Home    Archive   Contact  Links   Communication
 
 
 

 

برگهایی از یک رومان  

 از قدیر حبیب

 

جن های کافر

 

جلال، نواسۀ خورد سال خود بهلول را، برشانه ن شانده بود و از دنبال مادگاو شیریش، سوی خانه می آمد. آفتاب صبحگاه، تازه از پشت کوه سر بلند کرده بود و با همان یک چشم سرخ خونینش، دهکده را تماشا میکرد که باز چی بلایی از آسمان فرود آمده باشد اما آن روز هیچ گپی نبود. نه راکتی آمده بود و نه هم طیاره یی بمب رها کرده بود؛ خیر خیریت بود. سایه های دراز جلال وبهلول بر پشت گاو و گوسالۀ شوخ زرد رنگش، تا و بالا میرفتند.

جلال گرچه یک آدم میانه عقل روستایی بود اما مجبوریت وادارش ساخته بود که عاقلانه تر از پیش فکر کند هوشیارتر باشد ،چراکه با قسمت وتقدیر، جنگ نمیشد. خیل غمها که تنها گیرش میکرد و بر روی دلش چنگ میزد، او بربال خیال خود میپرید، میرفت به خانۀ همسایه ها و خود را در پس توده های غم آنها پنهان میکرد، با خود در دل میگفت«کریم را ببین که در این پس پیری، محتاج یک کسیست که یک آفتابه آب به دستش بدهد. از هفت نفر یکی ماند... فدا محمد چی شد؟! آدمی که دو پای نداشت از خدایش که مرگ بخواهد بهتر است...»

 بیشتر این گونه چرتها در بیرون از خانه همراهیش میکردند. به دشت وکوهها میدید. مزرعه را با بال نگاه طی میکرد. خانه های آباد و ویران برایش فرقی نداشتند، به قلعۀ چاربرجۀ راکت خوردۀ عاشق الله هم میدید حالا دشمنیهای روستایی را فراموش کرده بود « حالا که عاشق الله تمام ده را بخرد به چی دردش میخورد.سه بچۀ جوان آدم که در یک روز زیر خاک رفت،خودش که زنده هم باشد دیگر نگو که زنده است.» به خود برمیگشت. به عروس ،نواسه و زن خود که فکر میکرد دلش میخواست که مثل روز های اول حادثه،« فینگ »بزند، بشیند و گریه کند اما بر خود نهیب میزد« اگر صالح را هم ازم میگرفت چی کرده میتوانستم... راکت نا مسلمان است...با خدا جنگ نمیشود. نی نمیشود»

از بس غمهای دلش را هر ساعت و هر لحظه تا وبالا کرده بود، حالا غمهایش ساییده و کهنه تر شده بودند.

هر وقت که جلال با خود درافتاده میبود بهلول هم به یک کار دیگر خود را مصروف میساخت.حالا که جلال باخود خلوت کرده بود بهلول تلاش داشت که با سایۀ دست خود از شاخ یا دُم گاو محکم بگیرد اما نمیشد.هرباری که خود را به سویی کج میکرد، جلال زیر زبانی غُم غُم میکرد:

ــ خیزک نزن که میافتی .

بهلول هم بیخیال وبا نیمه شادمانی،میگفت :

ــ نمی افتم بابه .من شاخ گاو را میگیرم .

   به نزدیک دکان سرکوچه که رسیدند، چشم جلال بر دو نفر طالب افتاد که با دکاندار گپ میزدند. جلال بهلول را از شانه پایین آورد. کمی پا گرفته پیش رفت و سلام کرد .

یکی از طالبان، جوان و دیگرش سالمندتر بود.طالب مسنتر که لباسهای سپیدی به تن داشت و موهای چرب سرش، بر شانه هایش پایین آمده بود، به دست معیوب بهلول نکاه کرد. از سبد دکان،چاکلیت سبز رنگی را بر داشت و سویش گرفت:

ـ بگیر بچیم!

 بهلول سوی جلال به بالا دید، جلال گفت :

ــبگیر بچیم، کاکایت است .

و با سپاسگذاری به روی طالب خندید :

ــ خیر ببینی ملا صاحب. نواسه گکم بی مادر است .

 دکاندار با چوری دُم اسبش، مگسهای سبد انگور را فرار داد، نگاهی کذرا به جلال کرد و آهسته، گفت :

ــ ملا صاحبها ترا کار دارند .

طا لب مسنتر ، گفت :

  ــ نام تو جلال الدین است ؟

   ــ هان صاحب .جلال الدین و لد کمال الدین ...

زود تبسم را به یاد آورد، دندانهای زردش نمایان شدند:

ـ خیریت است صاحب؟

   ــ ترا شورا خواسته است .

   رنگ از رخ جلال هوا کرد. زبانش بیرون برآمد بر روی لبهای خشکش چرخید :

   ــ شورا مرا چی کار دارد صاحب؟

   طالب تفنگش را که بر دیوار دکان تکیه داده بود بر شانه کرد و با لحنی که نه زیاد خشک بود و نه هم تر، گفت :

   ــ برو این بچه را به خانه ببر زود بیا که برویم. به ما امر شده .

   د کاندار دلداریش داد :

   ــ برو ماما آن شاالله هیچ گپی نیست،خیر و خیریت است. ملاصاحبها خوب مردم استند.خدا کامیاب شان داشته باشد.

     جلال دست بهلول را رها کرد. بیهدف به زمین نگریست. باری هم به چشم طالب نگاه کرد، لبخندی آمیخته با ترس و پرسش، بر لبش نشست میخوا ست چیزی بگوید اما نگفت ،نواسه و گاوش را به خانه برد، برگشت و در کنار دو طالب به را ه افتاد .

   و قتی از کوچه های ده میگذشت و چشمش بر کسی می افتاد بی اختیار بر زبانش می آمد :

   ــ اگر صالح را دیدی بگو مرا به شورا خواسته اند. بگو هیچ گناهی ندارم، خدا مهربان است .

   ــ بیغم برو،خبر میدهم .

   جلال در دل تضرع میکرد :

   ــ خدا یا خودت فضل کن. من که هیچ کاری نکرده ام .

   از کوچه های ده بیرون شدند، راه شان از میان کشتزارهای تریاک میگذشت. طالبی که جوانتر بود و زیر لب یک آهنگ فولکلوریک زادگاهش را زمزمه میکرد، دست انداخت یک غوزۀ پر شیر کوکنار را از بته اش کند و به طالب مسنتر گفت :

   ــ این غوزه هر قدر که کلان باشد بازهم به کوکنار ارغنداب رسیده نمیتواند.

   طالب مسنترکه چرتی روان بودخندید با لحن نیشداری گفت :

   ــ حتما همان صد جریب زمینت را در ارغنداب کوکنار کشت کرده ای!

   ــ من اگر زمین میداشتم حالا چرا پیاده میرفتیم .هر دوی ما بر دو اسب سیاه و سپید سوار میبودیم.. مثل دو پادشاه.

طالب مسنترکه خلاف قدبلند و تنۀ بردارش، صدایی زنانه داشت، با آواز باریکش کشاله دار،گفت :

  ــ خیر تو چی ناحق خوشی میکنیِ ی ی ...این غوزه خورد است ، غوزه ارغنداب کلان.است؟!

   میان کشتزار گندم بودند که طالب مسنتر ازسر شانه،کجک سوی جلال نگریست. جلال با قد کوتاه، شانه های کمبر استخوانی و ریش بی قوت تارتارش،غرق چرت و سودا، روان بود.طالب راه را کوتاه میکرد:

  ــ مردم در بارۀ طالبان چی میگویند ؟

  پاسخ بر نوک زبان جلال بود :

   ــ مردم میگویند طالبها خوب مردم استند،کسی را ناحق آزار نمیدهند ...صاحب مرا کجا میبرید ؟ من که هیچ گناهی ندارم .

   طالب که چشم به کبودی باغهای دوردست داشت، همانطور بیخیال جواب داد :

   ــ ترا میبریم به شورا .

   ــ کناه من چیست ؟

   ــ خدا میداند.که رسیدی باز می فهمی که گناه تو چیست .حتما کدام گپی هست که ترا خواسته اند.

   بند های دل جلال پاره شدند :

   ــ صاحب به خدا به قرآن قسم میخورم که من هیچ گناهی ندارم.

  ــ حتما کدام گناهی داری که اینطور وارخطا معلوم میشوی، اگر نی شورا هر روز مردم را جلب میکند، هیچکس را من مثل تو وار خطا ندیدم .

   جلال تکان خورد،خود را دردل سرزنش کرد«مرا خدا زده است،راست میگوید. من ناحق وارخطا استم»

سر صحبت باز شده بود، نوبت هم از جلال بود.حلق خشکش را تر کرد:

...ـ صاحب تو حق میگویی، من چرا وارخطا باشم. صاحب دزد نیستم، نماز میخوانم،همراه مجاهد ازاول گوشت و کارد بودم .

    از گپهای جلال فقط نام مجاهد به گوش طالب گیرکرد.از قوطی نسوار پر نقش ونگارش با دو انگشت کمی نسوار گرفت و در پشت لب جاداد. قوطیش را سوی جلال گرفت :

   ــ نسوار میزنی ؟

   هردو دست جلال در هوا، به چپ و راست شور خوردند:

   ــ نی، نه نسوار، نه چلم،نه چرس،نه تریاک.هیچ عمل ندارم،هیچ.، هیچ...

   ــ در قریۀ شما کی مجاهد است؟

   ــ حالا هیچکسی نیست. بودند مگر رفتند گُم شدند.خانه مجاهد را خدا خراب کند که مرا خانه خراب کرد.

   ــ چطور خانه خرابت کرد ؟

   جلال با قدمهای خود روان بود، از طالب قدبلند پس میماند، حالا برای رساندن گپ خود به گوشش، در حال نیمه دویدن بود. سرش را بالا گرفته بود:

   ــ راکت زد خانه خراب. راکت آمد درخانه من خورد.حالی را بر سرم آورد که کس برسر یهود نمی آورد.زنم، عروسم،نواسه ام به هوا پریدند.تکه تکه شدند.توته های دست و پای شان را از شاخهای  درخت پایین کردم. مغز بچه ام تکان خورده، بی سُر است.دلم میلرزد که همو کدام گپ بیراه نزده باشد. عقلش چندان به جای نیست .

 کاکا تو بیخی خود را خوردی والله. که بیگناه باشی کسی به تو چی غرض دارد،؟

   ــ شما خوب مردم هستید صاحب، مگر همراه من بختم چَپ است.از بخت خود میترسم .  

گرچه از نرمباد صبحگاهی، گپهای جلال پریشان میشدند اما هنوز هم میگفت:

   ــ صاحب من چی گناه کرده ام ؟

   طالب با غیظ نگاهش کرد و از سر شوخی به طالب جوانتر گفت:

   ــ گناهش را برایش بگو .

   طالب جوانترکه آدمی شوخ و سرحال بود گفت:

   ــ به شورا اطلاع داده اند که تو، هم در آب جاری جوی، شاش کرده ای وهم درست ختنه نشده ای .

   رنگ از رخ جلال پرید :

   ــ دروغ است صاحب .بیخی دروغ است . صاحب من دشمن دار استم.

 گرچه هردو طالب خندیدند اما جلال به فکر فرو رفت.غسلهایی راکه در گرما و سرمای سال،در جویباران ده کرده بود، یک یک به یاد آورد اما به خاطرش نرسید که در آب جاری گاهی شاشیده باشد. از تصور آبهای سرد جویباران در زمستانهای پر برف، تنش لرزید و ناگهان حس کرد که نیازی شدید به شاشیدن دارد .چند قدم بعدتر بیطاقت شد :

   ــ اگر اجازه باشد من یک رگ میزنم .

   ــ برو .

   به پشت تنۀ ستبر درختی پیچید و به شاشیدن نشست.کارش که تمام شد،نگاهی سطحی به دور و برآلت تناسلی خود کرد.خاطرش آرامترشد،با خود گفت :«این حرامزاده ها مرا ریشخند میکنند.به گمانم که من بی جای وارخطا شده ام ... مرا کجا میبرند؟ حتما صالح کدام گپ زده است.» صدای طالب را شنید :

   ــ کاکا خوابت برده؟  بخیز !.

   جلال ایزار بندش را بست و از پس درخت برآمد. طالب جوانتر گفت:

   ــ تو نماز نمیخوانی ؟

   ــ چطور نمیخوانم.پنج وقت نمازم قضا نیست صاحب.

   طالب گفت :ُ

   ــ  خیر چرا وضو یت را خشک نکردی؟ کالایت کُلش بی نماز شد.

   دل جلال گرپ صدا کرد و پایین افتاد :

   ــ صاحب هوله کی شدم.هوش به سرم نیست، راکت خانه خرابم کرده  صاحب.

   طالبان میان خود به زبان پشتو گپ میزدند. از گذشته های شان یادها و قصه های کوتاه کوتاه میکردند. جلال به گپهای شان گوش خوابانده بود اما چیزی نمیفهمید. ناگهان با اضطراب تازه یی دست و گریبان شد« حتما فکر کرده اند که من نماز نمی خوانم.اگر ازم امتحان بگیرند؟»

   نمازهای پنجگانه را با رکعتهایش دردل مرورکرد ولی ناگهان ترتیب رکعتهای شام وخفتن در ذهنش با هم گد خورد .دعای قنوت را که ازاول هم یاد نداشت. مثل اینکه هردو طالب برشانه های او سوار باشند، زانو هایش لرزیدن گرفتند. هراس چنگالش را پیش آورد و دلش را به سختی فشار داد. بی اختیار با صدای گریه آلودی به تضرع افتاد:

   ــ مرا کجا میبرید صاحب ؟.

دل طالب مسنتر به حالش سوخت، دلداریش داد:

   ــ کلان آدم استی کاکا. کمدل نشو .چند ساله باشی تو ؟

    طالب گفته بود «کمدل نشو» دل یافت. چرت زد.رخدادهای فراموش ناشدنی جلو چشمش ایستادند :

   ــ عمرم به خدای حق معلوم است... مگرخوب یادم می آید که در خشکسالی کلان، همان روزی که ملک ودود گاو خیرات کرده بود من جوان شدم .

ـ جوان شدی؟

ـ هان صاحب.

ـ چطور فهمیدی؟

ـ شیطان بازیم داد.

   طالبان، سوی یکدیگر دیدند لبخندهای شان را در زیر ریش و بروت پنهان کردند.اینبار طالب جوانتر گفت :

   ــ خوب! تو قصه کن که شیطان چی رقم بازیت داد؟

   جلال سر را فرو انداخت. کمی آرام شده بود.بر لبهای رنگ پریده اش شرمخنده یی نشست :

   ــ شما خوب مردم هستید صاحب، مجاهدین بسیار بی رحم بودند .

   قرارگاه طالبان در یک قلعۀ کلان چاربرجه موقعیت داشت. دم دروازۀ قلعه، چند تانک جنگی،تا نیمه فرو رفته درگل، مانند پیلان رمیده از یکدیگر،خرطومهای شان را به بالا گرفته بودند و به دهن دره نگاه میکردند. بیشتر طالبان لباسهای سپیدی به رنگ کفن به تن داشتند و تفنگ بر شانه، اینسو و آنسو در رفت و آمد بودند.جلال با هرگامی که سوی قلعه بر میداشت،خطوط مبهم سرنوشت خود را روشن و روشنتر میدید.شیرۀ جانش، قطره قطره روبه خشکیدن بود.. سرانجام از حلقوم دروازۀ قلعه عبورکردند. دم دروازۀ یک اتاق، طالبی با تفنگش به محافظت ایستاده بود. طالب مسنتر گفت :

   ــ قاضی صاحب هست ؟

   ــ هان است.

   دروازه را تک تک زده به درون رفتند.

     سر و وضع اتاق طالبانی بود.کمتر چیزی برجای خود قرار داشت، انگار همان روز به آنجا کوچیده باشند. ملا رزاق درصدر اتاق به دیوار تکیه زده بود و به گپ دو نفری که کنار دروازه زانو خوابانده بودند، گوش داشت. طالب مسنتر از همان دم دروازه گفت :

   ــ صاحب جلال الدین را آوردم .

   ملارزاق با اشاره دست، دادخواهان را خاموش ساخت،رویش را دور داد سوی جلال و به چهره اش خیره ماند. جلال که دستها را برسرناف بهم حلقه کرده بود از نگاههای خیرۀ او، مثل کلوخ میان آب،شارید، دستهایش بی اختیار از هم رها شدند. ملارزاق چشمها را به نشانه شک و پرسش تنگ کرد :

   ــ تو جلال استی ؟

 جلال که در همان راهپیمایی کوتاه فهمیده بود که آدم گناهکار وارخطا معلوم میشود، دستها را بر رانها چسپانید. شخ ایستاد:

   ــ بلی صاحب .جلال الدین ولد کمال الدین،از قریۀ نهر بلند.

ملارزاق همچنان ساکت نگاهش میکرد. قانقورتک زیر گلوی جلال، پایین وبالا رفت:

ـ ملک ما حاجی عبدالجبارخان.است.

ملارزاق به چشمهایش نگاه میکرد.جلال حلق خشک خود را ترکرد و با انگشتان خود شروع کرد به دادن حساب :

   ــ صاحب دزد نیستم، حرام نمیخورم، در همه قریه که پرسان کنید کس نخواهد گفت که جلال بد است یا بیراه است .خدا خانۀ مجاهد را خراب کند که خانۀ مرا خراب کرد

خاموش شد. لاغرک به نظر میرسید. پیراهن به تنش گشادی میکرد گردنش مانند دمچه گک سیب،از یخن عرقکرده اش بیرون برآمده بود و هنوز هم عرق کرده میرفت. هنگامی که ملارزاق با آن تنۀ بردارش از جا برخاست جلال کمی به عقب رفت ، به دیوار فشرده شد. فکر کرد که این قاضی آدمی دیوانه است اما ملارزاق با آغوش گشاده و با هیجان، صدا کرد :

   ــ مرا شناختی یا نشناختی او خانه خراب ! من رزاق استم، طالب قریۀ نهربلند.

   جلال که مانند آسمان ابرآلود بهاری هوای گریستن داشت، ناگهان دهن به خنده بازکرد. دندانهای زردش هم ازفرط شادمانی درخشیدند و مثل دو پهلوان نابرابر باهم بغل دادند..

   آنشب تا مدتی هردو از گذشته ها گپ زده بودند. چای خورده بودند. چلم کشیده بوند و جلال برای ملارزاق لپ لپ گریه کرد. مصیبتهایش را دانه دانه در برابر چشمش قطار چیده بود و در آخر گفته بود « غمهای دلم را سبک ساختی، غمت را نبینم رزاق.». ملارزاق همه اشکهای خود را با نوک شف دستار خود خشک کرده بود و نا وقت شب بود که جلال در موتر ملارزاق به خانۀ خود آمده بود اما چند شب پسانتر، ملارزاق درخانۀ جلال مهمان بود.در اتاق کوچکی که ارسیش روبه حویلی بازمیشد،روبه روی هم نشسته بودند  .

   زنده گی جلال بد نبود.چند جریب زمین داشت. یک مادگاو شیری را تازه خریده بود. برسر سفره، ماست،چکه و یک کاسه قورمه ازگوشت گوسپند را،کنارغوری برنج گذاشته و یک چوچه مرغ گوشتی راهم در زیر برنج پنهان کرده بود.

تا پیش از انفجار راکت، بار شانه اش زیاد گران نبود اما عروس وزنش که رفتند،خودش گاو دوشه بر زانو، زیر پستان گاو مینشست. در تنور نان میپخت. نواسه ده ساله اش فاطمه، خانه ها و حویلی را جاروب میزد، از چاه آب میکشید وکالای شان را میشست.جمیلۀ هشت ساله، همیشه مراقب بود که بهلول میان تنور یا چاه آب نیافتد و یا خروس مغرور جلال به حمایت از ماکیان گلبادامی خود، نولش نزند .

ملارزاق که در غبار یادهای جوانی غرق بود به سوی جلال برگشت. اول خندید و باز لقمه در دهن، با کومۀ پندیده گفت:

   ــ گلدسته به یادت می آید ؟

   جلال هم خندید اما در خنده اش حسرت آن روز گاران شاد، موج میزد. سرش را شور داد:

   ــ هی هی !مثل دیروز بود، فقط مثل دیروز. همه چیز پیش رویم است .

   گپهای شان آهسته آهسته از حال به گذشته ها راه میکشیدند؛ به روز گاری رفته بودند که رزاق در طلب علم دین، به ده نهربلند آمده بود و از ملای مسجد آموزش میدید. در همه قریه همرازش همین جلال بود.

یگان شبِ تفزدۀ تابستان که گرما و پشه، خواب را از چشمش میربود، از حجرۀ مسجد بیرون میشد. در کوچه های پیچ در پیچ ده، مثل شبح سپیدپوشی، از میان دودۀ تاریکی، خود را بر سر خرمن نزد جلال میرسانید. جلال چشم بر ماه و ستاره ها و گوش به آهنگ چرچرکها میداشت. هردو، تخته به پشت، بر سر خرمن میخوابیدند و از هر دری سخن میگفتند . جلال زن و یک بچه داشت اما رزاق یک طالب مجرد بود و در آن روزها عاشق گلدسته شده بود .

شامها که غبار سرمه یی رنگ در مشرق آماس میکرد و عطر بته های وحشی از زندان تنورها رها میگشت، صدای رزاق از پشت دروازه ها شنیده میشد :

   ــ وظیفۀ طالب را بیارید !

از آن خانه نان میگرفت وباز میرفت به پشت دروازۀ دیگری به پشت در وازۀ خانۀ گلدسته که میرسید. اول خود را اینسو و آنسو میکرد که اگر از درز دروازه چیزی دیده بتواند . کسی را که نمیدید، خدا را یاد میکرد و صدا میزد:

ـ وظیفۀ طالب را بیارید!

گلدسته که پنهان از نظر مادرش، با پارچه نانی زیر چادر، انتظار صدایش را میکشید، با دل پُر تپش خود را به پشت دروازه میرسانید.رزاق وقتی چهرۀ گلدسته را از لای دروازه، شگفته و خندان میدید،شاد میشد،میشگفت. به ابروهای پیوسته اش، به چشمهای رازگویش، به دندانهای سپیدش میدید. دستش را سوی نان دراز نمیکرد، ترسیده و کمی سراسیمه، میگفت:

 ـ ترا باخود به سرزمین باغهای انار میبرم.

 اما اگر روزی چهرۀ گلدسته را غمگرفته و ناشاد میدید، بر پیشانی صاف بی چینش، دو چین موازی مثل دو تیغ آبدار هندی، پدید می آمدند، خشمگین و دلتنگ میگفت:

ـ آسمان بخت من امروز چرا ابر آلود است خداجان؟

گلدستۀ نوجوان را، آتش گپهای کتابی رزاق،ازشوق آب میساخت. گلدسته آرزو میکرد حالاکه آب شده کاش این آب بخار شود، بخار از لای دروازه بیرون برآید، خود را بر گردن رزاق بیاویزد و در گوشش بگوید« مرا باخود ببر طالب» اما یارای گفتن چنین گپی نبود. نان را به دستش که میداد، انگشتان شان به هم میرسیدند و گرمای دلهای تپان شان را به یکدیگر میرسانیدند. رزاق میرفت و گلدسته باز هم صدایش را از پشت دروازۀ دیگری میشنید:

ـ وظیفۀ طالب را بیارید!

پس از آنکه یک روز رزاق، هنگام گرفتن نان از دست گلدسته، انگشتانش را بوسیده بود،خواب شبانه دیگر زود به سراغ شان نمی آمد.

گلدسته به یگان تا از همسالان خود، از چشم و ابروی سیاه رزاق قصه میکرد. از گرمی دستش میگفت. رزاق درچاشتگاههای داغ، زیر سایۀ درخت کنار مسجد، روبه روی خانۀ گلدسته، برکتابش چپه می افتید که هرچی زودتر ملا شود اما جلو چشمش چهرۀ گلدسته بود که هردم ازشرم سرخ و سپید میشد.رزاق زیر لب لندیهای پشتو میخواند«طالب به خدا اگر ملا شوی. بر کتاب خوابیده ای ، هوشت اما به پیش خالهای سبز گلدسته است» بیتاب میشد.آهسته به بام خانۀ گلدسته میدید.باد چادر سرخ گلدسته را مثل شعلۀ بیقرار آتش از پشت دودکش ، شورک میداد. گلدسته هر روز همانجا برای دیدار رزاق کمین میگرفت.

 رزاق که به قد و قامت اعتبار خود در آیینۀ باورهای مردم نگاه میکرد، میان خود و گلدسته، هفت کوه سیاه نامرادی را حایل می یافت .برای گذشتن از این کوهها چی خیالهایی که نمیبافت

   رزاق درخیالات شیرین عاشقانه اش گاه گاهی داماد میشد.در شب عروسی خود مردم ده را، نانهای رنگا رنگی میداد. تا گاه صبح، یک دسته طالب جوان با موهای چرب افتاده بر سر شانه های شان از شادی برای مهمانان رزاق اتن میکردند. رزاق صدای شاد گلدسته را میشنید که به دختران همسال خود میگفت« رزاق مرا به سرزمین باغهای انار میبرد » و صبح که عندلیبهای شاخساران بلند، مژدۀ سحر میدادند او گلدسته را بر پشت اسب سپیدی، از خانه پدرش بیرون میکشید اما فقط در بیرون بود که حیران میماند عروسش را در برابر دروازۀ کدام خانه از پشت اسب پایین بیاورد .ناگهان از بالای تخت رویا بر زمین می افتاد ،خنده اش میگرفت اما خنده گریزپا بود؛ دیری نمیپایید.اشیای دور و برش را ازپشت پردۀ نازک اشک، شکسته شکسته میدید .چشمها را با نوک آستین پاک میکرد.میرفت درلب جویبار پرشکن ده، وضو میگرفت، نماز میخواند ونشسته بر قطیفۀ نیلی رنگش، به غروب آفتاب خیره میماند. غصه های گزندۀ دلش را به افق روبه رو، قصه میکرد.افق رنگ میباخت،آتش میگرفت، ابرها میسوختند. جهان با همه پهناوریش برای دل او تنگ میشد.روحش درآن تنگنای دلگیر، به خفقان میرسید اما راه فرارش از آن تنگنا بسته بود. روح خسته و زخمیش به بودن در همان دخمۀ تاریک، به ناچارخو کرده بود.

ملارزاق یکروز به جلال گفته بود :

   ــ دیروز برایم گفت« اگر مرا همراهت برده میتوانی با تو میگریزم.»چی کنم؟

   جلال قهقه خندیده با مشت بر تختۀ پشتش زده و گفته بود :

   ــ خوب است. بعد ازین هردوی تان در پشت دروازه ها صدا کنید « و ظیفه طالبها را بیارید»

یکروز مرد خوش قسمتی از دور دستها رسید و در دمدمه های صبح،گلدسته را بر پشت اسب سپیدی از جمع دختران ده، جدا کرد و در پس کوههای زنجیری، به ملک ناآشنایی برد.از آن به بعد چند روزی صدای رزاق از پشت دروازه ها شنیده نمیشد. یک شب رزاق به جلال گفته بود که از آن ده میرود .

   شبی که ده نهربلند، رزاق را از آغوش خود به دور میراند، مادر جلال برایش نانهای روغنی پخته بود. هنگامیکه رزاق به ده پشت کرد، شب هنوز نفس میکشید و در تاریکی قیرینش، اشکهای رزاق راکس ندید. جلال دید که رزاق رفت، رفت، رفت و مثل یاد شیرینی در تاریکی خاطر شب ناگهان گم شد. دیگر کس نفهمید ین طالب خوش سیمایی که از جنوب آمده بود ، با کوله بار غصه هایش به کدام سو رخ کرد و به کجاها رفت .  

 

   نان را خورده بودند. فاطمۀ کوچک با چادرکلانی برسر،آفتابه و لگن را جلو رزاق گذاشت. جمیله دستپاک در دست کنارش ایستاده بود و انتظار میکشید که نوبت خدمتش فرا برسد. هردو خواهر لباسهای پاکیزه پوشیده بودند. هردوی شان از هر گوشه، بار بار به چهرۀ سپد گوشتی، به ریش انبوه سیاه و لباسهای سپید و واسکت سیاه ملارزاق با اشتیاق نگاه کرده بودند. عمه اش گفته بود که ملا رزاق هم مثل جلال،پدر کلان شان است.

   رزاق به چشمهای فاطمه نگاه کرد و با تبسم گفت :

  ــ آفرین دخترم !نان را تو پخته بودی ؟

    فاطمه سرخ شد.سر را خم انداخت .جلال که مشغول جمع کردن دسترخوان بود، گفت :

   ــ عمه اش آمده بود.فاطمه هنوز از نان پختن نیست .نان از پیشش میسوزد .

   ــ چند ساله است ؟

    ــ باشد یگان ده ساله .

   ــ نان پختن را یادش بده که بعد ازین نان خانه را او پخته کند. سیاه سر، کارهای خانه را زود یاد میگیرد. خورد نیست.

   دستها را صابون میزد، صابون از دستش گریخت، میان لگن افتاد. هردو، همزمان به صابون دست بردند. انگشتان زمخت و پُرموی ملارزاق، صابون را از میان پنجه های باریک فاطمه گرفت و با تأنی مشغول شستن دستهای خود شد. دوسه بار به چهرۀ کودکانۀ فاطمه از زیر چشم نگاه کرد.پس ازسالهای درازحرمان،زن نامحرم روی بازی را از آن فاصلۀ کوتاه، نگاه میکرد.نفسهای گرم فاطمه مانند صاعقه، اژدهای به خواب رفته یی را در درونش،برپا خیزاند .میان منبر وعظ و غرایز بی پروای ملارزاق، جدال سختی برپاشد. دانه های عرق، حبابوار ازگردن و پیشانیش نیش میزدند. معصومیت کودکانۀ فاطمه، برتنور شهوتش سرپوش میگذاشت اما عقده های دیرینسال جنسیش ازخشم زیاد، باد کردند،پندیدند، پندیدند و ناگهان مثل بمبی، ازهم پاشیدند.هرپاره اش مثل کودکی لجوج، ازگوشه یی صدا میکرد :« بی بی عایشه که به عقد پیغمبر خدا در آمد،نه ساله نبود؟!»

 

 حالا ملارزاق، داماد خانه بود.فاطمه ده ساله را به عقد نکاح خود درآورده بود. همان روزی که صوفی صالح رهسپار محل ریاضتکشی فداییان بود، ملا رزاق موافقتش را گرفت و دو سه روز بعد تر، چند طالب به خواستگاری نزد جلال رفتند. چند ساعت بعد برایش شیرینی آوردند.یک هفته بعد سی چهل طالب و ملا از دنبال شیخ به محل بود وباش ملارزاق رفتند ودر محفل عروسیش پلو خوردند و فاطمه زن ملارزاق شد.

ملارزاق چون هنوز در همان قلعه با مردان مجرد زنده گی میکرد، تا گرفتن یک خانۀ مستقل، بعد از ختم کارش به خانه جلال می آمد و شب را در آنجا سپری میکرد .

 روز ها که نشسته بر مسند قضا، مشغول صدور اوامر و نواهی میبود، با آن که چشم بردهن دادخواهان میداشت اما هوشش در خانۀ جلال، پیش فاطمه میبود .گاهی که نظم فکریش برهم میخورد و درتأمین عدل الهی، درمیماند، شیطان ملعون را به رگبار آیات قرانی میبست وضمیر خود را از شر وسوسه هایش می آسود .

 پس از پایان کار، باسبدهای پر از میوه و مرغهای پا بسته، درپشت خانۀ جلال از موترش پیاده میشد. به جلال هدایت میداد که چند همگذر مومن و گپ شنو را برای گرمی بیشترمجلس، به خانه فرابخواند.

آدم پیشانی باز و مجلس آرایی بود. نان را که میخوردند نوبت به چایخوری میرسید. چاینکهای بُراق نکلی و بشقابهای کشمش سیاه قیصاری، پیش روی مهمانان گذاشته میشد.مهمانان هم بر طبق عادت،آهسته آهسته خود را آماده میکردند که از کدام زاویه وبه کدام میزان ابراز حیرت وعلاقه مندی کنند. ملارزاق در بالاسر اتاق، برمتکای پوش قالینچه یی تکیه میزد و پس از یگان شوخی ولطیفۀ خوشمزه، ساعتی ازمعجزه های پیامبران برحق خدا میگفت، بعد گذری به دیار کفر میکرد، ازپا مال شدن حق وکرامت انسان درآن مُلکها، مثالها می آورد و بعد تر از عالم فانی چرخی میزد به دار باقی و سرراست خود را میرسانید به بهشت موعود.به بهشت که میرسید، دم میگرفت، نفس تازه میکرد. چند دانه کشمش را ازدور به دهن می انداخت.یک شوپ چای را هم از دنبالش وآنگاه مانند یک رهنمای خوش نیت معاملات، که یک یک اتاقها و پسخانه ها ودالان و در و دریچه و گل و برگ باغچۀ خانه را در برابرچشم مستأجران به نمایش گذارد، شنونده گان بهت زدۀ مجلس را، طبقه به طبقه از دنبال خود تا و بالا میدوانید. از کنار جویهای شیر و عسل عبورشان میداد. از زیبایی لب و دندان میگفت. در وصف سینۀ حور وسُرین غلمان از انار قندهار و تربوزهای دشت کیله گی مثال می آورد و مهمانان با حلقهای خشک، دهنهایی نیمه باز وچشمهایی راه کشیده به جایی، استقبالش میکردند.در پایان موعظه همه به تبعیتش دست به دعا برمیداشتند.همه به بالا به سوی خدا میدیدند اما نگاه جلال ازسقف اتاق بالاتر نمیرفت. به رده های گل آلود چکک روی ستونهای شکم برآمدۀ سقف، خیره میشد.

.ملارزاق میگفت:

ـ خدایا مابنده گان بیچاره ات را از نعمات بیحساب جنت  محروم نسازی. خدایا به روی حبیبت محمد عربی، مقام بلند شهادت را برای همۀ ما نصیب بگردانی.آمین یارب العالمین.

 مجلس به پایان میرسید، مهمانان میرفتند به خانه های شان وملارزاق میرفت به تشناب، وضو میگرفت، میرفت به اتاق خواب خود. نمازهای فرض وسنت ونفلش را میخواند ومیرفت به سراغ فاطمه.

  با فاطمه تنها میشد ولی به قولی که به جلال داده بود وفا میکرد .گاه خواب و گاه بیدار، با مشت ومال تن بی گوشت و صاف فاطمه، شب را به سحرمیرسانید و صبح با پیشانی نه چندان باز،از خانه بیرون میشد.

 آنشب نمازش را خوانده و بالای بسترش نشسته بود. چشم به دروازه داشت. درپس دروازه، عمۀ فاطمه که زن شوهر داری بود وبرای کمک، به خانۀ پدرخود جلال آمده بود، صراحی وگیلاس آب را درپتنوسی گذاشته به فاطمه میگفت که به داخل اتاق، نزد ملارزاق ببرد اما فاطمه با چشمان پر ازاشک درپشت دروازه ایستاده بود.سرمۀ چشمهایش دردو خط عمود تیره، بررخسارش پایین دویده بود. پتنوس دردستهایش میلرزید.عمه اش میگفت:

ــ بروجان عمه، ملاصاحب برایت بیگانه نیست، شویت است.هردخترباید شوی بگیرد.مادرخدابیا مرزت هم شوی داشت. پدرت شویش بود.دختر نمیتواند که تا به آخر عمر درخانه پدرش بماند.گناه دارد که دختردرخانه پدربی شوی بماند. ملاصاحب برایت هرچیز میخرد.لباسهای نو برایت میخرد .بوت های نو میخرد. برایت خانه میسازد . در موترش ترا به شهر میبرد.

اما فاطمه به گپهایش گوش نداشت،هرباری که به کارهای ملارزاق درآن چند شب می اندیشید، دل نمیکرد که پا به درون اتاق گذارد. درآتش جنگها به ده ساله گی رسیده بود.هیچکس حتی یک کلمه از مسایل زنا شوهری نگفته بودش.شب اول که ملارزاق میخواست برهنه اش کند ،چیغی کشیده، گریسته وپا به فرار گذاشته بود.شبهای دیگر هم با گریه و اشک ریختن،عیش ملا رزاق را تلخ کرده بود وچون ملارزاق ازشرم اهل خانه بردل خود سنگ کلانی گذاشته بود فاطمه فکر میکرد که با گریه وامتناع، میتواند از چنگش رهایی یابد. عمه هنوز نصیحتش میکرد که صدای سرفه های بلند ملارزاق برخاست و به دنبال آ ن صدا کرد:

 ــ فاطمه چی شدی ؟ آب بیار!

عمه بر سرش دست کشید ،رویش را بوسید ونازش داد :

ــ برو صدقۀ ات شوم.برو!

فا طمه با چهره متشنج به تضرع افتاد :

ــ نی، تو برو .

عمه اش چهره را درمیان دستها پنهان کرد و دردل نالید «خدا یا چی کنم با این طفلک بی مادر .هیچ چیز را نمی فهمد» راه دیگری نبود .دروازه را اندک گشود و فاطمه را با صراحی وگیلاس آب، به زور به داخل اتاق تیله کرد.

شور و التهاب در درون ملارزاق شعله میکشید اما آرام نشسته بود وفاطمه را نگاه میکرد .فاطمه آمد گیلاس و صراحی را در کنار بسترش گذاشت و با رنگ پریده درگوشه یی نشست.ملارزاق گفت :

ــ یک گیلاس آب بده .

فاطمه برایش آب ریخت.ملا آبش را نوشید .کلاه نمازش را درگوشه یی گذاشت. پیراهن خود را درآورد، به زیرلحاف فرورفت و یک گوشه لحاف را بالا گرفته گفت :

ــ بیا وقت خواب است .

فا طمه با همان خیال خام،بازشروع به گریستن کرد اما ملا دیگر تحمل نداشت.دسش را گرفت و به زیر لحاف کشیدش.یک دست را از زیر گردنش گذشتاند و دست دیگر را بر سرینش گذاشت به سوی خودکشیدش:

ــصبح برایت چی بخرم ؟

لبهای فاطمه قفل شده بود.ملا گفت :

ــصبح میروم به بازار، برایت چادری میخرم.بوت میخرم.شیرینی و میوه برایت می آورم که دهنت شیرین شود.

دهنش را بوسید.ریش دراز و درشتش مثل جاروب خارین، گردن وسینۀ صاف فاطمه را میخراشید.پای جامه اش راکه پایین میکشید. فاطمه به مقاومت برخاست.انگشتان کوچکش مثل پنجه های یک کبوترخوابیده درزیر تیغ، بردستهای پرموی ملارزاق چسپیدند اما ناگهان سیلی ملارزاق بر صورتش پایین آمد.فاطمه برجای خشک شد.ملارزاق با خشمی وحشیانه برهنه اش کرد. پایجامه خود را هم در آورد وبرای تلافی شبهای گذشته آماده شد.اما ازچهرۀ رنگپریده واشکهای بلافصل فاطمه، دلش به رقت آمد، چشمها رابست و یک پهلوبربستر دراز کشید.لحظه یی بعد به بوسیدن برهنه گیهای تنش پرداخت .ساعتی بعد تر، فتیلۀ اریکین را پایین آورد و همانطور لبریز اشتیاق به خواب رفت

در کنارسلطانه پشاوری درازکشیده بود.سلطانه به خواب رفته و خرمیزد. سلطانه همان زنی بود که سالها قبل ملارزاق را به خاطر جیب خالی طالبانه اش به بستر خود راه نداده بود.ملارزاق تلاش داشت که دستش را حلقه گردن سلطانه بسازد اما نمیتوانست.دستهایش گران شده بودند، مثل دوستون سربی .سلطانه نالید:

ــ نی غرض نگیر  .

ملارزاق نیم خواب ونیم بیدار،گفت :

ــ چیغ نزن،برایت لباس پنجابی میخرم .

سلطانه آرام شد اما از صدای خُرزدنش، ملارزاق درخواب بیدار شد. به مشکل دست گران خود را دور گردنش حلقه کرد، دهنش را بوسید .سلطانه با کراهت سرش را اینسو آنسو برد.خشم ملارزاق بی لگام شد.برموهایش چنگ زد.سلطانه پایجامه به تن نداشت. ملارزاق با خشونت رویش خم شد سلطانه از درد به خود پیچید،چیغ کشید. دستهای کلفت ملارزاق دورگلویش حلقه شدند .لبهای داغش را چوشیدن گرفت؛مثل یک خرس پشم آلود که به کندوی زنبور عسل رسیده باشد .گرم بود، داغ شد. یکبار شروع کرد به جویدن لبهایش .حس میکرد که کباب نیم گرم شورمزه یی را میجود. سلطانه که بازمیخواست چیغ بکشد، حلقۀ دستهای ملارزاق هم تنگتر گشت.صدای سلطانه خاموش شده بود.

 ملارزاق ذوب شده بود، خود را گم کرده بود، مثل نیروی درحال تراکمی که از روزنی تنگ، عزم عبور کرده باشد از هرسو در خود فشرده میشد. حس میکرد که انگشتانش در یک ستون مقاوم پولادین، به نرمی فرو میروند. مثل ببری رهیده از بند، که ناگهان گلوی صیاد خود را به چنگ آورده باشد، از فشار انگشتانش، در گرمای شادیبخشی غوطه میزد.

کم کمک نفسهایش به شماره افتادند.یک موج لذت از سراپای تنش عبور کرد. گره های دیرینسال روانش از هم باز شدند.بیغم وبیغصه، مانند جنازۀ غسل کرده در مرداب عرق، خواب آلود بر روی سلطانه هموار شد .

چند لحظه بعد، مثل اینکه کسی برسرش آب سردی فرو ریخته باشد، قلبش« دَک » صدا کرد،ناگهان خیز زد نشست و.فتیلۀ اریکین را بالابرد.

هردو با چشمان از حدقه برآمده یکدیگر شان را نکاه کردند.ملارزاق سر خود را تکان داد که اگر خواب بوده باشد بیدار شود ولی خواب نبود. عقل و تنش ازهم فراری  شدند. دربسترش فاطمه خوابیده بود.

 « خدایا چی شد؟»هیچ کس پاسخش نداد.برخاست،به کفشکن برآمد.تا به پشت دروازۀ اتاق جلال هم رفت اما ترسید، برگشت به اتاق و دروازه را محکم بست  .

تا به صبح، که مثل یک سال کبیسه بر او دراز شده بود، مانند یک مار زخمی به خود پیچید وفکرکرد اما عقلش راه به جایی نبرد. ازپیران وپیشوایان مدد خواست لیکن راهی جلوپایش باز نکردند.در پایان شب، تکیه به دیوار، پینه کی رفته بود که صدای اذان نماز صبح، ازبام مسجد برخاست. ملارزاق به خود برگشت اما حس میکرد که یک منبع کوچک شادی در دلش در حال چشم گشودن است.

درهمان بیخودی زودگذر، در همان پینکی کوتاه مدت، سفر درازی کرده بود. التجاهایش را رسانیده بود به بارگاه خداوند و پراز امید برگشته بود به بساط مصیبتی که جلوش هموار بود.حس میکرد که زوایای تاریک ذهنش ازمنبعی یزدانی نورباران است.به بیرون گوش داد، همین که صدای پایی ازکفشکن به گوشش رسید، برخاست، گریبان خود رادرید.موهای سر وریشش را پریشان ساخت.در و دیوار خانه را با مشت و لگد کوبیدن گرفت.سر و صدا به راه انداخت.آیه های کوتاه کوتاه و پرازسجعهای مطنطن قرآنی را نفس سوخته و با لحنی رزمی، برسر و صورت مهاجمین نامریی، تگرگوار فرود آورد. شیشۀ ارسی را با سر و صدا شکست، آنگاه خود را نقش برزمین ساخت، سیاهی چشمهارا گم کرد وبا سپیدیش، به سقف اتاق خیره ماند.

ازبیرون هرچی تک تک زدند، فریاد کشیدند،صدایی برنخاست .سرانجام دروازه را شکستند...

اول برق گرفتشان برجا خشک شدند، بعد حیران ماندند وبعدهم چیغ و بد روزی و واویلا..

بر فاطمه رویکش انداخته بودند، مرده بود اما قلب ملا هنوز میزد.بر رویش آب زدند. دست وپایش را مالش دادند وبه خدا دعا کردند که نمیرد. رزق ملا هنوز دردنیا بود، چشم گشود، حیران حیران همه را نگاه کرد و ناگهان چیغ کشید. رویکش فاطمه را پس زد. با مشت برسر خود کوبیدن گرفت.پیشانی فاطمه را که میبوسید، دلش به راستی غصه کرد، به راستی به گریه افتاد به دیگران که دلداری میداد به راستی لبهایش میلرزیدند:

ــ گریه نکنید.شکر خدا را به جا بیارید که من بودم اگرنی فاطمه کافر از دنیا میرفت. جنهای کافر سرما حمله آوردند.هفت تا بودند، پنج تا یهودی ودو تا هندو. شش تای شان را هلاک کردم مگر یکی شان که زخمی هم شده بود فاطمه را به شهادت رسانید، خود را به شیشه زد و گریخت.

همه سوی شیشۀ شکسته دیدند و فهمیدند که قد جنهای کافر، بلندتر از یک بلست نیست.

ملارزاق هنوز چیزی برای گفتن داشت:

ـ میترسم که کدام شب برنگردد وبرجمیله حمله نکند اما فاطمه مسلمان ازدنیا رفت. از این بابت غم نکنید، من خودم شاهد هستم که جان میداد، کلمۀ محمدی بر زبانش جاری بود .

جمیله که از سر و صدای ناگهانی اهل بیت ازخواب برخاسته بود، با موهای پریشان نمد مانندش، ازدم دروازۀ اتاق، چشم به دهن ملا داشت وبه تقلید از دیگران گریه میکرد.

صوفی صالح با چشمان سرخ بیخوابش، ازچوکات دروازۀ کفشکن، به قامت بلند پیرش خیره مانده بود. درعمرش جنگاوری به شیردلی او ندیده بود .جمیله را از حملۀ احتمالی جنهای کافر، فقط ملارزاق میتوانست برهاند. شور درون را تاب آورده نتوانست.به سویش خیزبرداشت .خم شد بر زمین افتاد،همچنانی که بر پاهای ملارزاق بوسه میزد،به تکرار میگفت :

ــ قربان پاهایت شوم پیرجان!.شکرخدا که تو بودی.هزار بارشکر. شهادت فاطمه مبارکت باشد. من جمیله گکم را به تو دادم.