يادداشتی بر
رمان كوري اثر ژوزه ساراماگو؛
طاعون، محاكمه يا سالار مگس ها
يادداشتی بر رمان كوري
چه گونه مي توان تصور كرد كه
ناگهان بخشي از نظام معنايي جهان
دگرگون شود؟ آنچه فكر مرا به خود
مشغول كرده جان سالم به در بردن
از يك جنگ اتومي است؛ جنگي كه جان
انسان هاي زيادي را گرفت و
ساختارهاي بنيادي زندگي روزمره را
ويران ساخت. دشواري هايي كه انسان
حتي در بازي خيال با آن روبه رو
مي شود پايدار است و به او اين
توانايي را مي دهد كه به تماشاي
آنچه دگرگون مي شود بپردازد. من
هرگز در خيالبافي هايم آنقدر پيش
نرفته ام كه حتي جسارت تفكر
درباره تغييرات دروني خود و
بازماندگان پيرامونم را داشته
باشم. حتا پيش بيني رويارويي با
دشواري هاي جسمي و چگونگي برخورد
با آنها سخت تر از آن است كه من
در توان خود مي بينم. ژوزه
ساراماگو دقيقا چنين بررسي دشوار
اما استادانه اي را پيش روي ما مي
نهد. او نه تنها به جنبه هاي
راستين دگرگوني ها و چگونگي
برخورد شخصيت ها با آنها مي
پردازد، بلكه وارد گستره
روانشناسي شده و ما را به بصيرت و
استادي خويش شگفت زده مي كند.
يك روز مردي كه پشت چراغ اشاره در
موتر خود نشسته و منتظر سبز شدن
چراغ است، ناگهان كور مي شود. اين
«نخستين مرد كور» است. اين كوري
مرموز، كه در ادبيات طبي ناشناخته
است، كم كم به همه مردم سرايت مي
كند. همان طور كه مي دانيم تنها
يك نفر بينا در شهر باقي مي ماند.
در اينجا به سرگذشت گروهي كمتر از
ده نفر مي پردازيم. ما در اين
داستان نام نداريم بلكه تنها
نشانه داريم، در ميانه داستان يكي
از شخصيت ها به ما مي گويد «كورها
نيازي به نام ندارند». شخصيت هاي
داستان اينها هستند؛ نخستين مردي
كه كور شد و همسر او، يك نفر كه
به اين مرد كمك كرد، او را به
خانه رساند. اما بعد موتر او را
دزديد و به همين سبب به موتر دزد
معروف شد. داكتري كه نخستين مرد
كور با او مشورت كرد و زن داكتر،
دختري كه عينك آفتابی داشت، پسرك
قیچ و مردي كه چشم بند سياه داشت.
چند تاي ديگر هم هستند اما شخصيت
هاي اصلي ما همين ها هستند. بعدها
سگ اشكي هم به آنها افزوده مي شود.
در نخستين روزهاي كوري سفيد كه
همه، همه چيز را به رنگ سفيد مي
بينند، دولت فورا انتشار اين
بيماري واگير را اعلام مي كند و
شمار زيادي از كورها را به يك
دیوانه خانه متروك مي فرستد. در
آنجا كه كاملا يادآور صحنه هايي
از «سالار مگس ها» اثر گلدينگ است،
بي قانوني مطلق برقرار مي شود و
گروهي از اراذل و اوباش نظارت بر
جيره غذايي را به عهده مي گيرند.
با وجود اين، وقتي هفت شخصيت اصلي
داستان پي مي برند كه نگهبان هاي
دیوانه خانه هم همگي كور شده اند،
به آساني از آنجا بيرون مي آيند و
وارد دنياي كورها مي شوند. همه به
جز يك نفر كور هستند. زن داكتر به
طريقي بينا باقي مي ماند و مي
تواند به اين گروه كوچك براي زنده
ماندن ياري دهد. او مكان ها را
شناسايي مي كند، كورها را به صف
مي كند و از همه مهمتر در دنياي
كورها براي شان آب و غذا فراهم مي
كند. اين كتاب عجيب ژوزه ساراماگو
چيست؟ تمثيل است؟ اگر چنين است،
تمثيل چه چيز؟ تمثيل وابستگي
انسان ها در روش بنيادي نظم توماس
هابز؟ بيانگر نفرت انسان ها از
زندگي در پرتگاه تمدن و سقوط در
دامن بربريت با كمترين دگرگوني در
نظم جهاني؟ يا اگر خوش بين باشيم،
آيا گروه هفت نفره هسته اميدبخشي
است كه حتا در آن وضعيت هولناك،
انسانيت را پاس مي دارد و از نو
محيط ايمني ايجاد مي كند؟ اگر اين
گروه هفت نفره علت آن باشد، پس
براي منتقدين دشوار است حضور شخص
بينايي را كه زنده مي ماند و گروه
را رهبري مي كند توضيح دهند، يا
اين مساله به اهميت وجود رهبران
در ادامه زندگي انسان ها اشاره مي
كند؟
آيا اگر تيوري تمثيل را كنار
بگذاريم، اين امر يك حركت غير
جبري شگفت آور ذهني است؟ بودن به
معني واقعي كلمه نه چيز ديگر، با
بررسي منطق زندگي وقتي توانايي
همچون بينايي از بين مي رود، وجود
زن بينا به عنوان راهنما ضروري
است؛ چون براي نجات راه قابل قبول
ديگري به آساني در دسترس نيست.
اين عقيده با رمان هاي ديگر
ساراماگو هماهنگي دارد. مخصوصا «بلم
سنگي» و «انجيل» به روايت عيسي
مسيح، شايد حتي سال مرگ ريكاردو
ريش. ساراماگو ظاهرا با بازي
واقعيت هاي دوگانه و كنكاش در
منطق نظامي كه برپا مي كند علاقه
مند است.
من بيشتر بر اين باورم كه كوري را
نه به عنوان تمثيل، بلكه به عنوان
كشف واقعيت جايگزين درك كنم. به
اعتقاد ساراماگو ما آزاد هستيم كه
درون داستان حضور داشته باشيم و
از چگونگي داستان پردازي او شگفت
زده شويم. او نه تنها پيام هاي
داستان را فراگير مي كند، بلكه به
ويژه به چگونگي واقعيات دروني
دگرگوني در افكار شخصيت ها مي
پردازد. با وجود اين ما با وضعيت
خارق العاده بينايي زن داكتر رو
به رو هستيم و آنگاه بازگشت حتي
عجيب تر سگ «ويژه» كه در بلم سنگي
داشتيم، ساراماگو ظاهرا از سگ ها
در نقش هاي فراطبيعي در فانتزي
هايش استفاده مي كند. با وجود اين،
اين يكي همانند سگ بلم سنگي در
نقش اصلي بازي نمي كند. به بيان
دقيق تر، هنگامي كه زن داكتر در
اوج نااميدي از ديدن آنچه بر سر
شهر آمده است به گريه مي افتد، سگ
با ليسيدن اشك او به سگ اشكي
معروف مي شود. سگ اشكي در ادامه
داستان همراه ديگران مي ماند، اما
ظاهرا نقش ديگري ندارد.
بعد از خواندن اولين صفحه هاي
رمان كوري، من تقريبا اعتقادم را
به ساراماگو از دست دادم؛ مردي در
پشت چراغ راهنما كور مي شود. مرد
موتر دزد او را به خانه مي برد.
همسرش فورا او را به چشم پزشك مي
رساند. به فكر افتادم كه او چه
گونه مي تواند يك رمان نه چندان
بلند را با داستان اين مرد كور
ادامه دهد. اين داستان به كجا
خواهد انجاميد؟ به چه چيز خواهد
پرداخت؟ گمان مي كردم ممكن است
رمان ضعيفي از ساراماگو را در دست
داشته باشيم كه فاجعه دوم رخ مي
دهد. داكتر همان شب كور مي شود.
وقتي كه اين رويداد پيش آمد من در
مترو بودم و نفس نفس مي زدم. مي
دانستم كه اكنون درگير ماجرايي
عجيب هستم، اما به اين كه مردم
دارند پشت سر هم كور مي شوند و من
درگير دنياي جديد ساراماگو باشم
نمي انديشيدم.
ژوزه ساراماگو يكي از بزرگترين
داستان نويسان عصر ما است، زبان
او رسا است و اغلب با آن به بازي
مي پردازد. در انتخاب واژه ها
دقيق است، حتي داستان را متوقف مي
كند تا واژه ها و شيوه هاي بيان
انديشه خود را بازتاب دهد. خود
داستان گيرايي دارد و بخش هاي
بعدي هنگامي كه گروه هفت نفره در
كابوس شهر كورها سرگردان هستند از
فجيع ترين و حتي ترسناك ترين صحنه
هايي هستند كه در داستان مي بينم.
كوري به هيچ وجه از آن داستان هاي
ترسناك نيست، با وجود اين،
ساراماگو با خلق صحنه هاي گروه
هاي كور سرگردان، كه براي زنده
ماندن خود و يافتن غذا تلاش مي
کنند، چنان وحشتي در ما بر
مي-انگيزد كه تصور نمي كنم رمان
ترسناك هم تا اين اندازه پيش برود.
كوري نقاشي شفاف و هولناك تصاوير
به اصطلاح بينا و نامي در فهرست
شگفت انگيز كاميابي هاي ساراماگو
است