Home    Archive    Contact    Links    update

 

"شخصیت های ملی" کلاهی،

 که دائم بر سرملت افغان گشادی کرده است       

یوسف آرینتا

مرحوم داؤد خان گفته بود در انتخاب هیئت تازه دولت جمهوری شان، شخصیت های ملی را شامل کابینه خواهد ساخت. کابینه اعلان و شخصی از اهل کندهار وزیر زراعت شد. وزیر تازه کار به رؤسای ادارات سکتوری تحت فرمانش هدایت تا آنچه که مشکل دارند بدون کمی و کاستی با ایشان در میان بگذارند. از قضا نوبت نخست به رئیس مالداری (دامداری) رسید. رئیس حاضرشد و گزارش مبسوط و کارشناسانه از امکانات ومشکلات بخش مربوطه اش به وزیر ارائه کرد. وزیر ازپشت عینک تا پایان قصه گوش داد ولی چیزی حالی اش نشد. سر بلند کرد و پس ازمکث طولانی با چهره عبوس با لهجه فارسی قندهار به مخاطبش گفت " آغا، میدانی ما یک آدم ملی هستیم، مار را به قصه گاو وگوسفند و خر واسپ، مرغ و ماکیان شما کاری نیست ما گپتیم مشکلات تان را بگوئید. شما مشکلات که ندارید رخصت هستید." رئیس درس خوانده امریکا، درجه علمی بالاتر از ماستری داشت. بمجردیکه اطاق کار وزیر را ترک گفت به فوریت قصه را دربین کارمندان وزارت پخش کرد. آنهائیکه بیشتر با هم نزدیک بودند در سلام واحوال پرسی صبحانه گفته وزیر را سرهم میکردند و حرفها فکاهی گونه میگفتند و میخندیدند. قصه بالا گرفت تا اینکه گفته های روزمره جناب وزیر چاشنی درگوشی سائر وزیران در مجلس وزرا شد. بالاخره داؤد خان پس ازمدتی شخصیت ملی را از پست وزارت به منصب والی ننگرهار منتقل کرد. آنزمان قصه های وزیر را از دوستان شنیده بودم ولی زیاد باورم نمیشد، فکر میکردم که بنده های خدا غلو میکنند و ازکاه کوه میسازند. از قضا گروپ سه نفری از چند اداره وظیفه یافتیم تا به تعدادی از ولایات افغانستان سفر و  چگونکی ساختمانهای دولتی را از نزدیک بررسی کنیم. در لیست کاری ما ننگرهار در ردیف یکم بود. به جلال آباد رسیدیم و به مقام ولایت رفتیم و پس از انتظار مختصر وارد اطاق جناب والی شدیم. برای مرد بالاتر ازمیانه سالی و فربه به پا ایستادن و بیرون شدن از پشت میز تا حدودی دشوار بود. احوالپرسی کوتاه به پایان رسید و ما در مُبل نه چندان راحت تکیه زدیم. لحظه نسبتاً طولانی همه خاموش بودیم. در فاصله این مکث جناب والی همزمان دو دستش را به دو کیسه پهلوئی کرتی اش برد و چیز از آن بیرون آورد. با آنچه که در مشت دست راست داشت چند باربه بازوی چوکی زد. گمان بردم این مرد نازنین وشخصیت ملی نمیخواهد با آهنگ هیبتناک زنگ، کارمندان پشت در مقام را ناراحت کند. حتماً یک نوع علامه ای است طبیعی برای صدا زدن و خواستن آب سرد برای نوشیدن مهمانان در آن نیم روز گرم پایان تابستان. نه! دیدم کسی و یا آبی نیامد. والی شئی ظریفی را که فشرده در دست چپ داشت نیز روی میز ول کرد. دستمال ابریشمی هراتی مثل فنر بلند پرید و ده ها برابرانبساط کرد. بالاخره بوتل را با دست راست از روی میز برداشت سر بوتل را باز کرد و دوتا پاغنده ای نسبتاً بزرگ "نصوار بینی" روی پشت دست چپ اش ریخت و دست اش را برد بسوی سوراخهای دماغش، دو کش جانانه زد، دستمال اعجاز را برداشت روی دماغش گذاشت پس ازدوعطسه بلند بالا ویکی دو فیش هیبتناک، با تأمل وظرافت اشیا را جمع و جور و دو باره درون جیبش گذاشت. پس از یک نگاه استفهام آمیز رو به ما کرد و پرسید " خوب برادرها بری چه کار آمدین؟" یکی از ما فشرده هدف را برایش توضیح کرد. جناب والی سر بلند کرد و گفت " بلی، رهبر(داؤدخان) بما گفته شما آغایان کارهای ما را درست میکنید، مشکل ما در محبس زنانه است، محبوس زن زیاد داریم. میدانید در محبس زنانه گپا خراب است. زن مجرد بدون فرزند یا زنها با یک یا دو طفل به زندان میآیند چندسال پس که دوره زندانشان تمام میشه با چار پنج تا بچه مرخص میشن. میدانید که این طفلهای زیادی از کجا میشه! آغا یان، از کار (تو بکو و مه بکو) شبانه صاحبمنصبان و سربازان در محبس زنانه، از ازدیاد شمار زنان حامله و توالد به جان رسیدیم. شکایتها خیلی زیاد است. معاون مه وظیفه میدم تا به شما نشان بده !" ما سه نفر نا آگاه از مسئله با رد وبدل نگاهی های به همدیگر با معاون والی اطاق را ترک گفتیم و قصه مرغ و ماکیان بار دیگربخاطرم آمد.

 26 سرطان 1974، روز اول کودتا سه دوست همراه شدیم پیاده از کارته چار به سمت مرکز شهر راه افتادیم تا در نفس شهر و درون مردم از پیش آمده ها و داستان کودتا بیشتر بدانیم. اتفاقاً از کنار در ورودی باغ وحش رد میشدیم، دیدیم که تصویر بزرگ داؤد خان را بالای آن آویخته اند. ایستادیم نگاهی به آن بیموقعیتی محل نصب تصویر "رهبر" انداختیم، یکی از رفقا گفت " یا داؤد خان در دام ابله ها افتاده و یا خود آدم بی ملاحظه است، من با شما شرط میبندم که عمر حکومتش فقط چار سال است." شرط بستیم، پس از چار سال ما بازنده شرط شدیم و داؤد خان بازنده سر.

 تا زمانی که داؤد خان در قدرت بود صفت"رهبر" یا "رهبر ملی"در رسمیات کتبی و شفاهی مقامات دولت همردیف نام او میآمد. پس از داؤدخان پسوند "ملی" مُد شد. شخصیت ها، رهبران، و قهرمانان ملی مثل سمارق روئیدند. اگر وضع به همین سرعت انکشاف کند همه ملت افغانستان شخصیت و قهرمان ملی خواهند بود و عنوان کتاب تاریخ را بگذارند" تاریخ شخصیت های ملی و ملت قهرمان افغانستان". و لیست طویل از ردیف شخصیت ها و قهرمانان ملی کم سواد، بی سواد، اهل و نا اهل، دزد ودغل  طومارکنند.   

تصورش نمیشد که رتبه های بالاتر از" شخصیت ملی و رهبرملی" نیز قالب کنند. قهرمانان ملی، بابا های ملت و طبعاً جایگاه " بابه کلان هفت پشت ملت" را برای شخصیتهای حاکم امروز و فردا  در ریزرو دارند. فعلاً چندین تا قهرمان ملی داریم که چند کوچه و پس کوچه ویرانشده شهرکابل به اسم آنها نامگذاری و بناهای یاد بود "خشونت" بیادگار ساخته شده تا برای نسلی که از شلیک آتشبارها و نسل کُشی آنها جان به سلامت برده اند، خاطره انگیز باشد. طبعاً در انتظار شمار بیشتر"ملی ها" ناشناخته و یا پرآوازه  که هنوز فرصت انتقام گرفتن از ملت را نیافته اند باشیم. هنوز عده ای از رهبران طالبان از گوانتانامو و زندان "امریکائی بگرام" مرخص نشده اند. آغای کرزی و چند قهرمان احتمالی شناخته شده و نشده در ردیف ایستاده اند، جایکی و نامکی برای آینده آنها ریزرو داشته باشید. این ملت "شخصیت ملی و قهرمان ملی ساز" مفاهیم"ملی" و " قهرمان" را خیلی با مورد بکار میگیرند. آنهایکه با مغزخالی کودتا و یا انقلاب کردند یا اینهای که بربرمانند از بالای کوه یا ازهمواری بر سر مردم راکت و آوان پراندند ویا آنهائیکه کفتارگونه به شهرها و دهات به جان و مال مردم ریختند و آخرین دار و ندار آنها را به یغما بردند بر این ملت حق کلان دارند، برای این ملت تکلیف دینی شده است تا به پاس خدمت آنها افتخار "غازی"، " فاتح"، "شخصیت ملی"، "قهرمان ملی"  "بابا  و بابه کلان ملت" بودن را به هرمتقاضی کس وناکس بدهند.

 

مهاتماگاندی در مبارزه طولانی و فرسایشی استقلال سیاسی نیم قاره هندوستان را از امپراتوری بریتانیای کبیرگرفت. مردم هندوستان او را مرد آزادی  و استوره تاریخ سرزمین شان و  مردم جهان گاندی را مبارز سترگ صلح و آزادی در برابر استعمار و تبعیض میدانند.  میبینید آنهایکه آزادی بخش اند قهرمان نیستند، آدم اند، الگوی کار بزرگ انسانی در تاریخ اند. کسانیکه در افغانستان تمامیت ارضی و استقلال وطنشان را درمخاطره و معامله گذاشتند و یا میگذارند و یا ملت را زبون و بی حرمت ساخته و یا میسازند "شخصیت ملی و قهرمان ملی" یا " بابا و بابا بزرگ " این ملت میشوند.

گاه گاهی به تصویر تلویزیونی جریان پارلمان توجه داشته باشید، بخصوص روزهایکه مسئله ای جدی و جنجالی مطرح باشد شما به ژشت نماینده گان ملت توجه دقیق داشته باشید. به چهره های عبوس و گره خورده، ابا و قبا ها نگاه کنید. سله و کله، شمله و شومله، چپن ها، پیراهنها با دامن تا بُجلک پا، ایزار های هشت گزه، ریشهای بمبو رنگ و خینه شده که همه معیار"غیرت افغانی" را میسازند و چند تا خانم وکیل که فضا و نگاه مردسالار محیط تالار آنها را به حاشیه برده و بمانند گدیهای متحرک در گوشه ای جابجا کرده است. جای تعجب است، کشوریکه پارلمانش نورم پوشاک، ادب گفتار، شیوه و کردار ندارد و تازه بسیاری که از فهم، احساس، دانش، انسان دوستی وطنخواهی معاف اند چگونه بخود حق میدهند که نمانیده گان مردم، شخصیت ملی و قهرمان آزادی باشند.

آیا توجه داشته اید، در کشورهایکه شعارشخصیت و قهرمان سازی کذائی مرده است زند گی مردم عادی نرمتر، ساده تر و کم دردسر است.

دهه ها است این نام (افغانستان) برچسب بی حرمتی ناشی ازعقب افتادگی، فقر، عدم رشد فرهنگی، نبود ثبات و استقلال سیاسی واقعی، گزاف گوئی ملی - قومی را روی خود دارد. صفات بالا، همه محصول بیکارگی و فراموشکاریهای اخلاقی شخصیتها، قهرمانها، بابا ها، و بابا کلانهاست. اگرنیست پس چرا متن و مفهوم آزادی و سازندگی انسان و جامعه از لوح این سرزمین مفقود  و به نحوی گاه برهنه و گاه زیر پرده  دایم  روح قهرمانها با استعمارهمدم بوده است. بر چسپ زدن مقوله" مردم قهرمان افغانستان"  برمستضعف ترین و بیچاره ترین مردم دنیا دروغ بزرگ و بی حرمتی بی پرده به مردم است. هر زمان این برچسپ بنوعی کاربرد افزاری از مردم داشته است برای اغواکردن، دستبرد و دزدی، دغلکاری ها، خیانت، جنایت و به حراج گذاشتن کشور.