خدای من
تو بگو تا کجا روم، آخر
به هر رهی که گذر می فتد مرا
امروز
درخت پیر غمآلوده ، زار می نالد
و چون گدا به سر ره فتاده ، می
گوید:
که لانه ها همگی
زنغمه های بهاری جوجه ها خالی ست
و تو برادر من!
نوای جوجگکی را
" بده به نام خدا!"
عبور
آندم که آسمان
برمرگ بچه های برومند مام دشت
مغموم همچو من
به عزایی نشسته بود
یادم تو آمدی
باری چراغ سبز خیالت اشاره کرد
تا از غروب جاده خود بگذرم به شرق
اما دریغ و درد
نگذشته سرخ شد.
التماس
تو در آیینه مبین !
پشت آیینه نهانگاه بهاراست، مباد
که ترا بیند وپاییز شود
وانگه من
به پرستو چه بگویم!
گل انجیر
بسیار جستم .....
آنقدر شتافتم
تا لهجه گل ها را آموختم
شبی، گل انجیر نامت را برایم سرود
حروفش را در هیچ زبانی نیافتم.
راز
از دیوانه پرسیدم
چرا همیشه تنهایی
بی آنکه به سویم نگاه کند
آهسته، سرد، گفت:
تا با زندگی در گور عادت کنم
و من دیوانه شدم.