قسمت اول
«و من گریسته بودم»
قدیر حبیب

 

قسمت اول

«و من گریسته بودم»


در اتاقی که چراغش مرده است، مثل یک زردشتی آتشپرست، روبه روی بخاری دیواری، چارزانو زده به فکر فرو رفته ام. شعله های نارنجی و بنفش، دیوارهای اتاقم را به سبکهای جدیدی نقاشی میکنند نقشها اما بر صفحۀ دیوار دیری نمیپایند، در یک چشم برهم زدن میپرند،گم میشوند،مانند یگان نقش نیمه شادِ عمرِ عبث شتابانم؛ عمری که گمان میبرم لمحه یی بیش نبود.

از آتشدان، دم به دم یادهای تلخی شراره میکشند....آتش مرا به شهر میبرد، به شهری که از دود کور شده، تک و تنها میان آتش ایستاده و آرام آرام میسوزد... کجا میروم؟ نمیدانم اما ازین کوچه به آن کوچه و باز به کوچۀ دیگری در گذر استم..

در کوی و برزن، زمزمه های تلخ کوچ است. چهره ها غبار گرفته، سینه ها لبریز فریاد ولی فریادها در گلو باهم گره خورده، آماسیده و همانجا گیر مانده اند...

همه چیز را باخته ایم،مثل قمار بازان بد اقبالی که در دمدمه های صبح از یک قمار خانۀ بزرگ، با جیبهای خالی بیرون شده باشند. از همه امیدها تهی شده ایم. مثل آدمهای نیمخواب و نیم بیدار، نا آشنا و بی گپ از کنار هم میگذریم، اگر گپی بر زبان میگذرد، گپ کنده شدن از ریشه است، گپ گریختن از گاهواره و باز پس نگشتن است...

شهر در گرداب اندوه چرخک میزند. روز وداع ست، فقط باران به تماشا ایستاده و نم نم میگیریَد. موتر انگار انباشته از جنازه ها باشد، از هیچکس صدایی بر نمیخیزد.هر کدام دست زیر زنخ به جایی خیره مانده ایم...ما به جلو میرانیم؛ به سوی سرنوشتی مبهم و اشیای دور وبر ما؛ درختان دو سوی جاده با کراهت از ما به عقب میدوند. ازتاکستانهای سوخته و بی دست و پای شمالی هم، دستی به دعای سلامتی ما بلند نیست.

به جای ما موتر مثل مادری سوگوار، با صدایی خفه مینالد و ما در حلقوم تاریک تونل، از چشم سرزنشبار اما گریان قله های سالنگ، پناه میجوییم...

چند شاخه چوب دیگر را هم به دهن بخاری میسپارم. صدای تَرق ترقشان مثل گلوله باران کوچه ها، در گنبد سرم غوغا میکند...دلم ازیادها میگیرد، برمیخیزم، میروم پشت ارسی.

برف همچنان میبارد، میبارد و «غلبیلک» میکند. یادی از بالا می آید با برفها، ازپشت ارسی برم میدارد و میبَرَدَم به زَمهَرِیرِ زمستان در سرزمین خاطره بارِشوراها و در یک ماحول سپید کفنی، رهایم میکند...

مثل یک خرس قطبی، نفسزنان روان استم. ذهنم در تلها و تپه های برف خشک و یخزده منجمد شده است.فکرم به هیچ جایی راه نمیبرد، انگار راه امتدادش یخبسته و لغزان باشد. با خود میگویم، مجرمین سیاسی را حتماً به خاطر هوای سردش به سایبیریا تبعید میکردند. شاید در آن یخچال، اندیشه های سرکش آدمها خوبتر منجمد میشدند.

زنگوله های ریش وبروتم هوشدار میدهند که خود را اگر زود تر به خانه نرسانم بسیار زود به یک آدم منجمد برفی، مبدل خواهم شد اما چاردیوار خانه دلگیر است و چون هنوز نیمی از بوتل در زیر بغلم یگانبار جپله میزند، با خیره سری، راهم را کج میکنم به سوی زیر زمینی کوچۀ ارباتسکایا؛ آنجا کارگاه نقاشان است.

از زینۀ لغزان با احتیاط پایین میشوم، میروم به سراغ الکسی؛ همان نقاش پیری که دیروز پورتریتم را رسم کرده بود. الکسی آدم جالبیست؛ یک نقاشِ بد زبانِ شاعر مشرب که وقتی سرش گرم شد و قلم نقاشیش به مستی افتاد، خود را معلم نیمی ازنقاشان شهر ماسکو میخواند.

دو کمپل کهنه را بر پاها کشیده، آتشِ منقلِ پیش پایش از ترس سرما، در زیرِ رویکشِ سپید خاکستر، آرام خوابیده اما خودش بیدار است و قلمک میزند. آینه یی را پیش رویش گذاشته، تصویر خود را بر صفحۀ کاغذ منتقل میکند. چشمش که برمن می افتد در زیر بروتهای کشال دودزده اش تبسم میکند:

ـ از یخچال برآمدی؟!

با سر آستین، زنگوله های ریش و بروتم را پاک میکنم، پاها را تَرَپ تَرَپ، بر زمین میکوبم، از سر و از شانه هایم برف فرو میریزد، میگویم:

ـ ماسکو دیگر روی بهار را نخواهد دید.

ـ میبیند، حتماً میبیند. پنجا و شش بار من شاهد بودم که از زیر تپه های برف خود را به بهار رسانید.

میگویم:

ـ چی میکنی استاد، عاشق چهرۀ خود شده ای به گمانم؟!

ـ چی کنم، بیکار مانده ام.

ـ پس مردم ما درست میگویند.

ـ چی میگویند؟

ـ میگویند« علاف که بیکار ماند، خا... های خود را تول میکند»

از متل چیزی نفهمیده اما وقتی توضیح میدهم، اول میخندد و باز کج کج سویم میبیند:

ـ گروزین استی؟

ـ نی.

.سگرت دستش را میان خاکستردانی روی میز کارش، خاموش میکند. گیلاس قهوه اش را برمیدارد، جرعه یی مینوشد. انگشتان یخزدۀ دستش را کُف میکند، به سرمای بی انصاف، دشنام خواهر و مادرمیدهد. سویش چشمک میزنم، میگویم:

ـ با یک قورت ودکا چطور استی؟

گیلاس سر میز را با اشارۀ ابروهای تندش نشان میدهد. بوتل را از زیر بغلم میکشم، برایش میریزم. چنگال زمخت کرختش، مثل چنگال یک کلمرغ گرسنه، بر دایرۀ گیلاس پایین می آید. دستم میرود به جیبم، قوطی سگرتم را بیرون میکنم. او گیلاس را سر میکشد و با نوک زبانش تلخی ودکا را به لبها میرساند. قوطی سگرتم را جلوش میگیرم. دستش پیش می آید اما در نیمه راه پشیمان میشود، دستش را پس میکشد:

ـ نی، بسیار نرم است.

به پشت سرخود اشاره میکند:

ـ یک دانه بده به این دخترک مقبول.

یک دختر جوان باریک اندامِ جمپرپوش که دستهارا زیر بغل زده و به ستون سنگی تکیه دارد، خاموشانه به کار نقاش خیره مانده است. قوطی سگرت را سویش پیش میکنم:

ـ سگرت میکشی؟

به قوطی سگرت نگاه میکند، ابروهایش بالا میروند:

ـ واه! امریکاییست.

دستش را از زیر بغل بیرون میکند، یک دانه سگرت برمیدارد و مثل یک شاخۀ عنبر، یکی دوبار بوی بویش میکند، میگوید:

ـ عجب عطری دارد!.

لایترم را برایش روشن میکنم. نخستین دود را با تأنی از دهن بیرون میفرستد. دود سگرت و هوای تنفسیش، در فضای سرد زیرزمینی، یک لولۀ سپید مخروطی شکل ترسیم میکند. نگاه او به دنبال دود راه میکشد.

گرچه جاکت یخن بلند پوشیده اما نیمی از گردنش هنوز عریان است. گردنی بلند دارد، مثل یک قو.. موهای طلاییش از زیر کلاه بافته گی بریک رخ چهره اش، فرو ریخته. موها را گرچه با یک تکان آرام، به یکسو میزند اما دل من به سختی تکان میخورد. یک چشمش سبز و دیگرش آبیست. لحظاتی به چشمهایش خیره میشوم، مثل دو نگین درشت زمرد و لاژورد. دلم میخواهد از زیبایی چشمان دو رنگش چیزی بگویم ولی میترسم که با این زبان الکن خرابی نکنم. میگویم:

ـ هوا سرد است، ودکا میل داری؟

شانه ها را بالا می اندازد. دستم که سوی گیلاس قهوه دراز میشود، میگوید:

ـ از دهن بوتل.

بوتل را میدهمش، چند قورت مینوشد. بوتل را دوباره به دستم میدهد، بخار دهنش را به بیرون میفرستد، با رضایتی از درون، میگوید:

ـ عالی بود.

میگویم:

ـ هیچ فکر کرده ای که اگر ودکا نمیبود، در این هوای سرد، آدم چی مینوشید؟

شانه ها را بالا می اندازد:

ـ خدا میداند.

نقاش شریک گپ میشود، میگوید:

ـ اما من بهتر میدانم.

و با صدای غُورش، میگوید:

ـ سمه گووون!

پایان کلمه را به عمد لرزانده است.

دختر سوی من تبسم میکند، تبسمش را پاسخ میدهم.میگوید:

ـ میتوانم یک دانه سگرت دیگر هم بگیرم؟

ـ البته.

سگرت را میگیرد، یک گوشش را از زیر کلاه آزاد میسازد و سگرت را مثل قلم نجارها در پس گوش میگذارد. نقاش سرگرم کار خود است. از کار عبثی که در پیش دارد دلتنگ میشوم، میگویم:

ـ استاد، نقاشی چهرۀ خود آدم چی لذت دارد؟

میگوید:

ـ بسیار.

میگویم:

ـ در همه عمرت چند پورتریت از خود رسم کرده باشی؟

قلمش را میگذارد، با دو انگشت، بروتهای دراز خود را مینوازد. فکر میکند، میگوید:

ـ شاید صدتا یا شاید هم زیادتر.

ـ ازاین تکرار خسته نمیشوی؟

ـ تکرار؟!

ـ صد تصویر از یک چهره، تکرار است دیگر، نیست؟.

پوزخند میزند:

ـ فقط شکلها تکراری به نظر میرسند، درون هر چیز هر لحظه نو است. من درون خود را نقاشی میکنم، چون درونم هر لحظه نو است.

ـ چطور؟

میگوید:

تو دیروز هم پیش من آمده بودی، نی؟

ـ بلی آمده بودم و تو هم تصویرم را کشیدی.

میگوید:

ـ ببین،آن کس که دیروز تصویرت را کشید من نبودم، کس دیگری بود.

ـ اما من که میبینم تو بودی و هیچ تغییر هم نکرده ای . دیروز هم مثل امروز بودی، با همین بروتهای گورکی مانندت.

اول به بروتهای خود دست میکشد و باز خم میشود با نوک چوبک، خاکسترهای منقل را بهم میزند.گرد سپیدی از منقل برمیخیزد، میگوید:

ـ میبینی؟ این منقل بی پدرهم دیگر آن منقلی نیست که پاهای مرا گرم میکرد.من هم آن آدمی نیستم که دست و پاهای گرمی داشت.هردو تغییر کرده ایم.

حالا من هم از محیط آموخته ام، هم ابروها را بالا می اندازم و هم لبک میکنم و این نشانۀ عدم موافقت من با گپهای اوست. قلمش را برمیدارد، با نوکش بر شقیقۀ خود تک تک میزند، میگوید:

ـ جوان! اینجا را باز کن، این دریچه را .

و با تبسمی، کارش را پی میگیرد.

میخواهم آن دخترک خاموش را به گپ بکشانم. سویش میبینم، میگویم:

ـ استاد چی میگوید؟

شانه هایش بالا میروند، تبسم میکند. یک منحنی تاریک، در یک سوی دهنش پدیدمی آید، گوشۀ لبش روبه بالا اندکی کج میشود. سر من هم گرم است. به لبخند و آن دو چشم زیبایش که خیره میمانم او رویش را با دستها میپوشاند ولی از درز انگشتانش سویم نگاه میکند، شاید میخواهد از دریچۀ چهرۀ من به تهکوی درونم پایین برود..به نقاش میگویم:

ـ چرا این مونالیزا را رسم نمیکنی استاد؟

استاد با تأنی سوی دختر نگاه میکند و دوباره مشغول کار میشود اما غُم غُمش را به گوشم میرساند:

ـ پولش را تو میدهی؟

ـ چند میشود؟

ـ همانقدر که دیروز دادی.

ـ هان، میدهم.

به دختر میگوید:

ـ میخواهی؟

چشم دختر سوی من است، لبخند شرمگینی بر لبش مینشیند:

ـ چرا آن پول را به خودم نمیدهی؟

نقاش سویش تند میبیند، همان دشنام غلیظ متداول روسی را هم چاشنی سرزنشش میسازد:

ـ مادرت را بگ... بیا بنشین. پولش را با هم نصف میکنیم.

دختر با نگاهی پرسش آمیز، سویم میبیند. میگویم:

ـ بیا بشین.

دستها را صلیبوار بر سینه میگذارد، خود را در آغوش میگیرد و میلرزاند:

ـ هوا بسیار سرد است.

ـ بیا بشین، من گرمت میسازم. میروم ودکا می آورم .

نقاش تصویر نیمکارۀ خود را از روی سه پایۀ نقاشی برمیدارد و از دست دختر میگیرد:

ـ بیا کنچنی! نان خود و مرا لگد نزن، بیا.!

دختر روی چوکی مینشیند. میگویم:

ـ لطفاً یک لبخند بزن، همان لبخندی که در گوشۀ لبت چاله میسازد.

لفظ چاله را هم سهواً غلط به کار میبرم. دختر میخندد. میگویم:

ـ فهمیدم که غلط کردم.

ـ اما من فهمیدم که منظورت چی بود.

ـ پس فقط یک لبخند بزن، مثل مونالیزا.

سرش را به چپ و راست شور میدهد، میگوید:

ـ کیست؟ من نمیشناسمش.

نقاش با صدای نکره اش غُم غُم میکند:

ـ مادر من است. نمیشناسیش؟!

و به من میگوید:

ـ برو، وعده را به جای کن که پایین تنه ام را یخ زد.

و من هم میروم که وعده را به جا بیاورم. از دنبالم صدا میزند:

ـ هوا تاریک شده، اگر تا نیم ساعت نیامدی ما میرویم.

حالا دیگر حتی شبهای یخچالی ماسکو هم پُر جنب و جوش است. دکانهای شخصی تا نیمه های شب مشتری دارند.

رفت و برگشتم زیاد طول نمیکشد. تیز تیز گام برمیدارم اما حواسم برجای است که اگر در جایی روی یخها پا به هوا شوم خریطۀ دستم آسیب نبیند.

وقتی نزدشان برمیگردم و چشم نقاش بر من می افتد حس میکنم که نفسی به راحت میکشد، میگوید:

ـ فکر کردم شاید نیایی.

چند خط سیمای دختر بر روی کاغذ نقش بسته اند. در گیلاسهای کاغذیی که با خود آورده ام برای هردوی شان میریزم. نقاش تشنه است، گیلاسش را لاجرعه سر میکشد. گیلاس را که به دست دختر میدهم، میگویم:

ـ میتوانم نامت را بپرسم؟

ـ نامم وُلگا.

نقاش که مشغول کار است. یک نگاه سویش میبیند:

ـ نامت چی بود؟

ـ وُلگا.

نقاش دوباره مشغول کار میشود اما تبسم معناداری بر لب دارد. فکر میکنم به چیزی می اندیشد؛ گاه پیشانیش چین میخورد، گاه هم نسیم شوخ یک تبسم از انبوه جنگل بروتهایش عبور میکند. چند لحظه بعد با صدای غورش، گسیخته گسیخته زمزمه میکند:

ـ ای وُلگا، ای دریا! ای دریای آرام من ! هنگامی که... درنیمه های شب..

چرت میزند و باز میگوید:

ـ مثلاً از ساغر مهتاب، باده مینوشی، چشمهای آزگار من در بیکرانه گی سینۀ پُر پهنای تو شناور است. هنگامی که باده مینوشی به یاد آور جام همیشه واژگون الکسی بیچاره را ...من در کنارت ای دریای آرام، ای وُلگای من، هرشب برهنه میخوابم، برهنه میخوابم که دستهای مهربان یک موج آرام تو، ک... مرا بنوازد .

ولگا بق زده میخندد. نقاش از زیر ابروهای پُرپشتش، خشمالود سویش میبیند ولی شعرش بند نمی افتد، دیکلمه را باز با خنده پی میگیرد:

ـ نخند ای وُلگای حرامزاده! بسیار بلند نخند، لبخندت را نگهدار، بگذار که لبخند ژوکوندی تو، سپیدۀ ابدی باشد در ظلمت ذهن این گروزینی یا شاید چیچینی بیچاره. بگذار که این خرس آفتابسوختۀ عاشق، در دریای چشم نیلگون تو، راه رهایی خود را گم کند. بگذار. ولگا بگذار!...

بی اختیار میگویم:

ـ پهپه، چی شعری؟!

مست است. در زیر بروتهای کشالش میخندد:

ـ خوب گفتم، نی؟

ـ عالی گفتی اما اگر آن چیزی را که گفتی، یعنی آن سپیدۀ ابدی را در این تصویر نشاندی، یک تحفۀ خوب پیش من داری.

همچنانی که چشم به جست وخیزهای قلم دارد، میگوید:

ـ حتماً یک بوتل ودکا میدهی؟

ـ درست فهمیدی.

قلمش را میگذارد، یک سگرت روشن میکند. دستش را آهسته جلو چشمم پیش میآورد و مثل این که مشغول شمردن بستۀ پول باشد، انگشتانش را به هم میساید:

ـ جوان پول بده پول، پول نقد بده که خانواده سخت در مضیقه است، در انتظار است.

وُلگا به عمد خود را میلرزاند:

ـ چیزی هست یا نی؟ لبخندم را یخ زد.

بوتل را باز به دستش میدهم. گذر آن آتش سیال را از معبر گلویش، به روشنی میبینم. به پریهای نازکبدن افسانوی میماند. نقاش دست میبرد و بوتل را از دستش میگیرد و خودش سر میکشد.

میگویم:

ـ استاد کاش رنگه نقاشی میکردی.

تند سویم میبیند، سر و ابروها را بالا می اندازد:

ـ چرا؟

ـ به خاطر نشان دادن رنگ این دو چشم زیبا.

چیزی نمیگوید، فقط در زیر بروتهای دودزده اش، تبسمی نمودار میشود.

دقایقی پستر شاید نیم ساعت یا چیزی بیشتر، وقتی کار پایان مییابد و وُلگا از چوکی برمیخیزد نقاش چند قدم از سه پایۀ نقاشی عقب عقب میرود به تابلو خیره میشود، میگوید:

ـ چی میبینی؟

با چشمان تنگ به تابلو خیره میشوم. عجیب است، یک چشم را سبز میبینم و دیگرش را آبی .لبخند کمپیدای گوشۀ لبش هوشم را میبرد. منقلِ بی دم و دود و انگشتان کرخت نقاش، از لبخند گوشۀ لب وُلگا دور نمیشوند وقتی به سردی هوا، به منقل خاموش، به جیب خالی، و به توانی که در انگشتان کرخت این جادوگر لانه کرده است فکر میکنم،بی اختیار بر زبانم میگذرد«لعنت بر این سوسیالیزم روسی»

نقاش تصویر را لوله میکند، وُلگا میگوید:

ـ حالا این تصویر به کی میرسد؟ به من یا به این آقا؟

نقاش میخندد:

ـ این گپ در بستر خواب فیصله میشود.

به ولگا میگویم :

ـ اول بیا که از این زیرزمینی برآییم که یخ ما نزند، باز در بیرون گپ میزنیم.

مثل آهوبره یی دستآموز، ازدنبالم به راه می افتد.

دربیرون بازهمان برف است که از بالا به پایین می آید و از پایین هم با دست باد دوباره به بالا رانده میشود و معلوم نیست که چی وقت این کشمکش به پایان میرسد. کمی که از آن محل دور میشویم ازش میپرسم:

ـ کجا میروی؟

ـ نمیدانم.

ـ خانه ات کجاست؟

ـ کمی دورتر از اینجا.

ـ با کی زنده گی میکنی؟

ـ با مادرم.

ـ میخواهی که امشب مهمان من باشی؟

با یک نگاه زودگذرسویم میبیند، میگوید:

ـ تو چیچینی استی؟

ـ نی من خارجی استم.

ـ اما زبان را که خوب میفهمی.

ـ همینجا درس خوانده ام.

ـ در ماسکو؟

ـ نی، در لیننگراد.

ـ چی خوانده ای؟

ـ نقاشی.

ـ از کجا آمده ای؟

ـ از افغانستان.

بی اختیار سرش سویم میچرخد، خیره نگاهم میکند میان ابروهایش دو خط موازی آماس میکند اما زود رویش را دور میدهد. میگویم:

ـ ناراحت شدی؟

چیزی نمیگوید. باز میپرسم:

ـ از افغانستان بدت آمد؟

میگوید:

ـ برادرم در افغانستان سرباز بود.

دلم پایین می افتد... وای! اگر برنگشته باشد. چی بد کردم، کاش نمیپرسیدم...چند قدم پستر دل به دریا میزنم، میگویم:

ـ برادرت پس آمد؟

سرش را تکان میدهد:

ـ هان، پس آمد.

از زیر بار یک دلهرۀ سنگین، رها میشوم، میگویم:

ـ پس بیا امشب مهمان من باش که از افغانستان برایت قصه کنم .

ـ برادرم زیاد قصه کرده است.

ـ حالا برادرت کجاست؟

معصومانه و بی سرزنش به چشمم خیره میماند، با لحن محزونی میگوید:

ـ تنه اش را آوردند...بالای چوکی چرخدار است...

باد تندی بر یک رخ صورتم سیلی میزند. یک درۀ تنگ، پژواک گلوله های سربی در کوهستان، دود و بوی باروت، بانگ الله اکبر... تمام ساحت ذهنم را فرامیگیرد. وحشت جنگ در درونم شگوفا شده. جز خاموشی به دامن کی پناه ببرم؟ چیزی به دادم نمیرسد. چند قدم پستر، جرئت میکنم:

ـ مرا ببخش که ناراحتت ساختم.

خاموش است. میگویم:

ـ پس نمیخواهی که امشب مهمان من باشی؟

میگوید:

ـ باید بروم به مادرم خبر بدهم.

ـ تیلفون کن.

ـ تیلفون ما خراب است. بیا میرویم، خانۀ ما دور نیست.

در نزدیکیهای خانۀ شان مرا در زیر سایه بان یک ایستگاه بوس مینشاند و خودش میرود که به مادرش اطلاع بدهد.

ماحول سپیدم مثل یک آینۀ نورافشان، جلو دیدم رامیگیرد. هرباری که به جاده خیره میشوم، چشمهایم پرآب میشوند.

یک موتر برفپاک بد قواره مشغول کار است. از کابین شیشه یی راننده، یک نل سیاه مثل نل بخاری به بیرون سر کشیده و دود آبیرنگ روشن، پت پت کنان ازش بیرون میشود. کابین به نظرم گرم می آید وحس میکنم که در آن لحظه خوشبخترین آدم شهر ماسکو همین راننده است.

چند دقیقه پستر، یک زن پیر با خریطه یی در دست، نفس سوخته می آید، برفهای سر شانه اش را میتکاند و کمی دور تر از من، بر چوکی مینشیند. چند لحظه به دور دستها خیره میماند، زیر لب چیزهایی میگوید. دهن خریطه را باز میکند و میانش دستک میزند. غُم غُم زیر لبش را میشنوم. میدانم که به یک شنونده نیازمند است که شکوه ها را به گوشش برساند. نظم دیروزین برهم خورده و بر جایش یک حفرۀ وحشتناک بینظمی، دهن گشوده است. آدمهای سالخورده، در حسرت گذشته، حال را نکوهش میکنند. ویترینهای خالی بسیاری از مغازه های شهر را با روزنامه های باطله، از نظر بیننده ها پنهان میکنند. باید سر صحبت را باز کنم که وقت بگذرد، میگویم:

ـ موتر خواهد آمد؟

نگاهم میکند:

ـ سابق هر ده دقیقه بعد یک بوس می آمد مگر حالا هر وقت که دلشان خواست؛ کنترول نیست.

میگویم:

ـ تغییر آمده، یک کمی وقت میخواهد تا نظم نو جای خود را پیدا کند. حتماً خوب خواهد شد.

خریطه اش را از زمین بلند میکند، لحنش خشمآلود است:

ـ سبک است، مثل باد. سابق این خریطه را با پنج روبل پُر میکردم اما میفهمی، امروز چند داده ام؟

ـ نی نمیفهمم.

پنجه های دستش را بلند میگیرد:

ـ پنجصد روبل.

ـ کار میکنی؟

ـ هفتاد و سه ساله استم. چی کاری از من ساخته است؟!

دیگر چیزی نمیگویم، رشتۀ سخن را به او میسپارم. اوهم دم نمیگیرد، شکوه پی شکوه. من فقط باز و بسته شدن دهنش را نگاه میکنم، هوشم رفته پیش ولگا.

بوس که می آید، خریطه را برمیدارد، خداحافظی هم نسیه میماند، بالا میشود، موتر حرکت میکند.

از ولگا خبری نیست. زمان به کندی در گذر است. شاید بیشتر از بیست بار به ساعتم نگاه کرده باشم. پنجه های پایم سوزنک میزنند از جایم برمیخیزم و در زیرسایه بان مثل گاو تیلکشی شروع میکنم به دور خود چرخیدن.

دوسه بار تابلو را باز میکنم. از ورای لبخند وُلگا، دستهای کرخت و منقل خاموش نقاش را میبینم. به دو چشم سبز و آبی ولگاه با حیرت نگاه میکنم.

در اوج ناراحتیم از خم کوچه نمودار میشود. کرختی از دست و پاهایم میگریزد. به هم میرسیم. یک جمپر نوترهم پوشیده است. میگویم:

ـ گفتی به مادرت؟

ـ گفتم میروم به جشن سالگرد یک همصنفم.

ـ تو متعلم استی؟

میخندد:

ـ من بیست و سه ساله استم. مکتب را پنج سال پیش تمام کردم حالا در یک آرایشگاه کار میکنم.

خود را به مترو میرسانیم. آغوش مترو گرم است. کرختی دست وپا را میگیرد یگان ایستگاه مترو، از یک گالری نقاشی چیزی کم ندارد. به وُلگا میگویم:

ـ میفهمی که متروی ماسکو نه تنها بزرگترین که زیباترین متروی دنیا هم است؟

ازاین ثناگویی، هیچ احساس خاصی دستش نمیدهد. میگوید:

ـ چی وقت به خانه میرسیم؟

ـ کمی کار دارم که تمام شد میرویم.

از مترو بیرون میشویم. برف همچنان میبارد. میرویم به سراغ دو سه دکانی که همراه شان حساب خرید و فروش دارم. از وطن چند متر پارچه و سنگهای سرخ و سبز آورده ام که در میدان خدا نمانم. از یکی کم و از دیگری بیشتر حصول میکنم و باز به راه می افتیم. وُلگا میگوید:

ـ اگرکارت تمام شده باشد میرویم نان میخوریم؟

ـ فقط یک کار کوچک دیگر مانده. این پولهارا باید به سبزک تبدیل کنم .

ـ سبزک چیست؟

ـ همان چیزی که خودش سبز است اما برای جهان سیاه روزی می آورد.

پرسشی را که بر پیشانیش خط انداخته ، بی پاسخ نمیگذارم، میگویم:

ـ ما به دالر، سبزک میگوییم.

میگوید:

ـ من تا هنوز دالر را ندیده ام.

ـ ضرور هم نیست که ببینیش.

ـ چند روبل یک دالر میشود ؟

ـ دو صد روبل یک دالر.

ـ واه! عجب پولی !.

میرویم و روبل را به دالر تبدیل میکنم.

وقتی شب چراغهای شهر را روشن میکند ما در پشت دروازۀ خانه استیم.

کلید دارم، دروارۀ خانه را میگشایم. بوی شراب و دود سگرت مثل هوای غلیظ بارهای زیر زمینی، به بیرون سرریزه میکند. این میرساند که در خانه باز جشن باده نوشی برپاست. از صدای پای ما دروازۀ اتاق نشیمن باز میشود حضرتباز به دهلیز کله کشک میکند. چشمش که بر ولگا می افتد، با شادی صدا میکند:

ـ بیشک معلم صاحب، امروز دست پُر آمدی!

از دنبالش وارد سالون میشویم.

برادران کارامازوف، باز مهمان دارند. سرهایشان گرم است. همین که چشم شیرباز بر ولگا می افتد، دستها را بالا میبرد:

ـ حالا دیگر از شر نصیحتهای معلم صاحب خلاص شدیم.

روی میز را با سخاوت افغانی، از خوبترین نعمتهای بازار، پوشانده اند. یکی از مهمانان همان زن چاق و خندان است که من «عالیه خانم» صدایش میکنم. زنی که حالا خوب قابلی پز شده و حضرتباز قسم خورده که در کابل برایش خانه میگیرد. حضرتباز چند سال پیش دوسه ماهی را درتاشکند مکتب حزبی خوانده و کمی روسی میفهمد اما برادرش شیرباز، یک غول بی شاخ و دم است که هر روز و یا یک روز در میان موهای سر و بروتش را سیاه میکند. وسمه را هم با خود از کابل آورده است. به قول خودشان، پنج برادر استند که پسوند نامهای همۀ شان «باز» است و گوییا که خانۀ شان لانۀ بازان بوده و من این دو تا را برادران کارامازوف صدا میکنم.. زن دیگر را نمیشناسم. حتماً او را تازه به تور زده اند.

وُلگا کمی دست و پاچه به نظر میرسد.خطاب به برادران به زبان خود ما میگویم:

ـ این دختر وُلگا نام دارد. مهمان من است. پدرش جنرال اردو بود، برادرش در وطن ما پاهایش را از دست داد. ما به نظرش مردمی بسیار وحشی می آییم اما باید ثابت کنیم که حقیقت غیر ازین است.

پدر ولگا را به خاطری رتبۀ جنرالی داده ام که ولگا از احترام برادران کارامازوف برخوردارباشد چون هنوز هم وقتی از پدر کلان مادری شان ـ که کرنیل نادرخان بوده ـ نام میبرند گلوی شان خشکی میکند. در این نشانه گیری به خطا نرفته ام چون میبینم که شیرباز دست و پا را جمع و جور میکند و میگوید:

ـ این همشیره تنها مهمان خودت نیست، اختیاردار این خانه هم است.

دستها را بر دو طرف شقیقه هایش میگیرد:

ـ هم به قبله گاهش سلام که کلان منصبدار بوده و هم به برادرش که قهرمان است.

مهمانان با نگاههای پرسشگر منتظر اند که بدانند ما چی گفته ایم. اول حضرتباز شروع میکند به ترجمۀ فرمایشهای من و برادرش ولی چون زبان او تلگرافیست ترجمۀ او را من شاخ و پنجه میدهم. عالیه خانم معمولاً تنها وقتی بر سر گپ می اید و شوخی میکند که مست باشد و حالا مست است. چشمها را از حدقه بدر میکند به نشانۀ تعجب و میگوید:

ـ واه! این چی انقلاب است. یک کسی می آید، هنوز عرقش خشک نشده که اختیاردار خانه میشود. اگر ولگا ملکۀ این خانه باشد پس من چی کاره میشوم؟

سر را شور میدهد:

ـ خوب! فهمیدم. فهمیدم !

از جا برمیخیزد، بوتلهای خالی را از روی میز میگیرد و به آشپزخانه میبرد و برای ما ماهی بریان می آورد. بشقاب را جلو ولگا برمیز میگذارد، دست روی سینه از کمر خم میشود و میگوید:

ـ شاه خانم نوش جان کنید. اگر از آمدنت خبر میداشتم برایت کباب نهنگ میپختم.

ولگا سرخ میشود ، سرش را دور میدهد، دستش را بر شانۀ عالیه خانم میگذارد و رویش را میبوسد. عالیه خانم بوتل را برمیدارد و برای همه میریزد.

شیرباز، با یک دستش موهای مهمان خود را نوازش میدهد و در دست دیگرش گیلاس ودکاست اما چشمش به وُلگا مانده. حس میکنم که از نگاههای خیرۀ او ولگا ناراحت است. به زبان خود ما میگویمش:

ـ بسیار تیز تیز طرفش نبین که نترسد.

به خود می آید، با دلسوزی میگوید:

ـ چشمهای این بیچاره چرا دو رنگ است؟

میگویم:

ـ شاید از مردم دنیا بسیار دورنگی دیده باشد.

حضرتباز کنایۀ مرا درمییابد، سوی برادرش تند نگاه میکند :

ـ لالا دهنت را بسته کن! تو با چشمهای مردم چی کار داری. برو مهمانت را ببر بخواب که صبح وقت به سفارت میرویم.

شیرباز شرمزده سر را پایین می اندازد اما زود از جا بر میخیزد، کج کج میرود الماری گوشۀ اتاق را باز میکند و یک صندوقچۀ آرایش را از دستکول تحفه ها برمیدارد و تا دوباره بر جای خود قرار میگیرد، دوبار با دیوار و یک بار با گوشۀ میزچایخوری تکر میکند. برمیگردد به جای خود. زبانش تازه شروع کرده به کلوله شدن.به حضرتباز میگوید:

ـ همین حالاباز یادم رفت .تحفه را چی میگویند؟

این همان وقتیست که حضرتباز از خوشی دهنش را جمع کرده نمیتواند.با تبختر در نقش یک معلم زبان ظاهر میشود، سرش را به نشانۀ درد ودریغ از کور ذهنی برادر شور میدهد:

ـ چرا زبان را یاد نمیگیری؟! گفتمت که «پده رگ.»

شیرباز صندوقچه گک آرایش را جلو وُلگا بر میز میگذارد اما محتاط است که گیلاسی را نشکند:

ـ این پده رگ، پده رگ.

ولگا سرش را شور میدهد:

ـ بسیار تشکر.

ماهی بریان، ودکای ماسکوی و قصه های سرشار از گزافه های افغانی، شب را بسیار زود به نیمه میرساند.

وقتی در اتاقم با وُلگا تنها میشوم حس میکنم که هنوز هم میل نوشیدن دارم. میز کوچکی را از گوشۀ اتاق میگیرم و کنار تخت خواب میگذارم. گیلاسها را هم می آورم. ولگا روی تخت چارزانو میزند صندوقچه را باز میکند و به رنگآمیزی چهره مشغول میشود. وقتی دست از کار میکشد کمی ازم دور مینشیند، میگوید:

ـ چطور استم؟

ـ مثل یک باغچۀ پُر از گل.

از جابر میخیزد، جمپرش را بر شانه می اندازد، چپه یخنش را بالا میکند و یکبغله در برابر آینه می ایستد. از سر شانه به خود نگاه میکند، میگوید:

ـ میفهمی من به کی میمانم؟

ـ تو؟ تو فقط به خودت.

ـ اما دوستانم میگویند که من به لودمیلا میمانم.

ـ لودمیلا کیست؟

ـ هنرپیشۀ تیاتر است. نمیشناسیش؟.

میگویم:

ـ خوش به حالش که به تو میماند.

چشمهایش میدرخشد اما چشمها را میبندد، میگوید:

ـ برای من یک گیلاس بریز.



ادامه دارد........
قسمت دوم را درشماره سوم ديدگاه خواهيد خواند