نقدمدرن
کاکه تیغون
شاعرا! چیزی بگویم ،هوش کن
حرف صد درصد جدیدم گوش کن
در ورکشاپی ببر دیوان خود
صدگره زن پاچۀ تنبان خود
مستری را گو که ای استاد فن!
موتر بنز است،اینک شعر من
پنچری تیر پشتش را بگیر
باد آن رفته است همچون گاو پیر
بعد یک دکّان سلمانی بجو
تا بپالد زلف شعرت موبه مو
کلۀ شعرت پُر از اشپش شده
نقد مثل سگ به جانش کِش شده
روغنی بر ریش اشعارت بزن
خود بگو بیشک! هلا، اینک سخن!
خانه رو خود دُمب شعرت سیخ کن
یک گذر هم جانب تاریخ کن
گورتاریخ است مثل جای خواب
خاصتاً ازبهرشعر لاجواب
من چه اندر نقد شعرت پُف کنم
بهتر آن باشد به ریشت تُف کنم
طرح لاغر،شعرپنچر، حرف مفت
ازسرو زیرت بریزد جفت جفت
مثنوی هفتاد من بحرطویل
پف کنی مانند یک توپ ثقیل
هرچه مضمون بوده بستی پیش و پس
آنچه مانده بندتنبان است و بس
اسپ استعداد را پی کرده ای
گشته هرچه در سرت،قی کرده ای
سست گوی ومفت گوی و خام گوی
مثنوی هفتاد من دشنام گوی
چیست دیوان تو؟ اندریک کلام
یک جفنگ آباد باشد،والسلام
ماعران گویند خیلی شاعری
شاعران گویند اما ماعری
شعر لیلی گو که مجنونی شود
انقلاب کاکه تیغونی شود
هرچه می گفتی عزیزم، هوشدار!
رو به گورستان تاریخش سپار
9 جنوری 2001؛ هامبورگ