Home    Archive   Contact    Communication

 
 
 
 

اسد بدیع

 

 

کابوس دنیا ....

 

این زمین تشنه ، سیر از خون نشد

این نیستان ، ناله اش  موزون نشد

هرکسی در خویش تخم ناله کاشت 

لیک فریادی از آن بیرون نشد

گاه گاهی قامتی در باغ صبح

خام  قد افراشت ، روزافزون نشد

یک نیستان سِحر در نی داشتیم

لیک مار سرنوشت افسون نشد

بر خدا ، یک عمر  شک کردیم ما

لیک بر شیطان  کسی مظنون نشد

تشنگی یک گام آنسوتر نرفت

کنج تنگ جستجوهامون نشد

درپی لیلای آزادی دگر

هیچ مردی ،  همرهی  مجنون نشد

تشنه خورشیدان ،  خدای شب شدند

راهِ پایان مرگ   ، گوناگون نشد

جنگ  ،  معنی عبادت را گرفت

عشق ، بیداری نشد ، قانون نشد

 

 

تکرار سبز....

 

و باز آن عشق  ،  دردستان ما تکرار خواهد شد

و رقص نور در آیینه ها تکرار خواهد شد

اگر خاموشی ات میراث تلخ فصل توفانهاست

تو از نسل نیستانی صدا تکرار خواهد شد

مپنداری که خوابت تا ابد از سایه تعبیر است

طلوع هر  صبح با رنگی  جدا تکرار خواهد شد

تو مییایی شگوفا تر و عاشق تر ، درین خلوت

صدای خنده های آشنا تکرا ر خواهد شد

اگر در جستجوی ریشه ی عشقی ، چراغ افروز

ببین دستان سبزت تا کجا تکرار خواهد شد

چو از توفان گذشتی ، غافل توفان مباش  ای دوست  !

که در دنیای عاشق ،  ماجرا تکرار خواهد شد

مترس از کثرت شیطان و شب ، ای عاشق فردا

اگر خورشید بر دوشی  ، خدا تکرار خواهد شد

 

 

به نام عشق .....

 

 فریاد میزنم سخنم را به نام عشق

تا مرگ بشکند دهنم را به نام عشق

بانوی آفتاب ! پس از مرگ من بدوز

از چادر سرت  کفنم را به نام عشق

دستان ناله ی که نکردم به وقت  شب

تکرار میدرد یخنم را به نام عشق

تا انتهای اوج رهایی کی میبرد

آوازه های پَر زدنم  را به نام عشق

هر روز داغ تازه یی  تفسیر میکند

تقویم لاله های تنم را به نام عشق

از سرو لاله و علف و شبنم  سحر

تصویر میکنم ، چمنم را به نام عشق

با شب مگوی  تجربه ی ناشگفتنم

با آب قصه کن محنم را به نام عشق

آموختم ز قصه ی توفان نجات خویش

آری ز درد ساختنم را به نام عشق

یک عمر اضطراب کشیدم  ز دوری اش

ای دوست  قصه  کن  وطنم را به نام عشق

 

فریاد ......

 

بیفروزید جانم را ، اگر از عشق ویرانید

اگر آتش بدوش و گر نَیی  از این نیستانید

برون آرید جانم را ازین بیهمصدایی ها

اگر  دریا تبارانید ، اگر موج خروشانید

غمی بر شانه هایم اسپ میراند ، جلو دارید

اگر در راه خورشیدید ، اگر چابک سوارانید

بمن آرید صبحی را که لبخندش پر آزادیست

وازعشقم کلید  آرید ،  اگر بشکسته زندانید

اگر در مرگ پنهان است،  آن فردا بهشت من 

عطاتان بر لقا تان باد ،  اگر فردوس دارانید

شکو ه باورم را جنگ میدزدد به نام حق

خدایم را بمن آراید اگر آنسوی شیطانید

 

تا بیزاری.......

 

از آن فصلی که در آن عشق نازیباست ، بیزارم 

از آن دردی که بی پایان وبی فرداست ، بیزارم

چه زیبا میشوم از چشمه ی پیوند بارانها

از آن دشتی که تقسیم  دوتا دریاست ، بیزارم

خراب آباد عشقم شوق دیداری بسر دارم

ز دنیایی که کشت نارسیدنهاست ، بیزارم

سراپا  میشگوفم از شکست دانه ی زنجیر

از آن نسلی که در بند است و بی غوغاست ، بیزارم

اگر آتش سرشتم ، یا که خود سیلاب در کشتم

زتوفانی که درآن  نوح ناپیداست ، بیزارم

چه دنیایی که آسان سروها از پای می افتند

ز دیواری که تا خورشید پا برجاست ، بیزارم

به هر جا سرنوشت جنگ پایان دگر دارد

ز تأریخی  که تکرارش نصیب ماست ، بیزارم

خدایانی گذشتند از دیارم ، مرگ آوردند

زخورشیدی که شب بردوش و مرگ آراست ، بیزارم