logo

 

سعادت پنجشيري

با تو ام

 


 

 

با تو ام
من با تو ام هرکجا، چه نزدیک و چه دور
گر دانی ازان، کنی تو احساس غرور

در ثانیه و دقیقۀ جاریی عمر
در محضرو غایب و دراندوه و سرور

هر جا که نفس کشم تو در ذهن منی
در واژه و حرف و فکر و هم شعر و شعور

آیین من عشق و عهدو مهراست و وفا
دریابی اگر کنی تو از خویش عبور

آنرا که به مِهرم نفسش کرده گره
هر گز نه برم ز یاد تا خانه یی گور

از الفت باغ و آب و آیینه یی صبح
دادند بمن زبان ادراک امور

نورانی تر از پگه بتابم به رُخ ات
روشنگر راه تو به گلگشت حضور

دست تو به مهر ومه رسانم که رسی
دراوج عروج خویش هنگام ظهور

در عاطفه و حواس من پخته شده
خورشید محبتی به پیرایش نور

آرام ندارد این دم سوخته ام
تا باز نخوانیم«سعادت» به سطور
(تورنتو - می 2010

واژۀ عـشــق

گل بچیدم ز خندۀ خورشید
دسته کردم تبسم مهتاب
از گذرگاه باغ و آیینه یی
در نوای نیایش دم آب
و وضوی سحر به عطر گلاب
کردم از لحظه های نور عبور
با طراوت- شکوهِ لطف حضور
تا سرانگشت شوق خون بچکاند
واژۀ عشق را ز بند رهاند
( تورنتو - اپریل 2010)



صوت تجوید

شب به آخر رسید، اما، خواب

در تن سرد غافلم جاریست

مرغ بامداد شد امام زمان

صوت تجوید او ز آیۀ صبح

از تجلای شوق جان عاریست.





هزارۀ دیگر

تاریخ را شلاق زدند.

سکوت را تقدیر کردند

که تاج ترکتباری

بر سر نهاده بود

و الفبای پارسی را هجا میکرد.

زهدان زندگی را دوختند

تا

فرزند فرزانه یی نزاید.

و ابی سینای دیگری نیآید.

هر بینایی را در رحم مادر کور میکردند

تا کوران را عصایی نه باشد.



چشم باز کردم

هزارۀ گذشته بود.

اما، دیدم که هنوز:

هویتم را انکار می کنند

زبانم را می برند

و پنجرۀ دیدگانم را می بندند

تا

آن سکوت را از سر گیرم.



آیا هزارۀ دیگر را چنین آغاز است؟

(اپریل 15/ 2010)