دو سروده¬تازه از

داکتر اسدالله شعور

 

 




سپیدار

قامت نكشيد از سر ديوار سپيدار

کافراشت بدان قامت خود دار سپيدار

بر تیشه شده دسته و از بهر کُتک دانگ

جز کَلتَک و دستک چه دهد بار سپیدار

نی سایه دهد رهگذر آبله پا را

نی گرمی به¬بزم طرب از نار سپیدار

از بار تهی، خالی ز بر، عاری ز حاصل

از بیهوده¬گی؛ گردی نگونسار! سپیدار

با این همه بی¬خصلتی؛ از خاصیت عوری

شرمت نشد از رستن تکرار سپیدار؟

ساطور زمان سیطره افگنده درین باغ

تا ریشه کشد از بن ازهار، سپیدار!

از شاخه¬ی تو دسته به ساطور ستبرست

تا باغ کند از همه انکار سپیدار

هشدار که¬همان دسته¬ی پوشالی و پوده

کار تو کند زار و چه دشوار، سپیدار!

پنجشنبه ١٦ ثور ١٣٨٩ش/٦ می ٢٠١٠م


ستاره باش!

ستاره¬گان فروریخته ز دامن شب!
روایتیست ز گفتارِ کهکشانِ ازل
که:
ـ اختران همه
در پهنه ام ستاره بُوَند.
و در مدار خودی
هریکیست
خورشیدی.
ستاره¬یی که فرو می¬فتد
ز اوج
به قعر
ستاره نیست؛
وگر بر زمین رسد،
سنگ¬است. ـ
* * *
اگر به¬جبر زمان از مدارت افتیدی،
و گر دوباره میسر نشد که ماه شوی،
و یا که مهر درخشنده در گذرگه¬ی روز؛
ستاره باش به دامان شب
که اخترکان؛
اگر که نور به هامون و کوه نمی¬تابند؛
مسیر قافله¬ها را نمی¬کنند روشن؛
ولی؛
هزار مسافر
به دشت و
وادی و
کوه و کمر،
به هر هامون
ز کورسوی ستاره مسیر می¬جویند
و ¬راه می¬پویند.
* * *
ستاره باش به دامان شب
و رهرو را
بده امان از شب.

پنجشنبه ١٦ ثور ١٣٨٩ش/٦ می ٢٠١٠م