|
خالد نویسا
آه!
«عشق نقص خلقت است.» تاریکترین زندان ـ ایوان اولیراخت
آن روز نوبت خروس مستری غفار بود که با خروس آشپز مصاف می داد. به همین خاطر انبوهی از مردم در «سرای تنباکوه» جمع شده بودند و با هم شرط بندی می کردند. مستری غفار با اندام فشرده یی نشسته بود و به آن همه مردان احساساتی که پیش از نبرد خروس ها به شور افتاده بودند طوری می دید گویی به طرف مدفوع می نگریست. در عقب او پسرش با خروس ایستاده بود که از ساعد و بازو حلقه یی بهش ساخته بود. پسرش آهسته گفت: ـ ترچیده! یعنی «ترسیده» و به اطراف نگریست. سرای نام همین کوچه بود؛ عریض و کوتاه که بیست جو و راه بدر رفت و فاضلاب مثل رگ ها در تن آن کشیده شده بودند. تنها یک حصهء کوچه خشک بود، باقی همه گل و لای بود و بسیار دیده می شد که حتی در تابستان ها، مردم پاچه های تنبان شان را بالا زده از کوچه می گذشتند. دورتر از آن جا دکان هایی به نظرمی خوردند که در جوال و طبق اقسام تنباکو خشک و تنباکوی اصیل وطنی برای ساختن نسوار را برای فروش گذاشته بودند. مستری غفار به پسرش گفت: ـ صادق، خروس را بده! صادق خروس را به پدرش داد و دوباره به افق کوچه نگریست. یک لوحهء زنگی کج بر دیوار و پرچال دکان آشپز نصب بود که رویش با خط ناشی نوشته شده بود: «جمعه خان آشپز». صادق می دانست که آشپز آدم زرنگی است. خروس کلنگی اش را مثل جان خود دوست دارد و برایش از محافل و سالگره ها پلوچرب، جگر وسبزی می آورد. چند بار دیده بود که در داخل دکانش در حالی که صدقه و قربان خروس می شد پلو را پیش رویش گذاشته بود. خروس هم ناسپاسی نمی کرد و آشیز را در هرمیدانی سرافراز نگه می داشت. بالاخره آشپز با خروس از دکان برآمد. لبخندی بر لب داشت و کلاه مهره دوزی اش را روی پیشانی پایین کشیده بود. خروس را در دستانش محکم گرفته بود. صادق به مردمی که دورش جمع شده بودند نظری انداخت. دانست که آن ها مشتی از بیکاره ها، زن بازها و قماربازانی استند که دایم با قانون و قانون دار دست به گریبانند و در حیله و نیرنگ چنان بی مثال. مردمانی نیز در آن کوچه و سرای بود و باش داشتند که علاوه بر این که وقت شان را با تماشای کبک جنگی و مرغ جنگی می گذرانیدند منتظر می ماندند که کسی از شفاخانه یی بیاید و برای زخمیی تازه از جبههء جنگ رسیده و یا زن ضعیفی که عمل زایمان تاب نیاورده خون بخرد. در آن صورت با آن ها به شفاخانه می رفتند و در یک روز نیمی از خون بدن خود را می فروختند. وبا پول آن قمار می زدند. آن ها دراز، کشال و زرد انبوه بودند. صادق همچنان در جمع مردم بچه های کوچه گی پرزه پران و آفتی را دید که او از دستشان روز نداشت. کسانی که او را گوش خیزک و پشک ماه حوت می نامیدند و پای بجلکش می دادند. در آن حال وی با اندام مردنی و لاغرش به رو می افتاد و پاهایش در درون موزه های عسکری که سه انگشت در پاهایش بزرگتر بود می لقیدند و کلافه می شد. صادق از آن ها بدش می آمد و مثل گوش خیزکی که از نور فرار می کند از آن ها فرار می کرد و همان بود که صادق هر چه منزوی و آشالود می شد آن ها نیز آزارش می دادند. بچه ها دم کاغذی به پشتش بسته و صدا می زدند که: «سرخرم باراست، خرم خبر ندارد» صادق که تا دم دروازه کوچه به دو می رفت آن ها را با زبان گلوله و نفهمی دشنام می داد. بچه ها باردیگر زیاده روی کرده انگولکش می کردند و به آب های ایستاده بدررفت پیشش می زدند. صادق بیشتر در خانه می ماند. جدا از همه در زنده گی اش دو موجود را می شناخت. موجودات نشانه دار و دوست داشتنی که گویی از آسمان به زمین آمده بودند. اولی خروس پدرش بود و دومی« پری » دختر همسایه که ده سال بزرگتر از او بود. خروس که در جنگ پیروز می شد پدرش برایش پول می داد و صادق پت و پنهان کوچه می رفت و برای « پری» سیخک مو و پُله می خرید. پنهانی از دالان می گذاشت. پله های زینه را که به تخت بام همسایه راه داشت می پیمود و از شروع تخت بام، جایی که دختر همسایه لباس شسته را هموار و جمع می کرد، برایش می داد. دختر با شیطنت می خندید. تحفه ها را می گرفت و اورا منع نمی کرد. یک بارهم بچه های کاغذپران باز او را دیده بودند که با پری حرف می زده است. رفته بودند و به خواهر و بی بی گفته بودند. آن ها نیز گوشش را تاب داده بودند که «بسیار بد است» اما او گوشش با این حرف ها نبود. هر باری که « پری» را در آن بالا، پشت کتارهء چوبی می دید؛ مثل طیاره یی که به کوه مغناطیس جذب شود نظرش به تخت بام کشیده می شد. گاهی هم برای «پری» از کوچه ترکاری ونان خشک می آورد. با دیدن او احساس سرسام آوری به وجودش نیش می زد. روی چشمانش پرده یی حایل می شد که دنیای «بی بی» و خواهر و پدر را می پوشاند. در آن دنیا لطف و مودتی را می دید که پدر ومادر و خواهر برایش نداده بودند. آن ها دایم توهینش می کردند و او را نمونهء قدرت خدا و زنبیل غم می نامیدند، اما پری دایم او را صادق جان خطاب می کرد و با آن خنده و لبخند تحویلش می داد. صادق روزها می رفت روی صفه چندک می نشست و به بالا می دید تا آن گاهی که « پری» در بالا ظاهر می شد و شلنگ می انداخت؛ مثل آفتاب از پس کتارهء چوبی سرمی کشید، با سرانگشت چاقو مانندش به صادق اشاره می کرد و بعد پول می دادش که از دکان سودا بیاورد. « پری» سبزه بود و لباس روشن خوب به تنش می آمد گاهی که به بام نمی آمد روزها برای «صادق» غم انگیزتر می شدند. به تفکر فرو می رفت تا که خروس از پهلوش با غم غم و قد قد می گذشت و رشتهء افکار او را از هم می گسیخت و او نیز مجبور بود مثل سگ خود را بخارد ومگس بپراند وبا سایه اش سرگرم شود. می دید که سایه اش با خودش یکسان است، همان باریکی بندهای دست و گردنش و بینی کلفت و کلهء خربوزه یی و قد باریک و کلنجی که در واقع داشت، سایه اش نیز همان بود. می دید که چشمانش به خالیگاه انگشتریی می ماند که نگینش افتاده باشد. تا وقتی که بچه ها آزارش نمی کردند به کوچه می برآمد و سرگرمی هایی داشت: مثلأ قوطی های خالی را به دم سگ های ولگرد می بست.در آن حال سگ ها وحشت کرده می رمیدند، قوطی ها به سنگ وزمین می خوردند و به صدا درمی آمدند و سگ ها دو چند وحشی می شدند و او می خندید. چند روز آخر جز با پدرش تنها به کوچه نمی برآمد و امروز که پدر و آشپز رو به رو شده بودند و داو می گذاشتند و چانه می زدند در فکر برد خروس شان بود... مستری غفار سه بار پنجال های خروس حریف را وارسی کرد که آشپز به آن زهر نمالیده باشد. بعد دستش را باز گذاشت. دستش چنان نحیف بود که به پنجال خروسش شباهت داشت. صاحبان خروس که مثل خروس شده بودند، با لب های نک مانند و چشم های آب زدهء زخمی، مات و مار مانند و سینه های پیش برآمده و پرهوا به هر سو می نگریستند. بالاخره خروس ها از دست رها شدند و به هم جهیدند و پرهای گردن و بال و دمشان سیخ شدند. در آغاز خروس آشپز جستی زد و به چشم چپ خروس مستری نک زد و هر دو تپیدند و تحسین طرفداران خروس نمای خود را را برانگیختند؛ هر دو خروس زدند و کندند. آخر سرخروس آشپز خروس مستری را با تاج و گردن خون آلود از میدان دواند. خروس آشپز در میدان تهی دور پیروزمندانه یی زد و صدا و هیاهوی تحسین آمیزی برایش جمع کرد. آشپز گفت: ـ بس است؟ مستری غفار گفت: ـ بسیار حرامزاده بود، این قدر زود فکرش را هم نکرده بودم. مستری غفار برخاست، خشتک تنبانش را جمع کرد. نک ایزارش را در زیر دامن مخفی کرد و خروس را به صادق داد. صادق دستانش با خون خروس آلوده شد. دلش بود گریه کند. آهسته زخم کنج چشم و تاج خروس را لیسید. خروس در دستش آرام گرفت و سینه اش تا و بالا می رفت و دست های صادق را گرم کرد. خروس نکش را به آستین صادق می مالید ولی آثار خجالت و شکست در چهره اش دیده نمی شد. همه متفرق شدند. صادق از میان قیافه های مه آلود بچه یی دید که پیش آمد و گفت: ـ می فهمی چرا کمزور شده؟ او نگذار که زیاد پیش دختر همسایه برود. من خودم دیده ام. او به تخت بام می رود و دانهء دست « پری» را می خورد! صادق نخست چیزی ندانست، اما همین که دو گام برداشت حرف ها در خونش حل شد و به کله اش راه یافت. خواست آن بچه را سیلی بزند اما همه می خندیدند و میل و ارادهء او را می مکیدند. برای پسرک که کافی بود گفته شود: «بینی ات را پاک کن» صادق هیچی گفته نتوانست. دست بزرگش ناچیز شد و در اندام مرغ حلقه ماند. خانه رفت، خروس را در هوا از دستش رها کرد و به دالان دوانیدش. گیج بود و حرف های آن بچه دلش را آزرد. قلبش تند می زد ویک لحظه آرام نمی گرفت. رفت به طرف اتاق. به عقب نگریست. خروس طرفش می دید. نگاه هایش مسخره آمیز بود و صادق در قلب خود دردی را حس کرد که چند بار از اثر سوزن پیچکاری در کپلش حس کرده بود. همان طور دراز و لنگیده رفت به اتاق، به کتاره چوبی نگاه نکرد؛ جواب بی بی را نداد و پشقاب نان را از دست خواهر نگرفت. رفت در کنج اتاق خوابید و حاشیهء اتاق را پرکرد. پاهایش از دوشک بیرون زد و خود را برآن فشرد با خود گفت: « او دانهء دست پری را می خورد. شاید راست باشد.» اما زبانش مهر شده و افکار آزاردهنده یی به دلش راه باز کرد. مستری غفار که آمد آرام و بی صدا بر جا نماز ایستاد. گرفته به نظر می رسید. وی به دنبال صادق راه افتاده بود. مثل آخرین سرباز لشکر شکست خورده یی که در حال فرار باشد. صادق برخاست. دلش آرام نگرفت واز ارسی به دالان گردن کشید. دلش فرو ریخت. خروس را در آن جا نیافت. در تردید خفقان آوری غرق شد. اندام ناموزون و پاهای شل و درازش لقید و رفت به دالان. خروس آن جا نبود و سودا برداشتش. اما پری برایش مقدس بود. او را می شناخت. سال ها با آن ها همسایه بودند. چندین بار مردم گفته بودند که پری صادق را می برد و به تخت بام و عشق بازی می کنند. پری گفته بود که: «مردم هرچه می گویند، بگویند، صادق مثل برادرم است.» حالا این هم به مشکلش می افزود. صادق خواهرش را هرگز دوست نداشت. خواهرش دایم او را از پری منع می کرد و هرگاهی که پری لباس نو و تازه می پوشید و بر سربام ظاهر می شد خواهرش حسد می ورزید و او را سلیطه خطاب می کرد. صادق که به دالان وارد شد بوی پیشاب و لوش به مشامش خورد. دالان تاریک بود او گیچ و سرگردان خروس را پالید. نیافتش. از پله ها بالا رفت. به تخت بام گردن کشید. خواست فریاد بزند و حیرتزده و تلخ به پری نگریست که یک زانو زده و خروس پیش رویش آرام ایستاده است. پری با لته یی تاج خون آلودش را پاک می کرد. خروس مثلیکه درددل می کرد دست های پری را بو می کشید و نکش را بر آن می مالید. گویی ماچش می کرد. آتش به جان صادق افتاد. پیش رفت، پری را که دید با قیافه یی گرفته گفت: ـ ظالم ها، چه بر سراین بیچاره آورده اید؟! بعد خروس را در آغوش گرفت و زیر پستان هایش فشرد. پنجال هایش را وارسی کرد و به روی زمین گذاشتش. صادق خواست حرف بزند، اعتراض کند، اما زبان به کامش چسپید و بدنش لرزید. دلش بود به خروس لگد بپراند و از آن بالا واژگونش کند، اما پایش در زمین بند ماند. خروس با همان نگاه مسخره آمیزی که از درون چشم زخمی اش به صادق می افگند با خود دوری زد و کف پنجال هایش را پیروزمندانه بر زمین فشرد. صادق تنه وبالاپوش بزرگش را باخود کشید و از پله ها پایین آمد. دلش بود گریه کند. دلش بود به پدرش بگوید که خروس را گردن بزند و در خانه نگذارد. سایه و ابر چشم هایش را تسخیر کرد. وحشت و بیزاری در نگاه هایش موج می زد. رفت زیر دیوار. سرماشین شده اش رادر کف دست های بزرگش گرفت. مثل کرم کدودانه دراز شده بود. با خود فکر کرد « شاید راست گفته اند، پری خروس را کمزور کرده، شاید هم با خروس عشقبازی کند.» و به پری فکر کرد، به حق ناشناسی و بی وفایی او . روزهایی را به یاد آورد که مثل سگ پری را بو کشیده بود. مزدوریش را کرده بود و خمیرش را نانوایی مردانه برده بود. چندباری که پری آمده بود خانهء شان که رخت و لباس را در لب چاه آب بکشد، به حساب بیست دلو آب برایش از چاه بالا آورده بود و روزی را به یاد آورد که انگشت پری را زنبور گزیده و او از درد زیاد گریه کرد بود و صادق مچ دستش را بی اختیار قاپیده بود و جای گزیده گی را مکیده و لیسیده بود و بهش دلداری داده بود. بارها از این که خواهرو مادرش در مورد پری بدگویی کرده بودند دست از نان خوردن کشیده و رفته بود زیر دیوار. شانه هایش را در گردن فرو برده بود و مرتب به روی زمین تف کرده و با انگشت بر زمین چلیپا کشیده بود. دیگر خروس خونسرد و آرام راه می رفت ومثل صادق چرت می زد و صادق را حیرت و اندوه مسخر می گردانید. همراه با آن حس انزجار و خشم فشاره دهنده یی به خروس ابراز می کرد. یک بار که آتشی شد لنگهء موزه اش را به طرف خروس پرتاب و فغانش را به هوا بلند کرد. می گفت که مرغ به درون چاه آب ریده است، اما خودش می دانست که دروغ می گوید. دو روز بعد که در هوای آرام و کسل کننده به روی حلقهء لب چاه نشسته بود، متوجه شد که خروس آمد و آمد تا که به نزدیکش رسید. صادق آهسته برایش بیو بیو گفت. خروس آمد نزدیک چاه و صادق آرام به پشتش دست کشید و خروس آرام برزمین نشست و در خلسه و رؤیای نا به هنگامی فرو رفت. صادق با خود گفت: «همین طور پیشش غمزه می کند.» بعد از آن بی تأمل دلو چاه را به روی خروس گردانید و برای چند لحظه حبسش کرد. از تقلای خروس در زیر دلو شاد شد و برای یک لحظه غم از دلش کوچید. حس کرد که خروس محو شدنیست و او از این بابت احساس غرور و آزادی کرد. دانست که اگر خروس نباشد آزادتر خواهد بود. آن گاه کسی وجود نخواهد داشت که مانع محبت پری به وی شود. خروس او را به حال بدی انداخته بود. دنیایش را بی روز و روشنایی ساخته بود. دلو چاه را برداشت، خروس گریخت و به دالان در رفت. صادق نیز به دنبالش راه افتاد. خروس در تاریکی فرو رفت و صادق مرتب با زبان گلوله یی برایش بیو بیو می گفت. در دالان جایی که دروازه به انبار باز می شد، خروس ایستاده و نگاه های دلواپس، تیز و نافذی به صادق افگند. از ورای چشم های خروس آشتی و نرمش مشاهده می شد. صادق بیخیال و آرام به دنبالش رفت، مثلیکه جنازه یی را به قبرستان مشایعت می کرد. خروس که پیش رفت راه را بر خود بسته دید و خواست بپرد و راه باز کند. صادق مجالش نداد. چشمانش مثل زیر دلو را بری چاه خانهء شان عمیق، سیاه و گزنده شد. تشنج هویدا و زودگذری بر اندامش افتاد. صادق رد شد و به انبار در آمد. میل نابودی خروس به صورت معلومداری در نگاه هایش دیده می شد. بدنش می لرزید و گونه هایش به پرش در آمد. برای چند لحظه صبر کرد. خروس در تاریکی ناپدید شد. صادق دروازهء انبار را که بسته بود، نیمه باز کرد و بیو بیو گفت.خروس آهسته از داخل انبار گردن کشید و درهمان حال صادق با شدت دروازه را به طرف خود کشید. گردن خروس قرمچ شد و تنه اش آن طرف دروازه تپید. گردن و زبان برآمده و چشمان تغییر نکردهء خروس پیش نک بوت هایش افتاد. دیگر خروس مرده بود. و صادق میل داشت پشت و پهلویش کند. از مرده اش نیز بدش آمد. دو دست گرفتش و به اعماق انبار انداختش و همچنان که سرور و غم تغییر پذیری بروی حاکم می شد رفت به اتاق. فردا که مستری غفار به کمک بی بی و دخترش لاشهء خروس را در انبار یافت نخستین فرضیهء شان این بود که پنجال های خروس آشپز زهرآگین بوده است. اما دختر زیرکش گفت: ـ پدر فکر کن، گردنش شکسته است. و مستری غفار از راز مردن خروس چیزی ندانست. صادق بعد از آن سر کیف و خوشحال بود، اما دلش به حال خودش می سوخت، فکر می کرد که دیگر به این زودی نمی تواند پولی به دست آورد تا پری را خوشحال بسازد. اما ازاین که مردم و بچه ها بعد از آن به پری بد و بیراه نمی گفتند شاد بود. مستری غفار که می دانست خروس مورد محبت صادق بود گفت، خروس دیگری خواهد خرید که یک داوش برابر قیمت بیست خروس پیشین باشد. صادق که نام خروس را می شنید زمین زیرپایش به جوش می آمد و به هرچیز قسمی می نگریست گویی با آن دعوا داشت. پسان ها مغموم شد و مرتب به یک تکه دیوار سرد خانه چشم می دوخت. صادق سه روز پری را ندید و به تخت بام نبرآمد. در هر حال وی یک قاتل بود. فکر می کرد که پری از جنایتش آگاه است. رفت تا با خیال جنایت خود را تکرار کند تا بداند از آن بالا تا چه حدودی امکان دیدنش میسر است، اما هیچ کس موفق نشده بود بو ببرد. با خود اندیشید: «خروس نو به خانه می آید خدا کند که دایم ببرد» دلش بود باز سوغاتی بخرد. روز ها منتظر نشست که پدر بیاید و مرغ آتشی از زیر قولش رها کند و بدهد به بی بی تا دم و دعا کرده به حویلی رهایش کند. صادق سه روز دیگر زیر قطیفه یی لمید و فضارا فاژه کاشت. مثل همه پسرها به خیال رفت. در عالم خیال خود را جوان صحتمندی می دید، که هیچ نقصانی در وجودش نبود. پری او را دوست داشت و می خواست از او شود. صادق همان طور خفته بود و بینی بزرگش با هر بار نفس کشیدن نوک قطیفه را پس و پیش می زد. با خود می گفت که اگر با پری رو به رو شود به جرمش اعتراف خواهد کرد و خواهد گفت که هرچه بوده به خاطر او بوده است. روز سوم هنگامی که خواهرش تار را در مشلهء ماشین خیاطی تاب می داد و از پنجره به تخت بام اشاره می کرد، پرسید: ـ این مرغ نو کیست؟! ـ همین است، می گویند داکتر است. شاید آمده که همراهش عروسی کند. بی بی این را گفت و از فرط حسد دختر که چشمانش می درخشید قلبش سفت شد. صادق با عجله گردن کشید و گفت: ـ کو مُغ؟ و مرغ را جست و جو کرد. ـ مرغ را نمی گویم، نامزد پری را نشان دادم. بی بی گفت و صادق به طرف تخت بام نگاه کرد و مثل شعله کج و راست شد. در تخت بام پری که لباس یاسمنی برتن داشت با یک مرد پخته فطیر که لباس متحد الشکلی پوشیده بود ظاهر شد. گشتی زدند و دوباره ناپدید شدند. صادق دانست که پری چرا به بام نمی برآمد. حس کرد که بوی توطئه به دماغش می خورد. دلش لرزید و مثل ماری که آدم دانگ به دستی نزدیکش دیده باشد. در آمد به زیر قطیفه و به فکر اندر شد. «این طورش را نمی خواستم» و به بی بی و خواهرش که از پری به بحث پرداختند، گوش داد. سرما به درون صادق راه یافت. فکر کرد که همه چیز از دست داده است .از مرغ و خروس نفرت داشت. اما این بار با خروس مواجه نبود، بلکه آدم مکمل و پوره یی بود که تاب کشتن او را نداشت. اگر خروس می بود باز کارش را می ساخت. تمام خروس ها را از دم راهش برمی داشت، در حالی که آدم کشتن برایش مشکل بود. هیچ گاه آدم نکشته بود و به کسانی که آدم می کشتند حیرت می کرد. او این بار باید گردن آدمی را می شکست، آن هم گردن کلفتی را که به اندازه قطر کمر خودش بود. خفه می شد و حس می کرد که دیگر به درد کشمکش زنده گی نمی خورد. دست های بزرگش در دو طرفش بیحال افتادند و حس کرد عرق داغی برجانش جوش می زند و زبانش به یک توتهء چوب خشک مبدل شده است. پسان ها همان طوری که نقشه می کشید احساس سرما کرد و بی بی به رویش پتو و لحاف انداخت و آهسته آهسته لرزید و زیر لحاف تکان خورد. تب و لرزه به جانش در رفته بود و دو روز نان و آب را پس زد وبی بی زیر پایش تشت می گذاشت و او با بی میلی زور می زد و استخوان های رخسارش تیغه زد. روز بعد همه کوچه گی ها دانستد که پسر مستری غفار در بستر افتاده و داکتر و دوا اثری نبخشیده و همان بود که هر کس با ادویهء یونانی و پاکتی سیب و انار و به می آمد. بی بی و مستری غفار می گفتند: ـ شما مهربانی کردید، اما او به جز شوربا چیزی نمی خورد. مریضی شقیقه ها و صورت صادق را از درون مکید و وجودش را فشرد. صدا را نمی شنید. گیچ و منگ بود و گاهی هذیانی می گفت که صرف کلمهء خروس از آن دانسته می شد. همه را دورش جمع کرده بود. گوش هایش گاه منگ بود و گاه صدا می زد. هیچ کس را خوش نداشت و برایش چشم نمی گشود تا یک روز بی بی صدا زد: ـ برخیز، چشم هایت را باز کن، پری آمده به عیادتت! صادق که شنید، نبضش به تندی زد. چشم هایش را آهسته از چسپ قی آزاد ساخت، تندی نور بر فضای خالی چشمش اثر کرد، راست شد و از زیر لحاف تا ناف بالا خزید. به شکل تمساح شده بود. دست های خرچنگ مانند و بزرگش را از زیر لحاف بیرون کرد و به روی سینه گذاشت. دلش از ذوق کاذبی مالامال شد. بی میل نبود که بنشیند. قوت و شوری در عضلات بدنش حس کرد، دلش خواست از جا برخیزد و به پری سلام بدهد. همراهش درد دل کند و از خرابی کار قضاء وقدر و قلمزن شکوه کند. دلش بود بگوید که چه شب ها و روزها را که از برای او با غم و الم گذارنده است. پری را با نگاه پالید. به دست های نمناکش نظر انداخت، به انگشتان چاقو مانند و پاهای کوچکش، به مو هایی که زیر چادر یاسمنی اش باد کرده بود، به بال های چادرش که دور گلوی ستون مانندش تاب خورده بود، به مژه هایی که مثل پاهای هزار پا زیاد بودند، به لبخندش که از همه چیز عزیز بود. در همین لحظه ناگهان بی بی با لحن حق شناسانه یی گفت: ـ پری تکلیف کشیده، از خروس های شان یکی را کشته و برایت شوربایش را آورده! خروس. صادق که شنید رو ترش کرد، آهسته خم و بعد مثل تختهء تابوت راست شد. به زیر لحاف درآمد و رویش را پوشاند. صدا کشید: ـ آه!
١٣۷٤ |
