|
سهم اقبال درشناخت شعر
بيدل درايران
به كوشش : دكتر اخلاق احمد آهن
استاديار بخش مطالعات زبان و ادبيات فارسي و آسياي
ميانه، دانشگاه جواهر لعل نهرو
از زمان مسعود سعد سلمان تا محمد اقبال سنت پر عظمت
سخنوري فارسي در هند رايج بوده است و تا عصر حاضر نيز
ادامه داشته است. (1) در ميان نامهاي مشهوري كه در طول
تاريخ هزار ساله شعر فارسي در هند وجود دارد، امير خسرو
دهلوي، حسن دهلوي، غزالي مشهدي، طالب آملي، غني كشميري،
بيدل دهلوي، غالب دهلوي و اقبال قابل ذكراند. درميان
شاعران ياد شده، سه شاعر مؤخرالذكر با وجود داشتن تنوع و
گوناگوني در ميان اشعارشان شباهت زيادي هم با يكديگر
دارند. در مجموع اين سه شاعر يك مثلث شعري را تشكيل مي
دهند كه درآن تمام ويژگي هاي شعر هند و اسلامي در اوج
خود به نظر مي رسند.
اگر چه هيچ كس منكر اين حقيقت نيست كه بيدل از عصر خود
تا عهد حاضر، تمام شاعران اردو و فارسي زبان شبه قاره
را تحت تأثير خود قرار داده است، اما در ميان همه آنها،
غالب دهلوي و اقبال اهميت خاصي دارند. حقيقت اين است كه
اگر ما از افغانستان و كشورهاي آسياي ميانه صرف نظر
كنيم، تازه مي فهميم كه در شناخت بيدل در هند و ايران،
سهم غالب و اقبال چه قدر مهم بوده است. هر چند كه تاكنون
حلقه زنجير بين بيدل و اقبال يعني غالب دهلوي در ايران
تقريباً ناشناخته مانده است.
شعر اقبال از طريق غرب ـ پس از ترجمه "اسرار خودي" توسط
نيكلسون به انگليسي ـ به ايران رسيد. آقاي دكتر مجتبي
مينوي از محققان برجسته و به نام ايراني در مقاله مبسوطي
درباره اقبال به نام " اقبال لاهوري شاعر پارسي گوي
پاكستان" چنين مي نويسند:
« جاي دريغ و افسوس است كه اين ارتباط ادبي بين هند و
ايران برقرار نماند، و درين صدساله اخير رشته علايق اين
دو قوم با يكديگر به تدريج نازكتر و سست تر شد. و گمان
مي كنم اين ضعف و فتوري كه در علقه في ما بين پيش آمده
بيشتر ناشي از قصور و تقصير ما بود، چه در حالي كه در
هندوستان ميرزا اسدالله غالب و ملا طاهر غني به فارسي
شعر مي گفتند و شبلي نعماني كتاب شعر العجم را مي نوشت و
عبيدي سهروردي صرف و نحو فارسي را مدون مي ساخت... و دو
تن از شعراي مهم هند، " رابندرانات تاگور" و " محمد
اقبال" جرء شعرا و فلاسفه عالم محسوب مي شوند ولي
ايرانيان را خبري از آنها نيست... و درباره محمد اقبال
اگر اشتباه نكنم مقاله مختصري در يكي از مجلات فارسي به
طبع رسيده كه بيشتر آن خرده گيري بر الفاظ و تركيبات
فارسي او بوده و گذشته از اين مقاله، تا آنجاكه من اطلاع
دارم در باب اقبال به فارسي فقط رساله مختصري در 46 صفحه
چاپ شده است و آن هم صورت خطابه ايست كه آقاي سيد محمد
علي داعي الاسلام از حيدرآباد دكن در شعبه جامعه معارف
ايراد كرده بود و شايد كم كسي در ايران اين رساله را
ديده باشد.» (2)
اما اين بي خبري يا تجاهل عارفانه علل مختلفي داردكه
مهمتر از همه توجه به ادبيات غرب و نهضت بازگشت ادبي در
ايران است. دانشوران و سخنوران ايراني به همين دليل، سبك
هندي را تا حدودي مغلق و حتي مبتذل مي دانند. تا آنجا كه
ملك الشعراي بهار در اين باره چنين مي گويد:
« فكرها سست و تخيلها عجيب
شعر پر مضمون ولي نادلفريب
و ز فصاحت بي نصيب
هر سخنور بار مضمون مي كشيد
رنج افزون مي كشيد
زان سبب شد سبك هندي مبتذل»(3)
دكتر محمد رضا شفيعي كدكني نيز در مقاله خود باعنوان "
بيدل دهلوي" مي نويسد كه:
« نويسنده اين سطور با همه كوششي كه داشت، در سراسر
ديوان او يك غزل هموار و يكدست كه بتوان تمام ابيات آن
را به عنوان شعر خوب و پاكيزه عرضه كرد، نيافت...»(4)
هر چند كه ايشان بعدها كتابي با عنوان " شاعر آيينه ها"
نوشت و عظمت و نبوغ و بزرگي بيدل را ياد آور شد و عمق
نبوغ شعر او را از لحاظ فكر و فلسفه و عرفان همچون بحري
بيكران دانست.
البته اين بحث مفصلي است كه چرا در ايران اهميت و ارزش
مقام بيدل را با تأخير باور مريم يكنند ؟ در پاسخ به اين
سؤال مختصراً عرض مي كنم كه در بين شاعران معاصر در
ايران، سهراب سپهري با وجود پيروي از سبك و چهارچوب شعر
نيمايي، اولين شاعريست كه در اشعارش از بيدل متأثر شده
است، اين تأثير بيشتر در شيوه بيان و ابراز معاني عرفاني
و فلسفي با توسل به سبك هندي و استفاده از تمثيل است.
سهراب از ميان ويژگي هاي خاص سبك هندي را در كنار ساير
ويژگي هاي سبك هندي به كرات استفاده كرده است. بيدل مي
گويد:
نيستم بي سعي وحشت با همه افسردگي بلبل تصويرم تا رنگ
دارم مي پرم
و سهراب سپهري چنين مي گويد(6)
« بهتر آن است كه برخيزم
رنگ بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم»
لازم به ذكر است كه " نقشه مرغ " در شعر سهراب همان
"بلبل تصوير"در شعر بيدل است، كه در صور گوناگون "مرغ
تصوير"، "شير تصوير"، " گل تصوير"، "آب تصوير" و غيره
مورد استفاده شعراي اين دوره قرار گرفته است. همانگونه
كه سهراب در شعر خود چنين تركيبي را به كار برده است.
بعد از انقلاب اسلامي، شاعران جوان ايراني از بيدل و سبك
هندي تأثير بيشتري گرفته اند. درميان شاعران جواني كه به
تقليد از بيدل پرداخته اند بايد به خصوص از احمد عزيزي،
قيصر امين پور و نصرالله مرداني نام برد. تا آنجا كه
احمد عزيزي منظومه بلندي به نام " بيدلستان" سروده است.
دراين جا لازم مي دانم كه به طور خلاصه عرض كنم كه علت
اصلي تأخير در شناخت بيدل و اشعار سبك هندي، توجه
ايرانيان به ادبيات غرب به سبب اوضاع سياسي ـ اجتماعي و
فرهنگي عصر بوده است.
اغلب دانشوران هند در زمان استعمار انگليس رشد و تحصيل
كردند و از سيماي بد و خوب و از رموز خُرد و كلان اجتماع
و فرهنگ آنها نيز تأثير گرفتند، و همين اشخاص بعدها در
زمره منتقدان بزرگ فرهنگ آنها قرار گرفتند، و عليه اثرات
مخرب و نفوذ منفي فلسفه و فرهنگ و اجتماع غرب رسماً
دادخواهي كرده اند. مثلاً اقبال و اربندو گهوس و مولانا
محمد علي جوهر و گاندي و غيره كه تحصيل كرده مدارس غرب
بودند و در عين حال از منتقدين بزرگ نقايص و كاستيهاي
سرزمين غرب هم بودند.
از طرف ديگر دانشوران ايراني كه با فلسفه و فرهنگ غرب
آشنايي كمتري داشتند و مستقيماً زير سلطه آنان زندگي
نكرده بودند در پيروي و تقليد كوركورانه از غرب و همه آن
چيزهاي مثبت و منفي كه وابسته به غرب بودند، مثل "آواز
دهل از دور شنيدن خوش است." باشتاب به پيش رفتند تا آن
جا كه به خطر فراموشي احساسات قوي و با شكوهي كه فرهنگ
جامعه شرقي و ايراني سرچشمه آن بود، نزديك شدند و حتي
اشعار سبك هندي را كه سرمايه ادبيات قرنها بود مقهور و
منفورگردانيدند و وقتي به خود آمدند كه حدود يك قرن
ارزشمند را از دست داده بودند.
در اينجا بايد يادآور شد كه منظور اين نيست كه تقليداز
تمام افكار و روشهايي كه وابسته به غرب است، مذموم و
ناپسند است، بلكه منظور اين است كه قبل از پذيرش يك
گرايش بايد جنبه هاي مختلف آنرا بررسي كرد.
منظور از اين بحث اشاره به يك نكته مهم است كه، در نهضت
تازه بيدل شناسي و شناخت شاعران سبك هندي در ايران، شعر
اقبال اهميت بسياري دارد، زيرا اقبال با وجود گريز از
شيوه بيدل، همواره مداح انديشه و هنر بيدل بود، همچنين
وي مخصوصاً لحن شاد و وزنهاي خوش آهنگ را در اشعارش به
كار مي برد كه البته اين ويژگي خاص شعر اردو و فارسي
اقبال است.
بايد يادآوري كرد كه بيدل درعصر شاه جهان متولد شد كه
نقطه اوج عهد مغول در هند بود و پس از آن او شاهد جنگ
هاي داخلي در دوره بعد بود.
پس از مرگ اورنگ زيب عالمگير و در هم شكستن تار و پود
سلطنت مغول، انحطاط فكري اجتماع و فرهنگ زوال پذير آن
زمان را نه تنها به شدت احساس كرد بلكه علل و وجوهات
اصلي آن را درك كرد، به همين سبب اغلب آهنگها و اصوات
شعر بيدل، نشان دهنده جنبش و حركت است و عناصر تضعيف
كننده و اسباب ايجاد دلتنگي و بدبيني درآن به چشم نمي
خورد.
بنا بر اين مي توان گفت كه شعر بيدل در واقع واكنشي عليه
آرامش، سكون و شيوه سكرآور آن زمان مي باشد كه ميان مردم
هند و به خصوص در بين مسلمانان رايج شده بود. انديشه و
هنر بيدل در برابر همين جو بدبيني و منفي به عنوان احيا
كننده روح توانا بوجود آمد به همين سبب در اشعار وي به
خصوص درترجيع بند ها، مخمسات و قصايد بيدل عناصر باشكوه
و پر جوش و خروش و شادي به چشم مي خورد كه بعدها اقبال
از آن تأثير گرفت و همان صوت و آهنگ را در اشعار خود به
كار برد. مثلاً بيدل مي گويد:
اضطراب و تپش و سوختن و داغ شدن آنچه دارد پر پروانه
همان دارد شمع
ضامن رونق اين بزم، گذار دل ماســت سوختن بهر نشاط دگران
دارد شمع(7)
و اقبال چنين مي گويد:
در غم ديگـر سـوز و ديگــران را هـم بســـوز گفتمت روشن
حديثي گر تواني دار گوش
كه گئي هين شاعري جزوي است از پيغمبري هان سنادي محفل
ملـت كو پيغام سروش(8)
(ترجمه بيت دوم اقبال به فارسي چنين است: گفته اند شاعري
جزوي است از پيغمبري. آري، اين پيغام سروش را به ملت ـ
مسلمانان ـ بگو.)
ازميان نوابغ روزگار در ايران ـ جهان شرق و جهان اسلام ـ
مشاهيري چون سيد جمال الدين اسد آبادي و سنوسي و سيد قطب
و جلال آل احمد و علي شريعتي و امام خميني شيوه فكري خاص
اقبال را، به سپيد و سياه و غرب تفسير كرده اند.
اقبال هميشه قائل به عمق معناي بعضي استعارات بيدل مانند
جنون يا عشق، حيرت، خود داري، آزادي و دل بوده است و از
آنها مكرراً استفاده كرده است و گاه برخي از اشعار بيدل
را تضمين كرده است. مثلاً:
مذهب هي جس كا نام وه هي اك جنون خام
هي جس سي آدمي كي تخيل كو انتعاش
كهتا مگر هي فلسفه زندگي كچه اور
مجه پر كيا يه مرشد كامل ني راز فاش
"با هر كمال اندكي آشفتگي خوش اســت
هر چند عقل كل شده اي، بي جنون مباش" (9)
( ترجمه: دين نام يك جنون خام است كه از آن تخيل انساني
نشئت مي گيرد. اما فلسفه زندگي چيز ديگري را نشان مي دهد
كه آن راز را مرشد كامل (يعني بيدل) براي من آشكار كرده
است كه « با هر كمال... )
يا در جاي ديگر:
هي حقيقت يا مري چشم غلط بين كافساد
يه زمين، يه دشت، يه كهسار، يه چرخ كبود
كوئي كهتا هي نهيس هي كوئي كهتا هي كه هي
كيا خبر، هي يا نهيس هي تيري دنيا كاوجود
ميرزا بيدل ني كس خوبي سي كهولي يه گره
اهل حكمت پر بهت مشكل رهي جس كي گشود
« دل اگر مي داشت وسعت بي نشان بود اين چمن
رنگ مي بيرون نشست از بسكه مينا تنگ بود» (10)
در ابيات بالا لحن شاد و وزن و آهنگ خوشي كه خاص شعر
بيدل است به وضوح ديده مي شود. بعدها اقبال از آن تأثير
گرفت و در كليات هر دو شاعر اين وزن و آهنگ بسيار به چشم
مي خورد. مثلاً بيدل مي گويد:
گر چــرخ به خاكــم زنــد آزار نـــدارم ور خــــاك بــه
بــادم دهــد انــكار ندارم
تسليــم سرشتــم بــه هـوس كار نـــدارم از هيــچ كســي
سايــه صفــت عــار ندارم
هر چيز به دوشم فكني عار ندارم
تقريــر نــدارد ســر و بــرگ سخــن من خفتــه است در
آغــوش ادب ما و من مــن
اخفاي كمال است خط علــم و فــن من درگلشـــن اســـرار
تغافـــل چمـــن مـــــن
گلهاسـت ولي بر سر دستار ندارم
زينسان كه بجا مانده ي اين محفل ننگم بي طاقت صد رنگ
شتابست درنگم
دامــانِ ز خـود رفتنـي افتـاد بــه چنگـم تــا داغ
شــود مركــز آشفتـن رنگم
چون شمع به جز گردش پرگار ندارم(11)
و اكنون يكي ديگر از اشعار اقبال به نام " نواي وقت " را
يادآور مي شوم:
خورشيد به دامانم، انجم به گريبانم در من نگري هيچم، در
خود نگري جانم
در شهر و بيابانم در كاخ و شبستانم مــن دردم و
درمانــم،مــن عيـش فراوانم
من تيغ جهان سوزم، من چشمه حيوانم
چنگيزي و تيمـوري، مشتــي ز غبــار مــن هنگامه ي
افرنگي، يك جسته شرار من
انســان و جهـان او، از نقــش و نـگــارمــن خون جگــر
مــردان، سامــان بهــار من
من آتش سوزانم، من روضه رضوانم
من رهرو و تو منزل، من مزرع و تو حاصل تو ساز صد آهنگي،
تو گرمي اين محفل
آواره ي آب و گـــل، دريــاب مقــام دل گنجيده به جامي
بين، اين قلزم بي ساحل
از موج بلند تو، سر بر زده طوفانم(12)
اقبال به يكي از مرشدان شعر خود يعني اسدالله غالب گله
مي كندكه او در فهم عمق درياي بيكران معنويت بيدل اشتباه
كرده است. او هميشه در مورد اهميت و ارزش مطالعه تطبيقي
بيدل و غالب اصرار داشت و معتقد بود كه غالب با وجود
تلاش و كوشش بسيار در پيروي از سبك بيدل، ناكام مانده
است. به طوري كه درنامه اي كه براي دكترمحمد اكرام نوشته
بود در مورد بيدل و غالب چنين مي نويسد:
« ... من هميشه عقيده داشته ام كه غالب در اشعار زبان
اردوي خود در پيروي و تقليد از بيدل ناكام گشته است.
ظاهراً او بسيار از بيدل استفاده مي نمود اما در حقيقت
از نظر معنوي او دور افتاد. از اين مطلب معلوم مي شود كه
فكر بيدل در نزد معاصرينش چقدر رشد يافته تر بود. شواهدي
بر اين حقيقت وجود داردكه چه در داخل و چه در خارج شبه
قاره، معاصرين بيدل و ديگر فارسي زبانان، در مورد فلسفه
حيات نظر بيدل را نفهميده اند.»(13)
پس از مطالعه و بررسي اشعار فارسي و اردوي اقبال آشكار
مي شود كه او علاوه بر اشعار برخي از شاعران بزرگ غرب
همچنين اغلب اشعار، شاعران فارسي زبان را دقيقاً مورد
مطالعه قرار داده است و با مهارت تمام، الفاظ و اصطلاحات
و افكار آنها را براي توضيح و تفسير فلسفه هاي خود به
كار برده است.
او مي نويسد:« من اثرات و نفوذ هگل، گوته، ميرزا غالب،
ميرزا بيدل و ورد سورته راقبول مي كنم. اولي و دومي به
ادراك معناي دروني به من كمك كردند، و سومي و چهارمي به
من راهنمايي كردند كه چطور بايد از لحاظ روح و بيان شرقي
بمانم، با وجود آنكه افكار خارجي را پذيرفته بودم، و
آخرين ايشان مرا از دهريت و ماده پرستي درزمان تحصيل حفظ
كرد.» (14)
هرمان هسه(Herman Hesse ) درمقدمه ترجمه آلماني " جاويد
نامه " درسال 1957 ميلادي به اين حقيقت اشاره نمود كه :«
آقاي محمد اقبال از نظر روحي وابسته به سه مملكت است و
اين سه مملكت منبع كار بي نظير اوست. يعني جهان هند،
جهان اسلام و جهان غرب. او پيرو اسلام است پس از نظر
روحي تحت تأثير قرآن قرار داشته است و همچنين در مكتب
ويدانته و تصوف اسلامي و ايراني تربيت شده است. او
همچنين با مسائل و فلسفه هاي غرب به خوبي آشنايي دارد و
برگسان و نطشه را درك كرده است و اينگونه ما را به سوي
اوج تخيلات و تصورات عالي خود مي برد.» (15)
اقبال خود قبول دارد كه در ميان شاعران مشهور، تحت تأثير
بيدل قرار داشته است و به همين علت بسياري از تركيبات
بيدل را در شعر او مي توان ديد، كه براي بيان فلسفه عميق
خود از آنها بهره برده است. تركيباتي نظير: خون تمنا، رم
آهو، شرح معما، كنج عدم، موج اشك، بانگ درا، برق تجلي،
قافله رنگ و بو، آيينه، شمع و غيره بسيار در اشعار وي
ديده مي شوند.
فهرست منابع و مآخذ و حواشي:
1ـ ميان شاعران معاصر شبه قاره بايد از ولي الحق انصاري،
رئيس احمد نعماني، دكتر محمد حسين تسبيحي، رضيه اكبر،
صديق تاثير، علي رضا رضايي، شمس الدين غمگين، مبارك شاه
فطرت، غلام محمد شاه، تنوير علوي، جگن ناته آزاد و راقم
السطور و غيره نيز ياد كرد.
2ـ مجتبي مينوي؛ اقبال لاهوري شاعر پارسي گوي پاكستان،
چاپخانه مجلس، تهران، 1327 .
3ـ يحيي آرين پور؛ از صبا تانيما، جلد اول، انتشارات
زوار، چاپ پنجم، تهران، 1372، ص 9 .
4ـ ماهنامه هنر و مردم؛ آذروردي، 1347 .
5ـ اخلاق احمد آهن؛ مساله تمثيل در ادبيات فارسي، دهلي،
2000 م، ص62 .
6ـ همان كتاب، ص 65 .
7ـ كليات بيدل؛ جلد دوم تصحيح اكبر بهداروند و پرويز
عباسي داكاني، انتشارات الهام، چاپ اول، تهران، 1376 .
8ـ كليات اقبال (اردو)؛ مركزي مكتبه اسلامي، دهلي، طبع
سوم، 1997 ، ص 150 .
9ـ همان كتاب، ص 201 .
10ـ همان كتاب، ص 489.
11ـ كليات بيدل؛ صص 2 ـ 226.
12ـ كليات اشعار فارسي مولانا اقبال لاهوري؛ با مقدمه
احمد سروش، انتشارات سنائي، چاپ هفتم، 1376، ص 218.
13ـ Dar B,A. Letters and Writings of iqbal. Karach
.p.3.
14ـiqbal, Dr.sir Allama Muhammad, Stray Reflections,
Lahore, p. 69
15ـAnnemarie Schimmel, iqbal and Germany, Germany and
iqbal. Paper presented in iqbal
|