آن یار مهــربانم ازین آشــــیانه
رفــت
آن قصه گو وقصه سرای شبـانه رفت
با کی سخن ز مهر ِ دل مهـریار گفت
آن دوســتدار زمزمهء شاعـرانه رفت
او رفت وقصه های دلـش ناتمام ماند
با رفتنش ،هزار گپ ِ عاشقانه رفـت
صبحی ، کشید پرده به رخســـــار
آفتاب
بی حرف بی شکایت و بی هربهانه رفت
میگفت ، ما مسافر ِ بی ساحل ایم
لیک
ما را به موج داد ، خودش تا کرانه
رفت
درد و بلا چگونه ز هر گوشه
میرســـد
آنی که غم نداشت ، بسی غمگنانه
رفت
او رفته است و این دل من می تپد
چرا
بی او بگوچگونه توان سوی خانه رفت
حشمت امید
25 جون 2010
......
آن سوی ابرها ، بی رنج دردها ...
او رفته است دورتر از مــرز ابرها
جایی که مرده واژهء پردرد صبرها
جایی که مرگ نیست
جایی که حرف ژاله و برف تگرگ نیست
جایی که درد نیست ،
رنگی به نام قرمز و آبی و زرد
نیست
چیزی به نام منطقهء گرم وسرد نیست
آنجاست ، جای او .
جایی که رنگ نیست ،
جایی که جنگ نیست ،
جایی که دل ز شدت اندوه تنگ نیست
آزادی است و زمزمهء عشق ِ مطلق
است
نی حرف از سیاه و سفید و نه ابلق
است
آنجاست ، جای او .
جایی که حرف کلبهء ویران و کاخ
نیست
داروغه و شکنجه گر و آخ و واخ
نیست
آنجا که مرز نیست
سقف شکسته نیست ، به دیوار درز
نیست
آنجاست ، جای او .
جایی که جاده نیست ،
نازیدن سواره و رنج پیاده نیست
جایی که لحظه ها به درازی قرن
هاست
نی زارع است و مزرعه ، نی شاه ،
نی گداست
نی دایره ، نه قاعده ، نی کج ، نه
چپ نه راست
نی هم شکایت از کمی ِ لطف کبریاست
نی شکوه از درازی روز و نه از شب
است
نی سرفه است و نالش و نی گرمی تب
است
** **
آن مهریار ِ مهر دل و مهر پرورم
آنجا رسیده است ،
جایی که شب ، ستاره ندارد ، غبار
نیست
جایی که رنج ِ غربت و درد ِ دیار
نیست !
حشمت امید
11 جون 2010 مونشن
..........
برای رحیم مهریار ، دوست نازنینی
که هرگز از یاد یا از نظرم جدا
نخواهد بود ..!
خاموشی ...
هــر نالهء شــــبانهء تو می
کُشــد مــرا
اما بهــــار در دل خوبت ،
دوچـــــند باد
بی تو ، شکسته قلب پرستو درین
بهار
بی تو ، تبار ســـبزه و گل ،
دردمند باد
یارا ، مشو خموش که در شهر ِ
بیصدا
آواز تو ، به نرمی ِ خــوب
پـــرند بــــاد
این چرخ ِ پر زکینه و بیرحم و نا
مراد
در شعله های آه من امشب ، سپند
باد
هر چند کار ِ عمر به ما صادقانه
نیست
بر نیشخند ِ مرگ ، ز ما نوش خند
باد
حشمت امید
23 ماه جون 2010، یکروز پیش از
درگذشت رحیم مهریار عزیز