با تو ام
من با تو ام هرکجا، چه نزدیک و چه
دور
گر دانی ازان، کنی تو احساس غرور
در ثانیه و دقیقۀ جاریی عمر
در محضرو غایب و دراندوه و سرور
هر جا که نفس کشم تو در ذهن منی
در واژه و حرف و فکر و هم شعر و
شعور
آیین من عشق و عهدو مهراست و وفا
دریابی اگر کنی تو از خویش عبور
آنرا که به مِهرم نفسش کرده گره
هر گز نه برم ز یاد تا خانه یی
گور
از الفت باغ و آب و آیینه یی صبح
دادند بمن زبان ادراک امور
نورانی تر از پگه بتابم به رُخ ات
روشنگر راه تو به گلگشت حضور
دست تو به مهر ومه رسانم که رسی
دراوج عروج خویش هنگام ظهور
در عاطفه و حواس من پخته شده
خورشید محبتی به پیرایش نور
آرام ندارد این دم سوخته ام
تا باز نخوانیم«سعادت» به سطور
(تورنتو - می 2010
واژۀ عـشــق
گل بچیدم ز خندۀ خورشید
دسته کردم تبسم مهتاب
از گذرگاه باغ و آیینه یی
در نوای نیایش دم آب
و وضوی سحر به عطر گلاب
کردم از لحظه های نور عبور
با طراوت- شکوهِ لطف حضور
تا سرانگشت شوق خون بچکاند
واژۀ عشق را ز بند رهاند
( تورنتو - اپریل 2010)