مضمون بیخودی سهراب سیرت " />
logo

 

مضمون بیخودی

سهراب سیرت

 


 

 

مضمون بیخودی


رگ¬های من پیاده روِ خون بیخودی ¬ست
دنیا ولی مخالف قانون بیخودی ¬ست

اشک مرا ـ مرکب شوریِ تلخ را
خونخوار من! بنوش که معجون بیخودی ¬ست

در دود چرس و نشّة تریاک هیچ نیست
کیفی که بیشمار در افیون بیخودی¬ ست

در صنف، در اتاق، در اطراف «چارباغ»
تو نیستی و...یکسره مضمون بیخودی ¬ست

در حوض خشک خفته ام و خاک می ¬خورم
این تشنه ¬گیِ سوخته بیرون بیخودی ¬ست

...

او را به هیچ مشغله تنها نمانده است
دیوانه سال¬هاست که ممنون بیخودی ¬ست


سهراب سیرت


سه غلام
صبح، به کوچه مثل یک مورچه گام می­کَشی
از غم چاشت بی­خبر، حسرت شام می­کشی

دور اتاق می­زنی چندهزار متر گام
سگرتِ سربریده را روز تمام می­کشی

فصل تموز روزها یکسره پوست می­دهی
برف که می­رسد فقط رنج زکام می­کشی

شاخچه شور می­­خورد، زاغ ولی نمی­پرد
زیر درخت با کسی دود حرام می­کشی

خسته و بی بهانه شب می­روی و به گوشه یی ـ
تلخی روزمرّه را جام به جام می­کشی

کار،کتاب، تشنه­گی، مردم، روزگار، زن...
زودتر، ای هزارپا! نازکدام می­کشی؟
...
باز قمار می­زنی زندگی کثیف را
یار «سه شاه» می­کشد، تو «سه­غلام» می­کشی
سهراب سیرت