|
عفیف باختری |
|
ای زنده گی می میرم و به مرگ خودم گریه می کنم ای زنده گی برای تو کم گریه می کنم؟ پایان راه و یار مسافر در ایستگاه حالا که می رسیم به هم گریه می کنم آشفته حال و پرت و پراگنده و غریب با سر و وضع نا منظم گریه می کنم غم، اره می کند کمرم، زوزه می کشم شب، خنده می کند به غمم گریه می کنم با یک دو جرعه حوصله ام سر نمی رود اما همین که نشه شدم گریه می کنم جانم! تمام گریه برای خودم که نیست غیر از خودم برای تو هم گریه می کنم روزی که آن درخت تنومند اره شد خورشید نا پدید در اعماق دره شد یک باره زد به دور خودش دوره آسیاب هر آن چه بود زیر دو دندان پره شد ترکید بمب قلبم و چیزی تکان نخورد نبض تو کُند و کُندتر از زخم "چره" شد جام ترک، ترک شده ام را گرفت عشق بوسید... و بعد زد به زمین ذره، ذره شد گرگ آن زمان که سیر شد از این گرسنه گی از جلد خود بر آمد و در پوست بره شد ديوانه! با زمانه تقابل چي مي كني؟ زانوي غم گرفته تخيل چي مي كني؟ ديوانه گي ست، پوچي محض ست، خودكشي ست تحليل رفتن تو در الكل ـ چي مي كني؟ ـ در لاك خود بمان كه دو چندان فرو رود اين شمع نيم سوخته را گُل چي مي كني؟ آنسوي پُل چه رايحهء غنچه پروريست راهي شو آخر، اين طرف پُل چي مي كني؟ كوتاهي حيات تو حتا دو جمله نيست تا نيمه شب مطالعه «ناول» چي مي كني؟ گُم گشته است ماه تو در ازدحام ابر ديوانه! خنده كرده تجاهل چي مي كني؟ در كوچه ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد «شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد لیلا ... لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن گاهی سر از دروغ کشد، گاه از دریغ در شهر، روح در به درت را نگاه کن در کافه جفت توست که با حرص میخورد با « ساز قطغن » جگرت را نگاه کن لیلا چه غم که جفت تو همبال باد رفت نفرین که رفت، بال و پرت را نگاه کن از هر چه جنگل است و هر آنچه که جنتی چشمان پر ستاره ترت را نگاه کن چشمان پر ستاره ترت را که میکند افشا درون شعله ورت را نگاه کن زهدان شب شکاف شد و روی دست من لیلا « تولدی دگر» ت را نگاه کن این بام کج ... دلتنگی ام شبانه که بسیار می شود در من گلیم درد تو هموار می شود یکشنبه و دوشنبه و ... خاکستری و سرد هفته ست پشت هفته که تکرار می شود یک ثانیه اگر گذرد در تو مثل سال سال ت شماره کن که چه مقدار می شود تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت هر شب شیار تازه پدیدار می شود صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت از رنگ خود در آینه بیزار می شود روزانه تا که روشن از احوال خود شوم می نوشم آنقدر که هوا تار می شود این بام کج که در خود از این سان شکسته است از کهنه گی شبیه من انگار می شود دنیا برای آنکه به زندانم افکند دور و برم می آید و دیوار می شود
|
