مصرف برساند.
نبود انتخاب بهتر
پلان تقسیم افغانستان با مواضع و پیامد های زیاد
ناخواسته در ارتباط است. بنابرین اتخاذ آن در
حالتی از اهمیت برخوردار میگردد، هرگاه بدیل های
بدتر دیگر از آن موجود باشند ـ در اصل واقعیت نیز
چنین است.
طور مثال یکی از بدترین بدیل ها عبارت از آنست که
به عملیات ضد تروریستی، بدون در نظرداشت زمان، در
افغانستان ادامه داده شود و حتا تعداد قوا افزایش
یابد. این طرح به خاطری بی مفهوم است، زیرا
علاقمندی امریکائیان به افغانستان از دست رفته و
درستی افزایش نیرو و وسایل را در تنگنا قرار داده
است.
در حال حاضر تقریبا 100 هزار نظامیان امریکایی در
آنکشور مستقر اند. در حالیکه بنابه آمار سی. آی.ای
بیش از 50 تا 100 جنگجوی «القاعده» در افغانستان
موجود نیستند. این بدان معناست که به هر جنگجوی
القاعده از هزار تا دوهزار عسکر اختصاص داده شده و
سالانه میلیارد ها دالر هزینه برمیدارد. از نقطه
نظر منابع، تخصیص چنین یک منبع بزرگ برای آن منطقه
درست نیست.
در آغاز، هدف نظامی ایالات متحده امریکا در
افغانستان را نابودی «القاعده» و نه عملیات نظامی
علیه طالبان تشکیل میداد. هدف اولی در مقیاس بزرگ
بدست آمده است.
یک الترناتیف دیگر عبارت از خروج کامل نیرو های
مسلح در جریان سال آینده یا دو سال دیگر از
افغانستان میباشد. ولی این کار سبب جنگ بزرگ داخلی
در افغانستان خواهد شد؛ امکان استیلای مجدد طالبان
بر تمامی کشور را فراهم خواهد آورد و در نهایت
همهء کشور های منطقه را در منازعه نظامی افغانستان
خواهند کشانید. این مسأله منجر به بی ثباتی بیشتر
وضعیت در منطقه و تشدید مناسبات میان دهلی و اسلام
آباد خواهد شد. پاکستان به احتمال قوی به یک دولت
بنیادگرای اسلامی تغییر خواهد نمود و ذخایر هسته
ای آن، خطر بزرگی را برای امنیت پدید خواهد آورد و
بالآخره باعث تضعیف و یا هم نابودی همکاری های
ستراتیژیک میان ایالات متحده امریکا و هند خواهد
گردید. آینده ناتو نیز زیر سوال خواهد رفت.
ایدئولوژی جهادیزم تکانه جدید خواهد یافت و موج
جدید تروریزم علیه جوامع لیبرال پدید خواهد آمد.
این وضعیت را دوستان و دشمنان ما به مثابه نشانه
شکست ایالات متحده امریکا به حیث رهبر جامعه جهانی
خواهند پنداشت، که ریشه در نبود قاطعیت ستراتیژیک
و علایم ضعف ما دارد. پیامد بنیاد برافگن اینگونه
تصامیم را میتوان برای سالیان متمادی حتا دهه ها
احساس نمود.
بدیل سوم تأمین ثبات در افغانستان از طریق تلاش
جهت دستیابی به مذاکره با طالبان می باشد. ناتو
جهت قطع عملیات نظامی و اشتراک در حکومت ائتلافی
کابل، می تواند رهبران طالبان افغانستان را تطمیع
نماید و به دام اندازد. ولی آنطوریکه لئون بانتا
رییس سی.آی.ای گفته است، تا زمانیکه طالبان فکر
نمایند که آنها دست بلند دارند، با آنها مشکل است
در بارهء چیزی گفتگو کرد: « نزد ما هیچگونه نشانه
یی دال بر اینکه آنها به شکل جدی علاقمند مصالحه
باشند، وجود ندارد. آنها هیچگونه نیتی برای گذاشتن
سلاح به زمین، قطع رابطه با القاعده و پذیرش عضویت
عادی جامعه را ندارند. ما هیچگونه علامه یی که قصد
آنها را به تائید برساند، مشاهده نمی کنیم. آنچی
مربوط به مصالحه میگردد، صادقانه گفته شود، اگر
آنها به این نکته باور پیدا نکنند که ایالات محده
امریکا اراده محکم دارد تا از طریق شکست دادن قطعی
طالبان میخواهد بر آنها پیروز شود، مشکل است روی
مصالحه واقعی حساب نمود.» با وجود عملیات پیهم
هواپیما های بدون سرنشین، ایالات متحده امریکا
موفق نشده است طالبان را به سازش سیاسی وادارد.
قسمیکه یکی از مقامات عالی رتبه پنتاگون به
«واشنگتن پُست» گفته است: طوریکه به مشاهده میرسد
«حتا در ماه اکتوبر نیز جنگ چریکی به شدت جریان
داشت.» باید گفت که هیچگونه تغییر اساسی و یا حرکت
به جلو در وضعیت اوپراتیفی رونما نگردیده است.
اما از اثر تقسیم کشور کدام مشکلات می توانند بروز
کنند؟ هرگاه به رهبران طالبان اجازه داده شود تا
کنترول جنوب و شرق کشور را به دست گیرند، آیا آنها
بار دیگر از جنگجویان «القاعده» پذیرایی نخواهند
نمود و وضعیت تا قبل از 11 سپتامبر را دوباره
برقرار نمی نمایند؟ حتما چنین نخواهد بود. جیمز
جونس مشاور ملی رییس جمهوری سابق امریکا در پایان
ماه اکتبر گفت: «مطابق ارزیابی های حکومت امریکا،
کمتر از 100 جنگجوی القاعده در افغانستان باقی
مانده اند که فاقد پایگاه و امکانات جهت به ثمر
رساندن عمل تروریستی علیه ایالات متحده امریکا و
یا متحدین آن می باشند. احتمالا طالبان افغانی درس
لازم را از واضعیت گرفته اند. آنزمان به القاعده
امکان داده شده بود تا بدون هرگونه مانع به اجرای
فعالیت های خویش در آنسوی سرزمین بپردازند.
هرگاه آنها درس لازم نگیرند، نیرو های امریکایی به
حملات شان بالای هر هدف «القاعده» در دو طرف مرز
افغانستان ـ پاکستان ادامه خواهند داد. با چنین
شیوه به فشار های کشنده، که تا 11 سپتامبر 2001 از
آن استفاده نشده بود، افزوده می شود. آسمان بر
فراز پشتونهای افغانستان را جنگنده ها پُر خواهند
نمود، که نه تنها تروریستان بلکه حکومت جدید
طالبان را نیز آماج حمله قرار میدهند. تمام
مامورین ملکی طالبان ( از جمله والیان، شهرداران،
رییسان پولیس، قاضیان، ماموران عالیرتبه وغیره)
زمانیکه صبحگاهان از خواب برمیخیزند، باید به این
فکر باشند که آیا تا شام زنده باقی می مانند یا
هنگاه انجام وظیفه در دفتر و یا شب در خانه کشته
می شوند. هیچ یک از مغاره های کوه پایه ها نباید
به نقطه امن و پناهگاه مطمئن آنها مبدل گردد. حتا
اگر بخش بزرگی از 300 جنگجوی «القاعده»، که در
حال حاضر در پاکستان موجود اند، به داخل افغانستان
بیایند، بازهم کاری از پیش نبرده و سبب عملیات
گسترده زمینی شده نمی توانند.
اگر طالبان افغانی به موجودیت مرزهاییکه در نتیجه
تقسیم افغانستان صورت گرفته، احترام نگذارند و
باردیگر بکوشند تمام کشور را فتح نمایند, آنگاه چی
اتفاق خواهد افتاد؟ آنها می توانند چنین تلاشهای
بنمایند، ولی آیساف و امکانات در حال انکشاف اردوی
ملی افغانستان سبب بازدارندگی چنین اقدامات خواهد
شد. توافق به تقسیم عملی افغانستان سبب جنگ داخلی
نمی شود؛ زیرا چنین جنگی هم اکنون ادامه دارد. در
اصل تقسیم افغانستان باعث برقراری ثبات می گردد؛
زیرا روشن می شود که کدام سرزمین را کی در کنترول
خود دارد.
ولی با مردمان غیر پشتون در جنوب و شرق افغانستان
که به مثل جزایر با زنان و خانواده های شان زندگی
می کنند و همچنان قبایل پشتون، که نمی خواهند زیر
سلطه طالبان باشند، چی پیش خواهد آمد. مگر آنها به
دست تقدیر سپرده نمی شوند؟ با تأسف که وضعیت
شرایطش را دیکته می کند. این یک پیامد تراژیک از
واقعیت محل است، که نیرو های خارجی در حالتی
نیستند تا با عقلانیت و در زمان مشخص و امکانات
مالی معین جلو حداقل خونریزی را بگیرند. ایالات
متحده امریکا و متحدین آن جنگ در افغانستان را
بدین منظور آغاز نه نمودند تا از تمام باشندگان
بومی در برابر وحشت قرون وسطایی دفاع نمایند.
اکنون نیز عزم ندارند چنین وظیفه یی را به عهده
بگیرند. برای اینچنین تصمیم ده ها سال دیگر وقت
لازم است.
آیا چنین سیاست منجر به تشکیل پشتونستان و بهم
خوردن ثبات پاکستان نمی شود؟ اساساً آرام ساختن
اسلام آباد امر خیلی دشوار است؛ زیرا تقسیم عملی
افغانستان، بدون شک باعث ایجاد گرایش جدایی خواهی
در هردو سوی خط دیورند خواهد شد. از آنجاییکه
نظامیان پاکستانی به حمایت فرامرزی شان از طالبان
ادامه میدهند، بنابرین آنها مشکلات را عمیقتر می
سازند. پس در اصل اسلام آباد از نظر اخلاقی
هیچگونه حق شکایت ندارد و تقسیم افغانستان به دو
بخش ممکن است که یک تداوی شوکی برای اردوی پاکستان
باشد و شاید متوجه شود که چی بازی خطرناکی را در
جریان چند دهه اخیر انجام داده است.
آیا این سیاست سبب وقوع جنگ «به خاطر اعتماد» میان
پاکستان و هندوستان در سرزمین افغانستان و بی
ثباتی عمومی در منطقه نخواهد شد؟ در مرحله کنونی
تشدید رقابت میان دهلی و اسلام آباد در افغانستان
جدا از سیاست های ایالات متحده امریکا در جریان
است. ولی تا زمانیکه ایالات متحده امریکا حضور
دوامدارش در افغانستان را حفظ کند، هند به گسیل
قوای زمینی به افغانستان مبادرت نخواهد ورزید.
بدینگونه احتمال بروز برخورد گسترده و مستقیم میان
هند و پاکستان خیلی کم است.
چین، ایران، روسیه و همسایگان آسیای میانه
افغانستان نیز دارای منافع در منطقه بوده و از دید
خویش به آینده می نگرند. ولی هیچیک از این کشور ها
از نظریه تقسیم افغانستان حمایت نمی کنند. همزمان
هیچکدام از کشور ها نمی خواهند افغانستان را بار
دیگر تحت کنترول طالبان ببینند. اگر سیاست کنونی
ایالات متحده امریکا قابلیت زیست نداشته باشد، پس
آنها (یعنی کشور های نامبرده) باید برای شیوه های
دیگری، که مانع ایجاد سناریو های بدتر شود، آماده
شوند. بنابرین کشور های یاد شده صرفا از منظر
منافع شان به این پلان ، که درین مقاله مطرح شده
است، با جدیت می نگرند. واشنگتن، برای دریافت
حمایت، نیاز به دیپلوماسی منطقوی صادقانه و
دوامدار دارد، که تا اکنون غایب بوده است.
به خاطر اشتباه می میرند
صرفنظر از دیدگاه ها در خصوص مسایل افغانستان،
بسیاری از کارشناسان و مقامهای رسمی درتلاش اند تا
آنالوژی مناسبی برای اثبات نقطه نظر شان در مورد
آنچی باید در افغانستان صورت گیرد، پیدا نمایند.
با این حال، تفاوت میان وضعیت فعلی و موارد دیگری
که به حیث آنالوژی و یا به عنوان مثال مورد
استفاده قرار میگیرند، آنقدر بزرگ است که نمی شود
حتا آنها را با هم مقایسه نمود.
برای توجیه ستراتیژی کنونی اغلباً به آنالوژی
تقویت قطعات نظامی در سال 2007 در عراق اتکا
میگردد. فقط با این وسیله بود که ثبات در عراق
تأمین گردید و به ایالات ماحده امریکا امکان داد
تا از شکستش جلوگیری نماید. اما همانطوریکه جیمز
دوبینس فرستاده خاص ایالات متحده امریکا به
افغانستان اظهار می دارد: در آنجا خیلی دشوار است
تا شورشیان را به سوی خود کشانیده و از آنها
تقاضای وفاداری نمائیم ـ آنطوریکه در عراق اتفاق
افتاد. تا سال 2007 اقلیت عرب سنی جهت کمک و حمایت
به قوای امریکایی مراجعه نمودند. آنچی مربوط به
جنگ چریکی میگردد، که طالبان در افغانستان به پیش
می برند. تغذیه کننده این چریکان گروه بزرگ اتنیکی
است نه یک اقلیت سنی به مثل عراق.
به غیر از آن، شورشیان پشتون در جریان سالهای اخیر
نه تنها شکست نخورده اند، بلکه در جنگ داخلی پیروز
نیز گردیده اند. «القاعده» در سال 2007 در عراق،
از اثر اعمال غیر انسانی، ظلم غیر قابل توجیه و سؤ
استفاده های متعدد، متحدین سنی عرب را علیه خویش
برانگیخت. در حالیکه القاعده در حال حاضر عملا در
افغانستان موجود نیست. از سوی دیگر «القاعده» نه
تهدیدی برای رهبران طالب به شمار می رود و نه بر
ضد شیوه زندگی پشتونی قرار دارد. نفوذ بزرگان
پشتون نسبت به شیخ های عراقی کم است. خلاصه افزایش
قوا در عراق همچنان نمی تواند یک الگوی مناسب برای
افغانستان باشد.
پس از تقریبا تلاشهای ده ساله در افغانستان، تغییر
سریع سیاست دشوار است. برای پریزدنت اوباما ساده
نیست که توضیح بدهد چرا تاکتیک ضد تروریستی وی در
زمان معین نتوانست به ثمر بنشیند. و حالا باید
پذیرفته شود که بسیاری از مردان و زنان دلیر و سر
سپرده، جان باختند تا از سرزمینی دفاع نمایند که
اکنون به دشمن داده می شود. صرفنظر از دردناک بودن
مسأله، اگر رهبران غربی به اجرای آن ستراتیژی
بپردازند، که در گذشته بیهودگی آن به اثبات رسیده
و در آینده نتایج ملموس به بار آورده نمی تواند،
در آن صورت آنها باید ورشکستگی ستراتیژیک و اخلاقی
شانرا بپذیرند.
پس از دهه ها، تاریخدانان حدس و گمان خواهند زد که
چرا پریزدنت اوباما، علی رغم شجاعت روحی، که «باب
وود» در کتابش می نویسد، بازهم توسل به جابجایی
اردوی 100 هزارنفری در افغانستان، و آنهم 10 سال
پس از حوادث 11 سپتامبر، جست. آنها کله های شانرا
خواهند شکستان که چرا ستراتیژیست های امریکایی
چنین کردند که گویا نجات تمدن بشری بستگی به تأمین
صلح در کندهار و یا مرجه دارد.
هانری کیسنجر میگوید: «اُتوپیا برای دیگر کشور ها
عبارت از افتخارات گذشته است، که دیگر هیچ برنمی
گردد؛ اما برای امریکاییان اُتوپیا فراتر از افق
قرار دارد.» گرفتن تصمیم توأم با اکراه در باره
بریدن واقعی اندام افغانستان را به سختی می توان
نتیجه اُتوپیک عملیات نظامی در آنکشور نامید. ولی
این اقدام ساده ترین انتخاب در میان بدها می باشد.