Home    Archive   Contact    Communication

 
 
 
 

نادیه فضل نادیه فضل

 

آرزو

 

کاش میشد با تو رنگ لحظه ها را

مثل دریا

مثل گندمزار میکردم

از شقایق میسرودم؛

زیر باران قصه ی دریاچه را تکرار میکردم

گریه ها را با حریر سبز شادی رنگ میدادم

خانه را از عطر دست وگرمیی لطف نفسهایت

میل خورشیدی ترین ِ سینه ی آشوبگرگلزار میکردم

می نشستم در بهشت چشمهایت

                            عشق می چیدم

با تو لحن روشن ِ آرامش ِ بودایی

در دامان "شیوا" میشدم

طرحی از زیبا ترین ها میکشیدم

                     با خدا دیدار میکردم

باز مثل وسعت آزادی

پهنای تعزل آبشاران ِ زلال ماه در گیسو

شبیه  چشمه ساران سخاوت

مثل تاکستان انگور

آبی وسرخ وسپید وزرد میشد

آسمان دیدگانم

وقتی با گلشاخه ی از بوسه

چشمان ترا بیدار میکردم

 

کاش میشد در پگاه ِ صادق یک روز

زیر چتر رنگ رنگ آرزو

ریزش ِ در خویش ِ پرهیز ترا حس مینمودم

شعله باران زندگی را

از لبانت داغ میچیدم

 

کاش میشد در دوام لحظه ها

گلواژه های عشق را در جاری شعر و غزل

تکرار میکردم

کاش میشد درحضور ناز تو

می شکست تنهایی ، خاموشی ،سکوت وبغض

بعد من از نور ،از باران

با ستاره، از طلوع مهربانی با شمیمی از نوازش های دریا

 

 دورِ خود دیوار میکردم...

 

 

جرعه ی از خاطرات

 

وقتی آیینه دست شب افتید

روشنی دامن سپیدش چید

خانه تاریک،رنگ تکراری

وقتی لبخند رفت گریه رسید

سرد،تنها دودست کوچک عشق

خالی از خوابهای دریا شد

 

وقتی قسمت نشانیی غم را

از سپیدار وسبزه می پرسید

شاخه ها جذبه ی بهار نداشت

باد در بام وکوچه می پیچید

دختر سوگوار پنجره ها

جامی از خاطرات خود نوشید

 

ساره ی دلفریب باغ وچمن

باز از دور ها هویدا شد

باز تار وترانه ،شعر،غزل

دست با دست ماه میرقصید

پنجه ی عاشقانه ی دریا

باز تصویرناز خانه  کشید

آرزو برگ برگ شکوفه نمود

آفتاب ِ امید باز دمید

یاد هایت زدیده جاری شد

دل من بی تو

قطره

     قطره

          چکید