تا که رفتی از برم حـــتا
جــــــهانم گریه کرد
مــــــرگ آمــد بر در ام ،عمر
جوانم گریه کرد
آمــــــدی دستی نهـــادی روی
دستان دلم
اتفاقی در گــــرفت و جسم وجانم
گریه کرد
وحی گشتی یکشبی تو برخیابانهای
خیس
میده میده رفتی و هفت آسـمانم
گریه کرد
ابرهای نا امیدی ، چشم های غــرق
اشک
هــــر دو یکـــباره به چهر
زعفرانم گریه کرد
آنــسو یک صف از مــلایک ، بر
فــراز ابر ها
بـــرمن و بـــر حـــــال زار
خاندانم گریه کرد
شعر گفتم درد هــایت را ،ولی این
درد نیز
بـــــرمن و بـــر شعر های بی
زبانم گریه کرد
شهـــر پر بود از غریو و ناله های
بی حساب
بیـــحساب آنــشب تمام عاشقانم
گریه کرد
خاک باقی ماند و از خاکسترم ققنوس؛
آه!
ذره ذره عشــق تـــو از
خــــاکدانم گریه کرد
.
.
تانپنداری که عاشق چشمهایش خیس
بود
ابـــر بارید و شبانگه گیـــسوانم
گریه کرد …