Home    Archive    Contact    Links    update
 

 

نادیه فضل

   

    یک سینه درد

 

 

ترا به کوچه ی عشق ، به کوچه ی صدا میخوانم

ترا آنجا که

برسنگهاش تجاوز شد

وزیبایی را به آتش کشیدند

ترا به کوچه ی عشق ، به کوچه ی صدا میخوانم

به سپیده زارانیکه ازصداقت آب می خورد

ودر تنش دستها گل میکرد

به سخاوت زاریکه شب تا انتهای آبیی بامداد

رفیق شادمانی گلها بود و منظومه ی ستاره های دریا را میسرود

ترا...

 

آه!

رویای دوری که با من میرود

و شبها در خانه ام چراغ میشود

 

...گویی بزرگترین دروغ دنیا را ساختم

بزرگترین دروغ دنیا را در زمین ترانه خیز تنم کاشتم

آنگاه  واژه ها در همبستری با عفونت درد  تصویرگر شبانه های

ازدور تا دور شدند

ومرا موریانه وار در خویش تحلیل کردند

 

...من  زیبایی را ندیده ام، عشق نچیده ام وخواب ندیدم

 

مادرم گفت:

وقتی معصومیت را درچشمان من بوسه می زد

برای آزادی میگریست

لحظه ایکه خنده های کودکی امرا از ورای لوش و لجن کوچه

می شنید

برای عشق سوگوار بود

مادرم هنوز الفبای زندان را برایم نخوانده بود

که زنجیر رفیق راه من شد

 

در هیاهوی اعدام دوستی و مرگ آشنایی

دیدم که چگونه سخاوت جا خالی کرد برای شقاوت

و قاتل لباس تقدس اخلاقش را به تن کرد

قاتل که امام نماز جنازه ی آزادی و اندیشه  بود

و گوشت فرزندان خویش را می جوید

تا قوت دریدن از ناخن های خونینش بیگانه نشود

او که اندوهان  همسرش را و چشمان ماتم زده ی مادر را

با دم کاردش اندازه می گرفت

و درجشن پیوند دختر کودکش با کرگسی پیر

تریاک شادمانی دود میکرد...

 

آنگاه در نشـئه تریاک آیات الهی را تفسیر می نمود

قاتل که امامِ نماز جنازه ی آزادی و اندیشه بود

 

...

بیزارم

      بیزارم از اینهمه نفرت

از اینمه درد

از اینهمه دروغ مقدس

بیزارم

از کوچه های سیاه و ازتقدس در یوزه گی

بیزارم

....

 

تا سپیده دم حقیقت و عشق

فقط یک نفس فاصله است

فقط یک نفس

...

چگونه شد که نفرت، کینه و عداوت

کوچه ها را به خاک کشید؟

و کودکان با لبخند مادر بیگانه شدند

کودکان که در اشتیاق لقمه ی نانی

تکه تکه شدند و رقم بالای گور های خاموش

کودکان که در اشتیاق لقمه ی نانی

زیر سقف بیگانه پناه بردند

و از کوچه های همسایه تا سرزمین های دور

اهانت و تحقیر لقمه نانی شد در عمق شب های آلوده با درد

آمیخته با غم

کودکانی که برای یک تکه نان

در کامیون ها پوست دادند و حریق شدند

کودکانی که دود تن شان ظهر یک روز را چتر خاکستریی شد

تا سقف خانه های سرزمین های دور

سرزمین های پول و باروت

از تابش خورشید نسوزد

کودکان غریبی از سرزمین زخم ،از کوچه های آتش 

که در سیاهی "پاترا*" شقاوت چیدند و دود شدند

کودکانی که در اشتیاق لقمه نانی

طعمه ی ماهیان دریا شدند

و استخوانهای خالی از سخاوت زندگی خود را

به لجنزار سیاست هدیه کردند

تا کاخ بلند شقاوت را صیقل کنند

تا تقلب از پنجره های تلویزیون ها

از لبان عروسک های نیمه شبِ دزدان

تگرگ وار باریدن گیرد

...

 

دلم برای غرور تنگ است

دلم برای اراده میسوزد

دلم برای دستان آبله دار پدرکه تجسم مردانگی بود

تکه تکه میشد

وقتی خانه ی زخمینش بی صدا

از چشمان خاک آلودش دانه دانه گریه میچید

 

 

 

...

مگر نگفت همان یار کزو گشت سردار بلند؟**

که من و تو

زیر این چتر حریر آبی  

آمدیم

تاکه لبی  بوسه زنیم به لب ناز غزل

آمدیم تا که به مهمانی آیینه و انگور

شبی از عشق ، طرب ساز شویم

بال با بال ملایک

تا بلندای سپهر مست پرواز شویم

و "انالحق"

           بخوانیم

دگر زخم نکاریم

دگر درد نچینیم

دگر اشک نبینیم...

و دم درب تقلب هرگز! دم دروازه ی تاریک دروغ

به عبادت ننشینیم  وسرسجده نمانیم هرگز!

 

*پاترا نام جزیره ایست در یونان  که حدود 2000جوان و نوجوان نازنین وطن من در آنجا از دیرهاست با شکنجه و درد هم سفره اند.

**حلاج(گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند/جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد."حافظ شیرازی")