غزلهای بی کتاب

سیامک بهرام‌پرور

 

 


غزلهای بی کتاب


از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب
هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب
شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب
از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب
سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب
شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب
فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »
شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !
بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب
بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب
تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !
صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی

شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...
اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب
من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...
اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .
*********************************

سیامک