مرثیه سبز
یوسف آرینتا
پنجصد
متردر سه صد مترعرض و طول پارک شهرنو را میسازد. این دار و ندار سبز شهرکابل است.
در چار جاده مزدهم چارسمت پارک، عبور پُر سر و صدای ماشین ها و آژیرها، با آهنگهای
ناهمگون و پیهم حتی در میانه ترین نقطه پارک راحتی گوش و آرامش روان شما را میگیرد.
زمانیکه میانه ترین نقطه پارک میگویم هدف ناف زمین نیست بلکه یک دایره با قطر ده
دوازده متر است که به دورش نیمه دیواری کشیده شده به بلندی شصت یا هفتاد سانتی با
روکش کاشی سفید. از دایره، چار رهرو به چارسمت پارک کشیده شده. بخشی از رهروها
سنگفرش و جایک های هم با شمار چند بوته گل مرسل تزئین نامرتب یافته است. درکنار
رهروی غربی روی سنگ سفید مرمر نوشته شده است" این پارک با کمک مالی ایالات متحده
باز سازی میشود". بمجردیکه چشمم به آن نبشته خورد، ذهنم به گذشته ها برگشت؛ به
گذشته های خوش که با رفقای مکتبی مان و زمانی با همکلاسهای دانشگاهی و نیز در
فرصتهای با همکاران مان پس از خوردن چایی، ژاله و یا شیریخی بداخل پارک میرفتیم و
لحظه گکی را در محیط آرام و نسبتاً پاک وسبز وهوای خوب شوخی بامزه و یا بیمزه
میکریم. یا حرفهای جدی روزگارمان را به بحث میکشانیدیم. سینما پارک و محیط پارک
سالهای درازی محل سر به هم زدن، گشت زدن وحرف زدن حلقه های فکری آنزمان افغانستان
بود. ولی امروز در گوشه و کنار پارک چند رمال، عده ای زن و مرد گدا، تعدادی معتاد و
بی سرپنای خواب آلود و شماری پسرهای دوازده سیزده ساله که کیسه ای در بغل و یا
صندوقچه ای در پیشرو دارند و دار وندار کاسبی شانرا با خود اینبر و آنبر میبرند،
عاجزانه از عابرین که کفش مرتب دارند، میطلبند که کفش های شان را رنگ بزنند تا پولی
به عنوان اُجرت کار بدست بیاورند. بلی، چند راهرو سنگفرش، دایره میانه باغ با
دیوارک حلقه ئی و کاشی های پریده و شکسته آن، مردان و زنان گدا، پسران ودختران کم
سن و سال لاغر و رنگ پریده، چند تا رمال و یکی دو ساختمان رنگ و رو رفته دولتی و
شمار درختان بلند گردآلود و کم سایه که به آسمان نگاه میکنند تا خجالت و سرخوردگی
شانرا از دید مردمان پنهان داشته باشند. همینها همه چیز این پارک است. یادم آمد که
در آن سالهای برباد رفته که ما هنوز آدم بودیم نه مهاجر، آن پارک " بدون کمک
آمریکا" محل نسبتاً با صفائی بود. شاید آنروزها در آن پارک پاکترین هوای دنیا را
تنفس میکردیم. نه مثل امروز که از برکت تُن ها آشغال متعفن در اطراف پارک و دود
غلیظ و گردپاشی جاده های صدمه دیده و خاکی شده تحمل ایستادن را در داخل پارک از آدم
میگیرد.
جمله
کمک و بازسازی که روی آن صفحه مرمری بسیار محقر، ناشیانه نوشه شده است، ذهن انسان
را دفعتاً به سمت مفاهیم بازسازی و کمک در مقیاس بزرگتر و کل کشور میبرد. بد سلیقگی
آمریکا و یا دولتیهای افغانستان حک شده روی سنک مرمر کوچک در پارک مرا بیاد روز های
اول کودتای داوود و سقوط رژیم پادشاهی میاندازد. در روز اول کودتا پس از نیمه روز
سه دوست برای دیدن از وضعیت از کارته چار با پای پیاده روانه مرکز شهر شدیم،
زمانیکه از جاده پیشروی باغ وحش کابل میگذشتیم، دیدیم که "پورتره" خیلی بزرگ از
داوود خان بالای در ورودی باغ وحش بند است. تعجب کردیم، چه شده که عکس رهبر کودتا و
بانی اولین جمهوری بالای در ورودی باغ وحش جا یافته است! آیا درتمام شهر کابل محل
مناسبتر از آن سراغ نداشتند؟ یکی از دوستان گفت: که کارِ مُلک بدست مردمان بد سلیقه
افتاد. عاقبت بخیر! من برای این رژیم چار سال بقا پیش بینی میکنم. این آغای داوود
زمان و آدمها ـ هر دو ـ را عوضی گرفته خودش میرود و این کشور درباتلاق حوادث
میافتد. بلی، روی پیش بینی او شرط بستیم. پس ازگذشت چار سال دوست ما برنده شرط شد.
من
نمیدانم امریکائیها که خودشان را اتاق فکری و سازنده نظم جهان میپندارد و در پیشرفت
تکنالوژِی بی همتا اند، چرا تا این اندازه بد سلیقه سیاسی اند؟ و شاید هم چنین
نباشد و اسباب بد سلیقگی دیگران هم ما باشیم. با عقب افتادگی ذهنی، نا باوری به
هویت و به سرزمینی که خودمان را با تشریفات و دبدبه خاص به آن متعلق میدانیم.
امریکا در چندین کشور مانند آلمان، جاپان، کوریا ، تایوان و چند تای دیگر از پنجاه
شصت سال به این سو تشریف دارد. بسیاری از این کشورها امروز سرآمد تکنالوژی و صنایع
اند، مردم شان با شدت کار میکنند و زندگی راحت دارند. شما مثل من شاهد هستید که در
میان سران و یا مردم کشورهایکه از خودخواهی بریده و انسان باوری را یاد گرفته اند
نشنیده باشید که بگویند که آنها ملت ها یا مردمان فوق العاده " غیور، آزاده، پر
افتخار، قهرمان و، و" اند. "من به وطنم میبالم " گنده ترین و زیباترین حرفی است که
در باره خود و وطنشان میگویند. بیائید در نشست های رسمی و جمعی هموطنان ما بنشینیم
و یا بروید نوشتارها و سایت های داخل و خارج را در گذشت دراز زمان روکنید و دید
بزنید که چگونه خودمان را به غلط اقناع میکنیم و داد آزاده ترین،غیورترین، فاخرترین
و قهرمان قهرمانترین را میزنیم. افغانها بریتانیای کبیر را شکست داد، ارتش سرآمد
شوروی را راند، ممکن است آمریکا نیزشکست ببینند. ولی پرشس کلان این است که این
ارتشهای بزرگ چرا به این کشور لشکر کشیدند، شاید ما آنها را اغفال به لشکر کشی
کردیم. در هر زمانه ای این سرزمین تهاجم پذیرفته و یا در همکاری با مهاجم راه تهاجم
را به سمت وسوی دیگران باز کرده اند. همه برچسپ های افتخاری بمانند تخم گندیده رنگ
شده است که در دست مان گذاشته اند و دو دسته محکم نگهداشته ایم. اگر روزی این تخم و
این تابو زمین بخورد وبشکند، بوی گند و زننده آن دماغ همه ما را بدتر از امروز
خواهد سوخت. چه بهتر هرچه زودتر آن تخم گنده و طلسم فریب شکسته شود تا بیش از این
چشم من و تو و همه مردم جهان را نسوزانده باشد. چرا نمیخواهیم همانی که هستیم باشیم
. با تأسف شعار های " ما مردمان قهرمان" در طول تاریخ جواب نگفته و نتوانسته این سر
زمین را از عقبگرائی، استعمار معلوم و نامعلوم، خودستیزی و دیگران ستیزی دور
نگهدارد. در گذشت تاریخ نتوانستیم خودمان را عوض کنیم و یا از نو بسازیم؛ زیرا،
دایم سلیقه، علم و عقل ما در کار دنیا و زندگی کوتاه آمده است .
دو
آلمان شرق و غرب، جاپان و یا دو کشور کوریای شمالی و جنوبی، کشورهای اشغال شده از
پیامد جنگ جهانی دوم و جنگ هندوچین اند. در پایان جنگ آن کشورها و یرانیهای گسترده
دیدند. تصور نمیرفت که بتوانند دوباره به موقعیت پیشین شان برسند و آن نابودی مادی
زیربنائی را که ذخیره چندین صده زحمت ملتهای شان بود بار دیگر از نو بسازند. ولی در
گذشت بیست تا سی سال خیلی خوب، بهتر و محکمتر از گذشته ساختند. امروز بهترینهای
صنایع از همین کشورها میآید. فکر نکینید رازها و اسرار بسیار پیچیده در کار و توفیق
آن کشورها نهفته بوده است. نه چنین که نیست. رهبران آنها از عوامل پیش از جنگ،
پیآمدهای جنگ، از نابودی مایه های مادی و انسانی شان آموختند و خود شان را عوض
کردند و با چهره و کار مردم پسند و جهان پسند خودشان را عرضه کردند. تابو های رنگ،
نژاد، زبان، آئین، دین رنگ باخت. انسان و باورسیاسی و بقایش در چارچوب قانون جایش
را سفت و سخت یافت. کمک اشغالگر را تحمیلاً در امنیت مزرهایشان پذیرفتند. چار چوب
پیاده کردن سیستم اقتصادی و اعمال شیوه های قانون را برمبنای فرهنگ و سنت همگانی
شان تنظیم کردند. رهبران این کشورها به دست بوسی، زجه و زاری بخاطر کمک به نزد
اشغالگر نرفتند، بلکه نگذاشنتد آنچه که در اختیار دولتهایشان است در کیسه عُمال
دولت، بستگان وهمسلکان سیاسی شان سرازیر شود. مردم و دولتهایشان محکم و دو دسته به
اجرا و اعمال قانون چسپیدند. این چنانی آنها خودشان را تجدید ذهن، کردار و رفتار
کردند و بدسلیقگی های پیشین را کنار گذاشته و آگاهی شان را روزمره کردند تا آنکه
پایه به پایه خادمیت و آدمیت دولتها جای حاکمیت و بربریت را گرفت. آنچه که در
افغانستان میگذرد در معیارهای سلیقه، علم و عقل جور نماید و پاسخ این پرسش را
بائیست در عقل تاریخ جستجو کرد نه در نقل آن . زمانیکه در آغاز تابستان از آسمان
کابل با هواپیما رد میشوید و به پایان نگاه میکنید آن گوشه گگ سبز گونه درختان پارک
را در زیر دود غلیظ نیم روز میبینید و بعد رو میگردانید به سمت کوهای برهنه و دلتان
از غصه میشکند و میگوئید: خدای من کی بودم از کجا آمده ام و بکجا میروم؟ و مرثیه
سبز کابل را همسفرتان میسازید.