Home    Archive   Contact    Communication
 
 
 

 دو گزارش از یک سفر  کابل

 

اگر شعور درست زندگی کردن را ازمن بگیرید، من شعوری خشن میشوم

 

یوسف آرینتا

 

 

پس از یک سفر به کابل شش هفت ماهی است  که دستم روی دکمه های کیبورد کامپیوترنرفته است. سر خوردگی و گرفتگی این سفر مرا رها نمیکرد. به وبسایتها نوشتاری مربوط به افغانها نگاه نمیکردم، به  بی بی سی و یا صدای امریکا گوش نمیدادم. چیزیکه ازآنها در گذشته خوانده یا شنیده ام حرف گفتن و سخن پراکنی ژورنالیستی با غرض و یا بیغرض است که به نان و آب مردم چیزی نافزوده است.

بار نخست که در سال2003 به افغانستان سفر کردم به این باور رسیده بودم که از زیرخاک سوخته آن سرزمین نوچه ها و شاخه های تازه و قابل انعطاف  روئیده و نباید درتربیت و راست و درست نگهداشتن آن غفلت و کوتاهی شود. ولی متأسفانه با گماریدن باغبان و یا باغبانان بی عُرضه و غافل، در گذشت زمان از آن نوچه های تر و تازه شاخچه های خشک، خشن و وحشی درست شد، واقعاً در آینده ثمره آن زشت و تلخ خواهد بود. برای بسیاری ها مثل من باور و امید برباد رفته است. شما زمانی بر برداشت نهیلیستی  من نسبت به آینده افغانستان به حق قضاوت منصفانه خواهید داشت که خودشما با چشم وگوش درون مردم را در محل پیشآمدها بکاوید و برای خودتان واقعیت یابی کنید.

بد بیاری من از توقف یک ساعته هواپیما درفرودگاه انقره آغاز شد. در یگ نگاه دیدم  حدود صد نفرمسافر همه جوانان 20 تا 30 سال بمانند یک موج انسانی داخل هواپیما شدند. با ورود آنها بو وتعفن زننده بدن انسان فضای داخل هواپیما را پیچید  که در یک لحظه همه کارکنان هواپیماه دست بکار شدند و با پاشیدن اسپری های ضد بو و ضد آلودگی فضای تنفس را برای مسافرین حاضر در هواپیما مشکلتر ساختند. سرعت عمل کارکنان (ترک) داخل هواپیمای( اجاره ای ) آریانا حسن خودش را داشت. در آغاز ورود جوانها به داخل هواپیما، با خودم فکر کردم شاید دانشجویان افغانی دانشکاه های ترکیه است که برای گذراندن  مرخصی تابستانی به وطن شان برمیگردند. ولی آن بوی زننده بدن انسانی به یک جوان تحصیلکرده نمیخواند، تا اینکه یکی از این تازه وارد ها در کنار من قرار گرفت. حس کنجکاوی من بر بوی بدن ها غلبه کرد و بدون تکلف شروع کردم با جوان پهلوئی ام حرف بزنم. یافتم فارسی بلد نیست به پشتو آغاز صحبت کردیم و بحث ما راه افتاد. گفت، این حدود صد نفری که وارد هواپیما شدند همه کسانی اند که میخواستند برای کار یافتن و زندگی کردن به غرب بروند ولی، در چنگ پلیس سرحدی ترکیه گیرافتادند و برگردانیده میشوند. از وطن و محل زندگی اش پرسیدم گفت، از ولایت ننگرهار از سرخروت جلال آباد میآید. ولی شناخت من از جلال آباد، لهجه محل، پرت وپلا گفتنها و فارسی ندانستن او نشان داد که اهل جلال آباد نیست و از آن بر مرز میآید. زمانی که فهمید که من آدم بیغرضی هستم گره گشوده و زبان جوان بازشد گفت، که در پشاور زندگی میکند و نسل دوم مهاجرین است، برایم اهمیت نداشت راست میگفت یا نه. معلوم شد که از جمع آنها عده ای اهل آنبر سرحد اند و عده ای هم اهل این بر سرحد اند. در آغاز سفر آنها حدود 150 نفر جوان بوسیله قاچاقبران از مرز پاکستان به ایران برده میشوند که در این سفر " کانتینری" عده ای از آنها در گرمای سوزان ریگستانهای مرزی پاکستان و ایران جان شان را از دست میدهند. پس از سپری کردن چند روز سفر پر مشقت در داخل کانتینر با عبور از مرز ایران وارد خاک ترکیه میشوند که باز هم عده ای از بچه ها به اثرشدت گرما تلف میشوند. در مسیر سفر به سمت غرب ترکیه کاروان مسافرین به دست پلیس میافتند و آن ها یکسر به زندان میروند. تا آنکه با تماس با مقامات سفارت افغانستان استرداد و بازگشت شان به افغانستان آماده میشود. یکماه و یا بیشتر میشد که آنها روی یک وقت غذای حسابی وحمام را ندیده بودند و لباس شان عوض نشده بود.

 زمانیکه هواپیما نزدیک فضای کابل میشد هوا روشن و آفتابی بود، در روشنی طبیعی میدیدم که، این سفر "جبر" با سرخوردگی ازشکست، برگشت و دیدن مرگ یاران همسفربه چه پیمانه آنها را فزیکی و روانی آسیب زده است و از آنها آدمهای بی پروا ، خشن و عاصی درست کرده است. آن نوچه ها و شاخه ها دگر خشن و وحشی بزرگ شد ه اند، راست کردن اش اگر ناممکن نباشد خیلی دشوار و زمانبر است. زمانیکه با متصدی دفتر هواپیمائی آریانا آن پیشامد را مطرح کردم با دلتنگی گفت " درهر پرواز خر ما همین بار را میبرد."

دریک گزارش و مصاحبت مستند با عده ای از صدها جوان فراری افغانستان در یک کمپ پناهندگان در یکی از جزائر یونان که قصد دارند قدم بعدی شان اروپای غرب باشد، پدیده ها و پیامدها ساده و به آسانی از مصاحبه ها روشن میشود. آنها از غرق شدن و مفقود شدن دها وصدها همسفر شان سخن میگویند.

نسل جوان امروزی افغانستان میخواهند با شعور زندگی کند و اگر آن شعور درست زندگی کردن را  در کشورشان از ایشان بگیرند با شعور وارد نقض قانون و وارد خشونت میشوند. خشونت شعوری در هر قالب فکری که باشد خشونت است و توجیه ندارد وبرایش هیچگونه فلسفه و استدلالی نمیشود تراشید. آن باغبانان و یا مدعیان تربیت نسل موجود "گمارده شده" و نیز آنهایگه با ساز و برگ نظامی با تعهده ساختن زندگی مردم، سازندگی و آوردن دموکراسی  در افغانستان تشریف دارند برای مردم افغانستان و بخصوص جوانان آگاهانه بسترخشونت را آماده کرده اند. مطمئن باشند که امروز یا فردا یا فرداهای دگرجواب پس میدهند.

 

"اندوهت را میسوزم"

  

اتاق انتظار معاون بخش ساختمانی شهرداری کابل همیشه مُزدحم وشلوغ است. برای راه یافتن به مقام باید چند روز را صرف میکردی تا جناب معاون را حضوری بیبینی. دیدن معاون اصول و قانونی ندارد، باید پر روئی تو بر پر روئی زیردستان کمکی معاون غلبه کند ورنه هفته ها پشت در میمانی و ورود محال. من که نسبتاً سر و وضع بهتر داشتم چانس یافتم که حریفان حاضر اتاق انتظار را عقب بزنم و به مقام  معاون حضور یابم.  پس از سلام و کلام روی کوچ راحت لم دادم تا مطلب فنی که داشتم با جناب معاون در میان بگذارم. در همین لحظه در ورودی باز شد و سه تا از روسای مربوطه وارد اتاق شدند. آنها تا حدی شنگول و خوشحال بودند که گفتی ازفتح پانی پت و غارت معابد هندوستان پیروزمندانه برگشته اند. رییس کوتاه قد و عینکی که از سر و لباس و بوی عطرغلیظ  او پیدا بود از خارجه آمده و تصدی ریاست مهمتری را بدست دارد مغرورانه با آواز بلند گفت " کار هندو سوزان را یکطرفه کردیم. انشأ الله کوچ شان میدهیم" هر کدام از این روسا جمله ای بر کلام نفر اول افزودند تا سهم آنها در این توفیق بزرگ تاریخی کسر نداشته باشد. خامی چهره و تجربه معاون شهرداری نشان میداد که انتصاب و تقرر های مصلحتی چه اعجوبه های را بر گرده مردم شهر سوار کرده است. معاون ژست آمرانه به خود گرفت و رویش را بسمت مخاطبین اش کرد و گفت " چرا هندوها به هندوستان نمیروند تا مشکل ما و هم مشکل مرگ و زندگی آنها هر دو حل شود." بعد رویش را بسمت من برگرداند وپرسید "بفرمائید شما چه کار داشتید." در آن فرصت من از حالت عادی بیرون، ذهنم سرد و تاریک و گفتنی هایم را یخ زده بود، روحم رفته بود به گذشته بمحل زندگی سالهای پیشن ام درکارته پروان 2، درهمسایگی و هم کوچه گی دها خانواده هندو وسیکهـ و آن صفائی انسانی که بزرگ وکوچک هندو ومسلمان با هم داشتیم، یاد آن روزها بخیر. جناب معاون دید که من حواسم جای دیگر است دوباره پرسید "شما چکار دارید زودتر تمام کنید که ما جلسه داریم." گفتم " میخواهید جلسه کنید که چه ترفندهای برای دست بسر کردن هموطن تان  که فقط دیانت شان با دیانت شما تفاوت دارد برای اخراج اجباری شان از وطن آبائی شان سرهم کنید. آقای معاون شما هم یکی از اقلیت ها هستید. شاید در یک جلسه دیگر مقام بالاتری چنین فکری را روی بقا و اخراج شما نیز مطرح کنند." با پایان حرفم نگاهی معنی داری به چهره آن رئیس خوش لباس وکوتوله انداختم و اتاق را ترک گفتم.

کج خُلقیهای دینی حاکمان پیشین در برابر سائر ادیان را آغای صبورالله سیاه سنگ در متن زیبا و فشرده ( اندوهت را میسوزم) از دل تاریخ بیرون ریخته و در سایت کابل ناتهـ به بحث گرفته است. حاکمان مستبد آن زمان خطا های را که میکردند بخاطر تشخیص و تفکیک دیانت هندو، نصارا و یهود از دیانت خودشان بود. آنها اصلاً از حق انسان، قانون اساسی که حقوق اتباع را تسجیل کند و دموکراسی چیزی نمیدانستند، هیچ سازمان و نهاد دفاع ازحقوق بشر را مثل امروز درکنار شان نداشتند، چارتری وجود نداشت که حقوق اقلیت هارا تسجیل کند.

 در طول تاریخ یکبارامیر مستبد و متعصب (عبدالرحمن خان) با یک تحکم به قتل عام و نیزکوچ دادن یک اقلیت قومی- دینی از افغانستان اقدام کرد. امروز حرکت جاری در برابریک اقلیت دینی ساکن افغانستان یک برخورد آگاهانه وحساب شده سیاسی است که پس از سقوط حاکمیت دولت داکتر نجیب الله زمانی با زشتی و امروز بسیار نامرئی و خزنده در وجود گویا دموکراسی و حضور سازمان و نهاد های دفاع از حقوق بشر در افغانستان پیاده میشود.

متأسفانه ابعاد زشت این پیشآمد خشن  از " نقض حقوق شهروندان" در لابلای نوشته های عاطفی محبوس مانده وپژوهشگران ما به با باز کردن گره های فلسفی - تاریخی این پدیده، پیش آمدهای امروز و پیامد های فردا نمیپردازند. چیزیکه نیاز است و هنوز هم کم داریم.