باغ کاغذی...
اسد بدیع
اگر از رعد
یا از برق میبافم ،
سرود خانه ی خودرا
درون سینه ی من ، یادگار تلخکامی هاست
دلم در آتش توفان سنگین پای میسوزد
دلم همسایه ی تکرار ِ توفانی ، که باغم را ز من بگرفت
و دربال و پَر ِ خوشباورم ، آیات تقدیس قفس آویخت
اگر از خشم میغرم،
دلم چون گرگ ِ زخمین است
و باغم نیز
سیاهی در مسیربی چراغ کوچه ها ، پسکوچه ها ، تکرار میگردد
و باغ ِ یادگار ِآفتابم را، به نور کوچکی دلشاد میسازد
و درد تازه ی هردم ،
شکوه نیمرنگ خنده را از بستر لبهام میدزدد
پس از یک نسل قربانی
پس ازیک عمر ویرانی
و ننگ داغ مرگ غنچه ها برشرم پیشانی
پس از یک عمرآتش ریختن در کشت و حیرانی
هنوز از انتقام لاله ها ، در دشت حرفی هست
و هردم جشن میگیرند ، نابیداری آیینه ها را ،
چشم های خفته در فولاد
و بر فردای کشتم ازخزان تقدیر میسازند
و کشتم را هدایای ِ نهال کاغذیی میوه و ناجو،
وعطرشبنم ونقاشی خورشید
می بخشند
و باغ از تازگی های شکوهِ کاغذیی نور ،
نماز شکر میخواند
و من از خشم میغرم
و بر آیینه ها ی کاغذی نفرین میگویم