Home    Archive   Contact    Communication

 
 
 

نگاهی به «چپ دموکراتیک» ما

نوشته فیاض نجیمی بهرمان

 

سالها پیش، مقاله یی در سایت های انترنیتی به نشر رسیده بود، که در بخش فرجامین آن پرسش ها و  اشاراتی به چپ دموکراتیک می شد. نویسنده ـ با نام مستعار وطندار ـ از مدعیان چپ دموکراتیک دو پرسش داشت: «معلوم نیست برداشت از نیروهای  چپ دموکراتیک، که همه خود را ادامه دهنده این راه و رسم و متعهد به آرمانهای آن میدانند، چیست؟ و موضعگیری چپ در وضعیت کنونی چگونه است؟» (1) ، اما نویسنده به مثل آغاز در پایانی ترین بخش  به مواضع فکری «مصرف شده»  دیروز عقب می نشیند و از  جنبش ضد فئودالی و ضد امپریالیستی وغیره سخن میراند.

درینجا بدون  نگاه نقاد به آن مقاله، کوشیده می شود تا نکات چند در باره «چپ دموکراتیک»بیان گردد؛ زیرا از عمده بحث ها ، گفت و شنود ها و تحلیل های شخصیت های مطرح سیاسی چپ دیروز  کشور چنین برمیآید، که هنوز هم عده یی ـ رواناً ـ در بند های اندیشه ای دیروزی محصور مانده اند و فهم دموکراسی  آنها از سطح تعاریف کهنهء کتابهای دهه 50 و 60 سده گذشته چاپ شوروی و اردوگاه آن فرا نه جهیده  و انگار چپ یک حرکت دموکراتیک است دارای ماهیت ضد فئودالی  و ضد امپریالیستی.

واضح است، موجودیت  فئودالیزم در افغانستان ـ نه در گذشته  و نه حالا ـ با  معیار ها و سنجه های «خط کشی شده» قابل شناخت نبوده است. بلکه باید پذیرفت، نظام زمینداری در خاور زمین هیچگاه با الگو های اروپایی قابل مقایسه نبود و نیست. به همین خاطر آنچی معروف به «شیوه تولید آسیایی» و مسأله اشکال مالکیت میگردد، دقیقا درست شگافته نشده و در جغرافیای افغانستان به ویژه نا مکشوف باقی مانده است.

اما لازم است تا در مفهوم «امپریالیزم» در عصر گلوبالیزم  و نیز پارادایم «چپ » که خود را «دموکراتیک» هویت میدهد،  کمی مکث نمود.

ارچند نظریه دموکراسی مارکسی در قرن 20 و به ویژه بعد از جنگ دوم جهانی در اروپای غربی دچار دگردیسی شد و حتا عده یی از احزاب کمونیستی در آنزمان نظریه دیکتاتوری پرولتاریا را بنا بر تغییر وضعیت در جوامع غربی مردود شمردند. اما خط ستالینیستی ماسکو هیچگاه نخواست دگم های را که حتا با نظریات آزادیخواهانه مارکس در تناقض بود، رها سازد.

آنزمان دموکراسی معروف به «سوسیالیستی» یا «توده یی»، آمیزشی بود از سیستم فرماندهی و مرکزیت گرایی، که به عمده ترین نیاز انسانی یعنی آزادی فرد باور نداشت و آنرا بکلی نفی  می نمود و جزء پدیدهء بورژوازی لیبرال می پنداشت. به همین خاطر بحث دموکراسی را بر بستر غلبه بر طبقه استثمارگر متمرکز می ساخت،  که بدون نیل به آن ، تحقق دموکراسی برای توده ها ناممکن پنداشته می شد ـ پیامد آن در شوروی، زایش «مجمع الجزایر گولاک»  بود و در چین به کام مرگ سپاری میلیونها انسان از برکت «انقلاب خونین فرهنگی»! اندری گلوکسمن در اثر فلسفی به نام «نفرت» ، اینگونه برخورد های طبقاتی را «تبعیض» و «راسیزم» نامیده است. (2)

مهمترین و ظریفترین موضوعی که در عقب نظریه چپ و مقوله دموکراسی آن استتار می شد ، عبارت از ویژگی ضد امپریالیستی جنبش به خصوص در کشور های «جهان سوم» بود. البته ستراتیژیست های  ماسکو و پکن ـ تا زمانی که به جان هم نه افتاده بودند ـ به خوبی میدانستند که چگونه باید «جهان سوم» را علیه «دشمن ایدئولوژیک» شان بسیج کنند. به هر حال این ها از بدیهیات اند که پرداختن به آن ها هم کسالت آور می باشد و هم تکرار مکررات. اما اکنون زمانی که چپ خود را دموکراتیک می نامد و در یک صفحه هم توضیح نمیدهد که مراد از این دموکراتیک بودن چیست؟ پس باید دامن شک  را به دست گرفت و گفت: نکند این  دموکراسی همان برداشت دیروز باشد!  به خصوص زمانیکه هم رادیکال های «تئوری پرداز» و هم میانه رو های «پراگماتیست» از «چپ دموکراتیک» سخن میرانند.

بدین لحاظ، درین جستار کوشیده شده تا نخست  به نظریه امپریالیزم  تماس گرفته شود و بعدا به اصل گفتان دموکراسی برای چپ  پرداخته شود.

 

از امپریالیزم تا امپراتوری

 

پیش از پرداختن به موضع لازم  به تذکر دانسته می شود، آنسانکه چپ های رادیکال هنوز هم ادعا می نمایند، از دهه ها بدینسو اساسا دیگر چیزی به نام  «جنبش های انقلابی» به مثل پایان قرن نزدهم و آغاز قرن بیستم در جهان وجود ندارد. در رویداد های دهه 60 سده بیستم، طبقه کارگر کشور های پیشرفته صنعتی نشان دادند که تمایل «انقلابی» آنها مضمحل شده است؛ به همین لحاظ جوانان، دانشگاهیان و دانش آموزان همراه با لایه های مختلف روشنفکری ـ طلایه داران تحولات دموکراتیک در جوامع غربی شدند.  طبقه کارگر دیگر  خود را ملزم به دفاع از «داعیه انقلاب» نه در سطح ملی ونه هم بین المللی میداند. مشخصاتی که مارکسی  ها برای کارگران به حیث طبقه انقلابی مطرح می نمودند، مدت هاست در درون جوامع دارای نظامهای «رفاه اجتماعی» یا پسا صنعتی (Postindustrial)، اطلاعاتی  یا تکنالوژیکی دیده نمی شود.

این بحث را در دهه 60 سده قبل، کسانی مثل «مارکوزِه»، «سارتر»، «فوکو» و بعد ها «هابرماس» و اکنون «هارت»، «نگری» و یا «هابس باوم»  و دیگران به روشنی توضیح نموده اند.

در کشور های عقب مانده نیز وضعیت به شکل دگر،  ولی مشابه جریان داشته است. این وضعیت را قبل از همه باید اول: در نبود مرز های بسیار روشن طبقاتی دید؛ زیرا دوران خط کشی های ساده به پایان رسیده است. و دوم گروه های فرو دست این جوامع به آن مرز از خودآگاهی نرسیده اند که منافع شانرا با نظریه چپ درهم آمیزند.  چنانچه در الگوی کشور ما و بسیاری از کشور های اسلامی، نارضایتی های اجتماعی نه در شکل یک جنبش دنیوی دادخواهانه چپ متبارز میگردد، بلکه پیوسته به عقب به سوی گروه های مذهبی رفته و محصور اندیشه های رادیکال آنها می شود. آنچی سیمای چپ امریکای لاتین را متبارز می سازد، همانا گرایش پلورالیستی نیرو های نا متجانس دارای پایگاه های متفاوت اجتماعی می باشد که از فرآیند جهانی شدن متضرر شده اند.

 با این پیش درآمد کوتاه، لازم پنداشته شد تا نخست بر دو گفتمان (Discourse) امپراتوری (Empire) مطابق نظریه «آنتونی نگری» و «مایکل هارت» و امپریالیزم (Imperialism) بر پایه نظریات کانسرواتیف های ایالات متحده امریکا ـ «پال کندی»، «رابرت کپلان»، «چارلز کراثمر» و دیگران ـ مکث صورت گیرد.

قابل یادآوریست هردو گفتمان امپراتوری و امپریالیزم دارای یک وجه مشترک و مشابه می باشند که موضوع قدرت و حاکمیت را در متن گلوبالیزم مورد بررسی قرار میدهد.

نظریه اساسی در کتاب «امپراتوری» آنست که علی رغم  تلاش های دولت های ملی، بازار جهانی در زیر تأثیر انقلاب اطلاعاتی خصلت گلوبال می یابد. استقلال دولت های ملی را قدرت جدید در حال ظهور جهانی یعنی «امپراتوری» ، که در محیط درون ارگانیزم ملی و فرا ملی زایش یافته و بر منطق رهبری واحد بدون هیرارشی روشن بین المللی عمل می کند، از بنیاد می روبد.  (3)

هارت ـ نگری در مجموع از ساختار سه لایه یی در اهُرم قدرت اساسی گلوبال [the pyramid of global constitution] بحث میکنند که در لایه یی بالایی آن مرکز واحد فرماندهی [unified global command] قرار داشته و متشکل از ایالات متحده امریکا و دولت ـ ملت های گروه هفت (G7)، کلوب های گوناگون پاریس و لندن، فاروم جهانی اقتصادی داووس و شبکه های نا متجانس مجامع [heterogeneous set of associations] می باشند.

لایه یی میانگین آنرا شبکه های تعاونی های بین المللی کپیتالیستی [network of international capitalist Corporations] ، که توسط کانسرن های فراملتی تعیین می شود و در عین حال جریان سرمایه، تکنالوژی، توسعه و حرکت نیروی کار را سازماندهی می کند، قرار دارد. کانسرن های مذکور چنین وطایف را با گروه بزرگ دولت ـ ملت ها تنظیم می کنند که به نام  [General set of Sovereign Nation stetes] یاد می شوند. در کنار اینها تعداد زیاد سازمانهای محلی نیز قرار دارند.

لایه یی پائینی قدرت اساسی گلوبال را مکانیزم تشکیل میدهد که نمایندگی از منافع مردمان گلوبال می کنند و از آن به نام کثرت یا [Multitude] یاد می کنند. این کثرت عبارت از سیستم سیاسی (پارلمانهای) دولت ـ ملت ها، سازمان ملل متحد، انجو ها، جنبش های چند سویه و گروه های ابتکاری می باشند. انجو ها نیروی پویای [vital force] مردمان، در سیاست زیستی [Biopolicy] هستند.

واژه امپراتوری یا «امپایر» متعلق به سیادت امپریالیستی «مرکز» بر «پیرامون» نبوده و در ماهیت امر فاقد سازمان سرزمینی می باشد. به قول نگری ـ هارت، امپریالیزم در زمان شگوفایی سبب انبساط استقلال دولت های ملی در فرا مرز ها میگردید؛ اما در مفهوم کنونی، امپریالیزم و کلونیالیزم دیگر مرده اند. (4) آنها همچنان مرگ نئوکلونیالیزم را اعلان میکنند، که از طریق استثمار اقتصادی قدرت های مسلط صنعتی انجام می شد. بازار جهانی تمام مظاهر امپریالیزم را محکوم به شکست می سازد و چیزی که به نام امپایر ایجاد شده است هم دارای خصلت پسا استعماری و هم پسا امپریالیستی می باشد. (5)

به باور هارت ـ نگری «امپریالیزم به حیث ماشین ناهمگون گلوبال، دارای نقش پیوند دهنده، تنظیم کننده و سرزمین گیر برای جریان سرمایه بود، که گاهی به مانع یک جریان و گاهی انهدام کننده جریان دیگر مبدل می شد . اما بازار جهانی برعکس، فرض بر این دارد تا مکان همگون ولی غیر تنظیم شده [بعد از بحران مالی موجود، تنظیم شده ـ تأکید از نویسنده است.] و فرا سرزمینی جریان سرمایه را پدید آورد ...» (6)

از سوی دیگر آنها مفاهیم «مرکز» و «پیرامون» را در عصر امپایر  بی فایده می انگارند و نظر دارند که: «در نتیجه عدم تمرکز تولید و به هم فشردگی بازار جهانی، تقسیم و جریان بین المللی کار تا آن حد خَمش و افزایش می یابد که دیگر نمیتوان تقسیمبندی های جغرافیایی از قبیل «مرکز» و «پیرامون» و یا «شمال» و «جنوب» را پدید آورد.» ... دیگر «تفاوت ماهوی میان ایالات متحده امریکا و برازیل، بریتانیا و هند وجود ندارد، بلکه تفاوت ها نسبی شده اند.»(7)

به نظر نویسندگان کتاب امپایر، توهم امپریالیزم ایالات متحده امریکا به حیث نیروی مرکزی جهان معاصر رنگ باخته است. « امروز نه ایالات متحده امریکا و نه کدام دولت ـ ملت دیگر می تواند مرکز طرح های امپریالیستی باشد ... امپریالیزم به خط پایانی رسیده است. هیچ دولتی دیگر نمیتواند آن نقش پیشتاز را که دول اروپایی [در قرن نزده] داشتند، به عهده گیرند.»(8)

این نظر هارت و نگری را  ریچارد هآس (9) ، و هانری کیسینجر(10) نیزبه گونه یی دیگر تأئید می کنند.

«جنگ ویتنام را می شود انتهای لحظه یی در گرایش امپریالیستی و نقطه گذار به ساختار رژیم جدید پنداشت »  و جنگ اول  امریکا علیه عراق را، که سرآغاز نظم جدید جهانی مینامند، گذار  بود به ساختار رژیم جدید گلوبال که در جریان آن ایالات متحده امریکا به حیث یگانه نیرویی محسوب می شود که قابلیت دفاع از عدالت بین المللی را نه به خاطر انگیزه های ملی بلکه حقوق بین الدول دارا می باشد [...] سیاست خارجی امریکا مدافع منافع امپریالیستی نبوده بلکه از امپراتوری یا منافع فرا سرزمینی متابعت می کند» (11)  

جان فوستر میگوید: جهانی شدن امپریالیزم، عامل زایش استقلال گلوبال یا امپراتوری گردید که پس از حوادث 11 سپتامبر، جنگ گلوبال علیه تروریزم را پدید آورد.

مطابق نظریه امپراتوری، نه کدام دولت ملی، بلکه تروریزم بین المللی و آن هم از درون امپراتوری نه از کشور های پیرامون، استقلال گلوبال را به چالش گرفت. و از این منظر عملیات ایالات متحده امریکا در افغانستان را میتوان یک اقدام «پولیس جهانی» نه به خاطر «انگیزه های ملی بلکه حق گلوبال نامید.» (12) اما کریسمانسکی باور دارد که در عقب دیسکور امپایر مقوله طبقهء حاکم پنهان است که عمدتا بر روی پول و توزیع قدرت ایالات متحده امریکا متمرکز بوده و تبیین «کیفیت» جدید حاکمیت می باشد. (13)

مزاروش در کتاب «سوسیالیزم و بارباریزم» نظری دارد در مقابل هارت ـ نگری و میگوید: به عوض اعلان گذار به «یونیورسالیزم جدید»، که آنرا منبعث از فرآیند جهانی شدن سرمایه میدانند، باید یونیورسالیزم حقیقی را که ریشه در برابری دارد، ترویج کرد؛ زیرا سیستم خارق العاده سرمایه  از نظر ساختاری با یونیورسالیزم در هر شکل آن همسو نیست.» (14)

اما مزاروش در فصل دوم کتابش با دیدگاه های هارت و نگری نزدیک می شود و ابراز میدارد که «ما در آستانه مرگ امپریالیزم قرار داریم.» (15)

سمیر امین در مقالهء «امپایر» و «کثرت» (16) به نقد دو اثر هارت و نگری میپردازد، که با وصف مواضع رادیکال، گاهی هم دچار تناقض و تضاد گویی ها می شود. اما این بحث را در همینجا خاتمه میدهیم چون هدف اساسی ما چیزیست که در بالا عنوان شده است.

به طور خلاصه باید گفت که واژهء امپایر را روشنفکران محافظه کار امریکایی و مشاوران سیاسی دولت جورج دبلیو بوش نیز به کار برده اند. چالز کراثمر (Charles Krauthammer)می گوید: « این یک واقعیت است که پس از امپراتوری روم، هیچ کشوری در جهان به جز ایالات متحده امریکا نتوانسته است دارای چنین تفوق در گستره های فرهنگی، اقتصادی، تکنولوژیکی و نظامی باشد.» ماکس بووت (Max Boot)  اشغال افغانستان و عراق را یگانه فکتوری می نامد که معادل آنرا بریتانیا در قرن 19 در این منطقه تحمیل کرده بود. او میگوید: ما هنوز هم یک امپراتوری جذاب هستیم و به همین دلیل باید «پاکس امریکا» را تقویت بخشیم. (17) چارلز فایر بَنکس از دانشگاه جان هاپکین زمانی به این باور بود که: امریکا، امپراتوری در حال شکل گیریست. رابرت کپلان می نویسد: «سیاستمداران امریکا باید خویشتن را با گاهشماری های باستان مصروف سازند، زیرا از نظر تاریخی چیز های وجود دارد که کمتر تغییر کرده اند.» (18) و پال کندی نوشت: امریکا همیشه یک امپراتوری اشغال گر بوده است، اینرا اولین کوچ نشینی ها در ویرجینیا نشان داد. این مناسبات امپریال اکنون نیز ادامه دارد و ایالات متحده امریکا در 40 کشور جهان دارای پایگاه های نظامی می باشد.

همه کانسرواتیف ها و بخشی از دموکرات ها به این باور اند در جهانی که هرج و مرج حاکم است، این ایالات متحده امریکا می باشد که می تواند گرانتور صلح وثبات گردد.

در پایان این بحث باید خاطرنشان ساخت که با رویکار آمدن اداره بارک اوباما و برگشت به دکتورین یونیورسالیزم، نظریه امپریال نیز دستخوش دگردیسی گردیده اما ادامه دارد. 

 

چپ  و دموکراسی

 

کانفرمیزم یا همنوایی  را در مفهوم  هنجاری آن ابن الوقتی، واکنش منفعل در برابر نظم موجود و یا نظریه حاکم یاد کرده اند.

اینگونه کانفرمیزم  آنجا آغاز میگرد، هرگاه انسانها ارادهء شان را به دست سیستم و یا افرادی بسپارند که به جای آنها فکر کند. افراد کانفرمیست، بدون شک، تهی از دید نقاد، پرسشگر و شکاک اند. و در هر حالت راضی می باشند تا حاکم، رهبر، پیشوا و حزب به جای آنها بیاندیشد و آنها را راهبر شود. در چنین جو همه بر اصل تابعیت و تسلیمی اراده یی خویش گردن می نهند. سیستم های دیکتاتوری و اندیشه های توأمیتگرا پیوسته با چنین ابزار و میتود ها بر اراده جامعه و افراد حکم میرانند. نمونه های از این دست را در تجربه قرن 20، در مثال سیستم شوروی ستالینیستی و آلمان هیتلری و نیز ساختار های سیاسی وابسته به آنها تا زمان سقوط شوروی زیاد شاهد بوده ایم.

چپ آنزمان ـ وابسته به ماسکو یا پکن ـ ارچند ادعا بر اصل دموکراسی میکرد، اما هیچگاه دموکرات نبود. یک اصل یعنی سنترالیزم دموکراتیک وجود داشت، که  بیشتر مرکزیت گرا و اقتدار گرا بود تا دموکرات. صرف نوعی دموکراسی در یک حلقه کوچک ولی محدود در جمع اعضای بیروی سیاسی یا  فوکسیونر های بالایی عمل میکرد. و جامعه در کل از نعمت آن به بهره بود. به دیالوگ اجازه داده نمی شد و از انتخاب الترناتیف خبری نبود. در سیستم انتخاباتی برای ارگانهای قدرت در سطوح مختلف، همه کاندیدا را از بالا توسط لیست های به شدت کنترول شده سفارش می کردند. هیچ کاندیدا کمتر از 95 در صد رأی نمیگرفت. اما روشن نبود که در صد اشتراک کنندگان در رأی دهی در سطح کشور  تا کدام حد بود. صرف با  آمار مجرد و غیر واقعی نظریه کاذب حمایت مردمی را اشاعه می کردند. ستالین می گفت:« مهم نیست چی گونه رأی میدهند، بلکه مهم اینست که چگونه آرأ را شمارش میکنند.»

اینگونه دموکراسی را «توده یی» یا «خلقی» می نامیدند، که حتا با همان تعریف باستانی دموکراسی که سیاستمدار بزرگ یونانی، پریکلس نموده بود:« دموکراسی یک نظم سیاسی است، که در آن منافع اکثریت مردم بازتاب می یابد»، نیز  در تناقض بود. یعنی دموکراسی یک سیستم نمایندگی مردم نبود که بتواند جامعه را در حالات مختلف رهبری نماید ـ واقعیت این بود که کسی مردم را نمی شنید. در حالیکه در نظریه چپ کلاسیک، مقوله  دموکراسی یک اصل مفهومی بوده است.

کارل مارکس در ایام جوانی دموکراسی را برای  دادخواهان ضروری می پنداشت. وی در سال 1847 نوشت: «نخستین گام انقلاب کارگری [ ...] را استقرار و تأمین دموکراسی تشکیل میدهد.»  سائر نمایندگان چپ از ویلهلم لیبکنشت تا ببل و لاسال و نمایندگان جریان ها و نحله های دیگر فکری چپ و  دادخواهانه  به ویژه جنبش سوسیال دموکراسی بر مقوله دموکراسی تاکید داشته اند. باکونین آنارشیست  در سال 1867 نوشت:« ما معتقدیم که آزادی بدون سوسیالیزم به اقتصاد سرمایه داری و نابرابر ی می انجامد، همانطوریکه سوسیالیزم بدون آزادی به معنای بردگی و خشونت خواهد بود».

روزا لوکزامبورگ منتقد بُران نظریات حزبی و انقلابی لنین باور داشت که:« آزادی برای وابستگان حکومت و اعضای یک حزب ـ حتا اگر تعداد شان خیلی زیاد هم باشد ـ  هیچگاه معنای آزادی را نمیدهد. آزادی معادل آزادی دگر اندیشان است [...] بدون انتخابات عمومی، آزادی رسانه ها، گردهمایی ها و اندیشه، زندگی در نهاد های اجتماعی محدود گردیده [...] و تمام زندگی اجتماعی را کرختی فرا میگیرد. تعداد محدود از رهبران حزبی با انرژی  بی پایان و ایدیالیزم بدون مرز، رهبری را بدست خواهند گرفت و حکم خواهند راند. یک تعداد از مادونان و نخبگان نیز گَه و بیگاه  در جلسات گردهم خواهند آمد تا به بیانات رهبران کف بزنند و به قطعنامه های از پیش تنظیم شدهء آنها به اتفاق آرأ  رأی بدهند.»

ارچند مسایل دموکراسی، تا مدت ها پس از جنگ جهانی دوم ، جزء دغدغه فکری برتولت بریشت نبود، زیرا او دموکراسی را نه یک گفتمان ، بلکه پرسش تاکتیکی در کنار سایر مسایل می پنداشت و دلیل آن نتیجهء شکست دموکراسی شهروندی در برابر  ناسیونال سوسیالیزم هیتلری بود. اما بعد ها  نظرش را تغییر داده و نوشت:«کارگران عادت بدان نموده اند تا به منافع شان از طریق نهاد های دموکراتیک پارلمانی یا احزاب پارلمانی و یا هم اتحادیه های  کارگری جامهء عمل بپوشانند. از بین بردن این نهاد ها سبب بی درمانی طبقه کارگر خواهد شد.» (19)

و لوکاچ عقیده داشت که: «در یک جامعهء آزاد و دموکراتیک، زندگی اجتماعی در هر موضوع سرنوشت ساز، از افراد پذیرش مسوولیت های آزادانه می طلبد.»  (20)

« در دموکراسی ها ـ رشوه و ارتشأ، نقض عیان و یا نهان قانون و استفاده  جویی از قدرت به ضرر گروه های نادار به همان اندازه محتمل است که در سازمانهای دولتی غیر دموکراتیک. تفاوت بین آنها درین است که در دموکراسی ها، افکار عمومی سلاحی است در برابر سؤ استفاده ها [...]ولی در بروکراسی های آشکار و یا پنهان ـ دولت های اقتدار گرا  ـ تمام مظاهر بی قانونی و سؤ استفاده ها را زیر درفش «منافع دولتی» می پوشانند.» (21)

پس از سقوط به اصطلاح «سوسیالیزم واقعا موجود»، مفاهیم  «چپ دموکراتیک» و «سوسیالیزم دموکراتیک» را بقایای چپ رادیکال طرفدار ماسکو و پکن،  به ویژه از نو کشف کردند. اما هردو  مفهوم  به هیچوجه ساخته و پرداخته جدید نبوده  و عمر یکی ـ «سوسیالیزم دموکراتیک»  ـ به درازای عمر جنبش دادخواهانه چپ میرسد  و  «چپ دموکراتیک» هم به دهه 1960 بر میگردد، که به «چپ جدید» نیز شهرت دارد. البته «چپ جدید»  دارای پوتانسیل غنی دموکراسی گرایی بود، که همچنان عنعنات سوسیالیستی و  روشنگری را در خود بازتاب می داد و بر مجموع سیستم پیش و بعد از جنگ نقد می کرد. آموزه های تئوریکی کسانی چون مارکوزه، میلس Mills C.W. ، سارتر، فوکو و دیگران حیثیت بدیل را در برابر فرهنگ  سرکوبگرانه  به خود گرفته و از فرهنگ جدید آوانگاردیزم حمایت می کرد. حتا شعار شبه مائویستی «انکار بزرگ»  نیز پیش کشیده شد، که خصوصیت ضد فرهنگ حاکم را داشت.

 آدرنو نوشت: « مگر آلمانی ها به این باور نرسیدند که فرهنگ در مفهوم  عنعنوی آن دیگر مرده است» زیرا «فرهنگی که بعد از جنگ دوم جهانی خود را دوباره احیا نموده، کاملا به ایدئولوژی مبدل گردیده است.» (22)

به همین خاطر  آنها نظریه «ضد فرهنگ» را پیش کشیدند. به هر حال آنچی چپ جدید مطرح می نمود، عمدتا بر  دفاع از دموکراسی تکیه داشت که تبعات آن را بعد از آغاز سالهای هفتاد در درون جوامع کشور های غربی و نیروها و جریان های چپ شاهد بوده ایم.

مهمترین استنتاج که میتوان کرد اینست: جنبش مذکور با وجود چپ و دموکراتیک بودن، وظیفهء انقلاب سوسیالیستی را  در برابر خود قرار نداد، بلکه از ارزش های دموکراسی دفاع نمود. و قسمیکه در بالا اشاره گردید، طبقه کارگر نیز از آن حمایت نکرد. برعکس، جنبش مذکور به حرکت فراگیر دانشجویی و روشنفکری مبدل شد که به زودی مسیر گسترش و پهنای دموکراسی را از طریق «انقلاب فرهنگی» ـ  نه در تعبیری مائویستی ـ فراهم آورد. محصول آن عبارت از جوامع  باز کنونی می باشند که به دموکراسی های بزرگ بزرگ شهرت دارند. (23)

حال از این فراز هرگاه به ادعانامه های ساختار های  «چپ ما» که زیادتر خود را «دموکراتیک» می نامند،نظر افگنده شود، به سرعت در می یابیم، که هیچگونه تشابه ـ حتا فکری ـ میان آن چی گفته آمدیم و این سازمان های قد و نیم قد وجود ندارد. کافیست برای اثبات این گفته به برنامه های آنها مراجعه صورت گیرد و به عمل آنها توجه شود.  و مهمتر اینکه هنوز حاضر نیستند از زیر سایه سنگین گذشته تاریخی خویش برخیزند و یک برههء معین را به نقد کشیده و از آنچی مورد نکوهش بوده و هست فاصله بگیرند. آیا لفاظی ها می توانند هویت ساز واقعی چپ دادخواه و دموکرات باشد ؟

 

دموکراسی به هدف نو سازی

 

زمانیکه سخن از نوسازی دموکراتیک میزنم، باور من اینست که دموکراسی باید یکی از وظایف مرکزی در چشمداشت «چپ دموکراتیک» باشد، که عمدتا معطوف به کنترول قدرت هم در سطح سازمان و هم  در کل نظام سیاسی و جامعه باشد. و زمانیکه از نقد گذشته یادآور می شوم، هدف من اینست، که آنزمان، در سیستم سیاسی حاکم امکان کنترول قدرت وجود نداشت. کنترول قدرت، اصلا محک دموکراسی را تشکیل میدهد  و چپ دموکراتیک باید امتحان کردن، توازن وکنترول نمودن را بیاموزد.

دموکراسی برای چپ دادخواه ضروریست، همچنانکه چپ باید دموکرات باشد. اما بحث آزادی و دموکراسی در درون جریان های چپ مفقود بوده و  پیوسته مصرف صوری داشته است. این مقوله ها هیچگاه در درون تفکر چپ  جایگاه مناسب نداشته و بیشتر به حیث یک شعار آرایشی مطرح  می شد.

همانطوریکه این قلم متذکر شده است، جنبش چپ دادخواهانه افغانستان در بحران پارادایمی قرار دارد که درک ناقص آن از گفتمان دموکراسی نیز جزء آن می شود. پارادایم چپ در مورد دموکراسی هنوز در سطح ابتدایی قرار دارد. در حالیکه چپ های نو در اروپا مثلا حزب چپ آلمان، از پیوند های عمیق لیبرالیزم و سوسیالیزم سخن میرانند. اما چپ ما به دموکراسی  گاهی به همان نظر مینگرد که اسلامیست ها دارند. واضحا دلیل آن در سرخوردگی است که در سالهای اخیر در نتیجه حضور جامعه بین المللی در کشور اتفاق می افتد. به ویژه که در پی انتخابات، بدترین نیرو ها و چهره ها از طرف مردم انتخاب شدند. اینجا لازم است گفته شود که چپ نیز در قبال چنین وضعیت تقصیر چندگانه دارد:

ـ اول اینکه چپ در سالهای اخیر مصروف جنگ های زرگری درونی خویش گردید. و از هرگوشه یی شوق «سازمان سازی» و «رهبر» شدن بلند شد. کسانیکه به رفتن زیر یک سقف بدون پایه برای پناهجویی عادت داشتند، هیچگاه به خود زحمت فکری ندادند که انفرادی و یا دسته جمعی  ـ حداقل بر بیوگرافی خود ـ نطر انتقادی نموده و  نخست راه استخلاص درونی خویش  و بعد فکری یاران را فراهم آورد.

ـ دوم آن بخش بزرگ از نیرو های چپ که به مواضع اتنیکی شان عقب نشستند، دیگر خود را ملزم به نقد گذشته نمیدیدند. آنها خلأ فکری شان را با تعویض یک نظر استبدادی توسط نظر دیگر پُر ساختند.

ـ سوم بطائت عده یی از رهبران پیشین چپ، که نه توانایی نوسازی و بازسازی چپ را داشتند و نه به نزدیکان خویش امکان چنین ابتکار عمل را میدادند، سبب شده است که بقایای چپ دیروز پیوسته به سازمانهای کوچک و کوچکتر مبدل شوند ـ این مرض صرفا دامنگیر چپی های طرفدار ماسکو در مفهوم قدیم آن نیست، بلکه چپی های طرفدار پکن را نیز احتوا میکند.

ـ چهارم سرخوردگی و  انتظار بدون پایان به اصطلاح صفوف تابع  و رعیت صفت به رهبران نیز عاملی گردید که فرآیند سرو سامان دهی چپ خیلی به درازا بکشد.

ـ پنجم این وضعیت سبب گردید تا هم در فضای سیاسی کشور بی توازنی حاکم شود و هم در نبود حضور چپ دادخواه، افراطی ترین نیرو ها  با استفاده از ابزار های دموکراتیک یعنی انتخابات و یا هم فعالیت های مسلحانه، بر گردهء مردم سوار شده و نارضایتی های اجتماعی را به نفع اهداف مافیایی ـ افراطی خویش تغییر دهند.

ـ ششم و بالآخره تبلیغ یک عده از رادیکال های چپ، که خود را «چپ دموکراتیک» میخوانند، و شعار تحریم اشتراک در انتخابات را تا زمان ایجاد حاکمیت مشروع؟! میدهند، سبب سردرگمی، دلزدگی و نگرانی در میان بقایای چپ دیروز می شود.

چینایی ها ضرب المثل دارند که میگویند:«ماهی مرده در مسیر آب حرکت میکند». این ضرب المثل حداقل چپی های کشور ما را نیز می برازد. برای رهایی از کرختی و بیکارگی موجود در وهله یی نخست ضرورت است تا با دمیدن خون جدید هم در معنای سنی و هم فکری  نوسازی دموکراتیک چپ دادخواه آغاز گردد. اما بدون پرداختن به رشد کمی باید بر تغییر کیفی آن بر معیار های دموکراتیک توجه صورت پذیرد. پس اگر چپ دادخواه  میخواهد واقعا دموکرات باشد، باید دو هدف را در محراق کار و مبارزه خود قرار دهد:

 الف ـ نوسازی دموکراتیک درون سازمانی ؛

 ب ـ دفاع از ارزش های دموکراسی در سطح کشور.

 

الف ـ نوسازی دموکراتیک در درون سازمان

 

عمده ترین مسأله اینست که برای تحقق دموکراسی در درون یک سازمان باید مناسبات پیشوا ـ رهبر به مناسبات عادی بالا پائین در سطح مدیریت پائین کشیده شود. یعنی فرو ریختاندن اهُرم یا مناسبات عمودی و جاگزینی آن با مناسبات مختلط عمودی ـ افقی. این یکی از مسایل اصلی و مهم است که یک سازمان چپ دموکراتیک باید بدان توجه کند و زندگی درون سازمانی خود را مطابق آن سامان دهد. هرگاه چنین چیزی ممکن شود، دیگر  روابط به خصوص در برابر «رهبر» و یا «رهبران» دارای خصوصیت تعبدی نبوده، بلکه به نوعی مناسبات معین بالا پائین که بالا از روابط افقی مشروعیت می پذیرد و  مجری خواست های پائینی ها می باشد، تنزل می کند. برعکس در روابط پیشواگرایانه ـ «رهبر» و «قاعد» وجود دارد که فرمان میراند و رعیت باید آنرا اجرا کند. در ین محیط هرگونه پرسش، شک و انتقاد قدغن می شود.

بنابرین لازم است تا:

ـ اصل دموکراسی انتخابی  جزء زندگی روز مره سازمان گردیده و در اسناد اساسی به طور مشرح بازتاب یاید.

ـ تمام سطوح در درون سازمان در موجودیت التزناتیف ها  انتخابی گردد.

ـ به لیست های از پیش ترتیب شده و تحمیل آن بالای اعضا پایان داده شود.

ـ عنعنعه انتخاب غیابی مردود گردد ـ یعنی انتخاب باید حضوری صورت گیرد.

ـ در صورت غیابت، دادن حق نمایندگی به یکی از افراد مورد اعتماد و انتقال حق رأی به آن شخص به رسمیت شناخته شود.

ـ به بحث های گسترده و ایجاد چنان فضایی که هرکس بدون هراس بتواند تمام عملکرد سازمان را زیر پرسش ببرد، زمینه داده شود.

ـ سیستم مشوره گیری و مشوره دهی با اعضا ایجاد گردد.

و به سیستم مجازات از طریق الغای مقام  انکیزاسیونی نظارتی پایان داده شود.

و بدینگونه مقوله دموکراسی مفهوم خود را در کار مشترک، ایجاد تفاهم، تالورانس ، همدیگر فهمی، مسوولیت پذیری، شفافیت، باور به قانونیت و قانونمداری ، گفتگو، پذیرش مخالفین، دگراندیشان و کثرت گرایی  بازتاب می سازد.

ژان زاک روسو میگفت: «میان کم زور و زور دار این آزادیست که فشار میآورد و قانون است که رهایی می بخشد.»

 

ب ـ دفاع از ارزش های دموکراسی در سطح کشور

 

چپ  همچنان در سطح کشور باید مدافع دموکراسی باشد. دفاع از دموکراسی، دفاع از مردم است. اینرا هم  چپی های اسپانیا در برابر فاشیزم در دهه 1930 ثابت کردند و  هم  امریکای لاتینی ها در برابر دیکتاتوری های نظامی. البته اکنون دفاع از مردم نه به زور سلاح بلکه اشتراک در پارلمان ها، شورا ها و سهمگیری در انفاذ قوانین به سود مردمان فرو دست میسر است. همچنان چپ باید با حضور فعال در  جلوگیری از عملکرد های  ضد منافع فرودستان توسط حاکمیت سهم گرفته و پدیده های منفی رشوه ستانی و چپاولگری پایوران حاکم و رشد جنایتکاری را افشا نماید. این بدان معناست که «چپ دموکراتیک» باید مدافع ارزش های دموکراتیک مندرج در قانون اساسی، حقوق شهروندان مطابق  آن و قانونمداری باشد.

واضحا دموکراسی یک «ظرف پُر» نیست که فاقد گنجایش باشد، بلکه پروسه ای است پیوسته در حال تکوین و تکمیل شدن ؛  تا شهروندان بتوانند آزادانه در درون آن زیست نمایند. بنابرین چپ باید نظریات سازنده، تکمیل کننده و  الترناتیف در همه عرصه ها ارایه بدارد. در راه حفظ و گسترش دموکراسی مبارزه نموده و آنرا گام به گام از شهر به ده و از ولایات به سراسر کشور تعمیم بخشد تا شهروندان بتوانند بر سیاست های و تصمیم گیری های محلی یا کشوری مستقیما تأثیر بگذارند.

این مأمول از طریق تغییر ساختار دولتی به سوی خدمتگذاری مردم، ساماندهی دموکراتیک ساختار های اداری و اقتصادی، و بالآخره تنظیم قوانین دموکراتیک میسر می شود.

   از جان اف کندی جمله معروفی باقی مانده که میگفت: «مپرس که کشورت برایت چی میکند، بلکه تو برای کشورت چی کرده می توانی!»

 

پی نوشت ها:

 

تراژیدی مبارزات روشنفکرانهء نیروهای چپ دموکراتیک ، وطندار، سایت د لمر رنا.

2 ـ Hass, André Gluksmann, Nage und kirche Verlag, München und Wien, 2005.

3 ـ Майкл Хардт Антонио Негри, ИМПЕРИЯ, Перевод с английского под общей редакцией

Г. В. Каменской, Праксис, 2004, XII.

4ـ همانجا (CVII)

5ـ  همانجا (صفحه 9)

6ـ همانجا (ص 333)

7ـ  همانجا (ص 335)

همانجا (صص XIII-XIV)

 پایان نظام تک قطبی و آغاز جهان بی قطبی، چه چیزی جاگزین سیادت آمریکا خواهد شد؟، برگرداننده زال، فانینشل تایمز ـ اپریل 2008،  سایت دیدگاه؛

10ـ.  April 07, 2008 The Three Revolutions By Henry Kissinger سه انقلاب،  نوشته هانری کیسنجر، برگرداننده ف.ن.نجیمی، دیدگاه.

11ـ  همانجا،  Майкл Хардт Антонио Негри, ИМПЕРИЯ (صص 179 /178).

12ـ  همانجا،  Майкл Хардт Антонио Негри, ИМПЕРИЯ (ص 180).

13ـ  Imperialism and „Empire“, by Johan Bellamy Foster, Monthly Review , Dec 2001.

14ـ Herrschende Klassen, VI.inkri-Konfrenz, Berlin 9-12 2002 

15ـ   «Социализм или варварство» и главная теоретическая работа Месароша,ct 8-9.   

16 ـ همانجا

17ـ«Империя» и «Множество», Самир Амин ,Monthly Review, Volume 57, Number 6, November 2005   

18ـ The Case for American Empire,Max Boot, Wall Street Journal , 2001.

19ـ Warrior Politics: Why Leadership Demands a Pagan Ethos, Robert Kaplan, Random House, 2001.

20ـ    Bertolt Brecht, Arbeitsjournal 1938-1955, Berlin 1977,S266.  

21ـ  Lukács 1948: Georg Lukács, Schicksalswende, Berlin 1948, S 411.

22ـ همانجا (Lukács, S 412)

23ـ Adorno T. Kleihe Schriften zur Gesellschaft. Frankfurt a.M., 1971. S. 83.

24ـ  . 23.06.2006 АНТИКАПИТАЛИСТИЧЕСКИЙ БУНТ "новых левых" / М.А.Хевеши