حسين آرش
دورغ بود....گل انجير
دروغ بود گفتی حکایت همه مردم دروغ بود پیداست دردهای شما، گم... دروغ بود دیگرحرام نیست در این شهر هیچ چیز دیگر بنوش از لب این خم... دروغ بود آتش گرفت دامن دریا ز چشم تو دریادلی و درد و تلاطم دروغ بود در چشمهای تو چقدر، موج خنده زد در چشمهای خسته تبسم دروغ بود آدم بهمیل خویش در این خانه آمده راز شِگِفت خوشۀ گندم دروغ بود ایدوست، ایالهۀ جاوید زندهگی! این شعر هم به باور مردم دروغ بود
گل انجیر زندهگی گنگترین حلّ معمّا شده است چه فریب است که برجان و دل ما شده است زندهگی ابر سیاهیست خروشنده و تُند ...خشمآلوده دچار منِ تنها شده است زندهگی «فیلم» تراژیدی ِغمهای من است چند روزیست از این پرده تماشا شده است زندهگی غمکدۀ دوری تنهایی توست زندهگی درد تو، تنهایی تو، «ها» شده است زندهگی جنگل جانسوختۀ جان من است ...گل انجیر منی بیسر و بیپا شده است 10/5/1387 خنده نکن دگر ایدوست به عکسالعملم خنده نکن هم به این زندهگیِ مُبتذلم خنده نکن چقدر هستی خود را بهسرت نیست کنم زندهگی کُشت مرا، بر اجلم خنده نکن غزلِ آخر من سورۀ چشمان تو است ایسیهچشم برو! بر غزلم خنده نکن از قضا دست من افتاد بهدامان کسی از قضاوتزدهگانِ اَزَلم، خنده نکن دگر ایدوست به دیوانهگیِ عاشق خود بهسرِ مشکل بیراه حَلم، خنده نکن عاقبت دست فلک از بر من دورت کرد با دل و دست فلک در جدلم، خنده نکن
فرهنگ زندهگی خط خورده است عشق، نهفرهنگ زندهگی بیمزه است قصۀ یکرنگ زندهگی فصل وداع چند قناری ز همدگر هریک که میزنند بهسر سنگ زندهگی آنکس بهنام درد جدایی که میسرود میگفت: «خاک بر سر اینرنگ زندهگی» فریاد یک پرنده که از هجر آسمان میآمد ایعزیز! بهآهنگ زندهگی ایکاش گُم شود بهخدا رنگ اینغروب برگردد او بهخانه ازین جنگ زندهگی