رنگ و بی رنگ ِ فرنگ
کاکه تیغون ، هامبورگ
سودای
سفر :
من از
جمله آدم های هستم که کمتر سفر و بیشتر فکر ِ سفر می کنند. از دلهره خریدن تحفه و
سوغاتی گرفته
تا دل
دردی و سهل و قبض معده و تا هیجان رسیدن و انگارکردن شهریاری در شهر خود ، مدت ها
ذهنم در سودای
سفر
مصروف فکر نکردن در بارۀ فکر کردن می شود و کارو بارش به حالت تعلیق در می آید.
کیف
این حالت بیان نشدنی است. هنوز مسهل نخورده ، سهولت در کارتان پیش می آید. از خیرات
ِ سر ِ سودای سفر ، دور خود خط می کشید و به هیچ چیز دیگر ــ با اهمیت و بی اهمیت
ــ نمی اندیشید و بهانۀ
تان هم
این است که سفر در پیش دارید.
مسلما
ً کسانی که بسیار سفر می کنند ، بسیار از این دلهره ها ندارند ولی ما که یک عید دگر
عید ، سر از
مرغانچه بدر می آوریم در هاله یی از دلهره های شیرین و نمکین و تند قرار می گیریم و
هَی به دول ِ خود
تپ تپ
می زنیم که، ای مسافر همیشگی ، شاید هم سفر آخرینت باشد و ممکن که این مصراع را
دیگر
هیچ
وقت بازنشنوی : رفتن و آمدنت آمد و رفت دگری است .
یک سفر
کامل از دید بزرگان فانی شامل دو جزء فنا ناپذیر است :
رفتن و
برگشتن.
در عصر
وبلاگ نویسی متأسفانه که برداشت های بزرگواران گذشته دیگر به نرخ کاه هم به فروش
نمی رود و اصلا ً برگشت ناپذیر تلقی نمی شود. از همین خاطر یک جزء سومی به اجزای
اصلی سفر اضافه گردیده
که
همانا نوشتن در مورد سفر است ، ولو برق آسا و بخیلانه و مختصر باشد.
سفرنامه نویس خوب به گفتۀ گالیور کسی است که سفر های خوب به جاهای خوب کند که در آن
جا ها
گپ های
باشد که نوشتن آن ها خود نیز گپی باشد در غیر آن صورت سرنوشت او به سرنوشت کاکه
تیغون
شباهت
پیدا خواهد کرد.
ترتیب
سفر :
در اثر
تجاربی که از سفر های خود به فرنگ پیدا کرده ام احساس کردم هرقدر به کابل نزدیک تر
می شوم
همانقدر از هامبورگ دورتر می شوم.
آفرین
به این نکته سنجی !
پس این
نکته غلط ثابت شد که گویا غرب آدم را نفله می کند.
ما
مردم وقتی سفر نمی کنیم ، کار می کنیم و وقتی کار نمی کنیم می نشینیم عقب کامپیوتر
؛ دست به دامن
انترنت
شده و هَی میدان و طی میدان ، به دعای فقیران و دَم قلندران سفر های مجازی می کنیم
و انترنت بازی.
دنیای
عجیبی است. آن های که انترنت دارند نمی دانند که داشتن استعداد چقدر مهم است. آن
های هم که
استعداد دارند نمی دانند که داشتن انترنت هم موهبتی است.
یک
ماهی که در سفر بودیم ، چیزها بود برای نوشتن. چندان دسترسی به انترنت نبود. وقتی
هم که به
هامبورگ بودیم ، دسترسی به انترنت بود اما گپی نبود که بنویسیم تا دیگران را نیز
شریک جرم خود
بسازیم
، لااقل با خواندن آن.
یک ماه
مکمل را با چنین بهانه گیری ها گذشتاندم. راستش قلم به هیچ سوراخی فرو
نرفت
که چیزی
جالبی
از آن بیرون بکشد. در مقابل وقتی بکس مرا در میدان هوایی کابل تلاشی می کردند ،
سربازی
پرسید:
اجازه
است سوراخ کنم ؟
دروشی
در دست داشت و در آن جایی از بکس که فکر می کرد باید آن را فرو ببرد ، فرو
برد و
بعد نوک
دروش
را به زبان زد و چشید و گفت :
بیرون
بکس سوراخ نشده !
بعدا ً
شنیدم که روز قبل دو
نفر را
که مواد مخدر در بکس خود داشتند در میدان هوایی دستگیر کرده
بودند.
شکر کردم که مواد مخدر در بکس آن ها یافت شده بود ورنه معلوم نبود که دروش آن سرباز
کجا
های مرا سوراخ می کرد.
معلوم
است که ابتکار از جنبه های قوی شخصیت ما نیست و آن سرباز هم به قرینه گمان می کرد
که
هرچه
باشد باز
هم در
بکس است و باید مومن از یک سوراخ دو
بار
گزیده شود. خدا فضل کرد که سوراخ
در بکس
من ایجاد شد و این فرصت مرد افگن پیش نیآمد که سوراخی به سوراخ های شرعی خود من
بیفزایند.
در
برگشت چهار بار بکسم را باز کردند. کشوری که برای ورود به آن ضرور نیست عضو ناتو
باشید
هنگام
خروج کمی سختگیری می کند.
سرباز
جوانی که قبل از ورود به ترمینل میان وسایلم جستجو می کرد وقتی چشمش به چند تا
کاندوم
افتاد
با پوزخندی گفت :
هه ،
هه ، هه . برادر ! از آن چیزهای دیگر نداری ؟
هدفش
را نفهمیدم. اگر شما به جای من می بودید می دانستید مقصدش چیست ؟
با
وجود این کوشش کردم برایش بفهمانم که چون در فرنگ ، تجاوز جنسی بسیاراست برای حفاظت
جان
خود کاندوم ها را آورده ام که اگر ناموس را از دست دادم لااقل از امراض جنسی درامان
باشم.
برایش
گفته نمی توانستم که عزیز ! برو یکبار نوشته های بزرگان را بخوان که در مورد
قضیب
سالاری چه ها که نگفته اند.
می
ترسیدم با شنیدن کلمۀ قضیب فکر کند یکی از عرب های بن لادنی هستم که قصد انتحار
افغانی
دارد.
کارشناسی :
در
دکان سلمانی نشسته و در آیینه به سوی چهرۀ مبارک خود می نگرم. استاد با مهارت ــ
البته از
نوع
کابلی
آن ــ به آراستن و پیراستن پرداخته و زلف های قیچی شده را برباد میدهد. تمام وقت
زیر لب
غم
غم می کنم :
سرم را
سرسری متراش ای استاد سلمانی
که
ماهم در دیار خود سری داریم و سامانی
استاد
به زبان حال می گوید ای مردک که نه نکو روی نه نکو خوی و نه نکو مویی ، این چیست که
زیر
لب همی
گویی ؟
هرچه
است نوع آرایش مو با ناسیونالیزم کاملا ً بی رابطه نیست و از دارو ندار معنوی مثلا
ً نوع
پاسپورت
و دیگر افتخارات پنهانی جاسوسی می کند. روزی از روزهای وصل در همین فصل بود که برای
انجام
کاری به مردی چیزی می گفتم. رو به برادرم کرده گفت : به او بگو که....
خواستم
مستقیما ً افتخار همصحبت شدن با او را پیدا کنم ، باز به برادرم گفت : به او بگو
که....
گفتم :
کاکا ! چرا با خودم گپ نمی زنی ، مگر به زبان تو صحبت نمی کنم ؟
با
تعجب به سویم دیده به برادرم گفت : عجب ! خاک کابل خو هیچ دَ رویش نشیشته !
وقتی
این را به مادرم قصه کردم گفت مردم از آرایش موی تان می فهمند که خارجی هستید.
در
دکان سلمانی مثل هر جای دیگر کابل رادیو روشن بود، گهی ساز و گهی آواز و گهی سلاد
هردو را
پخش می
کرد. نوبت مصاحبه یکی از اعضای حکومت رسید که ضمن گپ ها گفت ، بندر کراچی یگانه
بندر
بحری قابل دسترس برای کالا های افغانی است و دولت می خواهد از این انحصار رهایی
یابد.
یکی از
مشتریان که مثل من ، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست نشسته بود با شنیدن آن
قسمت
مصاحبه با صدای بلند گفت :
مردم
نان ِ خوردن را ندارند دولت در غم کالا مانده است !
با این
مقدار زباندانی و موشکافی و نکته سنجی بود که زبان های سرخ ، سر ِ سبز برباد می داد
و
در
کارهای
کارشناسی می کرد که هفت کوۀ سیاه با آن فاصله داشت. تعداد کارشناسان هر رشته
چندمرتبه
بیشتر
از تعداد فرشته های نگهبان ناتو بود.
های
هوی :
یکی از
بحث های آتشین که داخل شدن در آن ریش آدم و داخل نشدن در آن ، دُم آدم را می سوزاند
بحث
گفتن و نگفتن دانشگاه و پوهنتون بود. از سنگین وزن ترین عضو کابینه گرفته تا معذور
ترین
مأمور
دولت و از برخی آتشنفسان دُرگوی تا بادپیمایان هرزه پوی ، حرف های دراین مورد می
زدند
که لاف
در غربت و گوز در مسگری نیز برای شان پشت ِ دست می شد.
قرار
پژوهش های قابل تأیید خود من ، تنها کرها و گنگ ها در این بحث علمی و سراپا
غیرسیاسی شده
اشتراک
نکرده بودند. باقی حدود 105 فیصد نفوس ساکن بر روی زمین و چیزی بیشتر از 100 درصد
نفوس
خفته در زیر زمین ، همه شمشیر کارشناسی به کمر بسته بودند.
بر
اساس برداشت های مجمل الاستراتیژیک برخی کارشناسان دانشگاه گریز و پوهنتون ستیز ,
علت العلل
تمام
عقب مانی های ده هزار سالۀ تاریخ پنجهزار سالۀ ما ، گفتن و نگفتن همین دو کلمۀ
مبارک و منحوس
ــ
نظر به طرف بحث ــ می باشد.
درک
این معمای غیر سیاسی برای یک " آی کیوی " معمولی مثل آی کیوی من خالی از مشکل نبود
که
چگونه
در کشوری که چندان کاری صورت نمی گیرد ، هرکس کارشناس می شود ؟! این گپ را به هیچ
حیله
نمی شد
که در طومار طویل خدمات امریکا با جامعۀ جهانی اش برای محو کشتن کوکنار و کُشتن
تروریزم
پیوند
زد؛ طوماری که به هر حال طویل تر از درازی یک بسته کاغذ تشناب است.
بحث
دانشگاه و پوهنتون چنان جهانی شده بود که اگر شما به تکسی نشسته و تقاضا می کردید
شما را به
زایشگاه ببرد ، مستقیما ً به دانشگاه می برد و یا اگر می خواستید به زیژنتون ببرد ،
مستقیما ً به پوهنتون
می
برد. شاید به دلیل قلت تشناب و نمی دانم چی آب دیگر بود که یگانه جای مناسبی که
بسیاری ها برای
رفع
حاجت کردن یافته بودند ، دهان باز طرف مقابل بود و جای این " طرف " ها هم به بسیار
آسانی
تغییر
می کرد.
این کج
بحثی های که عقل های سلیم را پشت نخود سیاه می فرستاد از کتابخانه تا آشپزخانه و از
کناراب
تا
پارلمان ، دست از دهان بیکار مردم بر نمی داشت.. اگر دانشگاه می گفتید ، پوهنتونیان
بر می آشفتند
و از
هم گپ شدن با شما سرباز می زدند ؛ اگر هم پوهنتون می گفتید، دانشگاهیان را خشمگین
می ساختید
و
از
صحبت با آنها محروم.
من ــ
فراری مارگزیده و کور جهاندیده ــ کوشش می کردم که توازن را نگاه دارم و به اقتضای
مکان
این یا
آن واژه را بکار ببرم. از کسی که بعد از سال ها اقامت در اقالیم عقل و دانش ، یگانه
تحفه اش
بردن
چند تا کاندوم به سرزمین اجداد ماجد آریایی اش باشد ، انتظاری بیشتر از این هم
نباید می داشت.
شاید
از برکت همین وقت شناسی بود که به زیارت دانشگاهیان نایل آمدم و چون در هشتم مارچ
مصدر
خدمت
شایانی دیگری نشده بودم به دست بوسی استادان جوان دانشگاه ، خالده فروغ و منیژه
باختری
رسیدم
و از گرم و سردی که استادانه تهیه فرموده بودند ، بهره ها بردم و با خاطر آسوده
خوردم و
پی
بردم
که اوضاع دانشگاه آنچنان که آوازه بود که بد است ، نیست.
یادم
است که چند سال قبل وقتی خالده فروغ و وحید وارسته مهمانم کرده بودند، اولین کاری
که کردم
از
سفرۀ رنگینی که فقط برای یک مهمان تهیه شده بود عکس گرفتم. در هامبورگ خالۀ پیچه
سفیدی
دارم
که همچون من ، عمر را در غفلت ِ غربت به سر برده. وقتی عکس دسترخوان مهمانی را
برایش
نشان
دادم باورش نمی شد که در کابل آنقدر غذاهای رنگارنگ پیدا شود. گفت :
به خدا
وضع افغانستان آنقدر که می گویند ، خراب نیست !
کسی از
کسانی که نمی دانم با ما چه رابطۀ خویشاوندی داشت همیشه برای مادرم می گفت :
آرزو
دارم روزی بتوانم مثل همین پسرت ــ با اشاره به من ــ بادنجان رومی را به کیف و مزه
بخورم.
همین
کاکه تیغون خود ما می فرماید :
قدر
کاه بدان که قدر کوه هر کس داند !
مبارزه
:
شنیدم
استادان دانشگاه اعتصاب کرده بودند. تقاضا داشتند معاشات شان زیاد شود. محض از روی
تصادف
آغاز
اعتصاب با شروع درس ها مقارن بود. در ملک خداداد افغانستان از زمان نظام الملک
بدینسو چنین
رواج
است که چند روز آغاز را در مکاتب و دانشگاه ها ــ بر خلاف روزهای آغاز نامزدی ــ
جدی
نمی
گیرند. هرکه آمد ، خوب ، نیآمد ، حرفی نیست ، زیرا روزهای اول است و گپی برای
فراگرفتن نیست
و جنگ
ِ شدیار ، سَر ِ شدیار ، در هر جا و هر
وقت
یکسان تعبیر نمی شود.
از
تصادف بالییودی که در همان روزها برای چند تا پرفیسور اعتصاب کننده که از پیشوایان
مبارزه بودند
پروژه
یی از وزارت تحصیلات عالی داده شد و این بدان معنا بودکه در کنار معاش آنها ،
ماهانه یکی دو
هزار
دالر نیز تا ختم پروژه دریافت خواهند کرد. به صورت اتوماتیک این عمل وزارت معنای
ختم
اعتصاب
را از جانب بزرگان داشت و همان بود که بر خلاف آخر خوش فلم های هندی ، زلف ها پس ِ
گوش شد
و اعتصاب فراموش.
ولی
یکی از نام آوران دیگر که در همان روزها دست به اعتصاب غذایی زده بود پروفیسورصدیق
افغان
بود.
ایشان دانشمند ریاضی فلسفی جهان هستند ــ که ما نمی دانیم چیست ــ و برای خود دم و
دستگاهی
دارند
و در عرصۀ ریاضی فلسفی ، چیزهای می گویند که از الخوارزمی تا کاکه تیغون ، نه کس
گفته
و
نه هم
ان شاءالله که بعدا ً خواهد گفت. من حقیر دوسه بار کوشش کردم که راه خود را در
گمگشت گاه
های
گفته های او پیدا کنم و
در
معانی مادی و معنوی ارشادات او خود را خر فهم سازم ولی گویا برای
ما
خاکیان آن نکته ها اصلا ً قابل هضم نبود و
باید
منتظر حشر معانی بمانیم. شما اگر لااقل در آسمان
اول هم
آشنا و دوستی نداشته باشید از درک لطافت لطایف آن یگانۀ روزگار عاجز می شدید.
ایشان
در اعتراض به اعتراضی که کشور های اروپایی بر دین اسلام می کنند ــ دنمارک و هالند
ــ
قریب
به سه هفته دست به اعتصاب غذایی زد.
یکی از
تعبیر های ریاضی فلسفی او که دوستان حکایت کردند :
از
بزرگان دولتی کسی با او همصحبت می شود و از افاضات ایشان استفاده می کند و می پرسد
که
در
شمارۀ موترش عدد هشت و چهار است ، از نظر او چه حکمتی در این شماره ها نهفته باشد .
ایشان
می گویند : بر شما در هشت سالگی از جانب چهار نفر تجاوز جنسی شده است !
تر و
خشک :
خشکسالی از گنج های شایگان این سال ها است. کاریکلماتور بازسازی. تو گویی آب در
چشمۀ خضر
می در
جام خیام ، تف بر ریش کاکه تیغون و گوز در کون اسماعیل سیاه نمانده بود. آب های روی
زمین
شاید
که منحصر می شد به آبروی بزرگان و خوبان و از ما بهتران. در هیچ گندابی دیگری نمی
توانستی
سراغ
از فراوانی آب بگیری. جز شعر ِ تر که گاه و بیگاه اینجا و آنجا از دیگران می شنیدم
که شنیده اند
دیگر
هرچه بود خشک بود. چندین بی بهاری گذشته بود که مردم در حسرت شنیدن این آهنگ بودند
:
وقتی
باران بباره عطر زمین بلند میشه...
زمینی
که ما در موردش مغرورانه و داواطلبانه سروده بودیم :
جز خاک
در این کشور پر خاک نخوردیم
خوردیم
مگر این همه بی باک نخوردیم
این
بیت را پیش از دیدار با سمیع حامد ساخته بودم. او از کسی یاد کرد که گویا تحقیق
کرده، هرکه در
کابل
فلان مدت زندگی کند از راه تنفس هوا ، فلان مقدار گه را با گرد
و
خاک
نوش جان می فرماید. برای
تسکین
خاطر خود بگویم که فکر می کنم آن مقدار هنوز به کیلوگرام نرسیده بود.
علمای
خاک شناسی ـــ دقیقتر آن خاگ شناسی ـــ علت موجودیت این رستوران مفت را رواج قضای
حاجت
کردن
در فضای آزاد ِ کنار جاده ها و دیوار ها و درخت ها و گل بته ها و هر چیز ساکن دیگر
می دانستند.
"
انسان خاکی " شاید که بهترین مصداق خود را در کابل عزیز پیدا کند.
در
کشوری که قرار آمار بانک توسعه آسیایی حد اوسط بیکاری چهل در صد باشد اگر در ِ این
عیش را
هم
بر مردم آزاده ببندند ، دگر چه کاری برای شان می ماند که مفت و مجانی قادر به
انجامش باشند ؟!
اثر
این " خاگ " ها البته که بر شاه و
گدا ،
کاردار و بیکار ، " دولتی " و " ملتی " یکسان بود.
ما
ملتی ها که هیچ وقت ادعای نداشته ایم ولی پس از این همه خاگ خوری کسانی که هنوز
امید
پاک
گویی و پاک اندیشی و پاک خوری از برخی خاکیان دولتی داشتند ، عمر خود را بیهوده تلف
می
کردند زیرا علما گفته اند: آنچه خاک ِ گه تواند ، خاک ِ کُه نتواند.
بی آبی
ها چون مردم را به تنگ آورد ، مقامات از راه تلویزیون آنها را در یکی از روز ها به
استدیوم
ورزشی
دعوت کرد تا به امامت یکی از بزرگان دولتی نماز استسقأ بخوانند.
خواندند. اما باران نیامد. گویا نمازی که با اذان دولتی ادا شود مستجاب نیست. سه
هفته بعد که معلوم نبود
مردم
چه می کنند بارا ن آمد . لباس های مکتب برادر زاده ام را شسته بودند به این امید که
فردا خشک
می
شود. چون باران متواتر می بارید و آفتاب از ترس تر شدن پنهان شده بود لباس ها خشک
نشد و آن
کودک
بیگناه به خاطر داشتن دامن تر ، یک روز به مکتب نرفت.
برای
من که از هامبورگ باران خیز آمده بودم این گپ ، دنگ دنگ زنگ های مکتب را در گوشم به
صدا
در
آورد.
با چه
چیزهای کوچکی که نظم زندگی بر هم نمی خورد؟ لباس ها را به این امید شسته بودند که
دو سه
ساعت بعد ــ مثل هر روز دیگر در آن فصل ــ خشک می شود. نشد.
چه شتر
ها که در مثنوی زندگی مردم به توکل رها شده بود و کمتر کسی می گفت که با توکل زانوی
اشتر
ببند.
آدم
باید بسیار خوشبین باشد تا بداند که بدبینی ضرورا ً فقط نقطه مقابل خوشبینی نیست ؛
بلکه نوعی
دید به
زندگی است که در آن ، نفس ِ دید به مراتب مهم تر از خود زندگی به شمار می رود.
هوایی
شدن :
برای
آدمی مثل من که از مفلسی ، کیک های ماده در جیبش به غفلت فرو رفته و کیک های نر ،
منتظر
شگوفه
کردن درخت های دالری ملل متحد است ، ارزان ترین راه رسیدن به فرنگ از سرزمین آفرینش
" خر
برفت و خر
برفت "
مولانا می گذشت. بانگ باد آوردۀ تقدیر را لبیک مفلسانه گفتم.
در
تکسی به سوی هوتل ، بوی آشنای به مشامم رسید که سالها بود آن را فراموش کرده بودم.
در
کودکی
ها ما دستنبو را استانبول می گفتیم . وقتی آن شمیم به دماغم خورد گفتم خدا خیر کند.
بعد ازسال
ها
بوی " استانبول
ِ"
کودکی ها را در شهر استانبول پیدا کرده ام.
با
کاوه آهنگ که تیلفون به تیلفون شدیم گفتم از راه ترکیه می روم. عرض کرد ، خوب است ،
هوای عزیز نسین را هم زیارت می کنی . در میدان هوایی استانبول به یاد گپ او افتادم
و از تصادف که چند بیتی نزدم بود، نیم کاره. با دعا به روح عزیز نسین نیم دیگرش را
در عالم هپروت ، نه ایستاده و نه نشسته نوشتم و رنج سفر را رنگ طنز زدم.
در
میدان هوایی ، عصمت بایزیدی و بوسعیدی من برباد شد و دیدم که دیدن زیبا رویان ترکی
، خانۀ پدر کاکه تیغون را خراب کرد. بی حکمت نیست که ناظم حکمت و دیگر حکمای یونانی
می گفتند که در میدان هوایی ، آدم بسیار هوایی می شود. اصلا ً هوا های به سر آدم می
آید که ها ها .
چه
بگویم ، هوهو. نه! هَی هَی .
من که
با آرزوهای کلان کلان به سوی زادگاه می رفتم درست در این میدان بود که فهمیدم ،
تشبیه پستان به لیمو چرا آب دهن آدم را سرازیر می کند. چشم بد دور! آن شب آنقدر چشم
شده بودم و داشتم که در بند آن دو چشم لعنتی قدیمی خود نبودم که نبودم. با آنکه می
دانستم ، حسن را با طنز ظاهرا ً هیچ رابطۀ نیست ولی کو آن جرأت که بگویی ، جای که
حسن توفان کند گور پدر طنز.
جدا از
طنز تلخ ، شباهتی که طنز با حسن دارد این است که هردو شیرین است. غرق در شیرینی های
چشم نواز آن چیزکی را که نوشته بودم و گمان می کردم چیزهاست برای یک فرصت سرگردان
دیگر در جیب سبیل مانده فرو بردم.
اگر آن
ترک استانبول به دست آرد دل ما را
به خال
ترکی اش بخشم به والله نیم دنیا را
اگر چه
کاکه تیغون معمولا ً در زنبارگی ، نامرد ِ نامرد است ولی حسن ترکان استانبولی چنان
اختیار او و بند تنبان او را از او گرفت که به یکباره دید در تشناب طیاره نشسته
است.
بعد از
آن ، رُخ زدن های هوایی بود و دلبری های فضایی با مهمانداران صغیر هواپیمایی .
سحر ،
قبل از نیش زدن روشنی بانگ اذان بیدارم کرد .گویی گوشزد می کرد در کشوری هستم که
در آن دهان انبان را باید گشود و بند تنبان را باید بست.
غیر از
این کارروایی های هوایی یک گپ جالب دیگر ، البته از جنس زمینی در استانبول واقع شد.
پنجاه
ایرو را به پول ترکی تبدیل کرده بودم وقتی راننده بعد از هفت هشت دقیقه راه زدن در
مقابل هوتل از من پول کرایه را خواست دیدم دقیقا ً همان پنجاه ایروی است که تبدیل
کرده ام.گفتم ، در آلمان اگر دوچند این راه را هم بروید ، نصف این پولی که تقاضا
کرده اید نمی شود. به ترکی چیزهای گفت . من مانند یک غریق به هر زبان زنده و مرده
که فکر می کردم وجود دارد و دوسه حرفی از آن را یاد دارم و یاد ندارم گپ هایم را
تکرار کردم. او هم دلایل منطقی و فرا منطقی خود رابه ترکی پیشکش کردو با اشاره به
ساعت دستی خود ، صدایش بلند شد و چهره اش برافروخته.
زبان
یار من ترکی و من ترکی نمی دانم.
من
دادنی نبودم و او رها کردنی.
از سر
ناچاری همچون رهبران ما به فکر اسلام عزیز افتادم. مثل کسی که در هر کاری هزار
استادی داشته باشد گفتم ، خواجه ، مگر مسلمان نیستی ؟
جواب
رندانۀ او به جواب رعیت مآبانۀ ما شباهت نداشت : خیر!
یک نه
و صد آسان. خدا پدر سنایی را هم بیامرزد که نمی دانم هوده یا بیهوده می گفت ،
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ، مسلمانی .
سرانجام از بیم لشکرکشی های عثمانی ، پرچم سفید برافراشتم. پس از آنکه با اکراه
تمام پول را برایش دادم یک بوتل خالی آب را که در موتر داشت با خشم فراوان و گفتن
بسیار چیزها که خوشبختانه معنای آن ها را نمی فهمیدم ، به سویم پرتاب کرد و رفت که
رفت.
سبحان
الله! مشابهت را ببینید. قدرت خداوند است. چرخ فلم تاریخ را دوباره می چرخاند. پس
از مولانا هم ارتباط ترکیه با افغانستان کاملا ً قطع نشده است. کاری که یک تکسی ران
در استانبول در حق یک فریب خورده می کند ، دقیقا ً همان را بنده های منتخب و
برگزیدۀ او در پارلمان افغانستان در حق چند تا سیاه سر و ضعیفه اجرا می کنند. تفاوت
فقط در این است که سیاه سر ها معنای گپ های حریفان را خوب می فهمیده اند. پس آنقدر
هم بی جا نیست اگر گفته باشند ، ترک ها قدر مولانا را می دانند و افغان ها زبان او
را.
بوتل
اندازی خوبان هرکجا پاینده باد
پارلمان یا کوچه یا هر جا که باشد زنده باد
فردای
آن روز که دوباره پول تبدیل کردم دانستم که اصلا ً روز پیش در غرفۀ تبدیل اسعار ،
نیم پول مرا خورده بودند. من بدبخت به این فکر که رانندۀ بوتل انداز از من زیاد
خواهی کرده ، جوشن ِ جنگ ِ لفظی بر تن ِ ترسان ِ خود افگنده بودم. حال آنکه او فقط
دوچند کرایۀ معمول را خواسته بود و بس.
شتر در
خواب بیند پنبه دانه :
خواب
برای تمام اقوام باستانی به یک سویه اهمیت ندارد. از اقوامی معدودی که فایدۀ
ویتامین های بی شمار این پدیدۀ شگفت را حس کرده ، ما هستیم ؛ یکی از پنج هزارساله
ترین اقوام جهان.
ویتامین های این پدیدۀ شگفتی زا وقتی اثرگذارتر دست به کار می شود که کاراز خواب
زمستانی و خواب غفلت بگذرد و گپ به خواب قرون برسد. من وقتی به خاک دامنگیر کابل پا
می گذارم ، راحت ترین و درازترین خواب ها به سراغم می آید ؛ خواب های که در آن هرچه
است جز بیداری.
نمی
دانم در یکی از کدام شب های مبارک بود که نظر پیران و بزرگان برمن شد و واقعه یی
اتفاق افتاد که پیش از گفتن آن دهان بازم تا دقایق دراز دخول برس دندان را به حریم
خویش تحمل نمی کرد و تنها و تنها به آب گلاب می اندیشید. زهی اندیشۀ خوشبو.
بلی!
جورج دبلیو بوش را در خواب دیدم.
کی ؟
ها!
همین
بوشک خودما که بن لادن گریزپا برای ندیدنش تا کدام غار ها است که نرفته. جورج بوشی
که جهان را یازده سپتامبر زده ساخته.
دیدمش
که با خوشرویی تمام می خواهد چیزی برایم بگوید ولی من نالایق هیچ علاقه به شنیدن
اضافات او نشان نمی دهم. بی تفاوت به او، دور می شوم و آن جهانگیر بیچاره به دنبال
این جهانگرد آواره، دوان و سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد.
از او
زاری و زبونی ، از من زبان بستن و زرنگی .
از او
التفات و التماس ، از من لعنت فرستادن برهرگونه تماس و مماس.
چنان
صمیمیت نشان می داد که گویی در کودکی ها هردو از یک پاچه می گوزیدیم. ای وای که آن
شب
مثل هر
شب دیگر عمر خوشبختی من کوتاه بود :
مثل هر
شب عقلم آن شب باز غایب گشته بود
یا که
از تدبیر موشان گربه تایب گشته بود
تا به
خود آیم بگویم چیزکی ، چیزی ، گپی
آن
عجیبه رفته رفته خود عجایب گشته بود
فردا
که بیدار شدم ترسی مرا فراگرفت. می دانستم که حکومت کرزی بسیار پایدار نیست. ترسم
از آن بودکه مرا به عوض او تعیین کنند. چه خاکی بر سر می کردم اگر رییس جمهورم می
ساختند ؟ مسئولیت مرگ و مردن آن بیست و پنج میلیون نفوس چه می شد ؟ کار طنز چه می
شد ؟ مهمتر از آن کار کاکه تیغونی چه می شد ؟ احسان الله سلام هم که در این روزها
می گویند خانه اش دختر شده و وقت طنز خاریدن را هم ندارد. به نجیب الله دهزاد که
جیب های بالا و پایینش پر از لعل بدخشان شده ، دست ناصرخسرو هم نمی رسد. مرا هم می
ساختند رییس جمهور! هم از چپ و از راست. از ماست که بر ماست.
گوگل
ذهنم را فعال کردم و به دنبال پیدا کردن تعابیر مثبت بر هر جای مشکوک آن کلیک کردن
را آغازکردم. توکل شرقی کاری از پیش نبرد. دنبال فرضیه سازی های غربی افتادم. دَم ِ
نقد یگانه چیزی که به عقل سلیم می رسید این تعبیر بود :
کار
بوش به جنون خواهد انجامید و دست به کارهای کاکه تیغونی خواهد زد.
از
آنجاییکه کاکه تیغون غیر از طنز نویسی با کدام علم دیگری که منافی اخلاق باشد
آشنایی ندارد، قیاس کرده می توانید که آدمی مثل بوش به کجا ها که باید عروج می
کرد.
یک
تعبیر دیگر هم کاملا ً بی عقلانه نبود :
کاکه
تیغون آدم عاقلی مثل بوش خواهد شد. عیب تعبیر این بود که در عقل نمی گنجید ، کاکه
تیغون تا آن حد سقوط کند.
با
دیدن این خواب انتحاری باید اعتراف کنم که در عمر خود از هفت سالگی بدینسو چنین گهی
نخورده بودم. با این همه خدا را شکر کردم که این خواب را در ایران ندیده بودم ورنه
به دلیل ملاقات خوابی و خیالی با بوش ، آنچه را خود بعد از دیدن این خواب خورده
بودم ، صدچند آن را برمن باز می خوراندند.
در
انتظار اس ام اس :
این
بار نمی دانم چه هنری از من سرزده بود که برای خوابم اتاقی جدا آماده کرده بودند.
اتاقی که در آن بتوانم با تنهایی خود، یار گرما و سرما و قدیم و ندیم هم باشیم. یک
گوشۀ دنج که در آن شنیده ها و دیده ها را نشخوار کنم و ناهمواری های حضورم را
هموار.
شب اول
که خستۀ راه بودم کنایه ها و اشاره ها را نفهمیدم. ولی شب دوم طی لبخندهای که برای
من گنگ و برای همه گویا بود اقرار کردند که اتاق محل جلوس بنده کمی سنگین است. گاه
به گاه دوستان شبگرد و نامریی در آن حضور به هم می رسانند. پروپاگند خانواده آنقدر
با موازین اروپایی این علم برابر بود که نرمک نرمک دانستم که تاحال نمی دانسته ام
که نه تنها دیدنی ها بلکه نادیدنی ها نیز دیدنی است.
چه می
کردم ؟ لازم نبود نام اروپا را پیش افغان ها بدتر از آن که شده ، بسازم. آخرین جلوه
های غیرت را احضار کردم و دل گرگ را بر دل خود بستم و تقریبا ً دو هفتۀ اول را
ازترس شب ها تا صبح نخوابیدم.
هر آن
منتظر شبخون آن شبگردان بودم تا مرا به جرم غرب زدگی و سکونت در بلاد ِ ادیان منسوخ
و دیدن فلم های بی حجاب و نوشیدن قهوه و تراشیدن ریش و شنیدن صدای پای زنان نامحرم
و استفاده از تشناب به جای کناراب و پیام گذاشتن در وبلاگ های زنانه ، شکم لگد
کنند.
هر روز
که برای چای صبح بر دستر خوان می نشستم خورد و بزرگ منتظر شنیدن گزارش های من از
ملاقات با جنیان بودند. کودکانی که هنوز درست نمی دانستند نام کاکای آن ها که از
آلمان آمده چیست می دانستند که جن ها را فقط می شود در بوتل حبس کرد. گویی آخرین
گزارش های نشنل جیوگرافیک را قدم به قدم تعقیب کرده بودند.
سخن از
تعداد قبایل جنیان نیز می رفت. ما بیسوادها در گذشته فکر می کردیم این طایفه بیست و
یک قبیله
است.
اما کودکان امروز این تعداد را لااقل به دو چند افزایش داده بودند. دلیل آن آشکار
بود. وحدت ملی دیگر در میان جن ها نیز وجود نداشت. گویا همبستگی ملی آن ها نیز
ناسنجیده و شکننده بوده و برهم خورده است. ازاین سبب تعداد قبیله های شان افزایش
چشمگیر یافته بود.
با
آنکه شکرانه جز ترس و بیم چیزی دیگری نبود ، در تمام مدتی که کاکه تیغون پیراهن عمر
را درآن زاویۀ نا امن، قبا می کرد ، هیچ اس ام اس ، زیارت برق آسا ، عبور سایه وار
و یا سلام آلفرد هیچکاکی از آن ها به ظهور نرسید.
در آخر
از موقع شناسی ، تمییز و روانشناختی جن ها خوشم آمد و تقریبا ً با اطمینان گفته می
توانم که آن جنیان ، جن های دولتی بودند چون با خارجی ها عناد و دشمنی نداشتند.
بعد از
کسب این تجربه دانستم که کاکه تیغون در میان اجنه نیز طرفدارانی دارد که در راۀ
مبارزه با تر کردن خشتک ، می گذارند که به خشکی ، خشتک بدر برد و باقی سفرنامه به
آخر.
مسیحای
بالیوود :
بسیاری
از جنبنده های افغان یک آرزو دارند : سفر به هندوستان. این آرزو برای مردها بعد از
پنجاه سالگی کشش بیشتر پیدا می کند که به اعتراف کشندۀ خودشان ، شصت و شکست ِ شان
قریب است. زن ها بعد از حدود سی و پنج سالگی که به نظر مردها دیگر از دست رفته اند
و ــ خاکم به دهن ــ توانایی راست کردن قامت زندگی و ارزش مشت و مال بندگی را
ندارند ترسنده ترسنده این خیال پلو را در دل می زنند.
مسیحای
هر افغان بیمار در نیم قارۀ بالیوود است.
در خاک
خود ما همان" خاگ" های مفت و مجانی که ما چار و ناچار فرو می بردیمش اگر در فلان
مقام شریف و بهمان مکان نظیف قرار می داشت ، حکم بیمۀ صحی رامی یافت. زیرا بیماران
خوش باور و خوش خیال که از دارو ودرمان بدور مانده ودر فرهنگ نفرت از زندگی و پرستش
از مرگ و مردگی به بار آمده بودند ، برای شفای هر درد بی درمان به بردن و خوردن خاک
های زیارت ها ــ خورده ــ دل خوش می کردند. ما از زبان بی بی سی یعنی جبرییل اخبار
تازۀ افغانستان و عزراییل دولت های آن شنیدیم که در قندهار، مزار عرب های که در
بمباران امریکایی ها در سال 2001 میلادی کشته شده بودند ، محل رفت و آمد بیماران
شده است. زیارتگاهی که مردم از خوردن خاک آن امید شفاء بیمار را دارند.
هندی
ها هوشیارانه دانسته بودند که تقاضا برای ایفای نقش مسیحایی آن ها زیاد است. به
همین منظور دامان شیردروازه و آسمایی را با عرضۀ خدمات طبی و با ساختن کلینیک مجهز
آذین بسته بودند. این درمانکده برای کسانی که دست شان به دهان و پای شان به
هندوستان نمی رسید و از جمع " لاکن ازدور می کنم بویش " بودند، هندوستان ثانی به
شمار می رفت. البته که پامُزد ویا حق ِ قدم و به گفتۀ کتاب خوانده ها فیس ِ داکتر
در آن کلینیک صد دالر بود. مادرک پیری دارم که جز بیماری و خنده، برای آن بنده
نمانده است. کوری و کبودی کرده و صد دالر ِ سبز ِ سبز را که پسرانش از اتحادیۀ
اروپا و عروسانش از ایالات متحده امریکا فرستاده بودند ، تف زده و گره کرده و بر
کمر بسته جانب آن کلینیک برده بود.
به عزم
دیدار دارالشفای هندی ها و یافتن اکسیر ِ بی پیر و شاید جوان شدن و فراموش کردن
علت العلل مرض ها یعنی پیری.
قصه
کوتاه ، معاینات مفصل که صورت گرفت شخص شخیص داکتر هندی مادرم را بار داد و به
ترجمان فرمود : به این زال بگو که کیسۀ صفرای او سنگ دارد.
مادرم
که از مدتی بدینسو به سمت پر افتخار مادرکاکه تیغون نیز ایفای وظیفه می نماید با یک
نظرنیم رندانه و یک لبخند نیم بند که مانع نشان دادن دندان های ساختگی اش شود نگاهی
چون نگاه داکتران بدون سرحد در بیماران نزدیک به لحد به آن طبیب حاذق افگنده جواب
داد :
حضور
شان عرض کنید که بنده از دوسال به این طرف اصلا ً کیسۀ صفرا ندارم!
چنان
که از مادر کاکه تیغون انتظار می رفت خندۀ خود را در زمان شرف یابی آن طبیب هندی
پنهان نموده بود زیرا می ترسید اگر بخندد دندان های ساختگی اش خواهد افتاد. از
چنین پسر ، همان مادر.
خدا
مادر حافظ را با آن زاییدنش خیر بدهد که اگر پسر او نمی گفت پس که می گفت که :
دردم
نهفته به زطبیبان مدعی.
در
پهلوی طبیبان مدعی ، کلینیک های شخصی وطنی نیز بسیار شده بود ولی نه آ ن قدر که
لااقل نیمی از دردهای بی حساب مردم را درمان بتواند. همان بود که جای خالی
درمانگران درسخوانده هنوز هم توسط تعویذ نویسان روزگار دیده و مردم شناس پر می شد.
این جماعت مبتکر با ظاهر کاملان و باطن شارلاتان روز و روزگاری داشتند که کم از
روزگار طبیبان مدعی نبود.
هنوز
بسیاری از مردم می پذیرفتند که با گذشتن از زیر کمان رستم ، زن مرد و مرد زن می
شود. ولی نمی پذیرفتند که چند قدم آن سوتر از زادگاه خودشان در زیر رنگین کمان
دیگر ، با جراحی می شود واقعا ً این کار را کرد. وقتی آدم این خوش خیالی را می دید
می دانست که ندانسته ، تعویذ نویسان چه را دانسته اند که طبیبان ندانسته اند.
برای
درمان درد مجردی من ، مادرم از یکی از همین تعویذ نویسان که دَم ِ مسیحایی اش شهرۀ
آفاق بود تعویذی سرشته کرد. باید آن را در ظرفی می شستم و روز جمعه که نوبت غسل
کردن بود با آب آن غسل می کردم. این کار را کردم و با پاکی مجردوار می گویم که گره
از کار فرو بستۀ ما نگشودند. کی می داند شاید آن تعویذ ها بر کسانی اثر می کرد که
فقط جمعه ها غسل می کنند.
تشخیص
دلسوزانه و طرفدارانۀ مادرم این بود که حتما ً مرا " چیزخور " و بختم را بند کرده
اند. لیکن برخی از جهاندیده های خانواده و آن سوی خانواده و هموطنان ِ آشنایان ِ
آشنایان ِ خانواده می گفتند :
"
سامان هایش " را ببین ، به خیال ما که ندارد.
"
سامان " همان " فلان " خودماست که عاقلان به دلیل حضور سیاه سر و گذر شیطان ، جای
آن را با چند نقطه پر می کنند. آدم در کابل وقت تعجب کردن را نمی داشته باشد ورنه
اجازه دارد کمی تعجب کند وقتی می بیند ، مردمی که به بسیار کارهای مهم سرنوشت ساز،
کار ندارند چگونه به سامان های او کار دارند.
سامان
داشتن و نداشتن و به سامان شدن کار من به جای خود ، ولی من یکی از همین تعویذ های
مشکلکشا را در اثر فرمایش برای درمان یکی از عزیزان با خود به اروپا آوردم تا
افغانستانی ها فکر نکنند که افغان ها دیگر همان افغان های سابق نیستند. به این می
گویند پنجهزار ساله اندیشی. یکی از آشنایان ِ آن سوی خط ، از من چربی خوک خواسته
بود که از اروپا برایش ببرم. رمال و دعانویسی آشنا به رموز برای چیزخور کردن یکی از
رقیبان او جدا از خواندن عزایم، چربی خوک را نیز تجویز نموده بود. نبردم. خوشا به
حال همۀ آن ها که فکر می کنند در کشور شان خوک یافت نمی شود. شاید هم یک روز جای ِ
بنویسم : افغان افغان است ولو در چین باشد.
در
روزی از روزگارانی که هنوز استادان مجرب دانشکدۀ طب، معدوم و متواری نشده و شاگردان
آن عرصه را به طبیبان مدعی خالی نگذاشته بودند، یک صنف از محصلین به عزم دیدن و
شنیدن کنسرت درس را رها کرده به سوی ادیتوریم پوهنتون روان بودند. از بخت بدشان که
از جانب مقابل استاد کیمیای دانشکده که همین لحظه نام اورا به یاد نیاوردم می آمد.
از شاگردان پرسید کجا می روند. گفتند ، به کنسرت مهوش. استاد بی آنکه در آن زمان
ها هنوز نامی از طالبان بر زبان بوده باشد با شنیدن نام موسیقی عصبانی شد و گفت :
شما بدبخت ها هنوز گه را نمی فهمید ولی می خواهید به کنسرت مهوش بروید!
همان
دَم محصلین را به یکی از صنف ها برد و یک و نیم ساعت درسی را فقط و فقط در مورد گه
برای شان
لکچرداد.
همه
قند و من ندانم که چه را چشیده بودم
تو
چنان نگفته بودی که چنان شنیده بودم
هر بار
که تصادفا ً از مقابل وزارت اطلاعات و فرهنگ می گذشتم این پرسش ِ پَرسوز در من سیخ
می زد : این ما هستیم که شرایط را می سازیم یا این شرایط است که ما را می سازد؟
وقتی
به یک سوال بی جواب افغانی بر می خورم به خود می گویم : خوشا به حالت که نادانی اگر
این را هم می فهمیدی دیگر گپی برای فهمیدن باقی نمی ماند. برای کسی که سوراخ دعا
را گم کرده ، هیچ سوراخی سوراخ تر از سوراخی که همان دَم یافته ، وجود ندارد.
در
حاشیۀ کُپی کشی ها :
بار
اول که کارم به هند کشید، آغاز سال های نوجوانی بود. آن وقت هند برایم صندوق رنگ ها
و جنگ ها و فرهنگ ها می نمود که باید چون کتاب های " الفیه و شلفیه " سخت دلکش و
دلربا باشد.
راستی
هم که بود. دیدار هند برای نوجوانکی که تازه گوزش خاک باد و شاشش کف می کرد اگر
برابر با جهانگشایی اسکندر کبیر نبود ، برابر با پرسه زدن های اسکندر صغیر بود که
بود.
یادم
است در همسایگی خانۀ که به کرایه گرفته بودیم دخترکی هم سن و سال من بود که یک روز
مرا به رستوران دعوت کرد. سخت بی عقل تر و ناجوان تر از امروز تشریف داشتم. من که
این بی ناموسی را هنوز تجربه نکرده بودم اولین سکتۀ قلبی خفیف را تجربه کردم. به
سرعت تمام سرخی مارکسیزم بر رویم آمد و نفسم راه برآمدن و درآمدن را گم کرد. بدنم
با تمام بی اختیاری ، مایکل جکسون وار به لرزه در آمد. دو پای دیگر قرض کرده با شش
پا ، جای فرار و قرار را با هم بدل کردم.
بار
دوم ولی چنان نبود. یکی از روز ها که دیدم فیلی از مقابل چشمانم از راه می گذشت ،
توریستانه فریادم بلند شد که ای کاش عکسی با آن می گرفتم تا از غریب آباد دهلی در
غربت آباد آلمان چیزی برای نشان دادن و گفتن با خود می بردم.
مادرم
که صبورانه هیاهوی حریصانۀ مرا گوش کرده بود با لحنی که به لحن مرتاض های هندی بی
شباهت نبود گفت :
وقتی
فیلی به این بزرگی از نزدت برود ، چگونه دخترانی به ظرافت طاووس از پیشت نروند!
چه
بگویم، برخلاف کرسی نشینان کابل، مادرم خود را بیمار و ناتوان می دانست و دوپا را
دریک موزه کرده بود که فیلش یاد هندوستان نکرده ولی کهربای ِ بیماران افغان او را
به سوی خود طلبیده است.
رفتیم
و سرگردان شفاخانه های علت شکنِ دهلی گشتیم تا بزرگان ما بردوپا بایستند. نه تنها
که ایستادند بل مثل آن که از ازل کرمچ های ادیداس در پا داشته باشند در المپیای
روزمرگی ها بر ما پیشی هم گرفتند.
کُپی
کشی ها که ختم شد والدۀ گرامی یکسر فراموش کرد که روزهارا در شفاخانه ها و معاینه
خانه ها گذشتانده و چند کیلو دارو و دوا هم برای روزهای مبادا خریده است. فقط گفت
که به دعای حضرت ِ خواجه غریب نواز شفا یافته و تا بزرگان انجام کاری را نخواهند ،
لاف های داکتران را به لعنت خدا نباید خرید.
پس از
شفا یافتن، حضرت والدۀ بزرگوار که خود را در چند قدمی بالیوود یافته بود، پیرانه سر
هوای جوانی
به سرش
زد. عینک های نمره دار خود را در بکس پنهان کرد و با به چشم کردن عینک های سیاه
دودی
همانند
رییس ایتالیایی یک باند مافیا ، رهبری گروه مریض دار را به عهده گرفت و برد مارا به
دهلی کهنه
جایی
که هیچ چیز عریان تر از فقر با تو سخن نمی گفت.
هنگام
ایستادن در پای بناهای عظیم کهن ، اگر تاریخ خوانده بودی به تزک بابری و
جهانگیرنامه
می
اندیشیدی و اگر نخوانده بودی به صحنه های فلم " پاکیزه " و " مغل اعظم " .
با
پتلون ِ جین ِ ساخت چین مقابل عظمت آن بناها که قرار می گرفتی ، شرمی ترا فرا می
گرفت. اگر چون
من از
سرزمین مالامال از ملاهای تاریخی ِ چون ملا عمر می بودی ، برایت مثل درس های صنف
اولت
واضح
می شد که چرا نمی شد در این جغرافیا بت های بامیان را فرونغلتاند.
کعبۀ
ما که از فرط بیمار گشتن و بسیار رفتن ، دهلی را چون کف دست خود می شناخت ، مثل
نسیم
کوچه
به کوچه ، کو به کو می رفت و ما هم چار و ناچار سایه وار تعقیبش می کردیم. در دهلی
کهنه
همان
قدر که انسان می دیدی به همان اندازه حیوان هم می دیدی. به ویژه میمون ها آن جا
همان منزلتی
را
داشتند که رهبران کرملین و قصر سفید در افغانستان داشتند و دارند.
یاد
حاجی اسماعیل سیاه افتادم که در حکایت " سگ و شغال " با تفاخر از " تیگران بزرگ " و
" سگان
مشهور " دیار هند یاد کرده بود. آن روز اما سگ های دهلی چنان فلاکت زده و روزگارزده
معلوم
می شدند که اگر حتی به زبان خودشان بالای شان عوعو می کردی، قدرت یک عوعو باالمقابل
را
نداشتند. مثلیکه شرایط لعنتی سیاسی هر چیز را تغییر داده بود.
آن قدر
فرصت نبود تحقیق کنم که سگ های امروزی از جنس همان سگ های حاجی بود یا که انگلیس در
میان
آن ها نیز اختلاف جنسی و قومی افگنده بود. فقط با سلامی به دایی جان ناپلیون و ایرج
پزشکزادش
به
دنبال مادر چابک سوار خود به رفتن ادامه دادم.
در حین
بازار گردی ها چشم های بی حیایم نا خود آگاه به سوی یکی دوتا بوت خیره شد. تا
خواستم راه
خود را
گیرم دیدم بر روی یک چوکی نشانده شده ام و پاهایم برهنه و جوراب هایم کشیده شده.
چندین
جوره
بوت را یکی دو فروشنده خود می پوشانند و خود دوباره از پاهایم می کشند. من که حیران
قضایا
شده
بودم نه اختیار پا و نه جلو زبان خود رابه دست داشتم. همان بود که فروشنده بدون
پرسیدن از جانب
من ،
گفت : دو هزار روپیه !
رهبر و
رهنمای ما که افسار نابلدی ما را در دست داشت ــ که شیر او حلال من باد ــ چون شیر
ماده با
زبان
فصیح و فخیم و شیر و شکر و با استفاده از تجربۀ زندگی مهاجرت در اسلام آباد فرمودند
:
بایی
جان! بد کردی، جک زدی ، بسیار قیمت هی ، دو صد نه کرتاهی ؟ یک قران زیادتر نهی !
تا
چیزی بگویم جنس دوهزار را به دوصد برایم خرید. از یکسو به زبان دانی و کاردانی او و
از سوی
دیگر
به بی زبانی و دست پاچگی خود حیران ماندم که ماندم.
اگر ما
مردان بگذاریم زنان آنچه را می توانند بکنند ، بکنند ، از کردن بسیار چیزهای که تا
حال کرده ایم
سخت
پشیمان خواهیم شد ولو این چیزها غیر سیاسی هم باشد.
در
گهوارۀ آبایی ، باری یک کُرتی را برای شستن به خشکه شویی بردم. پس فردایش بعد از
پرداختن صد
افغانی
آنچه را برایم مسترد کرد ، چرک تر از روز اول بود. اعتراض که کردم ، صاحب خشکه شویی
با
بد
خلقی گفت :
چون
کُرتی شما بسیار پاک شده ، چرک ها و لکه های قدیمی آن فعلا ً واضح تر معلوم می شود!
آمد ِ
گپ این را نوشتم. قصد مقایسه ندارم. مقایسه کار بزرگان است .
مسافر
سادۀ مثل مرا که آب بی فلسفه می خورد و توت بی دانش می چیند اگر به قرآن ِ عثمان هم
سوگند
دهید ،
جرأت مقایسه کردن را در خود نمی بیند.
این
جرأت بی دریغ را در کسانی باید سراغ بگیرید که امروز تمام مصالح بزرگی را از خارج
وارد کرده اند
و کرسی
های بالاخانه ها را به صورت دموکراتیک غصب کرده و بی پروابا اجساد مومیایی فراعنه
مصالحه
می
کنند و خواندن یک مقاله از انترنت را سزاوار اعدام می دانند.
تصویر
تا تصویر است :
کابل
از زمان طالب ها تا امروز چند تغییر غیر طالبی کرده که طالب دشمن ترین آن ها تصویری
شدن این
شهر
است. کابل ِ طالب ها که چون تصویر کوچک در آیینۀ بزرگ بود امروز چون تصویر بزرگ در
آیینۀ
کوچک
است.
سیل
آسا ترین هجوم تصاویر را در زاییدن تلویزیون ها می دیدید که هر چند گاهی ، یک تازه
نفس که با
آن
دیگر ها بسیار فرق های هنری و غیر هنری هم نداشت ، سر از گریبان ِ صاحب کلاهی بدر
می کرد و
چشم
های شهر ها را تلویزیون باران.
چشم و
چراغ دوازده ، سیزده کانال تلویزیونی مملکت ، چند تا سریال هندی بود که قرار را از
دل های
بی
قرار ملت فرار داده بود. قرار ژرف اندیشی های ژورنالیست های غربی که تاریخ
افغانستان را
یازدۀ
سپتامبرانه به دو دورۀ مختصر پیش از طالب ها و بعد از طالب ها تقسیم کرده اند ، این
سریال ها
به عصر
پس از سقوط اول ِ طالبان یا دقیق تر ، پیش از طلوع دوبارۀ طالب های معتدل ، تعلق می
گیرد.
در
شهری که هر چیز بر گریه های مادر مرده ات خنده های پدر سالارانه می زد ، گریستن در
پای این
سریال
های مرد افگن ، یگانه تفریح برای زن ها و کودک ها به شمار می رفت ؛ برای زن های که
در
فاصلۀ
آشپزخانه و زیر لحاف ، هیچ جای دیگر برای تبعید شدن نداشتند.
آن قدر
اشک که در این سریال ها و بر این سریال ها ریخته می شد می گفتی عجیب است که کابل
هنوز
شورآبه
نشده.
شاید
در هیچ غمی آن قدر اشک نمی ریختند که در سریال ها و غم های سریالی ریخته بودند.
این
توفان جوشی های ِ چشم ِ تر چه بود ؟
هرچه
بود ، هیچ مردی نبود که بداند این به گریه معتاد شده ها ، بیشتر به حال خود می
گریند.
زن های
افغان لحظه های زود گذر شیرک شدن را ممنون دقایق نشر همین برنامه ها بودند. همین
برنامه ها
هم
تنها فرصتی بود که آن ها صاحب اختیار وقت و چشم و هوش و گوش خود می شدند.
مردان
در جریان نشر سریال ها ، خلع سلاح و سلب صلاحیت شده و اطاعت ِ بی چون و چرا از
اوامر
شان ،
موقتا ً به کثافت دانی تاریخ ــ البته تاریخ هجری شمسی ــ سپرده می شد.
یک فرق
اساسی که سریال های هندی با فلم های هندی دارد این است که در فلم ها ، کم از کم رقص
و
بوسه و
بغل و از این قبیل بی ناموسی های کوچک و نیمه کوچک دیگر، روا می باشد. ولی سریال ها
خالی
از این نعمات مطرود بهشتی است که از دست طالبک های پنهان ِ درون ما ، امروز جز در
چراغ
خاموش
و زیر لحاف ، در هیچ دنیای حقیقی و مجازی دیگر ، پروانۀ حضور ندارد.
از کمک
های بزرگی که دولت هندوستان می تواند برای ما بکند یکی هم این است که تولیدکنندگان
این
سریال
ها را تا آغاز بازسازی در افغانستان ِ پا به رکاب، برای مدت کم از کم پنجاه سال
زندانی بسازد.
آن وقت
ما در زندان بی تصویر و کم تصویر خود تجربه می کنیم که پوسیدن ، بدون سریال های
پوسیدۀ
هندی نیز میسر است.
کماندو
های وزارت اطلاعات و فرهنگ که دست برای منع نشر این برنامه ها بلند کرده اند ، به
فکر
فردای
ِ قیامت اند. فردای قیامت ِ ممنوع ها.
فردای
که " نکن ، بکن " باز و هنوز در دهان ما تف شود.
فردای
که در راستای نگهداری ِ سنت های دیرینه ، نظامنامۀ انواع تراشیدن ِ " سنت " های بدن
،
هر شب
جمعه به تصویب پارلمان برسد.
فردای
که در راستای مثلا ً حفاظت از ناموس گوشتی ، وزارت ، خیال های عاشقانۀ شاعران را
نیز از
دسیسه
های سازمان جهانی یونسکو بداند.
فردای
که روشنفکر در حسرت دفاع از آزادی بیان ، بی آنکه هنوز هم چیزی برای بیان کردن
داشته
باشد ،
با تصویر های ممنوعه ، معاشقۀ انترنتی کند.
آغاز
آن ها ، پایان ما :
تا آدم
ها آدم اند ، طنز ها پایان نمی پذیرد. تفاوت آدم ها با آدم ها شاید که فقط در تعداد
پا ها باشد.
دوتا... چهارتا...
نوشتن
، خوشبختانه و بدبختانه بر تعدادپاهای کس نمی افزاید ونه هم از آن می کاهد. نوشتن
تنها
پاها
را سبک می کند. برای آنی که دو پا دارد ، سبکی پاها غنیمتی است برابر با سبکی روح.
برای
آنی که چهار تا دارد ، آنچه مهم است نگاه داشتن آن دوپای دیگر است.
دنیا
همان است که است. همان هم خواهد بود که خواهد بود. اگر دیوانه ها برای خود دنیای
جدا بسازند
دنیای
هوشیاران چقدر یکنواخت و خسته کننده خواهد بود.
در
مورد زندگی باید نوشت زیرا آن های که در مورد مرگ چیزی ننوشته اند، کسانی اند که
اصلا ٌ زندگی
را
نفهمیده اند.
درد ها
در گرد ها پوشیده می ماند اگر قلم ها قلم شود.
آب و
شراب هردو از یک مرداب سرچشمه می گیرد اگر زبان ها بریده شود.
وهم تا
می توانید سفر کنید زیرا آن های که بسیار سفر نمی کنند، آنچه را باید در سفر می
کردند
در
سفرنامه می کنند.
از سفر
مترسید ، اگرچه به درازی سفرنامۀ ما باشد.