از مدتی بدینسو تصمیم داشتم مقاله یی در باب کتاب
«سندروم افغانستان» اثر جناب* سید حمیدالله روغ
بنگارم، اما عوامل متعدد باعث تأخیر کارم میگردید.
اکنون که فرصت مهیا گردیده است خواستم نیتم را
عملی سازم.
به باور من کتاب «سندورم افغانستان» دارای مسایل
بحث برانگیز زیاد می باشد، که نیاز به جدل های
جدی دارد.
کارل یاسپرس در کتاب «زندگینامه فلسفی من» در
رابطه به هایدگر می نویسد: « حالت روحی من در
برابر کتاب [هستی و زمان ـ ن] هایدگر ... [ البته
مناسبات من با روغ نهایت دوستانه و صمیمانه است ـ
ن]، ادامه ابهام یا تنشی بود که از آغاز به نحو
نامحسوس وجود داشت. در سالهای پیش از انتشار کتاب
من احساس میکردم که در راهی واحد گام برمیداریم و
ازینرو انتظار داشتم در کتاب نشانهء راهی را ببینم
که من نیز در آن پیش میرفتم. انتظارم برآورده نشد،
ولی من دست برنداشتم. از روحیه ای که در آن کتاب
بیان شده بود، ناخرسند بودم و در فرصتی ناخرسندی
خود را با این سوال اظهار کردم: «هنگام تفکر در
باره محتوای این کتاب در درون خود شما چی روی داده
است؟ آیا کتاب مجموعه ای است از بینش هایی از
واقعیات یا بیان تکانه ای وجود؟ انتظار دارید که
کتاب در خواننده چه اثر ببخشد؟» ...
«... پرسش اصلی برای من همیشه این بوده است و
امروز نیز اینست: اندیشه در کدام راه پیش میرود،
در خواننده چی انگیزه ای را بیدار میکند، اورا به
چه کاری وادار می سازد؟ ...»
(1)
بدیهیست که با جناب س.ح.روغ هیچگاه به طرح
«یاسپرسی» پرسش ها نپرداخته ام. اما از آنجاییکه
پارهء از موضوع های داخل کتاب بحث برانگیز می
باشند لذا باید حداقل اینگونه پرسش های اساسی
و مشابه «یاسپرس»
مطرح گردند که آدرس این بحث ها برای کی ها بوده و
کدام خواننده را مدنظر دارد؟ این «روشنفکری جدید»
را از میان تکه پاره های اتنیکی چگونه میتوان
نشانی نمود، در حالیکه غرب همین اکنون شکست
برنامهء دولت ـ ملت سازی خویش را در افغانستان
پذیرفته است؟ آیا این گونه طرح ها با واقعیت های
منطقه ـ شروع از نظام های سیاسی، رشد اقتصادی،
تفاوت های اجتماعی و فرهنگی تا منافع بازیگران
منطقه ای و جهانی در عصر گلوبالیزم و نیز ستراتیژی
های بزرگ چند لایه و چند سویه ـ همخوانی دارد؟ آیا
از دولت های ناتوان [
Failed States]
و غیر دموکراتیک منطقه می توان توقع چیزی شبیه به
ایجاد «اتحادیه اروپا» را داشت؟ آیا برای مشکل باز
یافت خواهی [Irredentism]
و گرایش جدید «خودآگاهی اتنیکی» در منطقه
پاسخ بائیسته و بدیل شایسته وجود دارد؟ و بالآخره
چگونه می توان نظریه «دین مشترک، جغرافیه مشترک
و فرهنگ مشترک»(2)
را، که اساس دیسکورس پایان قرن 19 و آغاز قرن 20
پان اسلامیزم و تا دوران معاصر جزء ایدئولوژی
اسلام سیاسی جهان اسلام بوده است
(3) و پس از سقوط
اتحاد شوروی و پایان «جنگ سرد» از ستراتیژی
«متحد» به «دشمن» جدید فرضی غرب دگردیسی نمود ،
پایه یی یک «حوزه تمدنی» جدید قرار داد؟
اگر چی کتاب «سندروم افغانستان» را نمی توان در
ردهء آثار اکادمیک در مفهوم کلاسیک آن، بنابه
دلایل که بعدا توضیح خواهد شد، طبقه بندی نمود؛
اما ذکر منابع فراوان داخل متن، عده یی را به این
باور کاذب میرساند، که کتاب، یک اثر اکادمیک و
مرجع مکمل کتاب شناسی [bibliographical
references]
است.
جهت ابهام زدایی، نخست این نبشته میکوشد مقوله
میتودلوژی پژوهش را خیلی عام توضیح نماید تا بر
اساس آن ارزیابی ساخت کتاب ساده تر صورت گیرد. سپس
به مسایل اساسی کتاب می پردازد، که شامل چند بخش
جداگانه و باهم مرتبط در استقامت های مختلف می
باشند.
لازم به یادآوریست که این جستار نه تنها روی همه
موضوع های کتاب به جزئیات نمی پردازد بلکه چنین
هدفی را ـ از آغاز ـ نیز فرا روی خویش قرار نداده
است. قصد اصلی این بوده است تا صرف به تِم های
مرکزی کتاب در چوکات علم تئوری روابط بین المللی
پرداخته شود ـ البته بحث ها همه بر سبیل جدل های
اکادمیک می باشند و از مسیر آن خارج نمی شوند.
چیستی میتودولوژی و میتود پژوهش **
نوشتن یک چارچوکات روشن برای این مقوله ها در علوم
مختلف، کار دشوار است ـ چون هر عرصهء از علوم،
میتود های منحصر به فرد پژوهش را دارا اند. اما
نکات عامی هم موجود اند که در همه گستره های
پژوهشی در نظر گرفته می شوند و دارای کاربرد مشترک
اند.
با این توضیح کوتاه باید گفت:
میتودلوژی در بیان عام آن آموزشی است در
باره ساختارها، سازمان های منطقی، میتُود ها و
ابزار های فعالیت. و میتودلوژی علمی، آموزشی است
در باره اصول ساخت ها،میتُود ها،شکل های
سازمانیو شیوههای
علمیشناخت.
متأسفانه اکثر کار های پژوهشی ما در سابق یا از
اینگونه عناصر تُهی بوده اند
و یا هم کسانیکه ادعای پژوهش می نمودند با شیوه
های پژوهش علمی بلدیت
کافی نداشته اند.
شاید دلیل آن این بوده باشد که کار پژوهش علمی در
کشور ما ـ مطابق معیار های پذیرفته شده و شناخته
شده جهانی ـ یا وجود نداشته است و یا هم اکثر
کسانیکه کوشیده اند به امر پژوهش دست یازند، خود
با کمبود شناخت علمی پژوهش مواجه بوده اند. ازینرو
میتود های به کار گرفته شده توسط آنها ـ به ویژه
در حوزهء علوم اجتماعی ـ اکثرا در سطح کار های
متداول سنتی باقی می مانند. در کشور های دارای سطح
بلند آموزشی ـ استفاده از میتود ها، منابع و شیوه
های کاربردی پژوهش از سطح مکاتب آغاز مییابند.
ارچند اینگونه کار ها را، که عمدتا به رساله نویسی
ها ارتباط میگیرند، نمی توان در سطح کار کاملا
عیار اکادمیک قرار داد؛ اما آنها در هر حال پیش
زمینه و پیش درآمد کار های بزرگتر مراحل بعدی
آموزشی، که به دفاع از دیپلوم دوره لیسانس و فوق
آن میانجامد، به شمار میروند. تمام دانشگاه ها و
دانشکده های آن، همه ساله کتابهای فراوان میتودیک
برای فراگیری اساسات تئوری ها در رشته های مختلف
به چاپ میرسانند تا به
کمک آن ها، دانشجویان میتودلوژی پژوهش را
فراگیرند.
از مجموع این همه مراحل آماده سازی، بالآخره زمینه
های فراگیری نگارش رساله های ماستری و دکتورا تحت
نظر پروفیسوران رهنما میسر میگردد. دانشگاه های
افغانستان را هیچگاه نمی توان با این گونه
ستاندارد ها مقایسه نمود. آن نهادها، حتا در
بهترین مواقع رشد کیفی، نتوانستند دانشجویان
بالاتر از سطح لیسانس (Bachelor)
به جامعه عرضه نمایند. ادعای فوق لیسانس دانشکده
های طب و انستیتوت پولی تکنیک ،آنزمان، نیز با
معیار های یونسکو برابر نبود. لذا کار میتودیک و
آشنایی با میتودلوژی پژوهش که ـ در کار دیپلوم ها
ـ به ویژه به دوره های فوق لیسانس و دکترا تعلق
میگیرد، اصلا در کشور ما وجود نداشته است. به همین
خاطر فارغ تحصیل های دانشکده های دانشگاه کابل
هیچگاه نتوانستند رساله های ستاندارد پژوهشی برای
دیپلوم شان بنویسند. تا پیش از جنگ ها، بایگانی
های دانشگاه ها و انستیتوت پولی تکنیک فاقد کاپی
رساله های دیپلوم فارغ تحصیلان دوره های متمادی
کشور بوده اند. ازینرو برداشت ها نیز از کار
پژوهشی تا سطح ساده انگاری های غیر علمی پائین
میآمد. یک القاء ساده و کلی در باره علمی بودن
یک اثر این بوده است که هرگاه آن اثر دارای منابع
کم یا زیاد باشد، به طور اتوماتیک علمی است. اما
علمی بودن یک اثر دارای شاخص های ستاندارد شده یی
می باشد، که ارزش آنرا در حوزه های اکادمیک به
وسیله یی محک های معین مشخص می سازند.
زمانی در اتحادشوروی سابق اساس میتودلوژی پژوهش
را آثار کلاسیک های مارکسیستی ـ لنینیستی، آثار
حزب کمونیست اتحاد شوروی، آثار رهبران احزاب
کمونیستی وغیره تشکیل میدادند. آنزمان اظهارات
کلاسیک ها و اسناد حزبی همچو اصول خدشه ناپذیر
تلقی میگردیدند. موضوع تحمیلی و پذیرفته شده این
بود که درستی و علمی بودن پژوهش صرفا باید با دگم
های برخاسته از نتیجه گیری های مارکسیستی ـ
لنینیستی و اسناد حزبی مطابقت میداشت و به وسیله
یی آن ارزش دهی می شد. چنین یک رویکرد غیر علمی
ضربهء ویرانگر بر خلاقیت پژوهش وارد می نمود.
اینگونه طرز تلقی در یکنیم دهه حاکمیت ح.د.خ.ا
(وطن) در کشور ما پیاده گردید و حتا بسیاری ها به
این باور بودند و تا به حال هستند که عرصه پژوهش
یعنی نوشتن یک مقاله و یا یک رساله با ذکر چند ده
اثر می باشد.
واضحا استفاده از آثار در یک متن می تواند مفید
باشد؛ اما پژوهش معاصر دارای بنیاد پُر پهن روش
شناسانه است. و پژوهشگر باید آن شگرد ها را بداند
و از آن ها در جریان پژوهش استفاده کند. مرحله مهم
کار پژوهشی عبارت از انتخاب اسلوب پژوهش است، که
متضمن درستی رسیدن به اهداف در نظر گرفته شده می
باشد.
یک اثر علمی را استفاده از منابع که به آنها
مراجعه صورت گرفته، مشخص می سازد. این یک چیز درست
است هرگاه بدان نیاز باشد. اما استفاده بیجا از
منابع نه بر بلند رفتن اهمیت اثر بلکه بر کاهش آن
اثر میگذارد. اتکا بیش از حد نویسنده به اندیشه
دیگران، به شکل اتوماتیک سطح نوشته را از خلاقیت
به تالیف پائین می کشد. یعنی زمانیکه نویسنده می
کوشد اندیشه دیگران را با قوس های ناخنک در بین
چند پاراگراف و گاهی میان کلمات به کار برد. در
این حالت وی اساسا چیز از خود برای گفتن ندارد
بلکه به کار دیگران تکیه دارد.
نقل قول ها باید از منابع اصلی باشند نه کاپی از
مقاله ها و کتب که به منظور مشخص از آن استفاده
شده است.
علم کاربرد دقیق اسناد را می طلبد.
اطمینان
و عینیت نفی اشتباه است. مشخصه پژوهش علمی نه در
کاربرد بیش از حد نقل قول ها، بلکه در تسلسل
اندیشه ها می باشد. مراجعه به نقل قول ها باید
حقانیت خود را در متن اثبات نماید. نقل قول ها
نباید به منظور اعتبار بخشیدن به حقانیت اندیشه
اثر، بلکه برای گسترش دانش در باره پدیده صورت
گیرد. ضرورت است رویکرد مشخص تاریخی برای درک
موضوع نقل قول صورت گیرد که در کدام شرایط و به
کدام منظور نگاشته شده و با درک تئوریکی و پراتیک
تاریخی ما تا چی حد مطابقت دارد.
میتودلوژی شناخت علمی در رابطه به رشته مشخص علم
به دو بخش عام و خاص تقسیم می شود. پژوهش باید بر
محک های عینی در مطابقت با حقیقت و واقعیت استوار
بوده و مستند به مجموع آمار علمی دانشمندان داخلی
و خارجی باشد. هرنوع ادعای غیر مستند و یا هم
استناد جعلی و یا نقل قول های که تائید صحت آن
دشوار است، پای پژوهش را لرزان، اعتبار علمی آنرا
ویران و بی اعتبار می سازد. کافیست که به تاریخ به
اصطلاح مشروطیت افغانستان اشاره شود، که بسیار از
ادعا ها در باره آن نه واقعیت بلکه مشکوک و حتا
بعضا جعل می باشند.
در یک کار علمی استفاده از اسناد باید طبقه بندی
شوند. اسناد پایه ای، که مطابق آن مبانی تئوریکی
بحث تحکیم می یابند عبارت اند از اسناد دست اول،
آثار حوزه های اکادمیک، خاطرات نوشته شده، مقالات
ژورنالیستکی، سائر اطلاعات و غیره.
هر رشته یی از علوم میتود ها و پرنسیپ های خاص
خود را دارد، که در پژوهش از آنها استفاده می
شود. پژوهشگر باید به طور مستمر به میتود تحلیل،
که موضوع پژوهش را به دو بخش اصلی و سنتز تقسیم
بندی می نماید، مراجعه نموده و به کمک آن بخش های
تحلیلی را در یک واحد کل پیوند دهد.
مثلا در بخش تاریخ باید از پرنسیپ عینیت، تاریخ
باوری و تحلیل همه جانبه مسایل استفاده شود. یکی
از پرنسیپ های اصلی پژوهش علمی تاریخی عبارت از
عینیت آن است. لازم است تا فرآیند تاریخی انکشاف
با در نظرداشت قانونمندی های عینی مدنظر گرفته
شود. این پرنسیپ همچنان فرآیند های انکشاف دولتی و
اجتماعی ـ سیاسی را در مرحله معین تاریخی روشن می
سازد. باید به فاکتهای واقعی تکیه صورت گیرد و هر
حادثه و پدیده ، در ابعاد مختلف و تضاد های آن
مورد مطالعه قرار گیرند. بدینگونه ملزومه یک پژوهش
تاریخی کاربرد دو میتود عام تاریخی و منطقی است.
تکیه بر میتود تاریخی از درون پرنسیپ تاریخ گرایی
(Historism)
میگذرد و بدان معناست که برای بررسی یک پدید باید
پرسش های کجا، چی زمان و به کدام علت (سیاسی،
ایدئولوژیکی، اقتصادی و یا اجتماعی) را در نظر
داشت و دید که این پدیده چی وقت زاده شده؛ در آغاز
چگونه بوده ؛ بعدا چگونه رشد نموده و
در نهایت چی وضعیتی دارد.
میتود یعنی راه پژوهش، که به وسیله یی آن «واقعیت»
در تمام مظاهر آن (متن ها، سندها، داده ها،
سخنرانی ها وغیره) به گونه سیستماتیک جمعآوری
میگردد.
هدف علم جستجوی حقیقت است؛ زیرا حقیقت ما را
احاطه نموده و در همه جا منتشر (Diffuses)
و موجود است.
اما همزمان مشکل اساسیهر
علمعبارت از آنست تا
بین آگاهیو
"واقعیت
"
در خارج آنها وساطت نموده وپلها
را طوری بسازد تا نتایج ملموس در باره واقعیت را
با اطمینان بتوان بدست آورد. وظیفه میتود
است تا چنین پل هایی بسازد. میتود میان واقعیت و
آگاهی وساطت میکند و به همین خاطر نقش اساسی را در
علوم داراست. (4)
چند موضوع که زیاد روشن نیست یکی میتود پرسش ها می
باشد ـ یعنی اینکه اثر به کدام پرسش ها میخواهد
پاسخ دهد. البته مسایل مطروحه در کتاب فی نفسی
پاسخ به پرسش ها دارد. اما در کار پژوهشی پرسش ها
باید ارتباط منطقی
باهم
داشته باشند و پاسخ های منطقی را پدید آورند.
برای موفقیت یک پژوهش علمی ضرورت است تا پژوهش
درست سازماندهی و برنامه ریزی شده و بر مبنای آن
پژوهش با پیگیری صورت گیرد.
این برنامه ریزی و پیگیری وابسته به شکل، موضوع و
هدف پژوهش علمی می باشد. چارچوب های عام مراحل
پژوهش را می توان در چند مرحله طبقه بندی نمود که
نه تنها شامل کار دانشجویان میگردد، بلکه پژوهش در
کُل را احتوا میکند، یعنی:
1ـ مرحله آمادگی؛
2ـ مرحله پژوهش های تئوریکی و آمپریکی و تهیه
یادداشت ها؛
3ـ کار روی یادداشت های خودی که در سابق به دست
نویس ها معروف بود و اکنون با موجودیت کامپیوتر
بدان نیاز نیست و آماده سازی آنها؛
4ـ پژوهش نتایج بدست آمده.
اکنون به طور کوتاه روی چار مرحلهء کار علمی ـ
پژوهشی مکث می شود .
مرحله نخست پژوهش عبارت از آمادگی برای انتخاب
موضوع، دلیل ضرورت پژوهش، تعیین فرضیه ها، اهداف و
وظایف پژوهش، طرحریزی پلان و برنامه برای پژوهش
علمی و بالآخره آماده سازی ابزار های پژوهش می
باشند.
در ابتدا موضوع پژوهش علمی را باید فورمولبندی
نموده و علت موجه بودن آن را نشان داد. به یاری
آشنایی احتمالی با منابع و مدارک که قبلا در مورد
جمعآوری شده است، معلوم می شود که موضوع، تا کدام
حد ، مورد بررسی قرار گرفته و نتایج آن چی بوده
است. باید توجه ویژه به مسایل صورت گیرد که یا
پاسخ بدانها تا اکنون وجود نداشته است و یا هم
کافی نیست. لیست از اقدامات هنجاری، منابع داخلی و
خارجی و اسناد مختلف آماده گردند.
سپس مرحله دوم یعنی میتود کار تعیین شود. لازم است
تا پژوهش با مطالعه سیستماتیک آمار، مشاهدات،
اسناد بایگانی ها و پژوهش های تیوریکی و عملی،
توضیح فاکتهای جدید علمی و سفارش های داده شده
عملی در موضوع آغاز گردد. مجموعه یی جمعآوری شده
در داخل یک میتود در مسیر اصلی مورد استفاده قرار
گیرد.
مرحله سوم پژوهش ارتباط به تعیین ساخت اثر یعنی
ساختمان و ساختار درونی آن، تشخیص عنوان، نامگذاری
فصل ها و پاراگراف ها و ترتیب لیست منابع استفاده
شده و ضمیمه های آن میگیرد.
مرحله چهارم موضوع امکان تحقق نتیجه گیری های یک
پژوهش در عمل است. البته حتمی نیست یک اثر پژوهشی
در عمل پیاده شود. اما باید دیده شود که نتایج آن
تا کدام حد قابل تحقق و واقعی اند.
میتودلوژی پژوهش در «سندروم افغانستان»
بررسی کتاب «سندروم افغانستان» در چارچوب تذکر های
بالا با دشواری زیاد مواجه است. ارچند در آغاز
وضاحت داده شده است که اثر یک «نوشته» یی
می باشد که به پیشواز ورود نخستین رییس جمهور
سیاه به کاخ سفید ایالات متحده امریکا نگاشته شده
بود ـ یعنی صرف یک نوشته.
(5)
اما تدوین فصل ها و عنوان های اثر از مرز یک «نوشته»
فراتر میرود، که بهتر بود در همان آغاز کتاب
نامیده می شد. چی بسا که هر فصل همچنانکه خصلت
مستقل دارد، در عین حال با موضوع اصلی اثر در
ارتباط می باشد.
فصل های یک کتاب بیانگر محتوای درونی آن می باشند.
اما کتاب «سندروم افغانستان» علی رغم داشتن فصل
ها، چنانکه بائیسه است درست طبقه بندی نشده است.
حجم فصل ها خیلی نا متناسب اند. به گونه مثال
فصل سوم کتاب به طور عجیب در 5 صفحه نگاشه شده
است؛ در حالیکه فصل آخر به بیش از 170 صفحه افزایش
می یابد. جالب اینکه فصل آخر خود دارای زیر فصل
های متعدد می باشد که خصلت مقالات مستقل را دارا
است. اساسا هویت ژورنالیستیکی مقاله در فصل ها تا
انتها به همان شکل اولی آن باقی می ماند. اما با
برگشت به فصل آغازین باید گفته شود که: تعدیل
عنوان سرسخن با یک عنوان اضافی: «به جای سر سخن»
نابجاست و الخ.
بررسی کتاب از نظر ساخت و شکل کمی دشوار است،
زیرا نه ویژگی مجموعه مقالات را داراست و نه
ستاندارد معمول کتاب های اکادمیک را.
آنچی روشن است اینکه
کتاب «سندورم افغانستان» به حیث یک «برنامه
سیاسی» برای روشنفکری افغانستان مطرح می شود.
انتخاب واژه مانیفست، که تداعی مفهوم چپ را دارد،
همزمان بیانگر طرح یک برنامه را نیز در خود استتار
می نماید. تا رسیدن به اصل موضوع و بعدا تا انتهای
کتاب سه موضوع با هم مخلوط می شوند: یکی تیپولوژی
مقولات ؛ دوم بحث ژئوپولتیک و سوم برنامه
ستراتیژیک.
سوا از این ها، موضوع های زیادی دیگری نیز در
کتاب تراکم یافته اند، که برای خوانندگان عادی و
ذهن های غیر آماده و ناآشنا به مسایل مطروحه،
ایجاد سردرگمی و ازدحام اطلاعاتی می نمایند. جای
شک نیست که نویسنده با دلسوزی کوشیده است اطلاعات
اضافی را به مخاطبین خویش، که احساس کرده است در
آن زمینه ها ناآگاه اند، القاء نماید. اما اگر
موضوع به تأثیر عظیم «عصر اطلاعات» حواله داده
شود، واضحا دیده می شود که کم اطلاع ترین های
امروز، برتر از پُراطلاع ترین های دیروز، از آگاهی
های زیادی اطلاعاتی برخوردار اند ـ حتا در درون
جامعه افغانستان. به همین خاطرـ به باور من ـ
بهتر می بود هرگاه بعضی از مسایل، طور مثال اشاره
به مسایل تکنولوژیکی ـ اطلاعاتی، در جای دیگر و
برای بحث های اختصاصی تر گذاشته می شدند و از حجم
اضافی کتاب پیشگیری می شد.
این طرز تلقی در همه جا روی ساخت و شکل و بحث های
مطروحه در درون کتاب تاثیر جدی گذاشته ومتأسفانه
پراگندگی هایی را پدید میآورد که در ادامه به آن
پرداخته خواهد شد. صمیمانه باید تذکر داده شود،
که همین پراگندگی در بسا موارد خوانش و برداشت
روشن از نظریات جالب کتاب را با دشواری و گاهی با
دلگیری مواجه می سازد. چنین مینماید که، در کل، یا
کار کتاب برای نویسنده دلگیر کننده شده باشد و یا
هم فشار عنصر زمان و یا هم حضور یک طرح سیاسی باعث
گردیده که به بسیاری از مسایل توجه جدی صورت
نگیرد.
از نظر زبانی، ارچند از سالهای متمادی با سبک و
سیاق نویسنده از نزدیک آشنایی دارم، اما در کتاب
«سندروم افغانستان» موارد زیادی وجود دارند که
این احساس را میدهند گویا یک دست نیست. سوا از این
که در متن، گاهی با زبان ادبی و شیوه نگاری های
کتب قدیمی مواجه می شویم، که ممیزه اصلی آن شعری
ساختن متن و یا هم استفاده از اشعار در متن می
باشد؛ گاهی با زبان ساده عامیانه و باری با زبان
دشوار پسند فلسفی بر میخوریم، که درک هدف نویسنده
را در هاله ابهام فرو می برد؛ اما برش هایی هم
موجود اند که از روانی و بی تکلفی برخوردار اند و
ذهن تحت فشار خواننده را از قید رها می سازند.
موضوع اساسی که برای این قلم از اهمیت درجه اول
برخوردار است، عبارت از مکث روی برخورد
میتودولوژیک نویسنده می باشد ـ به ویژه که این
کتاب اکنون در جمع آثار پژوهشی شناخته شده است.
(6)
اما پیش از پرداختن به موضوع، به یک نکته باید
اشاره صورت گیرد که گرانیگاه این بحث ها عمدتا در
حوزه تئوری روابط بین المللی خواهد بود. دادن این
تذکر به خاطری ضروری پنداشته می شود، زیرا مرز
میان مفاهیم و مقولات فلسفه سیاسی، حقوق و تئوری
روابط بین المللی خیلی نزدیک و حتا سیال می باشند.
از همینرو گاهی چنین تصور کاذب پدید میآید که
گویا بحث های حوزه تئوری روابط بین المللی و
مسایل ستراتیژیک همان بحث های فلسفی اند. دلیل آن
هم روشن است زیرا تئوری روابط بین المللی در کشور
ما ناشناخته است و کمتر کسانی میدانند که این رشته
علمی است متأثر از علوم فلسفی، اقتصادی، تاریخی،
حقوقی، جغرافی، اخلاقی، ریاضی، زمین شناسی، نظامی
وغیره و دارای مقولات با خصلت چند بعدی می باشد.
***
عمده ترین مسأله کتاب را تعداد شماره های منابع که
در آن جای داده شده، تشکیل میدهند. اما ذکر منابع
با دشواری های عظیم مواجه اند. مثلا در صفحه 2
درنقل قول [1] چنین منبع داده می شود ـ از این
قلم. این درست است که نویسنده زمانی مقاله یی
نوشته بوده است، که در آن اندیشه یی نخستین بحث
کتاب مطرح شده بود. دیدگاه های هر نویسنده از یک
تداوم و تسلسل تاریخی بر موضوعات برخورداراست. اما
مشکل خواننده در کل و بررسی پژوهشی این پرسش را
مطرح می سازد که نام آن اثر چی بوده است و در کجا
و چی زمان تحت کدام عنوان به نشر رسیده است. ورنه
در چنین حالت باید پرسید که جملات بعد از آن کیست؟
و یا در صفحه 5، در توضیح و تعریف سندروم ـ
ارچند
نویسنده از نظر رشته می تواند توضیح طبی بر سندروم
بنویسد، اما موقعیکه اشاره به علوم دیگر می گردد،
لازم بود تا منابع آن دقیق ساخته می شد. از روی
تصادف متن آلمانی سندروم در ویکیپدیا شبیه آنچی
است که در تعریف کتاب «سندروم افغانستان» آمده
است. فراموش نباید کرد که در همه حوزه های علوم،
مفاهیم و مقولات دارای تعاریف مشخص و ستاندارد شده
می باشند، بی توجهی به آن معنای کشاندن ذهن
خواننده به گمراهه است، چنانچه ذکر «سندروم چین»
که خیلی محدود در حوزه انرژی در امریکا به میان
آمد، عمدتا بار تمسخرآمیز
ironie
داشته است.
با توجه به
نمونه خیلی جالب و غوغا برانگیز سند دکتورای
تئودور گوتینبرگ وزیر دفاع آلمان می بینیم که حتا
اگر یک منبع و یا نقل قول درست به کار برده نشود،
آن اثر
انتحالی [plagium]
پنداشته شده وغیر علمی می باشد. برخورد اکادمیک
با یک اثر همیشه سختگیرانه است. اما در کتاب
«سندروم افغانستان» نه تنها به این شیوه توجه
نگردیده است، بلکه تعداد زیاد نقل قول های
نویسندگان طوری ذکر شده اند که یکی از این محک ها
به مثل منبع و زمان انتشار در آن مفقود اند. این
نمونه را می توان در صفحه های متعدد کتاب تعقیب
نمود که تا پایان کتاب دوام می یابند.
همانطوریکه
گفته شد، در تنظیم منابع و پانوشت های کتاب توجه
جدی صورت نگرفته است. باید شماره های منابع و
پانوشت ها از هم مجزا می شدند. اگر به عدد 186
پانوشت ها در فرجام کتاب نظرانداخته شود، چنین
تصور میگردد که مجموعه یی آثار استفاده شده در
کتاب به حدود بیش از 100 اثر باید برسد. در حالیکه
توضیحات هیچگاه جزء منابع نمی شوند.
مسأله اساسی
اینست که منابع کدام ها اند و چگونه تقسیم بندی می
شوند.
طوری که در بالا تذکر داده شد منابع باید از اسناد
و آثار اکادمیک آغاز شوند. چنانکه می بینیم کتاب
در این گستره در تنگنا قرار دارد. گاهی صرف با
منابع کوچک تحلیلی مواجه میگردیم و گاهی هم با
منابع که از منبع سومی برداشته شده اند. یعنی
نویسنده اصل اثر را خود مطالعه نکرده است، بلکه
زیر تاثیر یک مقاله یا کتاب دیگر قرار داشته و از
آن نقل قول میآورد . در نمونه اولی می توان به
صفحهء 12 اشاره نمود که از مقاله بارنت روبین و
احمد رشید زیر عنوان : از «بازی بزرگ» تا «معامله
بزرگ» نقل قول آورده می شود. ارچند عنوان و نام
نویسندگان تذکر داده شده است، اما معلوم نیست که
منبع و زمان نشر آن کدام است؟ تا جاییکه من اطلاع
دارم این مقاله در زبان فارسی به طور مکمل به چاپ
نرسیده است و مختصر آن در سایت «مجله» می باشد.
متن اصلی مقاله به زبان انگلیسی در سایت «امور بین
المللی» در دسترس می باشد.
(7)
در نمونه اثر
سومی در صفحه 13 به اندیشه تامس مور، که همان
توماس مور
Sir Thomas More
معروف نویسنده کتاب اتوپیا باید باشد، به مفهوم
«درست» اشاره میگردد که آنتونی کنی بدان پرداخته
است. و بعد تر در همان پانویس از برتراند راسل و
ویتگنشتاین یاد می شود، اما معلوم نیست آن ها
مفهوم «درست» را در کدام آثار شان و به کدام هدف
مطرح نموده اند. همچنانکه نظریه بیدل با دو نظریه
مدرن و پست مدرن راسل و ویتگنشتاین به هیچوجه حتا
مشابهت هم ندارد!
یک مثال اضافی
دیگر نیز از صفحه های 18 و 19 میآوریم که مربوط به
نقد دیوید میلبند وزیر خارجه پیشین بریتانیا
میگردد. بحثی که میلبند در مورد تروریزم دارد و
بعد نوام چامسکی آنرا انتقاد میکند، را باید در
متن کامل اندیشه چامسکی جستجو نمود. بدون شک نوام
چامسکی فیلسوف چپ امریکاییست و بنیاد فکری وی را
مبارزه علیه سرمایه داری امریکا تشکیل میدهد. اما
طرح و برداشت ژاک دریدا همان چیزی نبود که چامسکی
در نظر دارد. (8)
اینگونه ترکیب
های اندیشه در جا های مختلف و روی مباحث مختلف
ادامه می یابند. مثلا در صفحه 15 اشاره به مقاله
یورگن هابرماس در مورد شکست نئولیبرالیزم پس از
پیروزی اوباما در ایالات متحده امریکا میگردد که
با اندیشه ای «جابجایی در قدرت» آلوین تافلر
(9)هیچگونه ارتباط
نه در اندیشه و نه در زمان دارد. هابرماس یک منتقد
کپیتالیزم است و تافلر ها (الوین و هایده) دو
اندیشه پرداز نئوکانسرواتیزم. از سوی دیگر تافلر
موضوع «جابجایی در قدرت» را در سال 1993 برای
تحکیم پایه های نئوکانسرواتیزم امریکا نگاشت که از
دهه 80 یعنی پس از به قدرت رسیدن «رونالد ریگن» به
مقام ریاست جمهوری امریکا آغاز گردید و تا پیروزی
«بارک اوباما» بیش از یک ربع قرن ادامه یافت.
فراموش نباید کرد که نظریه امپریال یک نظریه چپ
است، که منشاءآن به تئوری امپریالیزم لنین
برمیگردد و مفهوم کنونی آنرا «آنتونی نگری» و
«مایکل هرد» مطرح کرده اند، که حتا از جانب عده یی
از مارکسیست های ارتودوکس مورد نقد قرار گرفته
اند.
اما دیگر
لازم نیست که نظریه امپریال صرف محدود به امریکا
ساخته شود، زیرا ستراتیژی آینده چین درست در همان
سمتی در حرکت است که روزگاری امریکا میرفت.
شکل دیگر این
ترکیب را در صفحه 21 روی مفهوم «دولت» و «دولت
جهانی» به اتکا به دو نظریه ساموئل هانتینگتن و
فرید ذکریا می توان مشاهده کرد. در حالیکه هردو
نمایندگان نئوکانسرواتیف های ایالات متحد امریکا
بوده اند، دید هردو در رابطه به مسایل جهانی همسان
بوده است. یکی از آماج اصلی خصومت نئوکانسرواتیف
های دوران جورج بوش پسر را سازمان ملل تشکیل
میداد، که هم ریچارد پیرل و پال ولفویتس و هم سه
سفیر آنکشور در سازمان ملل «جان نگروپونتی» ، «
جان بولتون» و «زلمی خلیلزاد» این طرز دید شان را
کتمان نمی کردند. به موضوع سیاست خارجی امریکا و
نظریه امپریال در یک فصل جداگانه به تفصیل پرداخته
خواهد شد.
چند سخن اضافی
در مورد نقل قول از منبع سومی. البته این کار هم
ممکن است و هم ناممکن. بعضا می شود یک نقل قول و
یا یک نظریه نویسنده
A
را که نویسنده
B
در کتابش ذکر کرده است، کاپی نمود و منبع را نیز
از همان کتاب کاپی نمود. اما باید توجه داشت که
نقل قول نویسنده
A
، که تکست اصلی آنرا ندیده ایم، آیا با نظر و مسیر
نوشته یی ما همخوانی دارد یا اینکه ما از روی
تائید نوشته نویسنده
B
به این ریسک تن در میدهیم. اما در هر حالت آنچی ما
گویا از نویسنده
A
میآوریم و میکوشیم بر اساس آن نظریه یی خود را
مطرح کنیم. این نظریه نه از ما بلکه از نویسنده
B
می باشد یعنی اندیشه ما متإثر از نظریه نویسنده
B
است. اگر موضوع انتقادی باشد و یا تحلیلی، در آن
حالت ما صرف به آیینه یی دومی نویسنده
Bدر
میآییم . کمی بیشتر توضیح میکنم: طور مثال بحث
نظریه «اویرو ـ آزین» برژینسکی یک بحث ناقص است،
چون ممکن است نویسنده کتاب «تخته بزرگ شطرنج :
سیادت ایالات متحده امریکا و ناگزیری های
ژئوستراتیژیک آن» اثر برژینسکی را مطالعه نکرده
باشد. در متن کتاب «سندروم افغانستان» نگرش
نویسنده خیلی شبیه نگرش منتقدین روسی و ایرانی می
باشد ـ به این موضوع هم به تفصیل پرداخته خواهد
شد.
در پایان باید
گفت که صرف در 100 صفحه کتاب به دو نوع ذکر
نادقیق منابع بر میخوریم، که همه اهمیت اثر را از
لحاظ پژوهش و اکادمیک میکاهند. در نمونه نخست به
نقل قول های برمیخوریم که اکثرا در پانوشت شماره
گذاری شده اند ولی اکثر آنها فاقد تاریخ و منبع می
باشند. اینگونه نقل قول ها از صفحه های 12، 13،
18، 21، 23، 24 به سوی انتها ادامه می یابند.
نوع دیگر آن
ذکر نقل قول ها بر روی متن کتاب به استناد از یک
منبع، یا یک شخصیت سیاسی و یا ژورنالیستیک می
باشد، بدون این که منبع دقیق ساخته شود. مثلا در
صفحه 28 آمده است: [ ... بی.بی.سی که نماینده طرز
فکر یک دولت متحد امریکا در افغانستان است، می
نویسد:
«یک برنامه بین
المللی برای پرداختن به این جنگ وجود ندارد ...
الخ»] و یا در صفحه 29 به سه نتیجه گیری هانری
کیسینجر استناد می شود، در حالیکه معلوم نیست این
سه نتیجه گیری را کیسینجر در کجا گفته است ـ در
همان صفحه همچنان توضیح مختصر بر بیوگرافی کیسینجر
بدون منبع باقی می ماند!
چنین شیوه را
همچنان در صفحه های 36، 38، 44، 45، 50، 54، 63،
64، 72، 73، 74، 75، 81، 84، 91، 106 ... الخ به
فراوان می توان پیدا کرد.
***
در کتاب
«سندروم افغانستان» به گونه عجیب با دو اندیشه
متضاد و درهر کدام با دو گرایش فکری بر می خوریم
که یکی اندیشه نسبتا ناپیدای ناسیونالیستی و دیگر
اندیشه پیدای لیبرالی می باشد. در درون اندیشه
ناسیونالیستی می توان گرایش امپراتور گرایی را در
جاه های مختلف ردیابی نمود؛ در حالیکه در درون
اندیشه لیبرالی به گونه روشن پاره یی از گرایش های
چپ را می توان مشاهده کرد. بحث ناسیونالیستی را
میتوان حتا از فصل اول تا سراپای فصل دو تا پنجم
در شکل نقد، سرزنش و نفرت به آدرس چند کشور مشخص
مشاهده کرد ـ البته بیشترین تماتیک کتاب چون در
حوزه سیاست خارجیست، ازینرو این بحث را نمی توان
به موضوع داخلی توسعه بخشید. در حالیکه اندیشه های
لیبرالی و گاهی هم چپ همسو با مؤلفه های جهان
کنونی در فصل آخر کتاب جا گرفته اند.
پیش از اینکه
به برداشت ها در باره گرایش های اندیشه ای کتاب
پرداخته شود؛ لازم دانسته شد تا اشاره یی به یک
مساءله کوچک صورت گرفته، و از تناقض آن یک توضیح
بائیسته ولی گذرا در باب چند فصل کتاب شود.
درینجا نمونه
یی را انتخاب نمودم که در عین حال دارای مشکل
کاربرد کلمات هم است. ذکر این مسأله را به خاطر
مهم دانستم، تا در صورت چاپ بعدی بدینگونه کاستی
ها توجه جدی صورت گیرد. در صفحه 39 در پاراگراف
چهارم از سطر سوم به بعد میآید:« طی تحولات اخیر
در وضع ستراتیژیک دریا های هند و پاسفیک،
پاکستان از امریکا فاصله گرفته و در کنار چین
ایستاده است. چین که خموشانه تلاش دارد نظارت خود
بر دریای پاسفیک را گسترش دهد، میکوشد از
طریق پاکستان به دریای هند هم دسترسی داشته
باشد» چند سطر بعد تر، در صفحه 40، در ادامه همان
پاراگراف میآید: «... حضور چین در این بندر، هم
راه انتقال پایپلینها از آسیای میانه به هند، هم
بحر هند و هم خلیج فارس را مستقیما در تحت
نظر چین قرار می دهد.»
کاربرد دریا
و بحر در یک پاراگراف خیلی پرسش برانگیز
است. اما تناقض در اندیشه مهمتر از آن می باشد.
چنانچه استنتاج همین پاراگراف با پاراگرافی که در
صفحه 59 آمده است، در تناقض می باشد:«با تکمیل
پروژه های مواصلاتی در افغانستان (شاهراه دلارام ـ
زرنج) دورنمای یک اتحاد افغانستان ـ ایران ـ هند
گشوده می شود که هند را بدون پاکستان به آسیای
میانه متصل می سازد: پاکستان منزوی میگردد.»
اثبات «منزوی
شدن» پاکستان پایه محکم ندارد. از سال 1999
بدینسو، با رویکار آمدن نخبگان جدید در تحت رهبری
پرویز مشرف بر اریکه قدرت پاکستان، تغییر مهم در
سیاست خارجی آنکشور به وقوع پیوست. پاکستان به
تحکیم بیشتر مناسباتش با چین پرداخت؛ به سیاستش در
آسیای میانه تکانه جدید بخشید و حیثیت کشور ناظر
در «سازمان همکاری شانگهای» را کمایی کرد. همزمان
تلاش ورزیده است تا ستاتوی عضویت اصلی سازمان را
بدست آورد.
این دگرگونی ها
را موقعیت جدید ژئوستراتیژیکی پاکستان پدید آورد.
باکمی عقبگرد به گذشته دیده می شود که پایان «جنگ
سرد» و زایش فکتور های جدید در روابط بین المللی،
جایگاه پاکستان در سیاست های منطقه ای ایالات
متحده امریکا در جنوب آسیا را ضعیف ساخت. از دهه
1990بدینسو، در نتیجه نبود رقیب جدی، که بتواند
منافع ایالات متحده امریکا در آسیا را به چالش
بکشد، آنکشور تصمیم گرفت تا سیاست هایش در آسیای
مرکزی، خاور میانه و خاور نزدیک را بازنگری و
بازسازی نموده و نظریه بازدارندگی چین را در پیش
گیرد.
دوران گذار و
بازنگری سیاست های منطقه ای ایالات متحده امریکا،
یک عصر سیاهِ بود که افغانستان را فراموش جهانیان
ساخت. از زمان خروج عساکر شوروی تا سقوط رژیم نجیب
الله و در پی آن رویارویی های قومی ـ مذهبی تنظیم
های جهادی، صرف پاکستان یگانه معتمد ایالات متحده
امریکا در مورد افغانستان باقی ماند. جای شک نیست
که پاکستان چی در دوران گذار و چی دوران جنگهای
داخلی، یاری های ذیقیمتی در رابطه به افغانستان
برای ایالات متحده امریکا انجام داده است.
ارچند پیامد های این یاری ها را اکثریت افغانها
فاجعه آمیز میدانند؛ اما عملکرد پاکستان در قبال
افغانستان نهایتا نه به ضرر حفظ و سلامت تمامیت
ارضی آن تمام گردید، بلکه برعکس ـ با ایجاد طالبان
ـ جلو تجزیه افغانستان نیز گرفته شد. فراموش
نباید کرد که دوری امریکا از افغانستان درست بررسی
نشده است. اگر قرار باشد حضور گسترده کنونی امریکا
در منطقه مورد تحلیل کارشناسانه قرار بگیرد، باید
تمام اجزای حوادث از سقوط نجیب الله تا کشته شدن
های وی و بعداً احمد شاه مسعود و بالآخره سقوط
طالبان را دریک مجموعه کُل مورد مطالعه قرار داد و
از آن ها استنتاج های جدید نمود.
البته
سیاستمداران پاکستان به خوبی آگاهند که تجزیه
افغانستان، همچو دانه های دومینو تجزیه آنکشور و
تغییر جغرافیای سیاسی منطقه را در قبال خواهد داشت
ـ چنین چیزی را نه پاکستان و نه بازیگران پرقدرت
تر مثل چین، هند، ایران و ترکیه خواهان اند. باید
تابو ها شکستانده شوند، واقعیت ها بازنگری گردند و
بحث های اکادمیک آغاز یابند. از نظر سیاسی موضوع
روشن است، دولتمردان و سیاستمداران افغانستان
پیوسته کوشیده اند تا به حساب پاکستان، اعتلا و
بسیج ملی به وجود آورند. بربنیاد تجربه و واقعیت
باید پذیرفته شود که دست پاکستان در امور
افغانستان در همه جا خیلی بلند بوده است. حتا برون
شدن سر و گردن عده یی از بلند پایگان ح.د.خ.ا از
آستین پاکستان ـ که در دراز مدت تصویر روشن ضد
پاکستانی از خود متبارز می نمودند ـ نشانه یی از
عمق نفوذ آنکشور در افغانستان می باشد. در
افغانستان موضوع ضدیت با پاکستان به طور جدی بررسی
نگردیده است. لازم است تا ضدیت با پاکستان را از
صافی تاریخ گذراند و به متن سیاست «خط سوم»
دوره امانی و نادری با برادران تا ناسیونالیزم
دهه 1930 رساند، که بر بنیاد «یافتن گوسپند
قربانی» استوار بوده است. با رفتن بریتانیا،
پاکستان نائب سیاست های آن در منطقه شناخته شد.
اینکه ایالات متحده امریکا به حیث ابرقدرت شماره
یک پیروزمند پس از جنگ جهانی دوم، چی نقشی داشته
است، اصلا بدان کمترین توجه صورت گرفته است.
مجریان و نخبگان سیاسی کشور که از آغاز جنگ جهانی
دوم تا سقوط استعمار در نیم قاره هند سرگیچه بوده
اند، بدون درک تغییرات جدید سیاسی و ژئوپولتیکی
منطقه، نخست طعمهء سیاست های هند و پس از آن اتحاد
شوروی شدند. پیش از آن که سیاسیان کشور درک کنند،
دیگران موقعیت ژئوپولتیکی کشور شان را تعریف می
نمودند. بنابرین خصومت افغانستان علیه پاکستان
تازه به استقلال رسیده نیز به گونه یی آغاز گردید
که افغانستان محاط به خشکه، هنوز نتوانسته بود
آسیب پذیری هایش را در مناسبات منطقه ای و بین
المللی مشخص نماید. هند با تاثیر بزرگ بالای
افغانستان از ادعا های ارضی آن حمایت میکرد و در
نتیجه افغانستان را شامل دور باطل رقابت های خویش
با پاکستان ساخت. بعد ها، دکتورین «خط قرمز»
پاکستان نه تنها در رابطه با هند بلکه افغانستان
نیز گسترش یافت؛ و بالآخره نظریه «عمق ستراتیزی»
مطرح گردید و «ستون پنجم» قوی در همه سطوح و در
همه جریان های سیاسی افغانستان ایجاد گردید. یک
نکته کاملا روشن است که نه هند و نه پاکستان
هیچکدام دوست افغانستان نیستند ـ بلکه هردو کشور
در سرزمین ما در پی تأمین منافع شان میباشند.
واضح است که پاکستان به مثل بسیاری از کشور های
منطقه به دلیل تنوع اتنیکی و مسأله بازیافت خواهی
مشکل آسیب پذیری دارد. از اینرو ایجاد بحران
اتنیکی در افغانستان همچنان معنای بی ثباتی آنکشور
را میدهد. یک موضوع خیلی
حساس را باید مطرح نمود و آن اینکه پاکستان خیلی
علاقمند است تا بر مسند حاکمیت افغانستان پشتون
تبار های غیر درانی را ببیند ـ زیرا تجربه آنکشور
با حاکمیت های درانی ها تلخ بوده است. تجربه چهار
دهه اخیر هم نشان داده است که رهبران پشتون تبار
جهادی غیر درانی، نزدیک ترین متحدین پاکستان هم در
زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان و هم تا
اکنون بوده اند ـ انتخاب رهبر طالبان نیز شاید بر
همین خط صورت گرفته باشد. از سوی دیگر یک تعداد از
شخصیت های برجسته نظامی و سیاسی پشتون تبار
پاکستان هرگز به نزدیکی و یا پیوستن شان به
افغانستان نیاندیشیده اند بلکه از طریق ساختار های
مختلف، پیوسته به افغانستان و مردم آن خساره
رسانده اند.
بیان اینگونه
بحث ها لازم است، هرگاه از دایرهء سیاست بازی و
تاثیر رویارویی فارسیوانها و پشتونها و یا برعکس
دور ساخته شوند. ما در شناخت سیاست های پاکستان در
رابطه به افغانستان به فقر مواجه هستیم. در حالیکه
پاکستان همانطوریکه در «سندروم افغانستان» هم تذکر
میرود، دارای نهاد های پژوهشی در مورد افغانستان
است ـ البته اکثر نهاد های پژوهشی در کشور های
مختلف با دستگاه های استخباراتی رابطه دارند، چیزی
که در کشور ما در جریان جنگ های متداوم ناممکن
بوده است.
روشن است که
موقعیت خاص جغرافیایی و تاریخی پاکستان سبب گردیده
تا سیاستمداران آنکشور پیوسته بر شگرد های دو پهلو
تکیه زنند. این شگرد ها اساسا رمز بقای آنکشور
بوده اند. از نظر سیاسی سیاست های پاکستان همیشه
انعطاف پذیر بوده اند. مثلا آن امکانی را که
پاکستان در دهه 1990 در مورد افغانستان و به تائید
ایالات متحده امریکا بدست آورده بود، در یک شبه،
پس از 11 سپتامبر 2001، از دست داد. رهبران
پاکستان با درک مسیر جدید انکشاف ژئوپولتیکی کشور
شان، آماده شدند تا در ازای از دست دادن رژیم
طالبان، از یکسو مناسبات خویش را با ایالات متحده
امریکا گرم بسازند و در مبارزه علیه تروریزم بین
المللی خود را در کنار آنکشور قرار دهند؛ و از سوی
دیگر برای طالبان، به حیث نیروی ذخیره برای فردا،
امکان فراهم آورند تا به پاکستان پناه گزین شوند.
همزمان برای جلب بیشتر اعتماد امریکا تصمیم گرفتند
تا تمام انفراسترکتور نظامی کشور شانرا در خدمت
ائتلاف ضد تروریزم بگذارند. پاکستان، در بدل این
اقدامات، توانست هم به رفع تعزیرات غرب و امریکا
دست یابد؛ هم 30 در صد قروض آن توسط کلوپ پاریس
بخشیده شود و فراتر از آن، ستاتوی متحد اساسی
ناتو را در سال 2004 به دست آورد.
بدیهیست که
حضور امریکا و ناتو در افغانستان برای دراز مدت
خواهد بود. خلأ قدرتی که پس از برگشت قطعات شوروی
از افغانستان و به ویژه پس از سقوط آن صورت گرفت،
اکنون توسط ائتلاف بین المللی پُر گردیده است. حتا
اگر بخش از عساکر بعد از 2014 از افغانستان خارج
شوند، یک بخش آن مطابق به توافق های معین، در
افغانستان باقی خواهند ماند. شاید هم، پس از
دستیابی به عقد یک قرار داد برای ایجاد پایگاه های
دایمی نظامی در افغانستان، گلیم رهبران القاعد
برچیده شود. فراموش نباید کرد که شورای امنیت
سازمان ملل متحد مجوز حضور قوای ائتلاف ضد تروریزم
در افغانستان را به هدف سرکوبی تروریستان داده
بود.
موضوع تروریزم
بین المللی و طالبان یکی از پیچیده ترین مسایل
اند، که شباهت به راه های پیچیده [labyrinth]
پیدا کرده است.
جای شک نیست که
اسلامیست ها از ابتدا تا انتها توسط دستگاه های
استخباراتی غربی ایجاد و سپس برای مقاصد ستراتیژیک
شان کانالیزه شده اند. و این این جنبش طالبان هم
چیزی جدا از آن نیست. اکنون باید جریان های مختلف
«طالبانی» از نظر مفهوم ژئوپولتیکی مورد مطالعه
قرار گیرند. هنوز این پرسش پاسخ بائیسته نیافته
است که چرا پاکستان از عده یی آنها حمایت میکند و
عده یی دیگر آنها را سرکوب می نماید؟ اینکه دست
چین، هند و ایران در بازی پَر «طالبانی» تا چی حد
دخیل است، مسأله دیگری می باشد. ازینرو به بحث
باید از زاویه دیگر نگریست و آن اینکه ستراتیژی
های بزرگ و کوچک در منطقه کدام ها اند؟ بازیگران
منطقه ای چی اهدافی را در بی ثباتی مناطق دو طرف
سرحد افغانستان در سر دارند؟ آیا موضوع راه های
ترانسپورتی و انتقالاتی انرژیتیکی در رقابت های
منطقوی بازهم دارای الویت می باشند یا چیز های
بیشتر از آن موجود اند، که در هاله ابهام قرار
دارند؟ برای یافتن پاسخ به این موضوعات باید
ستراتیژی ها و نیات کشور های مثل چین، روسیه، هند
و امریکا دقیقا بررسی گردند.
اگر از این
منظر به مسایل منطقه نگاه شود، دیده می شود که
پاکستان نه تنها مشکل برای امریکا نیست، بلکه خود
در دام رقابت های منطقه ای و بین المللی فرو
افتاده است. این رقابت ها در چندگونگی استفاده از
گروه های مسلح «طالبان» وضاحت بیشتر می یابند.
بهتر است مشکل امریکا با پاکستان را همچنان در متن
نزدیکی پاکستان با چین مورد مطالعه قرار داد، نه
چیز بیشتر و نه کمتر. برای درک بهتر این موضوع
باید به طرح ستراتیژیک فردریک ستاتر در مورد
«آسیای میانه بزرگ» توجه کرد. نکته شایان توجه
اینست که نظریه «آسیای میانه بزرگ» شباهت های
زیادی با طرح «حوزه تمدنی ما» دارد. به این موضوع
در یکی از بحث های آینده به تفصیل بیشتر پرداخته
خواهد شد.
در مورد
مناسبات چین ـ پاکستان و مشکل ایالات متحده امریکا
باید گفت که: لابیست های پاکستانی در امریکا و
سیاستمداران پاکستانی در داخل به خوبی آگاهی داشته
اند که رفتن امریکا از منطقه مثل «سونامی» روزی
برگشت پُرقدرت تر آنرا در قبال خواهد داشت.
امریکایی ها در سالهای حضور شوروی در افغانستان نه
تنها برای سقوط آن سرمایه گذاری کرده بودند، بلکه
در مجموع برنامه های گسترده یی نیز در پیش داشتند،
که باید به بازسازی پسا شوروی منجر می شد. بدیهیست
که هیچ برنامه یی دارای یک گزینه[Option]
بوده نمی تواند. پاکستانی ها اینرا خوب درک
میکردند و به نقش ثانوی خویش در برنامه های آینده
امریکا در منطقه متوجه شده بودند. بنابرین آنها
نیز در پی بازنگری سیاست های خود به سوی نزدیکی با
چین شدند. حداقل دو دلیل عمده می تواند انگیزه یی
اصلی این نزدیکی به شمار آید:
ـ یکی موجودیت
هند به حیث رقیب منطقه ای برای هردو کشور چین و
پاکستان؛
ـ و دیگر مسأله
مناسبات هر دو کشور با ایالات متحده امریکا.
چین و پاکستان
هردو دارای یک هدف مشترک یعنی بازداری نفوذ
ژئوپولتیکی و توانایی نظامی هند در
جنوب آسیا بوده و از
نزدیکی هند با غرب نگران اند.
از نظر تاریخی، چین و پاکستان مناسبات دوستانهء
شانرا از زمان ذوالفقار علی بهوتو تحکیم بخشیدند.
راه پاکستان از راه شاهراه قراقرم به آسیای میانه
و راه چین از طریق پاکستان به سوی بحر هند کشیده
می شود.
دلایل زیادی
وجود دارند که چین به پاکستان نه تنها به حیث یک
متحد سیاسی و نظامی آینده بلکه همچنان یک بازار
جالب برای فرآورده های صنعتی خویش می نگرد.
از سال 1992
بدینسو، کارخانه نظامی پاکستانی [Heavy
Industrie Taxila]
به تولید منظم تانکهای «IIM-85»
شروع کرده است. همچنان تاکسیلا نوع انکشاف یافته
تانکهای «II-90»
به نام «الخالد» را مطابق لایسنس چینایی تولید می
نماید. (10)
در سال 2005،
پرویز مشرف از طرح مشترک ساختن هواپیما شکاری
«گروم» یا «
JF-17
»، که معادل نوع چینایی «
FC-1
Chao Qi»می
باشد، خبر داد. دو کشور همکاری های گسترده در عرصه
صنعت راکتی با هم دارند. پاکستان به کمک تکنولوژی
راکتی چینایی راکتهای ابدالی با برد 180 کیلومتر،
«
М-11
» با برد 300 کیلومتر و شاهین 2 با برد 600
کیلومتر را طراحی و تولید می نماید.
(11)
برعلاوه از مدت
های زیاد بدینسو، چین هم در برنامه های هسته ای
ملکی و هم نظامی، پاکستان را یاری میرساند. در دهه
1980 چین اسناد، اطلاعات و یورانیوم غنی شده را
در اختیار پاکستان قرار داد. چین در اواسط دهه
1990،علی رغم تعزیرات بین المللی، 5000 حلقه
مقناطیسی را به لابراتوار پژوهشی عبدالقدیر خان
سپرد، که به کمک آنها سنترفوژ های پاکستان قادر به
غنی سازی یورانیوم شدند.
(12)
پاکستان به کمک تکنیکی چین، کوریای شمالی و حمایت
مالی عربستان سعودی توانست سلاح هسته ای اسلامی
خویشرا بسازد.
اما صنایع ملکی هسته ای پاکستان نیز محصول یاری
های چین می باشند. در شهر چشمه ایالت پنجاب نخستین
نیروگاه بزرگ برق هسته ای پاکستان ساخته شد، که در
سال 2006 بلاک دوم آن را به نام چشمه 2 به کار
انداختند.
(13)
اگر اتفاق های
غیر مترقبه در جهان رخ ندهد، مناسبات دوستانه
پاکستان و چین می توانند نقش مهمی در شکلدهی
فرآیند های سیاسی، اقتصادی و ژئوپولتیکی منطقه
بازی نمایند. همانطوریکه در بالا در رابطه با
طالبان اشاره شد، این فرآیند از مدتها پیش آغاز
گردیده است.
سیاستمداران
پاکستانی با درک وضعیت منطقه ای و جهانی با زرنگی
و انعطاف پذیری خاصی توانسته اند از ستراتیژی «سه
شَر» غرب یعنی رقابت ستراتیژیک با چین، بنیادگرایی
اسلامی و رژیم های دیکتاتوری ، که همزمان ستراتیژی
سیاست خارجی ایالات متحده امریکا را تشکیل نیدهد،
به نفع خویش بهره برداری نمایند. آنها با وصف
نزدیکی با چین و کشور های «سازمان همکاری
شانگهای»، همزمان میخواهند خود را متحد امریکا
نگهدارند، زیرا:
1ـ به باور
سیاستمداران پاکستانی دوری بیش از حد آنکشور از
امریکا، معنای واگذاری حل و فصل مسایل منطقه ای به
هند را خواهد داشت. هند که بیش از پیش به سوی
«انتیگراسیون» با غرب روان است، می تواند برای
آنکشور خطر جدی تولید نموده و مواضع آنرا ضعیف
سازد.
2ـ شاید
«شاهین» های غربی پاکستان را، به مثل ترکیه عثمانی
پیش از فتور، به حیث یک کشور بیمار تلقی نموده و
در نتیجه آنکشور را از سوبژه طرح های ژئوپولتیکی
غرب برای «آسیای میانه بزرگ» به اوبژه آن مبدل
سازند.
سیاستمداران
پاکستانی در دهه نخست قرن 21 درک نموده اند که
تلاشهای آنکشور برای تأمین رهبری در جنوب آسیا و
آسیای میانه به شکست مواجه شده است. بنابرین اکنون
می کوشند تا برای خویش ستاتوی جدیدی به حیث کشور
ارتباط دهند میان آسیای مرکزی و سیستم سیاسی و
اقتصادی بین المللی تعریف نمایند.
تلاش های
پاکستان جهت نفوذ سریع در منطقه بر پایه «تاریخ
مشترک و دین مشترک» ـ آنچی را که «حوزه
تمدنی ما» نیز تعریف میدهد ـ غیر موفق بوده
است. در این راستا ترکیه و ایران دست بلند تری
پیدا کرده اند. این بحث را در بخش حوزه تمدنی
دوباره پی خواهیم گرفت.
اما با کنار
گذاشتن موضوع پاکستان، لازم است چند نکته مختصر در
مورد ایران نیز گفته شود. آنچی که در کتاب «سندروم
افغانستان» در مورد ایران مطرح میگردد، کمی گمراه
کننده است. به همین خاطر بعضی ها نویسنده را به
وابستگی به ایران متهم نمودند. کوتاه اینکه باید
نیات ایران در مورد منطقه و جهان با دقت مورد
مطالعه قرار گیرند. در سیاست خارجی ایران دو اصل
اساسی را به حیث نیروی محرکهء می توان نشانی کرد:
یکی اصل «ایدئولوژیکی»، که «سندروم افغانستان» هم
تا اندازه ای به آن پرداخته است و دیگر اصل
«واقعیتگرایی» مدافع حفظ تمامیت ارضی در برابر
پارچه شدن اتنیکی و دفاع از منافع اقتصادی کشور.
این دو اصل به
حیث مولفه های یک ستراتیژی گاه و بیگاه یکی با
دیگری جاگزین می شوند. مهدی داریوش رویا در مقاله
«جنگ و فتح ایرو آزین» در مورد طیف گسترده نیرو
های اقتصادی در داخل نخبگان جمهوری اسلامی می
نویسد که: « باید ریشه انقلاب «سبز» را نیز در
تعارض گروه های اقتصادی حاکم ایران بررسی نمود.»
(14)
الیور روا [Olivier
Roy]
در کتاب «آسیای مرکزی جدید ـ ایجاد ملت» می نویسد
که: «پس از انقلاب اسلامی در ایران، تهران اصول
متعدد در سیاست خارجی خویش وضع نمود. آنزمان غرب
در مفهوم وسیع دشمن اساسی شناخته می شد و در مفهوم
مختصر ـ ایالات متحده امریکا و اسرائیل دشمنان
اصلی بودند. رژیم های محافظه کار عرب نیز جزء آنها
به شمار میرفتند. ولی رویارویی با آنها نه بر
بنیاد سیاسی، بلکه مذهبی استوار بوده است. تصادفی
نیست که ایران هیچگاه با نیرو های که به «همبستگی
اسلامی» باور داشتند، مناسبات ایجاد نکرد. آنزمان
ایران، اتحاد شوروی را «شَرکوچک» می پنداشت و
همزمان ماسکو را وزنه مؤثر در برابر ایالات متحده
امریکا تلقی مس نمود.» (15)
ایرانشناس
معروف نیکی کیدی [Nikki
Keddie]
پروفیسور در دانشگاه لاس انجلس در کتاب «ایران
معاصر، علل و نتایج انقلاب» می نویسد: «سیاست
خارجی ایران تا حد زیادی بر بنیاد تحقیر ملی
استوار است، که نسل از ایرانی ها آنرا تجربه نموده
اند. موضوع ازینقرار است که ایران در جریان سده ها
خاکهایش را از دست داده است و به دفعات فاقد
استقلال گردیده است. سرزمین های ایران را نخست
عربها، بعد پرتگالی ها، روسها و ترکها تصاحب
نمودند. در سالهای جنگ دوم جهانی، ایران توسط
بریتانیا و اتحادشوروی اشغال شد. بسیاری از
سردمداران ایران خواسته و یا ناخواسته به بازیچه
دست نیرو های خارجی مبدل شدند. اکنون حاکمان ایران
میکوشند به دیگران و در وهله نخست به خودشان اثبات
کنند که سناریو های از این دست دیگر به گذشته تعلق
دارند. ایران اکنون می تواند از حق خود دفاع نماید
و توانایی آنرا داراست که نفوذش را بر جهان گسترش
دهد.» (16)
شبیه چنین
نظریه را صادق زیبا کلام در کتاب «ما چگونه ما
شدیم» به تفسیر شرح میدهد. افغانها نیز به حالت
مشابه مواجه بوده اند یعنی بیشترین گرایش
ناسیونالیستی از عقب تحقیر ملی و یا اتنیکی بیرون
جهیده است. بحث گرایش ناسیونالیستی کنونی ایران
همانطوریکه در بالا گفته شد، به آینده رجعت داده
می شود؛ اما اکنون سعی میگیرد تا کمی بالای اندیشه
ناسیونالیستی و نوستالژی احیای امپراتوری در
افغانستان مکث صورت گیرد.
***
آنچی من درین
بحث از مفهوم ناسیونالیزم مدنظر دارم، عبارت
از«ناسیونالیزم جهان سومی» می باشد، که از میان
ویرانه های استعمارِ فروریخته در کشور های آسیا و
افریقا زاده شد و پس از پایان جنگ جهانی دوم در
گفتمان «Diskurs»
مدرن جامعه ما راه ارتقایی پیمود. پیش زمینه این
ناسیونالیزم را باید در تاثیرنظریات «پان
ترکیزم» و «ناسیونال سوسیالیزم» پیش از
جنگ جهانی دوم جستجو کرد، که بعد ها با نظریه «ناسیونال
بالشویزم» و «ناسیونال مائوئیزم» تقویت
یافت. در تجربه کشورما دیده شد که اکثریت چپی های
«انترناسیونالیست» دیروز در اصل
ناسیونالیست های «تبار گرا» و «محل گرا»
بوده اند که تا حال چنان باقی مانده اند ـ به همین
گونه وابستگان امت اسلامی.
ازینرو دادن یک تفسیر اروپایی برای مفهوم «ناسیونالیزم»
در کشور ما خیلی دشوار می باشد؛ زیرا میان آنها
کمترین مشابهت وجود دارد. صرف یک مخرج مشترک از
هردو می توان استخراج نمود و آن عبارت است از
«ستیزه جویی» و «نفرت» در برابر بیگانگان. اما این
موضوع با ناسیونالیزم ارتباط کامل نداشته و بیشتر
جزء ویژگی های انسان ها می باشد. آندری گلوکسمن
میگوید:
نفرت واقعیت بنیادین انسان بوده و بدون نیازمندی
به دلایل، خود را از درون تغذیه میکند.
(17)
زمان ورود این مفهوم در تفکر سیاسی کشور را باید
در رسیدن نظریات « حزب ترکان جوانان » و نقش
تاریخی آن در شکلدهی واژه «افغان»، در پیش از
استقلال جستجو کرد. تاکید بالای این که «مشروطه
خواهان» سازندهء اندیشه ناسیونالیزم افغانی بوده
باشند، دقیق نیست. تا اکنون کدام سند محکم به جز
روایات، به مثل بخش بزرگ تاریخ ما، ارایه داده
نشده است. ابداع واژه ملت «افغان» در بعضی اسناد
ـ از جمله
نظامنامهءاساسی دولت علیه افغانستان
ـ را باید در نقش و تاثیر مشاورین ترکی و آلمانی
جستجو کرد. دقیقا تاثیر همین مشاورین به ویژه
آلمانی های ناسیونالیست شکست خورده از جنگ دوم
جهانی بوده است، که در تنظیم سیاست «خط سوم» شاه
امان الله و شاه محمد نادر نقش اساسی داشته و بعد
از 1936 به تاریخ نویسی جدید «آریایی» ما
منجر گردید. (18)
در دهه 60 و
آغاز دهه 70 سده گذشته یعنی در دوران «دولت ـ ملت
سازی»، واژه ملت افغان، علی رغم بحث برانگیزی ـ
تاریخی، آنتروپولوژیکی و اتنولوژیکی ـ یک ترکیب
قابل پذیرش برای بیشتر نخبگان و تحصیل یافتگان
مربوط به گروه های مختلف اتنیکی کشور گردیده بود.(19)بدون
شک نقش ایدئولوژی شوروی سابق و چین نیز برای
نخبگان آنزمان کشور دور از جذابیت نبود که تصویر
جدید ملت را در مفهوم «مردم شوروی» و «مردم چین»
القاء می نمودند. برداشت جامعه شناسانه کشور ها
کمونیستی از مفهوم ملت با تعریف اروپایی آن متفاوت
بوده است. فروپاشی نظام استعماری، توأم بود با
ایجاد کشور های دارای چند دستگی قومی. اکثر
نخبگان سیاسی کشور های نو به استقلال رسیده، در
ضدیت با استعمار، تعریف کمونیستی ملت را به برنامه
های خویش نزدیکتر مییافتند. تجارب تاریخی کشور های
کمونیستی، همچو پدیده مثبت، در برابر چشمان آنها
رنگین کمان ساخته بود. اکنون در عصر گلوبالیزم
آن ناسیونالیزم آناکرونیک شده است. در عصر
گلوبالیزم تفسیر از ناسیونالیزم جدید است ـ
نئوناسیونالیزم در اشکال مختلف آن. برگشت به
گذشته پیوندی برای حلقه بزرگ مفقود افغانستان شده
نمی تواند. قریب 40 سال جنگ و دیکتاتوری شیرازه
«هست و بود» سیاسی و اخلاقی افغانستان را فرو
ریختانده است. آنچی که دیروز قدسیت داشت و تابو
پنداشته میشد، امروز زیر سوال رفته است. جنگ،
ویرانی، بیسوادی و مهاجرت، خاستگاه های انسان ها
را دگرگون ساخته است. نسل از مهاجرین زادگاه دیگر
دارند و پیوند عاطفی دیگر. امروز میلیون های جوان
زیر سن 30 سال ، زادگاه شانرا در خارج کشور دارند
و عاطفهء آنها نیز در آنجا ها بیشتر است. پس برای
اینها لالایی وطن و وطنپرستی چگونه خوانده شود؟
ارچند بسیاری از آنها به خاطر مناسبات سنتی
خانوادگی به کشور برگشته باشند، اما عاطفه یی
شانرا با کشور های میزبان که در آن زاده شده اند،
حفظ نموده اند. این یک بحث جدی روانشناسانه و
جامعه شناسانه است که سالها باید در مورد آن کنکاش
صورت گیرد و از درون آن حتا نظریه «سیاست خارجی»
کشور تنظیم گردد ـ البته این نسل را نباید ستون
پنجم بیگانگان تلقی کرد، بلکه باید پلی دانست به
سوی نزدیکی کشور ها.
روشن است که سه نظریه توتالیتار یادشده بالا در سه
مرحله ـ به ویژه بر چند کتاب انگشت شمار تاریخ ما
ـ اثر بی نهایت منفی داشته اند. در همه یی این
آثار از شکوه تاریخ 5 هزار ساله صحبت می شود، که
بخش های آن اسطوره و بخش های دیگر آن مربوط به
ساکنان بومی این دیار نبوده اند. روشنفکر
افغانستان به اسطوره ها و قطعات آن باور پیدا کرد
و از ورای آن طعمهء شکار «خود بزرگ بینی» واهی
گردید.
با تائید نظریه نقد تاریخ کشور، که در بخش دوم
کتاب «سندروم افغانستان» ذکر شده ، واقعا با تعجب
باید پرسید که چرا این تاریخ تا به حال نقد نشده
است؟ در حالیکه نقد راه را برای روشنگری باز می
نماید. پژوهشگران آلمانی با نقد های خیلی پُر ارزش
فاشیزم زدایی کردند؛ راه ناسیونالیزم مستعجل
ناسیونال سوسیالیزم را بستند؛ آثار زیادی در رَد
تاریخ جعلی گذشتهء شان نگاشتند، که سرمشق خوبی
برای پالوده شدن ما نیز می توانند باشند.
(20)
شبه ناسیونالیزم افغانستان هیچگونه ارتباطی با
مفهوم مدرن نداشته است. آبشخور آن را حاکمیت
درانی ها می توان تعریف نمود. جای شک نیست که در
نزد دستگاه حاکم حتا از زمان احمدشاه ابدالی تا
محمدظاهر شاه، درانی ها خود را از سایر گروه های
اتنیکی پشتون تفکیک می نمودند. در تاریخ احمدشاهی
نوشته محمود الحسینی منشی دربار، که زیر نظر
احمدشاه درانی نگاشته شد، قطعه شعری درین باب چنین
آمده است:
هژبران پرکین در آن داوری
نمودند آهنگ جنگاوری
هوا قیرگون شد ز گرد سیاه
شده تیره رو دیده مهر و ماه
ز غریدن کوس و شور یلان
به لرزه درآمد زمین و زمان
ز بس برق میزد سنان سپاه
نظر خیره میشد در آن رزمگاه
ز آهن قبایان خنجر گذار
ستاده به هر سو هزاران هزار
تفنگچی چه گویم به طرفی چه بود
ز جان مخالف برارنده درود
درخشیدن تیغ خارا شگاف
ربوده سیاهی شب از مصاف
ز نیزه گذاران در آن دشت جنگ
نشان داده از نیستان و پلنگ
دهل می خروشید بر سان شیر
یلان را به پیکار کرده دلیر
کماندار و جوشن در آن صد هزار
پی حرب گردید بس بی قرار
ز آواز طبل و صدای یلان
به رقص آمده اسپ در زیر ران
گروهی ز درانیان از هرات
همه رزمجوی و شجاعت صفات
گروهی ز افغان با فرو جاه
همه نامداران زرین کلاه
همه بوده ز ملک احمدشهی
که سازند میدان ز دشمن تهی
ز مهمند و وردک بسی نامدار
که بودند هر یک چو اسفندیار
گروهی قزلباش و اوزبک بهم
زده از شجاعت چو شمشیر دم
گروهی ز بلخ و سمرقند و دشت
که پیکان شان از حجر میگذشت
بسی سیستانی و هم زابلی
ز افغان غلجایی و کابلی
گروهی ز تاجیک و تاتار و روم
گروهی دلاور ز هر مرز و بود.
(21)
تلاش اینگونه ناسیونالیزم آن بود تا به کمک نهاد
های مدرن دولتی، «ملت» به وجود آورد. اما کودتای
جمهوری 1352 نخست فرآیند آن پروژه را بطی ساخت
وسپس با کودتای ثور 1357 به نابودی کشانیده شد. از
قول شاهدان عینی در نخستین لحظات پیروزی کودتای 7
ثور، موقعیکه نورمحمد تره کی وارد تعمیر رادیو
افغانستان شد، سلیمان لایق به پیشواز وی شتافته و
پیروزی پسر غلجایی بر درانی ها را تبریک گفت.
ح.د.خ.ا اولین بار یک سیاست رسمی ملی در پیش گرفت
و یک مفهوم جدید به نام «ملیت» را از قاموس جامعه
شناسی شوروی وارد تفکر سیاسی ـ حقوقی افغانستان
ساخت، که در اصل معادل مفهوم اتنیک بود. مطابق
مودل شوروی، نظریه «ملت افغان» به «مردم
افغانستان» متشکل از «ملیت» های مختلف استحاله
نمود. در پی آن بحث ناسیونالیزم نیز تغییر کرد و
به حوزه هویت های اتنیکی گذار داده شد. مجاهدین بر
چاپ پای ح.د.خ .ا پاگذاشتند و اکنون بحث
ناسیونالیزم اتنیکی به حیث یک مفهوم سیاسی ـ
آنتروپولوژیک در کشور مطرح است که نمی توان آنرا
رد نمود و یا به سمت گذشته توجیه کرد.
یک نکته را باید تصریح نمود که ناسیونالیزم پیش از
کودتا ها نوعی توجیه مناسبات با قدرت بود؛ مثلا
بسیاری از گروه های اتنیکی و کاستی، که در مناطق
پشتون نشین زندگی میکردند، به اساس مناسبات با
قدرت، هویت اتنیکی شان را نیز تغییر دادند؛ ولی در
کل همه ملیت خود را افغان می نامیدند. تصاحب قدرت
به وسیله ح.د.خ.ا این وضعیت را دستخوش دگرگونی
ساخت، که پیامد آنرا در سال های جنگ در پدیده
ناسیونالیزم اتنیکی می توان مشاهده نمود. اکنون به
تقلید از تفکر مدرن غربی چیزی شبیه به ناسیونالیزم
اتنیکی پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک وغیره پدید
گردیده، که هنوز در چاردیواری های تنگ محلات همچو
شعر محمود الحسینی دربند باقی مانده است، ولی مکتب
خواندگان میکوشند آنرا به درون گروه های اتنیکی
شان ببرند. در هر حال باید در باره این مسایل بحث
کرد و تحولات جدید را مورد مطالعه قرار داد.
(22)
طوریکه دیده می شود در
کتاب «سندروم افغانستان» جایی برای ارزیابی
ناسیونالیزم اتنیکی وجود ندارد.
برعکس در جا هایی به افتخارات گذشته برمیگردد که
بیشتر نوستالژیک می باشند ـ بحث های از اینگونه،
در مفهوم «ما» و «دیگران»، در بیان زیر مطرح شده
اند.
همه آنچی امریکایی ها انجام میدهند، اشتباه است؛
چیزی که انگلیس ها کرده اند اشتباه بوده است.
پاکستان و ایران دو کشوری، که برای همه مشکل
میآفرینند. و باز همان امریکای که اشتباه میکند،
باید به حساب آن دو به طریقی برسد؛ اما چگونگی آن،
زیاد روشن نیست؟ «حوزه تمدنی ما» باید ایجاد شود،
که افغانستان در مرکز آن قرار داشته باشد.
(23)
در سالهای اخیر روشنفکران ما به فراوان غرب و
امریکا را متهم به مداخله در امور داخلی کشور ما
ساخته اند. این برداشت ها در درون «کتاب سندروم
افغانستان» نیز بازتاب یافته است. اول باید این
پرسش را مطرح نمود که: آیا ما حداقل به خود زحمت
داده ایم بپرسیم، اگر امریکا و غرب رژیم طالبی را
سقوط نمیدادند، آیا ما بحثی در باره دولت ملی،
استقلال ملی، هویت ملی ، دموکراسی وغیره
میداشتیم؟ اگر آری درکجا و اگر نه، پس باید این
درس ساده را بپذیریم که غرب و امریکا به خاطر این
به افغانستان نیامده اند تا شمله دستار کسی را
نگهدارند و یا مردم افغانستان را بگذارند، هرچی
میخواهند بکنند. اکنون افغانستان در اشغال قرار
دارد و غرب نمی تواند بپذیرد که این کشور به
«گورستانی» برای آنها مبدل گردد. ستراتیژیست های
امریکایی تنها به یک چیز میاندیشند و آن پیروزی
سمبولیک در افغانستان، در غیر آن ممکن پلان
B
را تطبیق نمایند.
کتاب «سندروم افغانستان» اشغال بار بار افغانستان
را به دلایل بالا نمی پذیرد: «از آغاز سدهء 19 در
اثر مداخلهء استعمار، تقسیمات سیاسی بر حوزه ما
تحمیل شده است.استعمار نتوانست افغانستان را
اشغال نماید.»
(24)
کریستیان کاریل در مقاله «دفن گورستان» در نشریه
«سیاست خارجی» کتاب «تاریخ فرهنگی و سیاسی
افغانستان» نوشته توماس باری فلد را خلاصه کرده و
می نویسد:
«لندن
هیچگاه نکوشید افغانستان را جزء امپراتوری خویش
نماید. وظیفه ستراتیژی سیاست خارجی بریتانیا، در
نهایت این بود تا ستاتوی افغانستان را به حیث دولت
حایل «buffer
state»
خارج از حوزه نفوذ رقبای امپریالیستی مثل روسیه
حفظ نماید.»
(25)
وی ادامه
میدهد:« به عنوان مثال اسطوره یی وجود دارد که بر
افغانستان نمی توان مسلط شد، زیرا این کشور دارای
مردمان سخت سر و سرزمین خشن است. ولی تاریخ این
اسطوره را تایید نمی کند.»
«تا
سال 1840، افغانستان بیشتر «جاده فاتحان» بوده است
تا «گورستان امپراتوری ها». افغانستان در جریان
دونیم هزار سال عملا جزء متصرفات یکی از
امپراتوری ها ـ آغاز از امپراتوری فارس در سده 5
پیش از مسیحیت ـ بوده است.»
«پس از فارس ها
نوبت به سکندر مقدونی رسید. چنین باوری وجود دارد
که گویا پایان سکندر مقدونی در افغانستان بوده
است؛
زیراکمانداری ازاین دیاراو را
باتیریبر
پاشنهمجروح کرد، که در
پی آن دوران شکست های وی آغاز گردید و بالآخره
منجر به مرگ فاتح بزرگ شد. باید پرسید که چرا تا
اکنون در افغانستان سکه های یونانی بدست میآیند؟
بازماندگان سکندر، افغانستان را دوصد سال خیلی خوب
زیر سلطهء شان نگهداشتند. درعصری کههنوز کشتی هایاروپاییبه
انحصاربزرگجاده ابریشم پایان نداده بودند،
افغانستان از داشتن موقعیت راه های تجارتی اش در
میان امپراتوری های دیگر سود می جست.»
« نظریه یی موجود است که افغانها چنگیز خان را هم
شکست دادند، در حالیکه چنگیز خان به سادگی این
سرزمین را اشغال نمود و نواده های وی امپراتوری
گسترده یی را ایجاد نمودند، که افغانستان حیثیت
پایگاه آنها را داشت. تیمور لنگ برای مدتی پایتختش
را از سمرقند به شهر کاسموپولیت هرات انتقال داد و
با ایجاد پایگاه در افغانستان به تسخیر هندوستان
مبادرت ورزید. سپس دوران سیادت مغول های هند بالای
افغانستان آغاز گردید و افغانها بدان گردن نهادند.
شهرت افغان ها به برنده شدن بالای امپراتوری
بریتانیا تنها به اواسط قرن 19 یعنی زمانیکه اردوی
16 هزار نفری آنکشور را به جز داکتر برایدن نابود
کردند، میرسد.
اما بریتانیایی ها به زودی با گسیل اردوی جدید،
تمام آن قوای را که در برابر آنها به مقاومت
برخاسته بود، نابود کردند. بدینگونه بریتانیایی ها
در ازای اشغال آسیای میانه بخش از افغانستان را
متصرف شدند و حاکمان محلی را مجبور ساختند تا از
داشتن سیاست خارجی دست بردارند.»(26)
«تنها افغانها، امپراتوری شوروی را، به کمک ایالات
متحده امریکا به زانو درآوردند؛ آن در حالتی بود
که اگر پول و سلاح ایالات متحده امریکا به مجاهدین
از روحیه افتاده در سال 1984 نمی رسید، شوروی هم
افغانسان را بلعیده بود.»
(27)
البته شنیدن این گونه بحث ها برای ما خیلی دشوار
است، اما واقعیت تاریخی چنین است. ما بسیاری از
واقعیت های تاریخی را آنسانکه لازم است نگفته ایم
و نمی گوئیم.
واقعیت اینست که اکثر امپراتوری های که در سرزمین
کنونی افغانستان به شگوفایی رسیده اند ـ به جز
امپراتوری کوتاه مدت احمدشاه درانی ـ همه از
موقعیت ژئوستراتیژیکی و جغرافیای امن این سرزمین
سود جسته اند. بزرگترین امپراتوری ترکان غزنوی
برای تامین مصئونیت از خطر تهاجم سامانیان به این
دیار روی آورد. غوری ها اگر استثنا قرار داده
شوند؛ سلجوقیان چنین کرده اند، همچنان تیموریان و
بعد از مدتی مغولان . حتا انتقال تخت و تاج
تیمورشاه دُرانی از کندهار به کابل به همین منظور
بوده است. پس امپراتوری های که در سرزمین کنونی
افغانستان به وجود آمده اند، هیچگاه بومی نبوده
اند، اما مدنیت های را از خود به جا گذاشته اند.
برعکس امپراتوری های بومی مثل غوریان و دُرانیان
هیچگونه اعتنایی به فرهنگ و مدنیت از خود نشان
نداده اند.
نگریستن به تاریخ گذشته از این دریچه که چون مرکز
محمود غزنوی و اولاده اش در غزنی بوده است و یا او
هند را فتح می نمود، پس افتخار آن به ما میرسد،
کافی نیست. تاریخ بیهقی به ما چی اطلاع میدهد. اگر
روشنفکر بزرگی به مثل بونصر مشکان نمی بود، مگر در
دربار محمود و پسرش جایگاهی برای روشنفکران وجود
می داشت؟ (28)
به همین گونه در امپراتوری های دیگر. در مورد
امپراتوری احمدشاه ابدالی، اگر به تاریخ محمود
الحسینی دقت گردد، دیده می شود، که احمدشاه هیچگاه
چیزی به نام امپراتوری افغانی، که از خراسان تا
شمال هند بوده باشد، به وجود نیاورد. محمود
الحسینی از او به نام پادشاه ممالکستان، شاه
دُرانیان، دُر دُران وغیره نام می برد.
(29)
حالا باید پرسید، امپراتوری که نداشته ایم، آیا
بحث آن یک موضوع آناکرونیک نیست؟
***
در پایان این
جستار لازم دیده شد تا به بحث های آینده کمی روشنی
انداخته شود. از آنجاییکه کتاب «سندروم افغانستان»
عمدتا نقد نظریات ستراتیژیست های امریکایی را هدف
قرار داده است، بنابرین کوشیده خواهد شد تا نخست
به مسأله شناخت عمیقتر از سیاست های امریکا از نظر
تاریخی مکث صورت گیرد و بعدا به نظریات ستراتیژیست
های اصلی امریکایی، که برای نویسنده کتاب و
خوانندگان ناشناخته اند، از طریق معرفی مکاتب
تئوریکی آنها در عرصه روابط بین المللی پرداخته
شود.
همچنان روی دو
عنوان بزرگ دیگری هم مکث خواهد شد، که به موضوع «جهانی
شدن» و «حوزه تمدنی ما» ارتباط دارد.
هرکدام این عناوین دارای مباحث کوچک و مستقل ولی
در عین حال مرتبط به بحث اصلی خواهد بود. تمام این
تلاش ها چیزی جز دادن نظر اضافی در باره کتاب «سندروم
افغانستان» به هدف تکمیل آن نیست. فراموش نباید
کرد که در حوزه های اکادمیک چنین مباحث را در تیم
ها می نگارند. در پایان ضمن ارجگذاری به تلاش های
جناب س.ح.روغ، باید خاطر نشان نمایم که اگر چنین
یک اثر نمی بود، ممکن من هم حرف های برای گفتن
نمیداشتم.
ادامه دارد
منابع
1ـ
یاسپرس، کارل: زندگینامه فلسفی من، ترجمه عزت الله
فولادوند: مجموعه سپهر اندیشه، تهران، 1374، صص
167ـ168.
2ـ روغ، س.ح، سندروم افغانستان،پراگ، 2009، ص
43.
3ـ رابرت درایفوس، بازی با شیطان، ترجمه فریدون
گیلانی؛ 2007.
4- J. Bellers/ W. Woyke, Analyse internationaler
Beziehungen, Opladen 1989, S. 11–16.
26 - Thomas Barfield; Afghanistan: A Cultural
and Political History ;Princeton Studies in
Muslim Politics:
27 -
همانجا;
Afghanistan: A Cultural and Political History.
28 ـ
نگاه شود به تاریخ بیهقی
29 ـ همانجا، تاریخ احمدشاهی.
* در این نبشته از کاربرد واژه دکتور به علتی
خودداری گردیده است چون docere
, doctus, doctor,
عالیترین درجه علمی است و در یک مقاله اکادمیک
باید اصطلاحات دقیق به کار برده شوند.
داکتر اکرم عثمان در یک تقریظ کوچک در سایت «فردا»
این واژه را به دو شکل به کار برده است ـ داکتر و
دکتور. ممکن استفاده از واژه دکتور در نزد جناب
داکتر اکرم عثمان همان واژه پزشک باشد. اما در هر
حالت مفهوم لاتین را نمی شود تغییر داد.
**
برای نوشتن عنوان «چیستی میتودلوژی ... » از منابع
زیر استفاده شده است.
-
Gerald Schneider,Gabriele
Ruoff(2005):Quantitative Methoden der
Internationalen Politik: Universität Konstanz.
- Основы научных исследований: Учеб. для техн.
вузов. М.,
1989.
-
METHODOLOGIE DE RECHERCHE, Jean- Louis Boully,
Année 2000-2001.
- La méthodologie de recherche dans un contexte
de recherche professionnalisante : douze devis
méthodologiques exemplaires, Pierre Paillé,
Ph.D., Université de Sherbrooke , VOL. 27(2),
2007.