«از برتری پرسش های بدون پاسخ، اشتیاق به
باور های بنیادگرایانه بدون پرسش بر
میخیزد.»
بن بست های چپ
فیاض نجیمی بهرمان
پرسش اساسی اینست که چرا دیروز ساختار های چپ
ـ ارچند رادیکال ـ سراسری ایجاد شده توانست ولی
امروز جایگاه چپ در کل در کشور خالیست؟
پیش از پرداختن به این بحث میخواهم خیلی کوتاه
دیدگاه ام را در مورد مقوله چپ، که بعضی ها
پرسیده اند، بیان بدارم. ارچند دادن یک تعریف
کامل به حرکت چپ در کشور دشوار است و این کار
همچنین در صلاحیت من نیست. اما تصویر که از چپ
در ذهنم دارم عبارت اینست که چپ یک حرکت
فراگیر و فرا قومی اجتماعی، پلورالیستی، دگر
اندیشانه و مدرنی می تواند باشد که به خاطر
روشنگری، عدالت اجتماعی و دمکراسی میرزمد. چپ
هم دموکرات است و هم سوسیال. ادعای «چپ
دموکراتیک»، بدون باور جدی به دگراندیشی، تعدد
عقاید، تساهل و آزادی جز دماگوژی چیزی دیگری
نیست!
البته همه چنین برداشتی ندارند، چنانکه درک ما
از ساختار های چپ دیروزی نیز متفاوت است. اما
یک نکته روشن است که «آن چپ» علی رغم رادیکال
بودن آن، دیروز سازمانهای سراسری در کشور را
ایجاد نمود ولی امروز این «چپ» که خود را حتا
در حرف «دموکرات» می نامد، در اصل از نظر
فزیکی و حضوری مفقود بوده و تا اکنون توانایی
ایجاد یک سازمان بزرگ سراسری را ندارد. به
همین خاطر نوعی بی موازنگی در موضوع دفاع از
حقوق فرودستان وجود دارد. قابل یاد آوریست که
در دهه 1960 نیز از اثر عدم موجودیت نیروی «میانه»
و حضور «چپ» و «راست مذهبی» رادیکال حوزه
سیاسی کشور به نوع بی موازنگی مواجه گردید.
مسأله کلیدی اینست که عده یی زیادی توقع دارند
و انتظار که در باره دیروز بشنوند؛ اما تمام
ساختار ها و گروه های فرو ریخته از بقایای چپ
دیروز ـ اعم وابسته به ح.د.خ.ا (وطن) و هم
مترقی نوین ـ این شهامت را در خود نمی بینند
تا پیش از اقدام به حرکت جدید، با گذشته یی
خویش تصفیه حساب نمایند. اگر در مناسبات هردو
حزب با حاکمیت تا پیش از ثور 1357 (اپریل
1978) مشابهت هایی مشاهده میگردد؛ اما پس از
کودتای ثور، هردو ـ در دو گونه ـ به تقویت
بنیادگرایی، جنگ و تباهی یاری رساندند، که تا
حالا دوام دارد. بدبختانه هردو، از دو سو،
درین مورد و سایر مسایل خاموش اند. در مورد
بقایای ح.د.خ.ا باید گفته شود که در میان آنها
این تفکر غلط حاکم است که «هرگاه دیروز
خویشرا نقد نماییم، این دستآویزی خواهد شد
برای مخالفین ما». اما از خود نمی پرسند
آیا این مخالفین کر و کور اند و از همه چیز بی
خبر، که هرگاه ما نگوئیم ، آنها نمیدانند؟ از
سوی دیگر نقد اشتباهات دیروز راه را برای
پالوده بودن رهروان دادخواه امروز و فردا باز
می کند و چی بهتر که با این شیوه امکان
جلوگیری از تکرار اشتباه های دیروزی میسر
میگردد. ولی در روزگار ما، حتا انجام حداقل
این کار برای تعداد زیاد ـ به ویژه مسوولین
اصلی ـ نا ممکن بوده است. سازمانهای ایجاد شده
از بدنه ح.د.خ.ا (وطن) در این مسیر گام
نگذاشته اند و تلاش هایی که هم اکنون در جریان
است و در ظاهر امر کوشیده می شود تا از خویش
چهره یی نسبتا لیبرال به نمایش بگذارند، بازهم
در همان گِل چسپناک سابقه در جا می ماند. گاهی
قاعده های دموکراسی به محک گرفته می شود، ولی
این دموکراسی از آن نوعی است، که اگر حاکمیت
در دست آید، خودش اولین «گوسفندقربانی» خواهد
شد. هنوز تجربه استبداد روسی از اندیشه ها
زدوده نشده است. روزا لوکزامبورگ به شدت لنین
را به خاطر تعطیل کنگره شورا ها انتقاد نمود،
که با آن حرکت «راه دموکراسی را» برای روسیه
بست. دیده می شود که ساختار های جدید هنوز هم
در همان آب دیروزی شنا میکنند. اینها نوستالژی
گذشته دارند و در دنیای عواطف دیروزی خویش می
زییند. حتا رابطه خود با حزب دیروز را رابطه
«مادر و فرزند» میخوانند که فرزند هیچگاه به
مادرش خیانت نمیکند. عجب برخورد غیر عقلانی و
سنتگرایانه!
اعتراف به اینکه دیروز را نباید نقد کرد، در
وهله نخست به معنای دفاع از جنایاتی است، که
از کودتای ثور منبعث می شد و ببرک کارمل در
دوران تبعید در ماسکو با صراحت کودتای ثور را
جنایت در برابر مردم افغانستان خواند. [نگاه
شود به مصاحبه ببرک کارمل با سنیگریف ـ سایت
دیدگاه]
معلوم می شود، در نبود شخصیت های کاریزماتیک و
در موجودیت جو بی باوری و اختلافات، که به همه
هویدا است، بسیاری از سازماندهندگان ساختار
های جدید، با پرهیز از نقد دیروز صرف میکوشند
به جمعآوری توده های از سربازان حزب دیروز
مشغول شوند. ازینرو تلاش آنها نه برای فردا
بلکه برای دیروز است و اندیشه و عمل آن ها نیز
فراتر از دیروز نخواهد رفت. حزب چپ فردا به
اندیشه جدید، باور جدید، فرهنگ جدید و افراد
جدید نیازمند است، که بتواند جاذبه ایجاد کند.
این حزب در کنار ویژگی سوسیال باید دموکرات و
لیبرال باشد.
روشنگری با نقد گذشته آغاز میگردد. روشنگری در
فضایی زاده می شود که بر هرچی که هست، شک نمود
و در پس شک در جستجوی حقیقت شد.
البته حقیقت هیچگاه دست یافتنی نیست. دو مقوله
شک داشتن و دیالکتیکی اندیشیدن، انسان را به
جایی میکشاند، که بر دگم ها و پدیده های کهنه
شک نموده و آنها را زیر سوال ببرد؛ روشنگری
نیز همین است.
اگر ما فکر کنیم که همه چیز دیروز ما درست
بوده است و هیچ چیزی قابل نقد وجود ندارد، پس
ما نه روشنگر هستیم که شک کنیم و نه دیالکتیکی
میاندیشیم. بلکه به مذهبیانی شباهت داریم، که
همه چیز را لایتغیر می پندارند. ژوزه سرماگو José
Saramago
نویسند بزرگ پرتگالی برنده جایزه نوبل باری در
مورد مذهب گفته بود که : من با مسایل
ماورای طبیعه کاری ندارم، بلکه نقد من با
نظریاتی است که در کتاب مقدس نوشته شده و ما
را به انحراف می کشاند.
باور های دست نخوردنی نیز از جنس مباحث ماورای
طبیعه اند. آنچی ما داشتیم مقدس پنداشته می
شود، پس تغییر را نمی پذیریم!
در حالیکه چپی های افغانستان ـ من می کوشم در
نمونه ح.د.خ.ا بحث کنم ـ اشتباهات زیاد نمودند
به همین خاطر شکست حاکمیت آنها محتوم گردید.
باید حاکمیت آن حزب و پیش از آن، با دیدنقاد
ارزیابی شود. اگر جنبش چپ شکل میگیرد باید از
فراز این ویرانی ها عبور کند. در غیر آن
مخالفت با نقد « شبیه آن پُندکیست، که نگذاریم
باز شود".
چی چیز ها قابل نقد می توانند باشد؟
به باور من اولین موضوع بحث عبارت از پرداختن
به مسأله نظریه است. ح.د.خ.ا در یک جامعه یی
نهایت عقب افتاد ایجاد گردید. باید دیده شود
که بسیاری از احکام صادره در برنامهء آن واقعا
با واقعیت جامعه افغانستان همخوانی داشت و یا
عکسبرداری یک سلسله چوکات های «پریکلیسی» بود
که از جانب تفکر حاکم آن دوران و با تاثیر
مستقیم اتحاد شوروی سابق بر حزب تحمیل گردید.
از جمله جامعه فئودالی افغانستان و راه های
مبارزه چپ در آن جامعه . بعد ها اولیانفسکی
نظریه «راه رشد غیر سرمایه داری» را مطرح کرد
و حزب هم پذیرفت. ح.د.خ.ا که خود ایجادگر
اندیشه نبود، در بسا موارد تحلیل های
کارشناسانه نداشت. با وجود آن برنامه حزب برای
جوانانیکه به گفته «قدیر حبیب» از وضعیت
ناراضی بودند، میدان مقناطیسی به وجود آورد و
عده یی زیاد از تحصیل یافتگان شهری را به سوی
خود جلب نمود. اینها که فطرتا رادیکال بودند،
فریادگاه و فرارگاه خود را در زیر سقف ساختار
های مشابه پیدا نمودند. حزب در آنزمان کمتر به
کار اندیشه یی می پرداخت و پیوسته به اندیشه
های بیرونی وابسته می شد. به همین خاطر، خودش
از اندیشیدن تُهی ماند. برخورد حزب در مسایل
اجتماعی، اقتصادی پیوسته معیوب بود. صرف در
بحث سیاسی یک خط روشن وجود داشت که عمدتا خارج
از خواست ها و نیاز های آن در مسیر سیاست های
تبلیغاتی اتحاد شوروی کانالیزه می شد.
حزب با عجله از جمهوریت در برابر سقوط رژیم
شاهی حمایت کرد و بدینگونه تمایلش را به سوی
کودتا علنی ساخت. راه های بعدی آن تا کودتای
هفت ثور که «انقلاب» نامیده شد، روشن است. حزب
پیوسته رادیکال شده رفت تا قدرت را تصاحب
نمود.
البته این یک اشاره کوچک و صرف تماس به موضوع
های عدیده یی است، که باید نقد گردند. ولی
نباید فراموش کرد که مسایل هم وجود دارند که
باید برجسته ساخته شودند.
مثلا مسأله نقش زن و مشارکت آن در امور
اجتماعی در دوران حاکمیت ح.د.خ.ا و در پی آن
رهایی یا
Emanzipation
زن دستـآوردی نیست که کسی از آن انکار کرده
بتواند.
طالبان زن ستیز نیز روز هشت مارچ را تجلیل
میکردند و حاکمیت فعلی به طور گسترده.
مسایل دیگر ی هم در عرصه اجتماعی و فرهگی از
جمله صحت، آموزش و پرورش به زبانهای مادری و
رشد شبکه های آموزشی، سواد آموزی، تضمین کار،
مسکن وغیره وجود دارند، که نسبت به همه ادوار
بهتر بودند.
لذا لازم است تا هم نقد گذشته صورت گیرد و هم
نکات مثبت آن برجسته ساخته شود. بدون ایجاد
چنین یک جریان و فرهنگ امکان پاگیری یک جنبش
سراسری در کشور نا ممکن است. حضور فعال
مهاجرین بی سقف سیاسی در یک ساختار را نمی
توان به حساب بزرگی یک حزب سیاسی به شمار
آورد. بنابرین باید به پرسش اساسی برگشت که
چرا دیروز یک حزب بزرگ ایجاد گردید و رشد کرد،
ولی امروز با وجود تکرار حرفهای قدیمی « همه
چیز خوب می شود!»، امکان بهبودی موجود نیست؟
مهمترین موضوع سالهای اخیر این بوده است، که
چرا پس از سقوط ح.د.خ.ا دیگر یک حرکت قوی و
مطرح دادخواه در کشور پدید نشد؟ چرا همه تلاش
ها جهت ایجاد یک جنبش بزرگ سراسری به حلقه های
کوچک چند ده نفری می انجامد؟ آیا ساختار های
سیاسی پیهم در حال زایش به این پرسش اساسی
توجه نموده و می نمایند؟
باور من اینست که هیچکدام این«واحد» ها به
چنین چیزی نمی اندیشند: زیرا اینهای گویا چیز
هایی را پنهان میکنند، از گفتن چیز هایی در
هراس اند و در اعتراف بسا مسایل سرسختی نشان
میدهند. در حالیکه اکثر این ساختار ها بقایای
ح.د.خ.ا اند و در در مقاطع مختلف به آن حزب
پیوسته و از خوبی و زشتی تاریخ حزب و حاکمیت
آن باخبر اند.
همانطوریکه در بالا اشاره گردید؛ مسأله اساسیی
که همه ساختار های سیاسی موجود زاده شده از
بدنه حزب دموکراتیک خلق افغانستان را معیوب می
سازد، عبارت از بی توجه ای آنها به بحث تاریخی
و اندیشه یی پیرامون عوامل زایش و رشد ح.د.خ.ا
تا نقد بر نظریه و عمل آن می باشد.
حزب دموکراتیک خلق افغانستان در شرایط ایجاد
گردید که هم شرایط داخلی به نفع بنیادگذاری یک
حرکت چپ بود و هم جو جهانی، به خصوص پیروزی
دولت شوروی بر نازیزم هیتلری، که کشش را در
میان کشور های رهایی یافته از استعمار پدید
آورده بود.
حزب ایجاد شد، ولی پیش از ایجاد خویش، یک
میدان مقناطیسی را در اطراف پارادایم که ارایه
میکرد، به وجود آورد. این پارادایم نخست راهش
را در میان افرادی از گروه های مختلف جنسی و
تباری ـ در وهله اول در چند شهر بزرگ ـ و
پسانها میان گروه های مختلف اجتماعی باز کرد.
رشد بعدی حزب چیزی جز موجودیت فضایی نبود، که
از فرآیند «دولت ـ ملت سازی» سیرآب می شد.
البته فرآیند «دولت ـ ملت سازی» که در دهه 50
در افغانستان آغاز گردیده بود، بعد از کودتای
جمهوری قطع و ناتمام ماند.
تاثیر اساسی «دولت ـ ملت سازی» در آن نهفته
بود، که همه خود را «افغان» می نامیدند و کشور
شان را افغانستان. مسایل تباری کم کم جایش را
به شهروندان ـ به خصوص در شهری مثل کابل ـ
خالی میکرد. آغاز دهه دموکراسی و روی کار آمدن
حکومت داکتر یوسف گام نخست درین راستا بود.
تاسیس حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز بر
همین زمینه و در موجودیت چنین جوی صورت گرفت و
راه رشد را پیمود. حزب به زودی توانست
نمایندگان گروه های مختلف اتنیکی را در خود
جمع نماید ـ ارچند دو گرایش تباری پشتونی و
غیر پشتونی در درون آن به شدت وجود داشت ـ اما
این مسأله هیچگاه مانع رشد صفوف آن از میان
اقوام مختلف نشد. البته پدیده تبارگرایی تنها
شامل حال ح.د.خ.ا نمی شد، بلکه همچنان احزاب
اسلامی و سایر احزاب از جمله «مترقی نوین» را
نیز در این خط متأثر می نمود.
اما وضع حاکم حرکت جامعه به سوی مدرن شدن،
فرصت ها را برای گرایشات قومی ـ قبیلوی از همه
تا اندازه یی زیادی میگرفت. به همین لحاظ
ح.د.خ.ا سراسری شد و در همه ولایات حلقات
خویش را پدید آورد.
موضوع دوم اندیشه حزب بود. قسمیکه قبلا اشاره
کردم، حزب از وضعیت جهانی و پیروزی های شوروی
و نفوذ آن در افغانستان ـ به خصوص از طریق
کمک های اقتصادی و نظامی ـ زیاد نفع می برد و
برای جوانانیکه به سوی آن علاقمند می شدند،
این باور را پدید میآورد که با این حزب می
توان کشور را به سوی توسعه و پیشرفت رهنمون
شد. بدینگونه ما می بینیم که پایگاه ح.د.خ.ا
علی رغم ادعا ها نه زحمتکشان بلکه تحصیل
یافتگان شهر و روستا و نظامیان گردید. اینها
حامل نظریه حزب در جامعه شدند ـ ارچند این یک
پدیدهء مثبت بود. اما شعار عوامفریبانه
«زحمتکشان» هیچگاه از آجندای آن بیرون کشیده
نشد و بر جبین آن حک شده باقی ماند.
حالا باید دید که احزاب که اکنون ادعای ابراز
وجود میکنند، آیا چنین امکانات را در دست
دارند؟ پاسخ واضحا نه است. امروز ما نه آن
جامعه یی دیروزی را داریم؛ نه آن مردم را و
دشوارتر اینکه آن پارادایم و اندیشه هم در سطح
کشوری و هم جهانی به شکست مواجه شد و برای
یافتن راه های جدید همه سرگردان اند.
آنچی مربوط به کشور می شود، 3 دهه جنگ، که
ح.د.خ.ا یکطرف قضیه بود، آن را در همه عرصه
ها دگرگون ساخت. جنگ به جای «آگاهی ملی» ،
«آگاهی تباری» به وجود آورد، که با «عقلانیت
ابزاری» گره خورد. من درینجا نمی خواهم به آن
موضوعاتی که در نوشته های اخیرم ذکر کرده ام
بپردازم. بلکه صرفا یک موضوع را تکرار میکنم
که بعد از سقوط شوروی و تسریع فرآیند «جهانی
شدن»، سراسر جهان از خواب بیدار شد و این
بیداری را «عصر اطلاعات» قمچین زد. در درون
کشور ما، هر قوم و گروه اتنیکی با«خود آگاهی
قومی» به سوی «همبستگی قومی» در حرکت است. این
پدیده منحصر به افغانستان نبوده و در سراسر
جهان به حیث یک فرآینده عام قابل هویت است.
حتا برژینسکی این پدیده را نقطه پایان
استیلای 500ـ 600 ساله غرب میداند.
ازینرو هر حرکت در حال شکلگیری، چی در درون و
یا برون کشور، از این بیماری رنج میبرد. یک
حزب جدید در شرایط کنونی وقتی می تواند رشد
کند و بال و پر بگشاید، هرگاه همه اعضای آن به
این نتیجه برسند که ما واقعا به هیچ قومی تعلق
نداشته و صرف از یک کشور به نام افغانستان
بوده و برای بهروزی مردم آن نسخه بدیل پیشکش
می کنیم.
اما باید باز هم پرسیده شود که آیا این
حزب برای مردمان هر تبار، که احزاب خود را
دارند، جذاب خواهد بود ـ در حالیکه آنها
بسیاری از شعار های این حزب را حتا در درون
برنامهء خود بازتاب میدهند و زبان شان هم برای
مردم آشنا تر است؟ این یکی از بن بست
هایست که وابستگان حزب دیروز آنرا درک نمی
کنند.
موضوع دیگر مشکل پارادایمی است. همانطوریکه
بار ها تأکید نموده ام این حرکت ها مشکل
پارادایمی دارند. اینها تا حال نتوانسته اند
یک الگو و یا طرز دید روشن از جامعه و از جهان
ارایه کنند. هم در مورد اقتصاد، هم سیاست و هم
اجتماع به کلی گویی مشغول اند که نه، بر بستر
واقعیت های جامعه افغانستان و نه هم جو جهانی
قرار دارد.
سیاست بدون پراگماتیزم وجود ندارد. حتا برعکس
تصور، در اتحاد شوروی سابق، بعد از تثبیت قدرت
ستالین در دهه 20، آنکشور از نظریه «انقلاب
جهانی» فاصله گرفت. در آغاز دهه 30 موضوع
منافع دولت اتحاد شوروی مطرح گردید. سپس
امتیازاتی، که از آغاز «انقلاب» به طبقه
کارگرد ارزانی شده بود، دوباره گرفته شد و
دیگر طبقه کارگر را به حیث نیروی رهبری کننده
جامعه نمی شمردند. با تغییر پراگماتیستی در
سیاست خارجی، از حمایت احزاب کمونیستی کاسته
شد و در جنگ داخلی اسپانیا، آنکشور، برعکس
رژیم های فاشیستی و نازیستی ایتالیا و آلمان،
به معامله های تجاری با جمهوریخواهان اسپانیا
پرداخت و در بدل اخذ طلای بانک مرکزی، به
جمهوریخواهان اسپانیایی سلاح و کارشناس متشکل
از 2500 نفر فرستاد. معاملات بعدی شوروی با
سایر کشور ها و احزاب از جمله حزب دموکراتیک
خلق افغانستان (وطن)، تا سقوط آن، بر بنیاد
منافع آن کشور استوار بود.
اکنون باید دید که آیا یک حزب «جدید چپ» می
تواند برای اینگونه مسایل پاسخ های باییسته
جستجو نماید، که هم راه رشد و تاثیر گذاری
آنرا باز نماید و هم برای همه گروه های قشری،
جنسی، تباری و سنی جامعه جالب باشد؟ پاسخ این
گونه پرسش ها باید پرگماتیستی باشد، اما برای
کسانیکه هم به دیروز شان وفادار اند و هم سقف
پرواز شان خیلی پائین، رفتن در این راه دشوار
بوده و خود و آنهایی را که لگام شان را در دست
میگیرند، نه به سوی آب بلکه سرآب خواهند برد!