|
قدرت اصالت نیست فرهنگ میخواهد یوسف آرینتا دو اصل در طول اعصار برذهن ملتهای شرق حاکم بوده است، پرخاش وترس. هر دوی آن ناشی از عقب افتادگی است و قرنهاست که این جوامع به دسته پرخاشگر و گروه ترس تقسیم شده است. گروهی پرخاشگر دایم دست به تجاوز میزند و گروه ترس بخاطر بقا ویا طمع همدست گروه اول میشود و کارشان به مزاحمت و تجاوز بر دیگران میکشد. به دقت به تاریخ نگاه کنید، معرفه افتخار، غیرت و عزت اگر به آدرس قوم، طایفه ویا پادشاه ی آمده است درهر تعریف ومفهومی تجاوز بوده است بردیگران، نه بمقصد عافیت ملکی ویا ملتی. ادعای غیرت و افتخار قبیله ی و طایفه ی خصلتهای جاهلانه است که روکش شعور و بینش انسان شده است. در برابر جهل واژه فرهنگ است که ذهن و راه رفعت همزیستی را باز و عوامل پرخاشگری، طمع وترس را از انسان دور میکند. هیچ قدرت بدون فرهنگ اصیل نبوده و نیست و لو که آنرا هر جوری با ظرافت وزیبائی الفاظ درلفافه ای دین و یا ایدیولوژی یا غیرت و شهامت بسته بندی کنید. در اتحاد شوروی سابق هفتاد سال افکارمترقی افزار قدرت بود در حالیکه واقعییت و فرهنگ سوسیالیستی غایب بود. زیرا اقلیت پرقدرت وپرخاشگر از گروه بزرگ ترسو سود میبرد، اندیشه را وسیله مزاحمت و تجاوز بر حق دیگران ساخته بودند. در بسیاری دولتهای اسلامی شاهان و یا رؤسای دولت ها در پوشش دین و اعتقاد ریاکارانه در برابر خداوند زانو میزنند و از او میخواهد هوسهای پلید و نیروی تجاوزکارانه آنها را مهار کند. دیروز و امروز در افغانستان و در بسیاری از کشورمسلمان ما شاهد جنایات و ددمنشی انسانهای پرخاشگر معتقد، متدین و خدا پرست بوده ایم. هر رهبر وهر ملا و مولوی گویا آدمهای دینی اقلاً یکی دوبار در روز روی منبر میروند و در برابر پروردگار دادخواه عافیت وسلامت بنده های خدا در دنیا و عاقبت امت اسلام در عقبا میشوند. صدها سال است درخواست نفسهای ناپاک آنها اعجاز نیافرید. آنها از منطق ساده، اینکه عافیت این جهانی را انسان بدرست کردن آن مکلف است دور مانده اند. عاقبت آن دنیا به مقدرات خداوند مربوط است نه آنانیکه خویش را گماشته او میتراشند و با جنبل، استخاره و فتوا های دین گریز مزاحم عافیت زندگی و لذت این جهانی این مردم میشوند. آنها اند که از روی طمع با قدرت پرخاشگر همآغوشی تاریخی دارند وبر دیگران تجاوز میکنند. هرگاه بحث عقل بربحث نقل پیروز نشود، داستانها وقصه های واهی از راز های سر به مهر، راه رشد ذهن را میبندد و انسان از میسر تفکر سازنده و مدرن به سمت تفکر ویرانگر، پرخاش، ترس و جبن میبرد. اینجاست که راهای عافیت آینده انسان بسته میماند. دیروز تاریخ و امروز ما شاهد جنایات و ددمنشی انسانهای متدین در همه باورها وادیان بوده ایم که با پرخاشگر پیوند بسته با ترسوها ساخته وبردیگران تاخته است. انسان در برابر واقعیتهای قانونمند طبیعت تا زمانی ناتوان میماند که شناخت ضرورت را درک نکرده باشد، آنزمانیکه انسان برموانع " توهم دینی" پیروز میشود بر شناخت ضرورتهایش دست میابد، تلاش میکند خودش را از قید آن برهاند و بر آن مسلط شود. پیروزی بر ضرورت ها، آزادی است و در آن صورت همه انسانها سروران آزادی اند و جا برای مدعیان افتخاری قدرت، پرخاش و دین نمیماند. از همین جاست که میگویند " آزادی یک پروسه است، یک روند تکامل ذهن عامه است". پرسشی که مطرح است همین است که مردم افغانستان وارد چنین پروسه بوده اند اگر بوده اند تکامل چه سمت وسوئی داشته است ؟ اِشکال پروسه و موانع روند تکامل چه چیزها ویا کیها بودند؟ انسان با شعورش زندگی میکند، شعور محاصل کار دوامدار مغز انسان در پیوند ناگسسته با جهان وماحول اش و کشف پدیده هایی است که زندگی اش را میسازد. انسان یک محصول بیولوژیک، زاده و ثمره تکامل طبیعی است. خصلت اجتماعی بودن انسان ناشی از رشد شعورش است. ثمره تکامل انسان رفعت همزیستی، شناخت ضرورتها وتغیر محیط پیرامونش است. مردم آفغانستان به سه ضرورت مفهومی باید پیروز میشد. 1- "هویت" به عنوان یک ملت (اجتماع همجوش)، نه در مفاهیم تافته های جدا بافته نژاد، قبیله، قوم ودین. ".2- "فرهنگ " شناخت و راه رشد همآنگ همه فرهنگها، زبان، عنعنات. 3- " فقر" عوامل فقر و یافتن راه های فقرزدائی نیاز مادی انسان". اولی یک بحث تاریخی است، دومی یک بحث اجتماعی و سومی یک بحث اقتصادی است. و این سه درمجموع همان ضرورت است که روی آن تأکید میشود. افغانستان از آغاز تولد با این سه گره بازنشده درگیر بوده است، اگر روی ضرورتها ویا شناخت ضرورتها کار میشد، امروز افغانستان در مرحله پیروزی بر آنها میبود. پیروزی بر هرکاری از توانائی شعورانسان ناشی میشود، و شعور محصول کار او است. مغز انسان زمانی فعال میشود که رازهای محیط و خصلتهای جامعه اش را بشناسد و رابطه کار بی وقفه، ناگسسته و متداوم را نگه بدارد. زمانیکه انسان با شعور میشود احساس قدرت درونی اش رشد میکند ولی انسان کم شعور قدرت را دربدن وبازویش میبیند. در کشور افغانستان دایم قدرت شمشیر و سر نیزه قدرتمندان اسباب هراس وتهاجم بر ضعیفترها بوده است. هر زمانی که انسان شرقی بفکر کردن آغاز کرده و خواسته به زندگی مادی و فرهنگی اش سروسامانی بدهد مورد هجوم واقع شده است. تهاجم گاه بیشرمانه وبرهنه وزمانی روان و آرام بوده است. تهاجم برهنه سی ساله جنگ در افغانستان اسباب شکست فزیکی مردم شد. مردم شکسته از تهاجم با ارده زندگی کردن وحیات بخشیدن دوباره به سرزمین شان بیرون آمدند. هشت سال است که ذهنیت های ناپاک با تهاجم نرم و آرام دارد درون ملت را میخورد. این تهاجم نرم بمراتب خطرناکتر از تهاجم خشن است زیرا وضعیت حاضر اراده زندگی کردن را از مردم میگیرد. ملتی که صاحب اراده برای زندگی کردن نباشد به انسانهای بی تفاوت، معامله گر، غیر عاطفی و غیر منطق تبدیل میشوند. چنین وضعیت دورنمای چندان روشنی برای یک ملت نیست. امروز در افغانستان قدرت بدون فرهنگ اصالت دارد، هر قدرت بی فرهنگ شکست پذیر است. اگر باورتان نمیشود به تاریخ مراجعه کنید. دولت هایکه جانب فرهنگ را گرفتند تمدنهای بزرگ را ساختند و آنهایکه جانب قدرت را گرفتند سرزمینهای سوخته وفقر زده را بجا گذاشتند.
|
