جنگ و صلح پدیده های متعارض اند، درحقیقت
اقتصاد تعریف این تعارض تاریخی را میسازد.
درنشر یا پخش ادیان از یک سرزمین به بخشی های
دیگری ازجهان، باور دینی روکش اهداف اقتصادی
بوده است. اگربدست آوردن هدف وتوقعات اقتصادی
با مدارا میسر نشده است مسئله با تعرض، جنگ و
سرکوب این و یا آن دیگری پایان یافته است.
مراجعه به تاریخ امپراتوری های دینی، خواننده
با دقت وبا اندیشه را به سادگی به آنبرآئینه
خودنمائی های تاریخی میبرد. تاریخ نویسان ویا
کارشناسان دینی سمت های تحکم باوری شان و
تفاسیر عقیدتی جنگ های مذهبی را روشن میسازند
نه آن بخش های را که اهداف اقتصادی و
استیلاجویانه وغیر انسانی بر منابع وامکانات
حیاتی دیگران بوده است.
در پایان سده 13 و14 مسیحی توانائی های نظامی
ادیان بزرگ تا حدی با هم برابر ونیزمرزهای
سیاسی آنها باهم پیوست میشود، و این دوران
پایان تصادم های نظامی قئرت های دینی برای
توسعه باورشان از راه جنگ و احمال زور است.
ولی دیده میشود که جنگ ها پایان نمیابد و
کماکان پدیده جنگ و صلح و یا تعارض جنگ وصلح
با همان مفاهیم ( تعرض اقتصادی) با انگیزه های
تازه و امروزی ادامه میابد. استعمار،
ناسیونالیزم، شوئنیزم این ها پایه های اقتصاد
تعرض پسا عصر حاکمیت دینی اند. این سه پدیده
حدود سه سده(سده 17 تا نیمه سده 20) سرنوشت
صلح و جنگ جهان را با خود یدک کشید. کشانیده
شدن استعمار اروپائیان به دیگر سر زمین ها و
قاره ها، جنگ های داخل اروپا ، تولد و مرگ
امپراتوریهای اروپائی، لشکر کشی های
ناپلیون، جنک جهانی اول ( که بیشتر اروپائی
بود) هم زمان با تولد اتحادشوروی، جنگ جهانی
دوم با ظهور و سقوط هیتلرو باز شدن پای امریکا
به اروپا، پیامد های قدرت نمائی ( استعمار،
ناسیونالیزم وشؤنیزم) بود. جنگ جهانی که برای
آغاز آن هراستدلال بتراشند و طرفهای متخاصم به
هر شکلی که برای آن چشم ابروی مصنوعی درست
کنند، در واقعیت، جهان گشائی آلمان از گرایش
به سمت استیلاگری اقتصاد صنعتی زیر روکش
اندیشه نازیسم مایه میگرفته است، طبعاً اهداف
طرفهای دیگر جنگ به تنهائی توقف ماشین نظامی
وجنگی عامل جنگ " آلمان نازی" نبوده بلکه
کاستن برتری قهر آمیز اقتصادی آلمان بوده
است.
در میانه جنگ جهانی دوم زمانیکه افزار جنگی و
اقتصادی ایالات متحده از نیم قاره شمالی
امریکا بیرون و به اروپا میرسد توانائی های
اقتصادی و روانی اش را بر اروپائیان می
قبولاند البته نه به همان شیوه ی که آلمان
نازی میخواست. با پیروزی نظامی اتحاد شوروی و
ایالات متحده بر محورآلمان وضعیت سیاسی جهان
کاملاً رنگ دیگری به خود میگیرد. ختم جنگ
دوم جهانی پایان سلطه اروپائیان و طلوع قدرت
ایالات متحده را برای جهان اعلام میدارد.
تا پیش از پایان جنگ، هیتلر خودش را در تقابل
با اتحاد شوروی میدید. با سقوط آلمان دوران
تازه تقابل ایالات متحده و شوروی آغازشد.
تقابل اتحاد شوروی و ایالات متحده در یک تغیر
تاریخی تازه در تداوم همان پدیده های اقتصادی
بود که در تمام دوران تمدن بشر جایش را در
تعارض جنگ و صلح داشته است.
پس از پایان جنگ جهانی دوم تعارض جنگ و صلح در
تقابل دو قدرت بزرگ جهان شوروی و ایالات
متحده تعریف " نو استعماری" یافت. اینبار با
حضور نظامی و اقمارسازی جغرافیائی و اقتصادی،
جهان دو قطبی بوجود آمد. این دو قطبی شدن حدود
پنجاه ساله بر بنیاد دکتورین اقتصادی و
نظامیگری بود وهر کدام از قطب ها بخشی از جهان
را زیر چتر استعمار نو داشت.
در پایان جنگ جهانی دوم ایالات متحده با حفظ
نیروهای نظامی اش درآلمان و بخشهای دیگراز
اروپای غربی ساختار ناتو ( سازمان نظامی
اتلانتیک شمالی) را ایجاد و به مثابه افزار و
سمبول سلطه اش بر جهان حفظ کرد. اتحاد شوروی
در اروپای شرقی وبخشی از شرق آلمان قدرت نظامی
و سیاسی اش را نگهداشت و به تعقیب ایجاد
سازمان ناتو پیمان نظامی وارسا را میسازد. این
اتحاد های نظامی افزار استعمار نو بود.
با پآیان جنگ جهانی دوم اتحاد شوری و ایالات
متحده دو امپراتوری برآمده از جنگ، تا زمان از
هم پاشی شوروی رویاروئی مستقیم باهمدیگر
نداشتند ولی سلاح، پول و نظامیان شان در
بیشترین بخش های ازجهان و در بسیاری از بحران
ها وتصادمات حضور سایه ئی و یا روشن داشته
است. ازبیست چند مورد تشبثات نظامی از جانب
ایالات متحده و اتحاد شوروی "وقت" به تذکر سه
مورد که عواقب و پیامد آن تا امروز مشهود است
اکتفا میکنیم. جنگ کوریا (1950-1953) با حضور
مستقیم نظامیان امریکا و حضور سایه ای شوروی
در این جنگ، بحران دو کوریا تا امروز ادامه
دارد. نبرد مستقیم نظامیان ایالات متحده
(1960-1975) در ویتنام وکامبوج، حضور سایه ای
اتحاد شوروی با سلاح، پول و همکاری های نظامی
با دولت ویتنام و نیروهای ویتکانگ در جنوب.
حضور و سهم گیری مستقیم نیرو های نظامی اتحاد
شوروی درجنگ های سال 1980- 1986 در
افغانستان، در برابر آن حضور سایه ای ایالات
متحده با حضور کارشناسان نظامی و اطلاعاتی،
کمک سلاح و پول به مجاهدین تا سقوط دولت داکتر
نجیب الله.
1990 افول امپراتوری شوروی و بی جلو شدن
امپراتوری ایالات متحده.
سالهای پسا جنگ جهانی تا سقوط دولت
سوسیالیستی اتحاد شوری، دوران نیم قرنه تصادم
های ایدیو لوژیک دو امپراتوری بود. سیاست های
اقتصادی درون آن دونظام مبانی حاکمیت سیاسی
شان را میساخت. جنگ سرد، و درگیری های علنی و
مخفی آن دو ابر قدرت جهان را به سمت سکون
اقتصادی دیکته شده و سکوت مستبدانه سیاسی
بُرد. هر دو دولت یکی زیر پوشش دفع فعالیت های
ضد شوروی و ضد کمونیستی و دیگری علیه فعالیت
نیروهای کمونیسم در درون خانه و بیرون از
قلمروهای جغرافیائی شان از هیچ نوع توطعه،
سرکوب، و اعدامهای مخفی ویا علنی ابأ نداشتند.
اگر کارنامه نقض حقوق اساسی در جوامع آنزمان
آن دو امپراتوری بدقت نگاه شود در اعمال شان
تفاوت 99 و 100 نمیابید. در شوروی کی جی بی
و در ایالات متحده اف بی آی و سی
آی ای بخصوص در زمان بنیاد گذار آن "ادگار
هوور" با این شعار که خون کمونیست ها مباح
است، یک افتزاح دوران جنگ سرد بود. نفوذ
متعادل دو امپراتوری بر نظامها و ساختار های
جهانی عملاً موجب شده بود که دربخشهای از جهان
بسیاری از نظام های دیکتاتور ( نظامی
وخانوادگی) وابسته به امپراتوری ها با قئرت
مطلقه و مشت آهنین بر مردمان شان حکم برانند.
میزان جنایت و کشتار در سده بیست با سده های
پیشین قابل مقایسه نیست. پس از سقوط اتحاد
شوری کشورهای اقمار شوروی و نیز شماری از
اقمار ایالات متحده آمریکا از قید سلطه
ایدیولوژیک قییم هایشان رها شدند. شماری از
آنها رفتند به سمت یافتن تفکر ملی ، شیوه ها و
سیستم های اقتصادی کار آمد. بُرد اراده ملی
باخت ها و دردهای فراوانی برای بسیاری از کشور
ها به همراه داشته است ولی ارزش آنرا داشت تا
از بازیافتن آزادی، هویت ملی و فرهنگی شان
افتخار کنند. تولد و انتخاب شیوه های اقتصادی
تازه در شمار وسیع ازکشورها در اروپای شرقی،
امریکای لاتین و جنوب شرق آسیا مبانی حاکمیت
های دموکراتیک و مردمی شده است. کشورهای
دیکتاتور سنتی دیگر آن پشتوانه و پایه های
محکم پیشین را ندارند.
استبداد اندییشه و استبداد سرمایه بین المللی:
رقابت دو استبداد حاکم برجهان طی سالهای (
1945-1991) چرخ پیشرفت اقتصادی و فرهنگی در
کشور های رو به انکشاف یا اقمار را کند ساخته
بود. اتحاد جماهیر شوری سوسیالیستی در جمهوریت
هایش زیرساخت های اقتصاد گویا نظام
"سوسیالیستی" را در برنامه داشت ولی، در
واقعیت سلسله مراتب حزبی و دولتی "سوسیالیزم
طبقاتی" را میساخت و گروه های سرمایه دار
شناخته شده و گُم نام را دربسیاری از رده های
بالای حاکمیت حزبی و دولتی بوجود آورده بود.
پیوند ها درسلسله مراتب حزبی و دولتی در
جمهوریت ها و با حزب و دولت مرکزی در ماسکو
ظاهرو باطن متفاوت داشت ورابطه های غیر اخلاقی
سیاسی و پولی بین مقامات محکم شده بود . به
همین سبب پس از سقوط اتحاد شوروی دربسیاری از
جمهوریت های اتحادشوروی با خانوادگی شدن قدرت
دولتی، طبقه کارگر و طبقات پائینی حزبی و
دولتی به محتاج ترین طبقه اجتماعی پسا شوری
تبدیل شد.
در سالهای پس ازجنگ ایالات متحده دست به ایجاد
ساختارهای اقتصادی جهانی زد. بانک جهانی ،
صندوق بین المللی پول، برنامه کمک های ایالات
متحده ( ای آی دی) افزارنظارت به اهداف سیاسی
امریکا در سراسر جهان بود. کمک ایالات متحده
از هر کانالی که برای طرف معامله تجویز میشد
طبعاً در مطابقت به اهداف سیاست درازمدت
امریکا میبود. قروض و یا کمک های که پرداخته
میشد بسا شرائط بسیار سخت و خفت آور برای کشور
محتاج داشت. کشورهایکه سعی میداشتند زیر بار
آن سیاست ها نروند با تعذیرات گوناگون مواجه
میشدند. باری هنری کیسنجر وزیرخارجه
امریکا(1973- 1977 ) گفته بود " ما به کسی سر
دوستی نداریم در قدم اول منافع ملی ما مطرح
است." . این پالیسی پس از اینکه امریکا به
امپراتور بی رقیب تبدیل شد جنبه خشنتر رسواتر
و بیشترنظامیگرانه به خود گرفته است.
زمانی تقسیم دنیا با خصومت و امروز تقسیم دنیا
با دوستی:
ایالات متحده آمریکا و اتحاد شوروی "
سوسیالیستی" سالهای پس از جنگ جهانی را تا
سقوط اتحاد شوری با خصومت و در مواقعی در
وضعیت رودرروئی سپری کردند. ولی این رودرروئی
ها معمولاً از مرزهای دو کشور دور میبود. یک
نمونه از آن بحران موشکی کوبا درسال 1962 و
احتمال بروز درگیری هسته ای دو ابر قدرت. وجود
و خطرسلاح پرقدرت هسته ئی در زرادخانه
تسلیحاتی دو کشور به آنها اجاره نمیداد که به
مرزهای همدیگر نزدیک شوند و ایجاد تشنج کنند،
چنانچه در جنگ شوروی و مجاهدین سهم جانب
امریکا با ارسال پول، تسلیحات و اعزام
مشاورین نظامی و کارشناسان جنگ چریکی بود.
بناءً همه رقابت ها را بدورها از مرزهایشان و
به قاره های دیگر و به کشور های دوتر
میکشانیدند. آن دو کشور به روشنی میدانستند،
اگر تشنج در نزدیکی مرزهایشان پیش می آید دلوا
پسی ملت های شان بیشتر واحتمالاً نارامی های
داخلی به همرا دارد. این مسئله در پیآمد های
حمله به افغانستان برای اتحاد شوروی پیش آمد
. با آغاز جنگ دو مسئله اساسی در هم پاشی
امپراتوری شوروی عبارت بود از برهم خوردن
وضعییت سایکولوژی مردم از طولانی شدن جنگ
افغانستان، کشته شدن شمار بیش از ده هزار
فرزندان شان و خالی شدن کیسه دولت و یترین
مغازه ها از مواد اولیه زندگی برای مردم عادی.
پس از سقوط امپراتوری 60 ساله شوروی وجدا شدن
روسیه از جمهوریت های متحد و ایجاد تشکل
فدراسیون روسیه مدل مدیریت اقتصادی به شیوه
" اقتصاد کمونیستی زمان جنگ" از هم پاشید
و پیامد اقتصادی بدتر از پیش برای همه جمهوریت
ها پیشین و روسیه به همراه داشت. حدود بیست
سال وقت گرفت تا روسیه با از سرگرفتن و فروش
تولیدات نفت خام، گاز و فلزات سیاه وسفید و
ایجاد مناسبات نزدیک تجاری با اتحادیه اروپا،
امریکا و چین وضعییت اقتصادی و زندگی مردم را
بهبود بخشد و بخش از صنایع نظامی اش را
مدرنسازی کند. این دست آورد هاهمزمان با فرصتی
های است که ایالات متحده رقیب سیاسی پیشین اش
در منجلاب مشابه در جنگ بوسنیا، افغانستان
وعراق گیر افتاد. در این زمان افغانستان دیگر
هم مرز روسیه نیست. نظاره گر وضعییت جنگ و پسا
جنگ است. به همین سبب روسیه به جمع پسیفترین
کشور در پروسه جنگ و صلح افغانستان قرار گرفته
است.
سرزمین بزرگ با منابع سرشار ازمواد خام دایم
پشتوانه سایکولوژی هژمونیستی روسیه بوده است .
پس از حدود بیست سال با درامد کلان از فروش
تولیدات ذخائر زیر زمین و پر شدن خزانه دولت
هژمونیزم دوران شوروی سابق بازگشته است. دیدار
آخر پرزدنت مدویدوف رئیس جمهور روسیه در پایان
ماه جولای از ایالات متحده با گفتگوی صمیمانه
و بلند پروازانه با بارک اوباما، آنها تلاش
دارند که این بار روسیه و امریکا مسائل جهان
را با دوستی زیر زره بین داشته باشند. چرا
باهم نزدیکی این دو ابر قدرت در این فرصت؟ سه
علت عمده را میتوان برشمرد 1) کم خطر ساختن
روسیه در فرصتی که دولت امریکا با بحران جنگ
و بحران مالی داخلی مواجه است. اگر اتفاق
دیگری برای امریکا پیش میاید "مانند حمله به
ایران" نباید روسیه در مسئله دخالتی داشته
باشد . ایالت متحده با برداشتن دست حمایت از
اوکرائین و کاستن ازعلاقه شدید نسبت به رئیس
جمهور گرجستان قبلاَ امتیازاتی برای روسیه
داده است وگمان میرود به توافق رسیده اند که
شماری از کشورهای آسیای میانه را در قیمومیت
دوگانه داشته باشند. قرغیزستان و تاجکستان و
تا حدی ترکمنستان شامل آن است و طبیعی است که
ازبکستان نیز در آینده به آن جمع بپیوندد. 2)
جلوگیری از نفوذ و هاز بیش از حد چین بر منابع
آسیای میانه که به مذاق ایالات متحده و روسیه
هر دور برابر نیست. نزدیکی ستراتیژیکی روسیه و
امریکا در فرصتی صورت میگیرد که ایالات متحده
کسر وسیع بودجه دارد، در زمینه مازاد تجارت
چین و ارزش برابری دالر در برابر" ین " چینی
و مسئله تایوان بیش از هر وقت دیگر درگیر شده
است. 3) پس از سقوط اتحاد شوروی حدود سه ملیون
یهودی شوروی پیشین به اسرائیل مهاجرت کرد ولی
هنوز ریشه های یهودی در روسیه عمیق است.
روسهای یهودی ساکن اسرائیل، هنوز روسیه را
بنام ( مادر بزرگ) یاد میکنند. در بین این
شمار کلان یهودیان مهاجر و نیز درداخل روسیه
سیاستمداران و سرمایه داران ( مصروف در معامله
نفت، طلا و الماس) که پیشینه کاری در دستگاه
دولت شوروی داشتند امروز به لابیهای پر نفوذ
ومؤفق تبدیل شده اند و تلاش دارند دولت روسیه
در مسیر سیاست امریکا بکشانند. لابیهای پر
قدرت بودند که لغو قرارداد فروش موشک های
اس300 روسی را به ایران وسیله شد. طبعاً همسو
شدن سیاست روسیه با ستراتیژی امریکا حامی
اسرائیل در بلعیدن سر زمین ها و ایجاد محدودیت
های سیاسی و اقتصادی بر مردم فلسطین و ساختار
دولت آینده فلسطین و زیر فشار گرفتن کشورهای
سوریه، لبتان، اردن و مصر به اسرائیل را یاری
میرساند.
سه عاملی که در بالا تذکر داده شد با
سایکولوژی تازه هژمونیسم دولت روسیه کاملاً
سازگار است. تاریخ نشان داد که روسها حتی در
دوران حاکمیت گویا "سوسیالیستی" نتوانستند سوا
از آن سایکولوژی "نگاهی از بالا بر دیگران"
دست بردارند.
" جو سولوو" از اعضای جنبش کمونیستی افریقای
جنوبی که در پیروزی حرکت انقلابی بر اپارتاید
سهم برجسته داشت در سال 1989 ( در فاصله سقوط
اتحائد شوروی) اندیشه های حزبش را چنین جمع
بندی میکند که سوسیالیزم شکست نخورده باید
دموکراسی واقعی انکشاف یابد، اومیگوید " همه
اعضای جامعه حقوق اساسی، آزادی، تشکیلات ،
سخن، تفکر، مطبوعات ، سفر، انتخاب محل زیست،
باور ومذهب، آزادی کامل ایجاد اتحایه های
کارگری از جمله حق تظاهرات ، انتخاب دموکراتیک
و رأی آزاد را داشته باشند." این برداشت (جو
سولوو) در حاکمیت اتحاد شوروی با تعبیراتی چون
دیکتاتوری کارگری، اطاعت درسلسله مراتب حزب
حاکم، تحکم از بالائی ها فرمانبری از پائین
ها، گرفتن توانائی خود کفائی فکری از مردم.
کوتاه سخن ( زندکی نومنکلاتوری حزبی) جای همه
پدیده و عملکرد های سیوسیالیستی را عوض کرده
بود. در سالهای هفتاد-هشتاد سده پیش اگر کسی
مدتی را در اتحاد شوروی وقت گذارنیده و با دقت
با اندیشه ناراضیان خاموش که بخش بزرگ جامعه
شوروی آنزمان را میساختند آشنا بوده باشد
طبعا، گوشه های تاریک و روشن نارضایتی را در
همه جا میدیدند. میخائیل گرباچف آگاهانه و
شایدهم ناخود آگاه فیوز دیگی را که به شدت و
فشار بخار درون آن تراکم شده بود، برداشت.
وگرنه اتفاق انفجار
انفجار خطرناک آن
خیلی ت. بود یوز دیگ بخار را که به شدت
گذارنده و با دقت برداشت های بخش بزرگ
خطرناک قابل پیش بینی بود.
روسیه 2010 و پس از آن:
در دولت فعلی روسیه استبداد سرمایه نفتی- گازی
جای استبداد ایدیولوژیک پیشین راعوض کرده
است. روسیه امروز ارتجاعیتر از ایالات متحده
است. سیستم سرمایه داری روسیه نسبت به هر کشور
دیگر فاسد، مافیائی و استثمارگر است. این
سرمایه دارهای مرتبط با فساد و مافیای دولتی
روسیه اند که گروهک های مافیائی وفاشیستی را
در شهرهای بزرگ روسیه علیه آسیائی و سیاه
پوستان تمویل میکند.
روسیه میخواهد سهم شاخصتری از منابع نفتی و
گازی آسیای میانه ببرد ولی، هنوز آن جاغور
برزگ بلعیدن همه ی آن منابع عظیم را ندارد. پس
کنار آمدن با ایالات متحده و دو به دو دست بهم
دادن است تا نفوذ چین را که توانائی بالاتر از
تک تک روسیه و امریکا در منطقه دارد از آن
منابع تا حدی دور نگهدارد. "هفت خواهر" یاهفت
کمپنی نفتی غرب بر 15 در صد منابع نفت دست رسی
دارند بقیه 85 درصد در اختیار کشور ها ویا
کمپانی های است که در حوضه اختیارات غرب نیست.
ولی، با آنهم این هفت کمپنی غربی است
که حجم تولید و قیمت نفت را تعین میکند. معیار
قدرت در جهان مساوی است به تصاحب منابع انرژی
درجهان و این توانائی هنوز در اختیار غرب است
نه روسیه. اینجاست که با معامله روی منابع
دیگران روسیه به همه گونه آدم فروشی حاضر است.