|
یادداشت های یک دیپلومات
یادداشت اول
وزارت امور
خارجه پس از سقوط دوکتور نجیب الله
میر حسا م الدین برومند دیپلومات سابق افغانستان
در آلمان
از گذشته های دور ، از زبان این وآن شنیده میشد که وزارت
امور خارجه افغانستان و
ابسته به دربار ودر باریان وافرادی از تبار شاه و
اشرافیون بوده ، بویژه محمد زا یی ها ،افراد
وابسته به رده های بلند حکومت ، بیشترینه با تشکلات قومی
و لسانی بخصوص کرسی ها را اشغا ل وهر بیواسطه و خارج از
محدوده قومیت مشخص را در وزارت امور خارجه راه نبود
.
از پیشینه کا دری وزارت برمی آمد که آن حرفها تا حدزیاد
برپایه واقعیت استوار بوده ، افراد خارج از مرز های فوق
، درین وزارت خانه اصلا جاه نداشتند
.ا
ین طلسم در زمان حا کمیت سردار محمد داوود تاحدودی شکست
و برخی از نخبه گا ن سیاست توانستند کرسی های این وزارت
را در داخل وهمچنان در نمایند ه گیهای سیاسی افغانستان
در خارج از آن خود سازند.
اما در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان موضوع
انحصار طلبی تقریبا بگونه دوران شاهی بود. فقط
وابستگان بیروی سیاسی ، افراد بلند پایه حزب ویا هم
آنانیکه به شکلی از اشکال با زمامداران حا کمیت
رابطه تنگاتنگ خویشاوندی ونظا یر آن را داشتند ،
میتوانستند در وزارت امور خارجه به کا ر گماریده شوند.
پسانتر ها برخی افراد بنا بر ظرفیت بلند کاری ، با وصف
عدم وابستگی های حزبی و شناخت روی نیاز مندی وزارت عمدتا
در بخشهای اداری ، توانستند شامل کادر اداری
وزارت شوند.
شرط
اساسی این بود که امنیت دولتی یا «خاد» وقت آنان را
تضمین نمود ه به تقرر شان موافقت مینمود.
وزارت خارجه و تجمع افراد کم تحصیل با شهادتنامه های
تحصیلات عالی ساختگی
مساله در خور توجه واما ناراحت کننده این که با
پیروزی دولت مجاهدین ، بست های این وزارت که اکثراخا لی
شده بودند ، برخلاف گذشته که کا ر مندان وزارت خارجه
دارای تحصیلات عالی مخصوصا از فاکولته های حقوق وعلوم
سیاسی ، ژورنالیز م ویا اقتصاد میبودند ، توسط
شماری ازمجاهدین زورمند وبا واسطه که عمد تا دارای در
جات نهایت پایین تحصیلی ویا فاقد تحصیل بودند ،
غصب گردید
.
بسیاری ازین افراد برای اینکه در آینده مورد انتقاد
قرار نگرفته و بیسوادی ویا کم سوادی شان منتج به اخراج
شان از وزارت نگردیده باشد ، فورا دست به کار شده،
با پرداخت پول از کشور های ایران وپاکستان دیپلوم های
داکتری وماستری را تدرارک دیده ، آنرا ماهرانه درج دفتر
سوانح شان نموده ، حتی به کرسی ها ی سفارت نیز رسیدند که
دامنه آن حتی تا کرسی سفارت در نماینده گی سیاسی
افغانستان مقیم برلین هم رسید
.
این حال واحوال حتی بالای تایپست های زن در وزارت نیز
سایه افگند ، بگونه یی که طور مثال اکثرا امروزه خانمی
را میشناسند که باوجود سویه تحصیلی تا صنف هشت ونه ، با
استفاده از سند ساختگی فراغت از صنف
12از
کشور پاکستان ، خود را کارمند رسمی ساخته ، اکنون خود را
یک دیپلومات تصور وپیوسته از طریق نزدیکی با مسوولین
برای تقرر خودش در سفارتخانه ها تلاش میورزد که در وزارت
خارجه فعلی ازین دست نمونه ها کم نیستند.
این نابسامانی مولود وضعیت نا هنجاری است که قبلا
به آغازش اشاره شد.
هرگاه یک وزارت خارجه مسوول وعادل در آینده رویکار
بیاید ویک «
وزارت تکانی»
اسا
سی از اسناد تحصیلی منسوبین وزارت از بالا
تاپایین صورت گرفته، از مسوولین مراکز تحصیلی داخلی و خا
رجی مورد نظر، در مورد چند وچون اسناد ، از مجاری
رسمی سوال به عمل بیاید، نیمی از کارمندان داخل و خارج
مرکز و نماینده گیها مطابق به قانون، مجبور به ترک وزارت
خواهند شد
.
ماموریت وزارت امور خارجه وخاطره ها:
من که از طفولیت تابلوغ و بعد آن با این نشریه و
آن نشریه ، این رسانه وآن رسانه ، چه افتخاری ، چه
با ا لمقطع وحق الزحمه ای و پس از تحصیل به عنوان
همکار رسمی وظیفه داشته و در حد توانمندی با
گزارشات ، تراجم ونوشته ها در ژانر های مختلف داستان
نویسی ، درامه نویسی ، تحلیل و تبصره و نگارش مقالات
سیاسی در روزنامه ها و برنامه سیاسی جام جم رادیو
افغانستان اشتغال داشتم ، علی الرغم علاقه مفرط بنابر
دلایلی که برشمرده شد ، با این پندار و تصور که من حقیر
فقیر را چون هزاران هزار توانمند دیگر در آن وزارت مجال
استخدام نخواهد بود ، در مخیله ام ابد آ فکر کارمند شدن
درین وزارت را نگنجانیده بودم
.
در
8
ثور سال
1371
، آوانیکه رژیم دوکتور نجیب الله سقوط نموده و قدرت
سیاسی به مجاهدین منتقل شد من منحیث سکرتر مسوول روز
نامه ملی انیس کار مینمودم
.
مجاهدین با احراز قدرت ، حدودا بیشتر از یک ماه مجموع
نشرات مطبوع دولتی وغیر دولتی را متوقف ساختند تا باشد
که با پالیسی ومرام جدید ، کار های نشراتی را از نو
سامان بخشند.
از آنجا ییکه آقای جلال نورانی رئیس موسسه نشراتی
روزنامه ملی انیس با رویکار آمدن مجاهدین در کشور نبودند
، من منحیث مسوول بعدی ، با مسوولین وزارت اطلاعات و
کلتور بنا برتقاضای وزارت در تماس شدم.
جناب
داکتر نجیب الله لفرایی که در آغاز حکومت مجاهدین از
مسوولین درجه یک در وزارت اطلاعات وفرهنگ بود ، شخصا با
من به دفتر ریاست روزنامه آمده ، مرا توظیف نمود
که کار روزنامه را مجددا رویدست گرفته و بزعم وی «
بنابرتجارب دیرینی که دارم باید خود تصمیم بگیرم که کار
را از کجا وچگونه شروع کنم تا با پالیسی دولت جدید
مطابقت داشته باشد»
.
در هرصورت کار روزنامه مطابق نیاز وقت ، بگونه موفقانه و
در چوکات معینه و پالیسی مشخص نشراتی حکومت مجاهدین آغاز
و روند عادی خویش را در پیش گرفت که بعد جناب فضل الرحمن
فاضل که بیقین از نویسند ه گان و ژورنالیستان
شناخته شده و توانمند دوران جهاد ملت افغانستان بود)
تا همین چند ماه قبل سمت جنرال قونسل افغانستان در
بن آلمان را داشت )
،
به حیث مدیر مسوول ورئیس روزنامه ملی انیس آغاز به کار
کرد
.
ایشان در ادامه کار های ژورنالیستی وروزنامه نگاری و بنا
برسایر مسوولیت ها، برای پیشبرد امور در روزنامه انیس
به من تفویض صلاحیت نموده و در کار نشر روزنامه دست مرا
باز گذاشتند. این عمل ایشان از خاطرات نیک در زنده گی
ژورنالیستی من به حساب می آید
...
در اواخر سال
1371
داکتر نجیب ا لله لفرایی به حیث وزیر دولت درامور
خارجه تقرر حاصل نمود که با اختتام دوره کار
جناب هدایت امین ارسلا به عنوان وزیر امور خارجه ،
داکتر لفرایی تقریبا نفر شماره یک وزارت محسوب ومنحیث
وزیر دولت در امور خارجه ، بنا برمصلحت شخص برها ن الین
ربانی رئیس دولت اسلامی افغانستان ، مستقیما امور
آن وزارت را پیش میبرد
.
ناگفته نگذاشت که دوره کار هدایت امین ارسلا با آن
که دوام چندا نی نیاورد ، لاکن
تکانه جدیدی در زنده گی دیپلوماتان سابقه
دار وزارت پد ید آورد
.
حد
اقل تعداد ی از کا رمندا ن وزارت که با ارسلا و سایر
نیک اندیشان با نفوذ در حاکمیت آشنایی داشتند ، در
نماینده گیهای سیاسی حوزه های آسیا ، امریکا و تاحدودی
اروپا تقرر حاصل نمودند
.
به هر صورت منطبق با پلان نشراتی روزنامه ، غرض
انجام مصاحبه با داکتر لفرایی و توضیحات پیرامون سیاست
خارجی دولت مجاهدین ، چگونگی کار در نمایند ه گیهای
سیاسی و تامین روابط با کشور های همسایه سوای دوکتورین
نظامی مبهم پاکستان در خصوص افغا نستان در آن مقطع، به
دفتر موصوف رفتم
.
پس از مصاحبه ، باسپاس از داکتر لفرایی بخاطر ستایش
وتمجید ایشان ازشیوه نگارش وکار من وتقاضای ایشان مبنی
بر تبدیلی و توظیفم در مدیریت اطلاعات ونشرات وزارت
خارجه ، منحیث عضو به کار آغاز نمودم
.
گفتنی است که ادارات کشور پس از سقوط دولت داکتر نجیب
الله دستخوش یک سلسله نا بسامانی ها
، تا راج اموال ودارایی عا مه و چپاول اثاثیه ولوازم دفا
تر توسط عده یی از افراد تنظیم ها در کلیه وزارت خانه
های کشور گردید که درین میان فقط وزارت امور خارجه
درامان ماند
.
کابوس جنگ ووحشت سبب تهی شدن شهر از مردم شده ، سیل
مهاجرت ها به بیرون کشور واصابت روزانه دهها راکت، چهره
شهر را روز تاروز غمگین وملال انگیز تر میساخت
.
اکثریت کارمندان وزارت خارجه نیز بسان سایر دفاتر کشور
برای نجات از جان خود و زنان و فرزند ان شان به
جاه های امن و بیشتر ازهمه به کشور پاکستان رهسپار شدند
.
وزارت امور خارجه از اثر جنگهای تنظیمی بخاطر قرار گرفتن
در مجاورت صدارت وارگ ریاست جمهوری زیر ضربات
کوبنده ومرگ آفرین قرار داشت
.
در هرشعبه فقط ده تا پانزده فیصد کارمندان وزارت حاضر
بودند.
با
آنکه جناب داوود پنجشیری که سخت به شخصیت شان احترام
دارم ، سرپرست دوشعبه یعنی مدیریت سوم سیاسی و مدیریت
اطلاعات ونشرات بود ، لیکن داکتر لفرایی پیوسته مرا به
تحرک وکار فرامیخواند و روزانه پنج شش بار به دفترش طلب
میشدم تا هدایات تازه وی راعملی و در قسمت تبلیغ مسایل ،
اشاعه اخبار ، تحلیل ها ی سیاسی ونظامی وگزارش های
عمده ، به اسرع وقت همت گمارم
.
نسبت وخامت اوضاع امنیتی و شدت راکتباران ، شعبات کلیدی
وزارت حتی دفتر لفرایی نیز به تهکاوی وزارت منتقل شد ند
.
طی مدت زمان تصدی داکتر لفرایی ، بیشترین اعلامیه ها
واحتجاجیه ها ی وزارت خارجه که نسبت مداخلات مخصوصا کشور
های همسایه ، رقم درشتی را احتوا مینمود ، عمدتا توسط
نجیب الله علی خیل و من که هر دو بعداز پیروزی حکومت
مجاهدین در وزارت خارجه تقرر راه یافته بودیم ، نگاشته
میشد
.
بار
بار وقتی غرض انجام وظیفه حتی شامگاهان که مستخدمین شعبه
نمیبودند و من با ییست شخصا اخبار و گزارشات وزارت را
غرض نشر به آژانس میسپرد م ، شاهد اصابت راکت ها
در دوروبرم بوده ام
.
چون
اصلا عابری روی جاده نمیبود و در صورت موجودیت پارچه
هایش به هوا پراگنده میشد ، شیشه ها بعضا با بدنه ها ی
عمارات فرومیغلتیدند
.
بدون شک نگهدار خدا وند است
.
من با ر ها در چنان موقعیت های مرگ زا حتی در زمان
زمامداری داکتر نجیب الله رییس جمهور وقت قرار گرفته ام
و با شنیدن صدای حرکت راکت ها در فضا به اصطلاح
فورا«
پروت»
کنان
خود را بر زمین افگنده ام
.
یاد آن خاطره های تلخ از دورا ن کا رم در وزارت خارجه ،
یک بار دیگر حالات نا هنجار ، اذیت کننده وراکت پراگنی
وکشتار مردم توسط برخی از رهبران تنظیم ها در گذشته های
دور ، ازجمله این خاطره تلخ از راکت زنی را ، در
ذهنم تداعی مینماید:
در سال
1368خورشیدی
که دوره سربازی احتیا ط را در یکی از اداره های نشراتی
سپری مینمودم ، طبق یک قرارداد با وزارت اطلاعات وکلتور
ومطابق برنامه معینئ همه روزه عصر ها، برای ایدیت مطالب
روز نامه های انیس و هیواد بالترتیب به دفاتر روز نامه
های مذکور رفته ، به ایدیت وباز نویسی کلیه مضامین
میپرداختم
.
روزی وقتی در سینما پامیر از موتر های برقی پیاده
شدم ، صدای راکتی بگوشم رسید.
فورا خودم را به زمین اند اختم
.
راکت به تعمیر
14
منزله سینما پامیراصابت کرد وهمه جا را خون ودود وآتش
فراگرفت
.تا
میخواستم بلند شده و خورا از ساحه بکشم که صدای راکت
دومی آمد با عجله باردیگر خودرا به زمین انداختم
.
قیامتی بر پا بود
.
چون نزدیک شام وهمه مصروف خرید ورسانیدن به منازل شان
بودند
.
آن دو راکت که از طرف پروفیسور استاد(
!)
عبدالرب رسول سیاف مجاهد کبیر ونستوه
( !)
از استقامت پغما ن شلیک شده بود، چهل پنجاه نفر را
همزمان به کام مرگ فرستاده وشمار زیادی را زخمی وبیدست
وپا ساخته بود
.
من با چشمان خود شاهد کشتا ر وریزش وفوران خون ده ها
هموطن مظلوم وبیگناهم در آن صحنه مخوف بودم ، شما خود
تصور کنید صرفنظر از پوتنسیال قوت راکت وپارچه های آن ،
وقتی تمامی شیشه های یک عمارت بزرگ
14
طبقه بر سر عابرین پرتاب شود ، از آن ها چه تیار میشود
.
عمله کمک از مغازه تعاونی که در طبقه کف زمین قرار داشت
وهمه شیشه های آن فروریخته بودند ، روجایی ها ی سفید
وپا رچه ها را بیرون آورده ، اجساد وتکه پارچه های گوشت
بدن ، دستها وپا ها یی را که صاحبان آن در آن محشر قابل
تشخیص ودریافت نبودند ، از روی جاده وپیاده روهای کنار
سر ک جمع آوری مینمودند که آن پارچه های سفید با خون
گلگون شده وقطرات خون برز مین میچکیدند
........
سالها پس آقای عثمان شیریارهمکار دفترم در مدیریت
اطلاعات ونشرات وزارت امور خارجه حکایه کرد که پدر مغفور
شان چه مظلومانه در همان حادثه سینما پامیر که من حضور
داشتم ، به شهادت رسیده بودند
.
از خصیصه های بارز داکتر لفرایی این بود که تقریبا
انسان عاری از تعصب بود
.در
سال
1992
من
وجوانی به اسم نجیب الله علی خیل تقریبا همزمان تقرر
یافتیم.
علی
خیل از کادر های حزب دموکراتیک خلق افغا
نستان در گذشته وتحصیلکرده شوروی وقت بود که در مدت
کوتاهی توانست منحیث شخص مستقل و متکی به خود عرض وجود
نماید
.
مدتی را منحیث معاون شعبه اول سیاسی که حوزه
کاری اش یکی از کشور های مهم منطقه یعنی پاکستان بود ،
بخوبی ایفای وظیفه نموده ، بعد ها سالیانی چند تا تقررش
به حیث سکرتر اول سیاسی در اتریش ، سمت معاونیت
ریاست اقتصادی وزارت خارجه راداشت
.
در آغاز حکومت مجاهدین ، وزارت خا رجه وارد بحران کاری
شد
.
تمرکز افراد وابسته به تنظیم ها که بیشترینه به کارهای
تنظیمی اشتغال داشتند ازیکسو ، سطح پایین تحصیل اکثریت
آنان نسبت صرف عمر به جهاد ازسوی دیگر وعدم آشنایی با
اساسات دیپلوماسی ، همه از مسایل تشویش برانگیز بودند
.
عمده ترین کادرهای وزارت را داوود پنجشیری که از ظرفیت
بلند کاری و فصاحت وبلاغت استادانه برخوردار بوده ،
منحیث استاد پوهنحی حقوق وعلوم بشری ورییس یکی از ادارات
حقوقی کشور تجربه کاری داشت، نجیب علی خیل و برخی
افراد از رژیمهای قبلی سابقه دار چون عبد الصمد مدیر
شعبه دوم سیاسی و کبیر فراهی در وزارت میساخت
.
وزارت
خارجه چگونه باشد ، چگونه دیپلوماسی نوین جاگزین
سیاستهای گذشته شود ، الویتهای کاری وزارت خارجه در آن
مراحل آغازین چرخش سیاسی کشور کدامین اند ؟؟؟
انتقاداتی که از سیاست های وزارت خارجه در مطبوعات منطقه
وجهان صورت میگیرد چگونه پاسخی به آن ارایه گردد ، سیاست
گذاری ها در وزارت چسان باشد ؟
این مسایل پایه های اساسی کمیسیونی را میساخت
که در دومین سال حکومت مجاهدین در وزارت امور خا رجه
تشکیل یافت که در آن داکتر عبدالله عبدالله سخنگوی وزارت
دفاع وقت ، دلجو حسینی وزیر اطلاعات وفرهنگ از ناراضیان
حزب اسلامی حکمتیار ، داکتر لفرایی وزیر دولت درامور
خارجه حضور داشتند که من به صفت منشی ومجری هدایات
وتصامیم جلسا ت متذکره ایفای وظیفه مینمودم
.
جلسات شنبه ها در تهکاوی وزارت خارجه در دفتر لفرایی
دایر میشد
.من
بعلاوه درنگارش و تهیه جوابات وپاسخ به تبصره ها وتحلیل
های مطبوعات منطقه وجهان در قبال آنچه در
افغانستان میگذشت مطابق روح جلسات ، موظف بودم
.
آن زمان ، نسبت بروز جنگهای داخلی وسردی روابط با کشور
ها وملل جهان ، گراف مقرری ها در نمایند ه گیهای سیاسی
کشور در خارج پا یین بود
.اکثر
ا اشخاص فاقد صلاحیت سیاسی وبدون استحقاق ، بدون آنکه
یکروز را در وزارت خارجه کار نموده باشند ،به طور
ترانزیت مقرر ویا متنا سب با درجه ارتباطات شان با
مقامات در ریاست جمهوری دولت اسلامی از کشوری به کشوری
با ارتقاء بست وکرسی تبدیل میشدند. بدینترتیب بیعدالتی
ها از همان آغاز دولت مجاهدین دوست وهمراه کارمندان
معمولی وبا سابقه وزارت بود
.
بسیاری از دیپلوماتان به اصطلاح مجاهد حتی تا پانزده سال
متواتر در نما ینده گی ها باقی مانده ، از یک نماینده گی
به نماینده گی دیگر تبدیل میشدند
.
از نظر امتیازات مادی وضع کارمندان غیر جهادی وزارت
نهایت رقت انگیز ونگران کننده بود
.
از اضافه کاری وسفریه وامثالهم که بگذریم ، کا رمندان
وزارت خارجه بسان کارمندان مجموع ادارات افغانستان حتی
تا ششماه معاش نمیگرفتند
.
معاشات پس از هر چند ماه فقط یکبار اجراء میشد که آنهم
از پنجاه شصت دالر تجاوز نمی نمود
.
البته روسا ء و مدیران شعبات معاشات تنظیمی ، امتیازات
مخفی دیگر وگذشته از همه امتیاز دسترسی به باب
2009
دولت
را داشتند
.بدین
مفهوم که وزیر یا آمر هر اداره شخصا ویا هم به نام
کارمندان جهادی خویش مبالغ چندین ملیون افغانی در هرنوبت
را از رییس دولت امر میگرفتند و رییس دولت نیز سخا
وتمندانه وبدون اینکه طی مراحل اداری وحسابداری
وبانکداری انجام بپذیرد ، در گوشه پارچه کاغذی که
معمولا بدان پرزه رییس صاحب دولت میگفتند ، چنین هدایت
صادر مینمودند:
«
به برادر
.......مبلغ
.......ملیون
افغانی از باب
2009
دولت اجراء شود .»
این بیعدالتی ها سر آغاز فقر وتنگدستی مردم بویژه
کارمندان دولت محسوب شده که دامنه آن امروز پهنای هرچه
وسیعی به خود گرفته است
.
مجاهدین کارمند در وزارت خارجه اکثرا نزد خانواده هایشان
به پاکستان رفته ، بعضا دوماه در پاکستان ویک هفته را در
کابل سپری مینمودند و یکباره یکسره خانه های حاضری شان
را امضا مینمودند که نمونه چنین دفتر و دفتر داری در
جهان دیده نشده وقطعا دیده نمیشود
.در
حالیکه کارمندان عادی هرگاه کمی نا وقتر می آمدند و یا
وقتر میرفتند روزاروز حاضری شان قید میشد
.
درد
ناکتر اینکه برخی از کارمندان غیر جهادی وزارت حتی به
سطح مدیران با مراجعه به موسسات خارجی وامدادرسا ن ، تن
به شاقه ترین کا رها از جمله جوی کنی وکارهای ساختمانی
وتر میماتی روی جاده میدادند
.
هرگاه فشار های جنگ توسط حکمتیار وحزب وحدت اسلامی شاخه
مزاری تحمیل نشده و امتیاز طلبی های حکومت
ربانی قامت نمی افراشت ، رژیم ربانی درنفس خود ،
یک رژیم مستبد که مردم را در اختناق وفشار مذهبی تنظیمی
قرار بدهد ، نبود ، چون به باور برخی از آگا هان موجودیت
احمد شاه مسعود در نظام مانع از تحمیل فشار ها ی تنظیمی
میشد.
به
همین سبب زنان که مکلف به رعایت حجاب اسلامی بودند
، بعضا با چادر های نیمه برسر یا افتیده برگردن ،
درشهر و با زار ودفاتر ظاهر میشدند و مجاهدین اکثرآ با
چنین حجابی حساسیت نشان نمیدادند.
چه
بسا مجاهدینی که به قول شاعر دل در گرو خوبان داده
، وچه عشق هایی که منتج به ازدواج شد
.
نمونه های زیادی ازین دست مخصوصا بیشترینه در صنف قلم
بدستان وژورنالیستان مجاهد دیده شده که ازدواج مدیر
مسوول میثاق خون در دوره جهاد آقای خلیل مینوی با دوشیزه
آمنه که از ژورنالیستان مستعد وفارغ التحصیل دانشکده
ژورنالیزم دانشگاه کابل بود ، از یک وصلت خجسته وموفق
میان دوفرهنگی ستوده میباشد که نماد وسعت دید وعدم
تعصب کتله یی از جهادی هاست
.
...واما
درین میان مجاهدینی هم وجود داشته که به زن نگاه غرض
آلود ومملو از گناه داشته وآنرا وسیله یی برای خوشگذرانی
خود میپنداشته ، چنا نچه وقتی من سکرتر مسوول روزنامه
ملی انیس بودم ، درزمینه خاطره ناخوشایندی در ذهن دارم
وآن اینکه
:
دومین
مسوول جهادی روزنامه ، آقای عصمت قانع مربوط حزب جمعیت
بود که گفته میشد پیشینه عضویت حزب اسلامی حکمتیاررا
داشته و به عنوان نویسنده و شاعر بلند مرتبت دوره
جهاد شناخته میشد
.
موصوف در زمان تصدی اش منحیث سرپرست روز
نامه انیس ، به یکتن از خبر نگاران روزنا مه که از فامیل
سرشناس محسوب و به اصطلاح عوام ، دختر نهایت شیک پوش
پنداشته میشد ، دل بست
.
نمیدانم
آن پیر مرد پنجاه ساله چه اعجازی به کاربست که آن دختر
بیست وچند ساله را اسیر عشق خود ساخت
.
جناب قانع روزانه به اتاق خبرنگاران رفته ، در حالیکه
بند بافتگی سرخ وسبز رنگ تنبان اش وقت نشستن روی کوچ ،
زمین را جاروب میکرد ، در آن مدیریت در گوش دخترک زمزمه
های عاشقانه سر میداد
.
یک
روز اتاق را از داخل بسته بود و من که میخواستم به یکی
از خبر نگاران سفارش تهیه گزارشی را بدهم دریافتم که
اتاق از داخل قفل میباشد
.
عصمت
قانع وقتی با عکس العمل شدید من مواجه شد ،
فردای آن روزاز لای دستانش پرزه کاغذ تقریبا پنج
در دوازده سانتی را بیرون آورده در دست مدیر اداری
روزنامه داد که در آن به خط وکتابت برهان الین
ربانی رییس جمهور دولت اسلامی افغانستان نوشته شده بود
:
«
برادر عبدالله به عوض آقای میر حسا م الد ین برومند به
حیث سکرتر مسوول اخبار انیس مقرر است ».
اما مثل اینکه بست رتبه دوم سکرتر مسوول روزنامه
ملی انیس برای «
برادر عبد الله »
که قرار بود برای اولین بار کارمند دولت مقرر شود ، بست
پایینی بود ، هیچگاهی در روز نامه اشغال وظیفه
ننمود
.
باری آقای قانع در موجودیت یکتن از کارمندان روزنامه که
برایش مصاحب خوبی بود ، به پاسخ پرسشی که آیا با آن
دوشیزه تصمیم ازدواج دارد یاخیر، گفته بود که «
تجربه حتمی است ، اگرباکره نبود، بالای اعراب بفروشش
میرسانم »
.
قانع که دیگر طشت رسوایی اش از بام افتیده ومشتش باز
شده بود ، بزودی روزنامه انیس را ترک گفت وآن دوشیزه که
از سوء نیتش آگاهی یافته بود ، با مجاهد دیگری ازدواج
کرد که گفتند اکنون صاحب چندین فرزند است
.
وزارت امور خارجه نیز شاهد بهم رسیدن چندین مجاهد با
کارمندان اناث وزارت بوده است که سعادت نصیب شان باد
!
در مورد چگونگی کارهای فرهنگی در دوره مجاهدین
لازمست واقعیتگرا بود
.
دردوره حاکمیت مجاهدین به مسایل فرهنگی وامور ژورنالیستی
نهایت توجه مبذول میگردید وآنهم بجهتی که اهرم قدرت
مجاهدین در دست جمعیت اسلامی که شورای نظار به رهبری
احمد شاه مسعود جایگاه خاص خود را در حاکمیت داشت ، بوده
که در دوره جهاد نیز با انتشار چندین نشریه ، درین راستا
پیشگام بودند
.
در تشکیلات تنظیمی جمعیت اسلامی افراد سرشناس فرهنگی ،
ادبا ء، ژورنالیستان وشعرای چیره دستی وجود داشت
که روی همین ملحوظ عرصه فرهنگ از مراحل آغازین حاکمیت
جهادی ها ، قابل درنگ بود
.
بنیاد فرهنگی امام غزالی(
رح )، نشریه های «
صبح امید » ، فریاد ، مجله «
ترجمه »
، کانون ترجمه غزالی وامثالهم از دستآورد های آن دوره به
حساب می آید که من سوای کار رسمی در مدیریت اطلاعات
ونشرات وزارت امور خار جه ، درآن دوره منحیث مدیر مسوول
مجله ترجمه ، عضو بنیاد امام غزالی و مسوول بخش آلمانی «
کانون ترجمه غزالی »
ومعاون هفته نامه «
صبح امید »
ایفای وظیفه مینمودم که انجام امور گسترده فرهنگی در آن
دوران جنگ ، نیاز مندی های اقتصادی من وخانواده ام را به
وجه احسن تکافومینمود
.
دومین مدیر مسوول هفته نامه سیاسی ـ فرهنگی «
صبح امید»
آقای لبیب آمر لوژستیک وزارت دفاع بود که کوچکترین سابقه
کار ژورنالیستی ونویسنده گی نداشت
.
استاد ربانی وی را روی شناخت شخصی ، مدیر مسوول
مقرر و به موصوف پول گزافی به نام بودجه نشریه از باب
2009
دولت
میپرداخت. موصوف مرا به عنوان معاون هفته نامه توظیف
نمود
.
از امور مالی نشریه هیچکس چیزی نمیدانست وهیچگونه مصرفی
به جز حق الطبع مطبعه پر داخته نمیشد.
درمدت چهار ماهی که نشریه به عمرش ادامه داد ، آقای لبیب
صرفا یک ماهه معاش ستا ف هفته نامه را که از شش نفر
تجاوز نمیکرد ، پر داخته وچون میدانست که طالبان
حاکم میشوند ، به خاطر پرداخت معاش سه ماهه متباقی
، آن قدر امروز وفردا کرد که طالبان کابل را تسخیر کردند
وسه ماهه عرقریزی کارمندان نشریه جمع حق الزحمه ، ماکول
وکلیه امتیا زات چهار ما هه دیگر را حیف ومیل نمود که
البته در حا کمیت مجاهدین از جمله هزاران حق تلفی ،این
میتواند مثال نهایت کوچک باشد
.
درقسمت
بنیاد غزالی ، کانون «
ترجمه »
ومجله «
ترجمه »
که
ابتکار ورهبری آن را دوکتور محی الدین مهدی مسوول امور
سیاسی احمد شاه مسعود که در ضمن پست دولتی معینیت
وزارت پلان وقت را عهده دار بود ، در دست داشت. برعکس
اجراآت کاملا شفاف بوده ، همه حقوق بموقع آن ،
توسط شخص دوکتور مهدی که خود قلمپرداز وادیب میباشد ،
تادیه میشد
.
از ویژه گیهای کار های فرهنگی حاکمیت زمان ربانی این بود
که واقعا در جهت اعتلای فرهنگ کار صورت گرفته ، تقریبا
در هیچ یک از چنین نشریه های آزاد غیر تنظیمی ،
اهداف سیاسی حزب جمعیت ، یا هم اهداف تبلیغ برنامه های
سیاسی دولت ، دنبال نمیگردید
.
میخواهم بگویم جمعیتی ها مردمان فرهنگ پروربوده اند
.
«
سیاف »
ودروس
عقید تی در وزارت امور خارجه حکومت مجاهدین
یک مساله قابل تاء مل که به نظر بسیاری ها عجیب مینمود
اینست که با برقراری حکومت مجاهدین ، دروس عقیدتی اسلامی
در وزارت خارجه راه اندازی گردید که در آن مجموع منسوبین
وزارت ، مخصوصا پا یین رتبه ها ، باید همه درتالار
بزرگ قصر ستور که تاهنوز توسط راکت های حزب اسلامی به
رهبری گلبدین حکمتیار بنیاد گرای سفاک از استفاده
نیفتیده بود ، توسط بنیاد گرای همتایش استا د
پروفیسور
( !)عبد
الرب رسول سیاف تدریس میشد
.
دروس هرروز چهار شنبه با آماده گی خا ص شروع میشد
.آقای
وحید مژده که از تنظیم سیاف بود در تهیه مایکروفون
ولودسپیکر و آماده ساختن میز خطابه و سخنرانی سعی به خرچ
داده ، پس از مقدمه کوتاه ، مایک را مقابل جناب پروفیسور
می گذاشتند
.
بسیاری
ها آرزو نداشتند به تدریس مسایل عقیدتی توسط کسی
که تا گلو در خیانت وجنایت وآدمکشی ونقض حقوق بشر غرق
است ، حاضر شده وبه ارشادات چنان رهبر مذوری
که با استفاده از نام اسلام از طریق خوشخدمتی به
اجانب واغیار و ثروت اندوزی از نام ملت افغان و کسب شهرت
کذایی ، به ملت غیورافغانستان جفا نموده بود ، گوش
فرادهند. ولی به خاطر رهایی از برچسپ های گوناگون ضد
اسلامی بر نام شان ، بناچار به حضور درجلسات مذکور
تن میدادند
.
در واقع کارمندان وزارت خارجه با وصف آشنایی با چهره
حقیقی موصوف ، روی اجبار وناگریزی خود را متقاعد
میساختند دربرابر چنان فردی صاحب نفوذ وبه اصطلاح
دانشمند اسلامی که دارای چندین چهره بوده ،حرف
وعملش مطابقت نداشته وصرفا با گذاشتن ریش انبوه واستفاده
از نام خدا وند بزرگ (ج)
وآیات متبرک قرآن عظیم ا لشان، نا بکاری های درونی اش را
که مخصوصا از وهابیت آب میخورد ، پنهان میساخت ، زانو
بزنند
.
مینگریم که منسوبین پایین رتبه ادارات ووزارت خانه های
افغانستان ، متاسفانه طی دوره کار رژیم های مختلف ، شاهد
فشار های زیادی در دفاتر شان بوده اند
.
در دوره شاهی اداره یی به نام پشتو تولنه وجود داشت
.
درین اداره برای اینکه برای چندین نفر مدرس پشتو زبان
کار تدارک دیده باشند وشاید هم روی مصلحت های خاص
، بین دو زبان رسمی کشور تفریق قایل شده ، کورس های
اجباری زبان پشتو را در دفاتر رسمی ایجاد نموده بودند
.
سختگیری در قسمت حضور در کورسها چنان بالا گرفته بود که
هرگاه کا رمندان به جهت تراکم کار در شعبات شان و یا هم
از اثر مریضی ویا کارضروری در کورس حاضر نمیبودند ، کسر
معاش میشدند
.
در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان
کارمندان ادارات بگونه دیگر وتحت عنوان مشخصی
تحت فشار بودند.
آنان
باید به دروسی که از طریق سازمان های اولیه محل زیست
ومحل کار غرض جلب وجذب در صفوف حزب و یا هم دروس تیوریک
حزبی تدریس میشد ، حضور یافته حاضری میدادند
.
اکثرا دروس متذکره خلاف علاقه ورغبت کارمندان و منسوبین
ادارات میبود
.
رویهمرفته
بسیاری ها با این کلاس ها حساسیت داشتند اما به
جهت آن که «
ضد انقلاب »
خوانده
نشد ه وتحت تعقیب وپیگرد قرار نگرفته باشند ، با دل
ناخواسته حضور شان را در کورس های حزبی حفظ
میکردند.
و...چنان
بود پیشبرد کورس های عقیدتی اسلامی در زمان حاکمیت
مجاهدین در کشور که بدان اشاره رفت
.
کبیر فراهی گذشته وحا ل
:
باری برطبق عادت معمول روزمره سکرتر دفتر لفرایی
به من زنگ زد که مرا وزیر میخواهد
.
در
مسیر راه با آقای کبیر فراهی معین سیاسی فعلی که آنوقت
رئیس امور قونسلی وزارت تشریف داشتند، روبرو شدم که تازه
از دفتر لفرایی برگشته بود
.
فراهی
ضمن تمجید از کار و تلاش من مخصوصا در آن لحظات بحرانی
که تعداد قابل ملاحظه کا رمندان وزارت با خانواده هایشان
در پاکستان ویا مناطق امن دیگر پناه برده وزنده گی
میکردند ، گفت برایم مژده یی دارد وآن اینکه از جمله
دوسهمیه حج بیت الله شریف که دولت برای وزارت اطلاعات
وکلتور قایل شده ، بنا به تقاضای وی از داکتر لفرایی
مبنی براینکه یکی ازین دو سهمیه ها باید به مدیریت
اطلاعات ونشرات تعلق گیرد،لفرایی یک سهمیه را به شعبه
اطلاعات ونشرات وزارت اختصا ص داده است
.
فراهی علاوه کرد
:«در
مورد مستحق بودن خودت به لفرایی گفته ام ، به پنجشیری
صاحب بگو که در مورد خودت با لفرایی حرف بزند چون واقعا
خودت مستحق استی »
.
ازفراهی به خاطر حسن نیت اش اظهار امتنان نمودم
.من
زیاد خورسند بودم که به زیارت خانه خداوند شرفیاب میگردم
.
خلاصه داکتر لفرایی مکتوب مرا امضا ء کرد وکار ها تقریبا
روبه نهایی شدن بود که دوتن از مخلصین لفرایی که عضو
مدیریت اطلاعات ونشرات را داشته ودر پاکستان همکار
لفرایی بودند، به عباره دیگر یکی آن که دست پرورده آقای
لفرایی بود، آقای منهاج را که مدیر دفتر مرکز مطبوعاتی
وزارت بود وبگفته آندو لفرایی دربرابرحرفهای وی
نمیتوانست «
نه»
بگوید ، متقاعد ساختند تاهرسه شان نزد لفرایی بروند
.آنها
به لفرایی گفتند مجاهد ما و تو یک غیر مجاهد را به
سفر حج میفرستی
.
خلاصه آندو هیچکدام موفق نشدند سفررا به خود اختصاص بد
هند ومنهاج یک نفر را ازشعبه خود که سابقه کارش در خاد
نظامی بود معرفی ودر نتیجه لفرایی ، به قول معروف از
قرار وفیصله اش گذشته ، مکتوب وامضایش را برگرداند
.
اما دیده میشود که قدرت وچوکی در شمار زیادی از انسان ها
چه زود اثر میگذارد
.گذشته
کبیر فراهی بخصوص توءام با چنان حسن نیت بود
.
در یادداشت های بعدی خواهیم نگریست که به خاطر سر
جنبانیدن به وزیر واطرافیانش وحفظ مقام باد آورده ، جناب
شان چگونه با وصف پی بردن به کنه حقایق ، ناسنجیده بریک
واقعیت آفتابی پرده افگنده و بر یک کذب سفیر افغانستان
در آلما ن ، در پارلمان صحه گذاشتند
.(
با آن که به ایشان سخت احترام میگذارم، برمن
خواهند بخشید که جناب شان را بدینوسیله متوجه پرده افگنی
شان بر واقعیت ودرک رسالت انسانی شان میسازم).
دوره کا ر شاد روان غفورزی در وزارت امور خارجه وایجاد
موانع دربرابرش
:
با
پیروزی حکومت مجاهدین ، منسوبین وزارت خارجه به تناسب
بسیاری وزارتخانه ها شانس بهتری یافتند چون برخلاف
انتظارات ، رویه مجاهدین حاکم در کابل نه تنها
کینه توزانه بل صمیمانه نیز بود
.
با اینکه در ابتداءدر پست های مناسب تقرر نیافتند اما
آرام آرام نسبت فقدان کادر مسلکی وکار فهم در تر کیب
مجاهدین این وزارت ، کارمندان سابقه موقعیت های حساسی را
از آن خود ساختند
.
در حالیکه در بسیا ری از وزارت خانه های دیگر کا رمندان
به خاطر همکاری با رژیمهای قبلی ویا هم عضویت در حزب
برسر اقتدار وقت ، به نام کمونیست وملحد روحا شکنجه
میشدند
.
دووزیری
که پیهم درین وزارت رویکار آمدند یعنی سید سلما ن گیلانی
وهدایت امین ارسلا ، برخورد کاملا سالم وانسانی با
منسوبین وزارت را در پیش گرفتند
.
بجهت روش های انسانی وعاطفی رهبری تنظیمی که آن دو
وزیر بدان وابسته بودند ، کمتر کسی را میتوان سراغ کرد
که از جانب تنظیمی که سید سلمان گیلانی بدان
منسوب بود ، آسیب دیده باشد
.
ازینرواز دوره کار وزارتش منسوبین اکثریت راضی
وخوشنود بودند
.
موصوف هرچند شخص خوش قلب وصمیمی بود لاکن از لسان ملی
کشورش سواد وبهره چندانی نداشت بگونه مثال در اوایل
حکومت مجاهدین در قوس سال
1371
خورشیدی در کنفرانس «
ایکو»
ECOمنعقده
اسلام آباد ، من از روز نامه ملی انیس در تر کیب
هیأت مطبوعاتی وزارت اطلاعات وکلتور درین سفر با موصوف
همراه بودم.
همه مدعوئین وحاضرین در مجلس دیدند که جناب وزیر
با چه مشقت یک متن دری تایپ شده سه چهار صفحه ای را طی
تقریبا یک ساعت ، چنان هجی کنان به خوانش
گرفت که دل همه به تنگ آمد
(
در حالیکه رنگین سپنتا که یقینا به مفهوم واقعی آن
یک دانشمند ا ست ، در یک محفل خودما نی درده ماه قبل که
من نیز حاضر بودم ، به قول خود ش آن وقت تازه سه
ماه میشد کا ر فراگیری لسان انگلیسی را (به خاطری که
بالاخره وزیر خارجه تشریف دارند) آغاز نموده بود ،
اکنون هنگام خوانش متن انگلیسی تهیه شده ، کمتر از هجی
کار میگیرد، چون قبل از قرار گرفتن پشت یک تریبیون ،
چندین بار زحمت خواندن آ ن را به خود میدهد تا
نگویند بالاخره در جهان وزیر خارجه یی یافت میشود که
لسان بین المللی انگلیسی را طور شاید وباید نمید ا ند.
در
پهلوی آن ایشان این امتیاز را دارد که صاحب چندین اثر
برگزیده علمی به زبان آلمانی میباشد
.
یک گپ جالب دیگری را که جناب وزیرآن روز بدان
اشاره کرد اینکه ، جناب شان یک متن انگلیسی را در دست
داشت که میخواست به زبان دری ترجمه شود.
من
پیشنهاد کردم که آن را برای آقای بهین سخنگوی وزارت غرض
ترجمه بسپارند. جناب وزیر گفت: «نه...
ادبیات فارسی بهین زیاد ضعیف است ».
من که با بهین سابقه شناخت ودوستی دیرینه داشته ، ترجمه
های زیادی از وی را مخصوصا در جریده مجاهد خوانده بودم
ازین اظهار نظر به حیرت افتیدم).
برمیگردیم به اصل موضوع
:
با آمدن شاد روان عبدالرحیم غفورزی در وزارت امور خارجه
وآغاز کارش به عنوان معین سیاسی وزارت درکارمندانی که از
شرایط حاکم در وزارت علی الرغم اوصاف ستوده وفضای
انسانی تری که بدان اشاره رفت ، تاحدودی خسته وملول
بودند ، نوید تازه یی دمید
.
غفورزی به عنوان یک دیپلومات کهنه کار ، آگاه و
سیاستمدار نخبه که پیدا بود پیوسته قلبش برای افغانستان
تپیده وآرزوی خدمت به وطنش از طریق مقابله با دیو وحشت و
جنگ را داشت ، بزودی سیمای انسانی وفطرت نیک درونی خودرا
نمایاند وافراد چیز فهم وتوانمند بیشتر فرصت یا فتند به
دور نامبرده گرد آیند و از مایه های درونی فطری وعلمی وی
بویژه در عرصه دیپلوماسی وسیاست بهره جویند
.
غفورزی
دور از فضای گرم خانواده اش در امریکا، به خانواده
هممسلکان دیپلوماتش در کابل پیوست تا با گرمای محبتش
قلوب آنانرا لبریز از عطوفت ومهر ساخته ویکجا با هم ، با
پیاده نمودن سیاستهای ستوده وبا ییسته ، به کمک و یاری
دوستان بین المللی ، طرح های نوینی را برای رفع مصایب
وآوردن صلح وآرامش و رفاه و ترقی درین سر
زمین بریزد.
برای همه ملموس ومشهود بود که شب را از روز نمیشناخت.
پیوسته از کشوری به کشوری واز قاره یی به قاره یی
سفر ها مینمود و درفش هویت پنجهزار ساله افغانستان را
همچنان به اهتزاز نگهمیداشت
.
به باور برخی از آگاهان سیاسی وقت ، دید گاه های
سیاسی غفورزی در آن مقطع بدون شک میتوانست پیامد های
جالب توجه و حتی سر نوشت ساز برای کشور داشته باشد ،
بخصوص که وضعیت سیاسی امنیتی به پیمانه امروز به وخامت
نگراییده وداشت آهسته آهسته بویژه با مداخلات آشکار و
پنهان کشور ها ی همسایه به مسیر بحران حرکت کند
....
یکی از از تحولات چشمگیر درزمان کار غفورزی در
وزارت امور خارجه که میشود آن را راهیابی موج جدید تجدد
پسندی در زمان حکومت مجاهدین بوسیله وی عنوان کرد
، صورت ظاهری وسلیقه خاص وی به طرز پوشیدن لباس بود،
چنانیکه این ظاهر آراسته ، دیگران را که از پوشیدن دریشی
وکراوات نسبت حضور مجاهدین پیراهن و تنبان و پکول پوش،
در دل ترس داشتند ، جرأت بخشید که کما فی السابق شیک
ومرتب سر کار بیایند
.
غفورزی همه روزه با صورت تراشیده و معطر و لباس منظم ،
چنانیکه شایسته شأن یک دیپلومات امروزین در هر کجای این
جهان خاکی که فعالیت دارد، میباشد ، در وزارت ظاهر میشد
که مرتب بودن وضع ظاهری غفورزی نه تنها کارمندان غیر
جهادی وزارت را جرأت بخشید که ازنو به پوشیدن
دریشی روبیآورند ، بلکه مایه علاقمندی بسی از مسوولین
وکارمندان جهادی وزارت شد تا تر جیح بدهند همزمان
برایشان چندین دست دریشی فرمایش داده وبه عوض پیراهن
وتنبان پشاوری با دریشی اغلبا بدون کراوات خویشتن را
ملبس سازند
.
من به عنوان یک روشنفکر آزاداندیش ، از روی باور خویش
شهید احمد شاه مسعود را صرفنظر از نگاه مسایل تنظیمی اش
، شخصیت روشن اندیشی یافته ام که در بسیاری موارد ازجمله
پوشیدن دریشی فاقد تعصب بود ، مخصوصا اینکه خودش اکثر
ملبس با دریشی به چشم میخورد.
درین مورد خاطره جالبی از چشمدیدم را برمیشمرم
:
«
در آستانه سفر امام علی رحمانوف [به اساس فیصله حکومت
تاجیکستان، تمام پسوند های نام های خانوادگی با بار
روسی، تغییر کرده است ازجمله اکنون رحمانوف به رحمان
تعدیل شده است ـ دیدگاه] رئیس جمهور تا جکستان و «نوری»
رهبر
اپوزیسیون تاجک که قرار بود دولت اسلامی افغانستان ، دو
رهبر متذکره تاجکستان را در افغانستان آشتی بدهد ،
در رابطه ترتیبات شانداری در حیاط وزارت خارجه
افغانستان که تقریبا همزمان با اواسط دوره زمامداری برها
ن الدین ربانی بود ، رویدست گرفته شد.
یک روز قبل از محفل یاد شده که آماده گی در وزارت جریان
داشت ، من در منزل دوم وزارت انتظار رفتن به دفتر
غفورزی برای انجام کاری را میکشیدم که برای اولین بار
چشمانم به مرد قامت بلند آشنایی افتاد.
در
نگاه اول از چشمان نافذ آهو مانندش در یافتم که احمد شاه
مسعود است.
وی
که از پله های زینه با شتاب بالا می آمد ، نظرم را به
خود کشید.
در عالم نا شناسی پیش آمده ، همرایم دست داد ، احوالپرسی
نمود وبعد جویای غفورزی شد
.
درآن اثنا غفورزی که از آمدن آمر مسعود در وزارت آگاهی
داشت ، به استقبال وی از اتاقش به دهلیز برآمد.
لحظاتی بعد حینیکه مسعود در صحن وزارت با مسوولین در
مورد ترتیبات ضیافت روز بعد مصروف مشاهده و ابراز نظر
بود ، ناگهان چشمش به داکتر عاصم افتاد.
داکتر
عاصم با آنکه میگفتند تحصیلکرده امریکاست همیشه با
پیراهن و تنبان وپکول به وزارت می آمد واز نظر تنظیمی
وابسته به تنظیم «
سیاف »
بود.
مسعود
پرسید:
این
پیراهن و تنبان پوش را نشناختم ؟
گفتند:
داکتر
صا حب عاصم است ، رئیس تشریفات وزارت
.
گفت: برایش بگویید که همین حالا وزارت را ترک گفته،
دریشی پوشیده برگردد.
اینجا
وزارت خارجه است و او رییس تشریفات این وزارت می باشد.
باید
بداند که اینجا مرکز دیپلوماسی افغانستان است
.
اینکه در مورد لفرایی وزیر دولت در امور خارجه افغانستان
از تحصیلکرده های کشور امریکا ، که پیوسته با پکول
وپیراهن وتنبان اکثرابه رنگ های آسمانی و سفید در محافل
بزرگ منطقوی و بین المللی اشتراک میورزید ، چطور چنین
تقاضایی به عمل نیامده بود ، انگیزه اش را اولیای
امور خود خواهند فهمید
.
از آن جایی که یکی از عوامل بد بختی این ملت در درازنای
تاریخ خود برتر بینی وخود خواهی های اکثریت رهبران بوده
است ، داکترنجیب الله لفرایی واستاد ربانی رئیس
جمهور وقت با هم موافقت نموده بودند که تا استاد ربانی
در اریکه قدرت است ، داکتر لفرایی عهده دار کل
وزارت بوده وهیچگاهی از طرف رئیس جمهور د.ا.ا.
وزیر خارجه تعیین نمیشود، که استاد ربانی تا اخیر روی
این تصمیم خود ایستاد
.
گفته میشد که از غفورزی به اساس تقاضا های پیهم احمد شاه
مسعود غرض آوردن اصلاحات در سیاست گذاری های کشور دعوت
به عمل آمده واز آن جایی که کرسی وزارت امور خارجه نیز
خا لی بود، برایش وعده داده شده بود که به عنوان
وزیرامور خارجه ، امور سیاست خارجی کشور را متقبل خواهد
شد.
از جانبی لفرایی با آن که عملا وزیر خارجه نه بلکه
وزیر دولت در امور خارجه که از نظر شکل پست
نمایشی تلقی میشد ، تشریف داشت ، به هیچوجه نمیخواست
دستی بالای دستش باشد. این موانع ایجاد نمودن ها سر
انجام باعث اختلافات میان آندو شده بود که به قول برخی
صاحبنظران علل شکست سیاست های وزارت خارجه در آن مقطع
سرنوشت ساز، همانا عدم کا رآیی لفرایی به عنوان مسوول
وزارت خارجه بود.
درین خصوص گفته میشد که استاد ربانی به هیچ قیمتی حاضر
نیست یک سیاستمدار تکنوکرات وآگاه در رأس وزارت
خارجه داشته باشد
.
الغیب وعند الله
!
تلاشهای غفورزی عملا کمتر از صلاحیت های یک وزیر نبود ،
صلاحیت هایی که خود آنرا با کار وابتکار سیاسی تبارز
داده بود ولی وقتی در برابر یک تکنوکرات یک بنیاد گرا سد
واقع شود ، فرجامش را خود تصویر نما یید
.
با آنکه جنگ ، بیعدالتی وصد ها پدیده منفی دیگر در کشور
بیداد مینمود که مسلما وزارت خارجه نمیتوانست از آن بی
تأثیر بماند ، غفورزی به بلند بردن ظرفیت کا دری ، حمایه
معنوی از کا رمندان مستعد و نمایاندن دور نما های روشن
کاری ، طور مستدام در کارمندان تحرک وامید ایجاد
مینمود. وی با ابتکار عمل در آن حالات بحرانی که طالبان
پا برگلوی این ملت گذاشته بودند ، برای ارتقاء دانش
سیاسی دیپلوماتان تلاش ورزیده ، گروپ هایی را برای
بلندبردن ظرفیت در وزارت برای سفر به خارج نیز
آماده ساخت
.
غفورزی
درسیاستگذاری های اش بر کلیدی بودن نقش وزارت امور خارجه
در قبال مسایل ملی ، منطقوی وبین المللی ، همواره
تاکید میورزید.
خوب
به خاطر دارم وی قبل از آخرین سفرش که همانا
اشتراک در اسامبله ملل متحد بود وچند روز بعد آن، طالبا
ن بر کابل مسلط شدند ، در دفترش حدود یک ساعت از وقتش
راغرض مصاحبه برای هفته نامه «شهر»
به
من اختصاص داد.
غفورزی
پس ازفراغت از انجام مصاحبه بامن ، اظهار داشت که
، هرگاه یک وزیر امور خارجه قانونی ، فعا ل و با تدبیر
در وزارت خارجه وجود میداشت ، در شهر اینهمه خشونت و
راکت ومصیبت نمیبود وهمه قضایا با نشست در پشت میز
مباحثه میتوانست راه حل بیابد.
وی که نسبت راکتبارا ن حزب اسلامی و طالبان در میدان
هوایی کابل، بایست از میدان هوایی بگرام پرواز مینمود ،
با عجله دستم را فشرد وگفت:
باید
تا یک ساعت دیگر در میدان هوایی بگرام باشم
.
غفورزی در حالیکه تبسم برلب داشت گفت:«
برومند ، اگر زند ه بود یم ، بالاخره یک کاری برای
نجات وطن وملت انجام خواهیم داد ، با قی آن طرف را
خدامیداند ».
داکتر لفرایی را شخصا آدم آرام وفهمیده و با درایت
یافتم.
او
تمام مکاتیب واسناد را که مدیران شعبات می آوردند ، کلمه
به کلمه ونقطه به نقطه میخواند. سلیقه بخصوصی در بیان
مطالب داشت
.
هفته یک تحلیل سیاسی ، یک تحلیل نظامی ، تهیه گزارشات
نظامی از وضعیت جنگها و ارسال آن به نمایند ه گی
های سیاسی، نوشتن اعلامیه ها ،احتجا جیه ها و
ابلاغیه های وزارت خارجه ، تهیه گزارش به ریاست جمهوری،
اخبار ملاقات ها و گزارش های سیاسی وزارت وامثالهم را که
بدستور وی تهیه مینمودم ، سرا پا میخواند وبعد چنانیکه
تکیه کلامش بود میگفت
:
«
صحیح است ، روانش کنید
.»
در رابطه مساله یی که همیشه به عنوان یک خاطره تلخ در
ذهنم باقیمانده اینست که حدودا چند ماه قبل از
مسلط شدن طالبان در پایتخت ، داکتر لفرایی وحید مژده را
که صرفنظر از تعلقات تنظیمی اش ، انصافا یک شخصیت فرهنگی
برازنده و فرهیخته و یک مجاهد واقعی و گذشته از همه،
انسان نهایت شریف است و من برایش همیشه قلبا احترام
میگذارم ، به عنوان مدیر اطلاعات ونشرات تعیین نمود.
روز پنجشنبه بود و من کما فی السابق مثل هر
پنجشنبه دیگر باید تحلیل سیاسی هفته را نوشته از نظر
لفرایی گذشتانده و به نماینده گی های سیاسی گسیل میداشتم
.چون
مژده جدیدا مدیر شعبه تعیین شده و روز اول کارش در
شعبه بود ، نزاکتا تحلیل را تحریر و روی میزش گذاشته ،
از پروسه کار در زمینه به وی معلومات دادم
.
مژده با وسعت نظر تمام وابراز احترام بیحد ، از من
خواهش کرد که کما فی السابق به این روش کار ادامه بدهم ،
اینر ا اظهار داشته ، دوسیه مطلب را در دستم داد و
گفت که این را خودت ببر!
لفرایی آن روز همینکه چشمش به من افتید ، برخلاف همیشه
که سلا م علیکی واحوالپرسی صمیمانه نموده و به نشستن روی
کوچ مقابلش دعوت مینمود
(
لفرایی هیچگاهی پشت میز کارش دیده نشده ،عادت داشت روی
کوچ یکنفری اتاقش نشسته وبه امور برسد)
وخود
به خواندن مطالب میپرداخت ، بالحن تندی که به نظرم کاملا
غیر مترقبه آمد، پرسید:
«
خیریت اس آقای برومند ؟»
.
گفتم: تحلیل تمام است. آقای مژده از من خواستند که این
مطلب را من خدمت شما بیاورم.
با کراهت دوسیه را از دستم گرفت.
.فقط
عنوان مطلب را از نظر گذشتاند ه، دوباره آن را در دستم
داد و گفت:
لطفا
دیگر سلسله مراتب را در نظر بگیرید.
آقای
مژده باید خودش مطالب را بیاورد
.
با خود گفتم:
نه
بدان شوری شور ، نه بدین بی نمکی ..
.وی
همیشه با احترام واکرام تمام به من میگفت که پیش من
مسوول شعبه خودت استی ، آقای پنجشیری چون اکثرا در
شعبه سوم سیاسی مصروف است ، «
باید »
روزانه
همیشه همرایم در تماس باشی و در مواقع لازم هدایت بگیری
.
با
خود اندیشیدم:
نباید
فراموش میکرد در بد ترین حالات جنگی با قبول هرنوع ریسک
وحتی گذشتن از جان درآن راکتباران ، شهیمانه ایستاده و
وظیفه را مقدس شمرده بودم
.
حین برگشت موضوع را با مژده طرح کردم. وی مرا به فراموش
کردن موضوع دعوت کرد
.
...واما
چندین بار دیگر که مژده رخصتی های بیست روزه گرفت ، به
تقاضای لفرایی لبیک گفته ، از امور رسید ه گی نمودم
.
صرفنظر
از همه، انسان ها اکثرا عاری از عیب نیستند. چنانیکه
گفته آمد ، داکتر نجیب الله لفرایی فطرتا انسان
فاضل و با دانش ، یک مجاهد راستین وشخص آرامی بود که
برخی از ژست ها واعمال را شاید روی مصلحت ها و ناگزیری
ها انجام میداد.
(
در یاد داشت های بعدی خواهیم دید که رنگین سپنتا که
حدودا سی سال را ، فارغ از آگاهی ازدرد وطن سپری نموده
و از جانبی سنگ دفاع از مردم را در سینه میکوبند ، علی
الرغم اینکه یک شخصیت علمی مطرح و یک دانشمند آگاه اند
، با خوش باوری و حرف روی که از شخصیت ناموری چون سپنتا
به دور است چگونه بدون رهیابی به کنه واقعیت ، نه
تنها حیات یک همکار دیرین وزارت بلکه خانواده وی را به
تهلکه می اندازند.
شاید
جناب شان هم نه از روی عقده بل از روی مصلحت دست به این
کار زده باشند
.
فراموش نکنیم تاریخ را بیشتر ما ناظرین حقایق ولمس کنند
ه گان آن رقم میزنیم تا آینده گان ، چون مخصوصا کارنامه
های قدرتمندان امروز، عملا همه از پیش دیده گان حقبین
ما میگذرد ).
لفرایی
در روز اشغا ل کابل توسط طالبان ، تا
6شام
در وزارت مشغول پینگپانگ بود
.
یک
مسا له تا امروز نزد من معما باقی مانده است.
داکتر
لفرایی که تقریبا
80
فیصد دوره زمامداری استاد ربانی را مستقیما عهده دار
مطلق وزارت خارجه بود واز نظر تنظیمی یک جمعیتی زیاد
نزدیک به استاد ربانی ، پیرو چه سیاستی بود
.؟
این درست که اکثریت وزراء ومسوو لین عمده دولتی در
گذشته وحال محاسبات شان را به خاطر ابقاء شان در کرسی
های باد آورده داشته وبیلانس شان را چنان متعادل میسازند
که نه تنها درحال بلکه در آتیه نیز فرصت های طلا یی را
دردست داشته باشند
.
ولی تعقیب سیاست دولبه ، به باور من شایسته شأ ن
مسلمان واقعی چون لفرایی نمیتوانست باشد.
شهر
در آتش جنگ میسوخت و راکت های حکمتیار از چهار آسیاب
برای نابودی وبلعیدن زن ومرد وپیر وبرنای پایتخت شلیک
میشد وروزانه صد ها خانواده را غرق ماتم رفتگان شان
مینمود
.
خبر اول رسانه های داخل کشور وجهان را راکت پراگنی
های حزب اسلامی تشکیل داده و در اخبار وتبصره هایشان ،
به تکذیب حملات وتهاجم ضد انسانی حکمتیار ونیرو های تحت
امرش میپرداختند واشعاری در نکوهش حکمتیار مخصوصا
پخش سرود معروف هجو:
«
آفرین حکمتیار ، خوب خدمت میکنی
»
از رادیو ی دولتی افغانستان رسما پخش میشد ، لفرایی با
آوردن نام حکمتیار در تبصره ها وتحلیل ها جدا عکس العمل
نشانداده ، به من میگفت که آوردن نام حکمتیار هیچ ضرور
نیست
.
بعد ها شایع شد که میان حزب اسلامی وطالبان روابطی ایجاد
شده است
.
با آمد آمد طالبان ، مخصوصا ورود شان در روز
6
میزان
به کابل وبیتفاوتی لفرایی از ین حادثه سخت در تعجب
افتیدم
.
آن
روز نیز با وجود ترس ورعب در شهر وندان کابل که به جهت
ورود طالبان در ولسوالی سروبی ونزدیک شدن شان در پایتخت
، رشحه براندام همه پدید آورده بود ، لفرایی منظم وبی
هیچ هراسی ، گویی که آب از آب تکان نخورده ، تا ساعت پنج
عصر ، آوانیکه در شهر دیگر همه مطلع شد ند که
طالبان تا تانک تیل مکروریان رسیده اند ، در دفترش بود و
بعد طبق معمول سایر عصر ها به تالار قصر ستور رفت وبا
طرزی که از وزرای معروف افغانستان در گذشته و دوست شخصی
لفرایی بود به بازی پینگپانگ پر داخت.
لفرایی
همیشه به من گفته بود که «
اگر من مصروف پینگپانگ بودم ، فرقی نمیکند همانجا مطالب
را برای خواندن ویا اگر ضرورتی به امضا ء بود برای امضا
ء بیاور
!
».
من نیز که در شعبه تنهای تنها بوده و ناچار بودم وظایف
سپرده شده مقام وزارت یعنی لفرایی را تکمیل نما یم.
با
اختتام کار به تالار رفته و در گوشه یی ایستاد بودم تا
که نظرش به من بیفتد و پیش بیاید ، ناگهانی متوجه همایون
سکرتر جوان و شیک پوش دفتر لفرایی که زیاد به وی نزدیک
بوده و میگفتند لفرایی دوست پدرش است ، شدم که شتابزده و
نفس سوخته خودش را به لفرایی رسانیده با لحن استفهام
آمیزی گفت:
«
وزیر صاحب ، شما چه میکنید ؟
طالبان
داخل کابل شده وهمه جا ها را گرفته اند ، شما هنوز هم
مصروف پینگپانگ استید »
.
لفرایی پرسید
:
«
تو چرا اینقدر ترسیده ای ؟»
سکرترش جوابداد:
لفرایی
صاحب ، همه اعضای کابینه و روسا ء و کلان ها از کوتل خیر
خانه تیر شدند، میترسم یکبار راه بند نشود و نمانید
.
همینطور هم شد
.لفرایی
با آن که خانه شخصی اش در شهر نو بود ، مدتی را در منزلی
در خیر خانه سپری نمود. بعداز چند روز همکاران وزارت
آگاهی یافتند که شهر کابل را ترک گفته است
.
(سلسله یادداشت ها ادامه دارد)
|