logo

 

 يك مشت غزل ناب

نعمت الله پژمان

 

 

 
----------------------------------------------------
چه میدانم کرد !؟
 
از رهِ دور به یک بوسه ی مهمانم کرد
عقل وهوشم بربود ،میل به ایمانم کرد
 
قطره ی آب به حلق من دیوانه چکاند
مثل یک بره به چاقو زد و قربانم کرد
 
عالمی ناله و فریاد دلم را نشنید
ازپی آبِ لبش رفتم و حیوانم کرد
 
غصه و درد به عزلتکده ی جانم ریخت
آنقدر ساده که یکبارگی حیرانم کرد
 
مثل دیوار بدوش دل من مویش ریخت
آنقدر سایه به من داد که انسانم کرد
 
دورایستاده و عاشق شدنم را تا دید
دور شد از من و ازعشق پشیمانم کرد
 
گوسفندش شدم و لحظه به لحظه بیباک
مثل جلاد به جانم شد و قربانم کرد
 
()
 
هست او قاتلم و این دلِ خر می داند
که به عشقش گله از شرم نمیدانم کرد ...
 
آبان 88. هرات
--------------------------------------------------------
 
ابرهای نا امیدی.
 
تا که رفتی از برم حـــتا جــــــهانم گریه کرد
مــــــرگ آمــد بر در ام ،عمر جوانم گریه کرد
 
آمــــــدی دستی نهـــادی روی دستان دلم
اتفاقی در گــــرفت و جسم وجانم گریه کرد
 
وحی گشتی یکشبی تو برخیابانهای خیس
میده میده رفتی و هفت آسـمانم گریه کرد
 
ابرهای نا امیدی ، چشم های غــرق اشک
هــــر دو یکـــباره به چهر زعفرانم گریه کرد
 
آنــسو یک صف از مــلایک ، بر فــراز ابر ها
بـــرمن و بـــر حـــــال زار خاندانم گریه کرد
 
شعر گفتم درد هــایت را ،ولی این درد نیز
بـــــرمن و بـــر شعر های بی زبانم گریه کرد
 
شهـــر پر بود از غریو و ناله های بی حساب
بیـــحساب آنــشب تمام عاشقانم گریه کرد
 
خاک باقی ماند و از خاکسترم ققنوس؛ آه!
ذره ذره عشــق تـــو از خــــاکدانم گریه کرد
.
.
تانپنداری که عاشق چشمهایش خیس بود
ابـــر بارید و شبانگه گیـــسوانم گریه کرد …
 
بهمن 88. هرات
-------------------------------------------------------
بیقراری.
 
 
با آمدنت هوا بهاری شده بود
کارمن وکوچه بیقراری شده بود
 
رفتی و زرفتنت ، ز چشم جاده
خون آمده بود و انتحاری شده بود
 
تو رفتی سفر که یادت از من برود
گویادلک ات گناهکاری شده بود
 
بگذشت برات و عید و تنها ماندم
تنهایی به سینه زخم کاری شده بود
 
گفتم که بیاید ابر ، یادم بروی
این فکر کزایی بود و ساری شده بود
 
رفتی و هنوز عاشقم ؛ چشمانت
نقش دل من به یادگاری شده بود
 
 
اردیبهشت 89 هرات.
-------------------------------------------------------
 
صدهادریچه رنگ.
 
من عاشقم به سایه ی دلتنگیی خودم
بر این قد کمان شده ای چنگیی خودم
 
چندیست پرسه های من از روی بیخودیست
در کوچه ها به روی دل سنگیی خودم
 
هی داد میکشم که نمیخواهمت برو
هی داد میکشد به سرم بنگیی خودم
 
یک استکانِ ماه ، دو تا مشتریی داغ
زل میزند بصورت من زنگیی خودم
 
گه قهر میشود به سرم گریه میکند
گاهی شکست میخورد این جنگیی خودم
 
گاهی چو رعد قهقهه زنان خنده میکند
براین خر به گِل شده و لَنگیی خودم
 
()
من عاشقم به پاکی صدها دریچه رنگ
بیهودگیست گفتن ی بیرنگیی خودم
 
 
 
پائیز 88.هرات.
------------------------------------------------------
 
()
 
 
درعصر گرگها به خودم خنده میکنم
چون هرزه گرد وناامیدم،خنده میکنم
 
بس گرگ مرد،اهلی شده ،ای گریز پا
من گرگ- مردِ تو نشدم ، خنده میکنم
 
درعصر سینه های یخی،سنگپاره ها
تا روستایی تو شدم ،خنده میکنم
 
تاغنچه های خنده به روی تو واشوند
بر خنده های تلخ تو هم ،خنده میکنم
 
گاهی که خسته میشوم ازبی پناهی ام
بر اینکه آسمانی بودم ، خنده میکنم
 
درشهر، عاشقانِ رُخت گریه می کنند
اما نشسته من ،به خودم خنده میکنم
 
 
-----------------------------------------------------------
 
انتظار ...
 
چه ساده از خـود و از روزگار خسته شوی
به هیچ کــــس نشود اعتبار خسته شوی
 
بشینی و ز دل و هـــرچه در درون خــودت
بسازی نقشه و بعد انــتحار خسته شوی
 
بیایی و بخــزی در ســکوتِ بی هـمه چیز
دو بـاره از خـود و ازهر چه یارخسته شوی
 
اگـــر که کــــفر نــــباشد برای بار هـــــزار
ز هــــرچـــه لطفِ خداوندگار خسته شوی
 
چو قوی عشق روی درسـکوت جان بکنی
زگـــریه هـــای خودت بار بار خستـه شوی
 
ندانی عاقـــبتِ گنگ و نامـــــرادِ خـــود ات
دوباره گل بکُــنی روی دار ، خستــه شوی
 
بشــینی کنــج اتاق و به هـــرچه زل بزنی
به مــــرگ هم بکشی انتظار خسته شوی
 
 
 
-------------------------------------------------------------
 
غدارِ ظریف ...
 
بنگر که چه کـرده با دلم عشق کثیـف
جانم بنهـــاده در تهِ مـــــشتِ حـریف
 
آخــر ز فـــراق چــشم او خــاک شدم
بشکسته و بی گناه و دلتـنگ و نحیف
 
کاش همره ی ایل اشک و همگام بهار
روزی بــرسم به مُلکِ غـــدار ظـریف
 
یا واژه ی سبــز قــدمش را غـــزل ام
یک شب بکــشد به قـافیه یا که ردیف
 
مــانند غـــــروب فصـــل پائـــیزی ام و
یا بــرگ فـــرو شکسته و زرد و ضعیف
 
تقــدیر مرا خــدا چنین کــرده و کـاش
روزی بتــوان رَستن از ایــن بند شریف
 
.......
 
صــبرم به ســر آمــد و نیامد اجــــلم
مُردم به خدا ،بکُش مراعشق کثیف!!
 
---------------------------------------------------------
 
1
 
از رشته های جان بیا پیرهنت بکن
یک دامن قشنگ بساز بر تنت بکن
 
خیاط های شهر برش کرده اند مرا
سرقیچی های قلب مرادامنت بکن
 
یا چشمهای تُرد مرا صبحگاه زود
باخود ببر فدای غزل چیدنت بکن
 
جان مرا بگیر و به گام خود ات ببند
بعدن اسیر غمزه ی راه رفتنت بکن
 
آهسته تر بیا و دل وحشی مرا
قربانی کرده رنگ برآن ناخنت بکن
 
یکباره صادقانه بیا جان من بگیر
گرد و غبار و خاک به پیرامنت بکن
 
من کفش میشوم بخدا کفش نه زمین
یکبارهم شده غم ایستادنت بکن
 
----------------------------------------------------
 
 
2
 
 
معتاد شــــدم باز غــم اندود شـــدن را
با هر پُک ی سیگار لبت دود شـــدن را
 
پروانه شدن دور رخت نیمه شبی سرد
با شــمع به یکـــباره گی نابود شدن را
 
من پر غزلم هان بگـــو تا از چه نویسم
دیر آمــدنت یا کـــه غـــم زود شــدن را
 
از روزی که نقاش خـدا نقش ترا بست
تا"هست"شدی رفته زسر"بود"شدن را
 
من بی غـــم و اندوه تو بودن نتــــوانم
بی روح نداند کسـی مـــوجود شدن را
 
تو قبـــله ی عشاق جهانی و خدا هم
بخـــشیده به تو ارزش معـبود شدن را
 
لیکن چه کنم باهمه خوبی ات ایدوست
آمــــوختی از ماه تو مفقـــود شـدن را
.
.
ای عشق بیا آتشی بر سینه بیفروز
پروا نکند کشته ی تو دود شدن را !!